تبليغاتX
سرّعشق (یک تارنمای شخصی)
درباره بنده

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


مطالب بر اساس موضوع

قرآن مجید
حضرت محمد(ص) - پیامبر اعظم
پرسش و پاسخ شیعه و سنی
حضرت علی ابیطالب (ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
امام حسن مجتبی (ع)
اباعبدالله الحسین (ع)
امام زین العابدین(ع)
امام محمد باقر (ع)
امام صادق (ع)
امام موسی کاظم (ع)
علی ابن موسی الرضا(ع)
امام جواد (ع)
امام هادی (ع)
امام حسن عسکری (ع)
حضرت ولی عصر امام زمان (عج)
حضرت ابالفضل (ع)
حضرت زینب کبری (س)
دیگر اهل بیت (ع)
نماز
امام خمینی (ره)
آیت الله خامنه ای
آیت الله بروجردی
مراجع اعظام
آیت الله سید علی قاضی
سخنرانی آیت الله جوادی آملی
سخنرانی و آثار استاد مرتضی مطهری
سخنرانی از استاد علیرضا پناهیان
سخنرانی حجت الاسلام نقویان
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
شیخ حسین انصاریان
حجت الاسلام دهنوی
دکتر حسین الهی قمشه ای
معرفی کتاب و کتابخوانی
کتابخانه ادبیات
کتابخانه کامپیوتر
کتابخانه تاریخ
کتابخانه هنر
علامه محمدتقی جعفری
حضرت حافظ شیرازی
سعدی شیرازی
مولوی - جلال الدین رومی
عطار نیشابوری
تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ
سمینارهای آنتونی رابینز(از مشهورترین سخنوران جهان)
دکتر وین دایر Dr.Wayne W.Dyer
دکتر علیرضا آزمندیان
هنر خوشنویسی
سیاسی و اجتماعی
دانلود کلیپ
کاریکاتور
انقلاب و دفاع مقدس
رفع شبهات عمومی
دعای کمیل
حیوانات
روانشناسی و درمان
پیامک،SMS،جک،لطیفه
داستان و حکایت
پایتخت تاریخ و تمدن همدان
نجوم و ستاره شناسی


شخصيت ها

امير المؤمنين علي(ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
اباعبدالله الحسین (ع)
شيخ الرئيس ابوعلي سينا


دانلود سخنرانيها

استاد نقویان
امام خميني (ره)
آیت الله جوادی آملی
استاد علیرضا پناهیان
استاد مرتضی مطهری
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
دکتر حسين الهي قمشه اي


شاعران

فخرالدين عراقي همداني
خواجه حافظ شيرازي‌
حکيم نظامي گنجوي
ابوالقاسم فردوسي
سعدي شيرازي
عطار نيشابوري
فريدون مشيري
خيام نيشابوري
باباطاهر عريان‌
مولانا


اساتید موسیقی

استاد جليل شهناز
جلال تاج اصفهاني
عليرضا قرباني
سالار عقيلي
شهرام ناظری
حسين عليزاده
علیرضا افتخاری
ایرج بسطامی
حسام الدین سراج


امکانات


در كل اينترنت
در سرّعشق
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد





Powered by WebGozar

!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!


شكى نيست كه ما واقعا تفريح مى‏خواهيم، خوشى مى‏خواهيم. در اين زندان دنيا و با اين قوانين خشن طبيعت، احتياج به آرامش و نفس كشيدن داريم.
 منكر اين نيستيم، ولى بحث در اين است كه چون ضد ارزش‏ها هم در هنر امروز وارد شده ديگر نمى‏توان هنر را در راه دستيابى به مطلوب‏هاى خويش آزاد گذاشت.

به خاطر داشته باشيد كه بشر دورانى را طى كرده كه در آن بردگى به عنوان ارزش ذاتى انسان‏ها تلقى شده و تاريخ نيز اين واقعيت را تأييد مى‏كند. بزرگى مى‏گويد بحث در آزادى در دوران ما شبيه است به بحث در بردگى بردگان در جوامعى كه در دوران هاى گذشته برده‏دار و برده‏فروش بودند.

مى‏گويد: در آن روزگار بردگى حاكم بر زير بناى اخلاقى و سياسى و اجتماعى همه ابعاد جامعه بود. فقط عده‏اى از هوشياران در كنارى نشسته بودند و مى‏ديدند كه اين پديده (بردگى) با اصول اوليه انسانى تناقض دارد، اما هم چون يك ضرورت منفور اجتماعى وجود دارد و از آن گريزى نيست.

آزادى هم در دوران ما شبيه به بردگى در آن دوران است. سخن از آزادى در ميان است، اما ديديم كه از بى‏بند و بارى سر در آورد. حيات معقول مى‏گويد: بايد از زينت و زيور دنيا و از لذايذ نامعقول دست شست، نه به عنوان رياضت‏هاى نامشروع، بلكه براى تقويت عقل هماهنگ با وجدان كه بتواند معناى آزادى واقعى را دريابد.

مى‏گوييم اسلام جهت دار است پس بدين مناسبت تمام آن چه با آن مربوط مى‏شود جهت دار خواهد بود. اما جهت چيست؟ معلوم است كه هر مكتبى مى‏خواهد بگويد اين است و جز اين نيست و مى‏دانيم كه هر مدعايى نيز محدوديت و ناتوانى خود را با گذشت روزگاران اظهار مى‏كند ولى حيات معقول، اين طور نيست، اين طور است كه توضيح مى‏دهيم كه:

زين دو هزاران من و ما، اى عجبا من چه منم. گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.

چو كه من از دست شدم در ره من شيشه من هر چه نهى پابنهم هر چه بيايم شكنم

گوينده ابيات فوق مى‏گويد: معارف كلاسيك را جلوى پاى من نياور، اين سدها را من شكسته‏ام. او مطلبى را گفته كه من با گفته‏هاى ديگران از حكماى هند تا پراگماتيست‏ها مقايسه كرده‏ام و غالب اصول بنيادى اين مكتب‏ها را در اشعار مولوى يافته‏ام و اين است هنرمند در حيات معقول. اين جا بايد ديد كه «جهت» چيست. آيا جهت در اسلام به آن معنى است كه قالبى مشخص براى كودك در نظر بگيريم و او را به آن قالب محدود كنيم؟

اين نوعى جهت داشتن است، اما نه متعلق به مكتب اسلام. جهت دارى در اسلام بدين تـرتيب اسـت: انّاللّه‏ و انّا اِليـه راجِعـوُن يعنـى از بى‏نهايت تا بى‏نهايت، آيا اين جهت محدود كننده است؟ اين سنت حركت در حيات معقول است، بنابراين در صورتى كه حيات معقول بجا باشد، هيچ اشكال منطقى و فلسفى و دينى و عرفانى در آزادى افراد به وجود نمى‏آيد و هنر بر مبناى حيات معقول دچار محدوديت هاى مضر و بازدارنده نمى‏گردد.

سؤال سوم: معمولاً ايدئولوژي ها و ديدگاه هاى مكتبى و ارزش هاى حاكم بر جامعه، نوعى محدوديت به وجود مى‏آورند. در اين مورد چه مى‏توان كرد؟

يك مثال: در حدود 14 سال پيش مسئله سقط جنين مى‏خواست قانونى شود. انجمن اسلامى پزشكان تعداد زيادى پزشك دعوت كردند و خواستند نظرگاه‏هاى مختلف علمى، فقهى و روانى را در اين مورد جويا شوند. من در آن جلسه جمله‏اى به نظرم رسيد و گفتم كه اگر در اين جا مطرح كنم شايد از يك نظر مفيد باشد. نخست يك مقدمه مختصر را مى‏آوريم:

حريف سفله در پايان مستى
نينديشد ز روز تنگ دستى

ابلهى كاو روز روشن شمع كافورى نهد
زودبينى كش به شب روغن ندارد در چراغ

مگر روز هم شمع مى‏گذارند در مقابل آفتاب؟! معلوم است كسى كه چنين حماقتى را مرتكب شود شب بى‏چراغ خواهد ماند. در برخورد ارتباط مسائل انسانى بايد دقت كرد، از يك طرف انسان وقتى به يك موضوع مستقيم نگاه مى‏كند، هيچ اشكالى به نظر نمى‏آيد، اما با نظر به ابعاد ديگر كه همگى وابسته به يكديگر هستند، موضوع سخت و پيچيده مى‏شود.

شئون انسانى هم اين طور به يكديگر وابسته هستند، من در آن جا گفتم: «ممكن است امروز به طور مستقيم فقط راجع به سقط جنين صحبت كنيم، وسايل طبى ما براى شناخت و تشخيص نتايج سقط جنين خوب و آماده‏اند، پزشك واقعى مى‏تواند با بهره‏بردارى از آن وسايل نظر خود را بدهد، ولى موضوع بحث ما انسان است نه موش، نه گاو. نه ماهى و نه مرغى مجهول در افريقا. ما با انسان سر و كار داريم.

از يك طرف عده‏اى نشسته‏اند كه اثبات كنند كه خون يك انسان را ريختن زشت است و آدم‏كشى و جنايت بد است و در اين مسائل با كمال دقت كار مى‏كنند و از سوى ديگر انسان‏هايى جمع شده‏اند تا سقط جنين را آزاد كنند. خواهيد پرسيد طنابى كه اين دو موضوع سقط جنين و ريختن خون انسان را به هم وصل مى‏كند چيست؟ ارتباط دو موضوع چنين است: وقتى كه با تجويز سقط جنين بگوييم كه مى‏شود با دروازه ورود انسان‏ها به زندگى بازى كرد، اين سؤال براى بشر پيش مى‏آيد كه چرا براى خروجش كارت مجوز لازم است؟! جنايت يعنى چه؟

انسانى كه با بازيگرى يك نر و ماده و بدون قانون الزامى به وجود آمده است. با يك بازى قدرت پرستانه هم بايد برود و پس از آزاد ساختن سقط جنين، ديگر كدام منطق است كه بتواند جلوى جنگ‏ها را بگيرد؟! آيا مى‏خواهيد جلوى جنگ و خونريزى‏ها را با همين ناله بسيار ضعيف كه انسان را نكشيد، بگيريد؟!

به عبارت روشن‏تر: اگر سقط جنين آزاد شود، عظمت و اهميت كسانى كه مجراى حيات واقع شده، در راه لذت پرستى نر و ماده از بين مى‏رود، وقتى كه اين عظمت و اهميت از بين رفت، آغاز وجود انسانى در اين دنيا به لذت چند لحظه‏اى بى‏محاسبه مستند مى‏گردد و به قول مولوى:

جز ذكرنى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او

بنابراين كدامين منطق است كه به اقويا و يكه‏تازان در ميدان بقا بگويد كه خون انسان‏ها را نريزيد؟! آنان پاسخى كه براى اين خواهش و تمناى شما آماده كرده‏اند، اين است كه در نتيجه چند لحظه لذت به دنيا مى‏آيد، با قدرت اقويا نيز از اين زندگى مرخص مى‏شود.

از اين مثالى كه گفتيم مى‏خواستيم مطلبى را در باره موسيقى نتيجه بگيريم: پديده‏اى داريم به نام موسيقى كه در همه جوامع بشرى بوده است، آيا موسيقى لذت بار است؟ بلى كاملاً، به ویژه در اين زندگى ماشينى براى رهايى از زنجيرهاى به هم فشرده سختى‏هاى زندگى در اين كه موسيقى با روان ما سروكار دارد ترديدى نيست، هم جنبه فيزيكى دارد و هم جنبه روانى.

اصواتى گوناگون از حنجره يا از ابزارى معين بيرون مى‏آيد و در هوا تغييرات و دگرگوني ها و تموج ايجاد مى‏كند و در روح ما حالاتى را به وجود مى‏آورد كه يا از آن حالات لذت مى‏بريم و يا اگر اندوه بار باشد ممكن است جان بركف حتى مرز مرگ پيش برويم. هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقى‏هايى خاص دارند كه براى جامعه ديگر لذت بار نيست. اگر موسيقى جامعه بيگانه‏اى را براى ما بنوازند شايد بدمان هم بيايد، چنان كه آن ها هم در برابر موسيقى موسوم در جامعه ما وضعى شبيه به همين خواهند داشت.

پس در مورد موسيقى چند مسئله را بايد در نظر داشت:
ـ يكى اين كه موسيقى لذت‏بار است و از ديدگاه فلسفى از دو بعد برون ذاتى و درون ذاتى قابل تحقيق است.

ـ دوم اين كه اثرى كه بر ما مى‏گذارد با تحريكاتى ديگر نيز همراه است، يعنى مثلاً گاهى اشك انسان را سرازير مى‏كند و يا حتى گاهى ذوق بى‏كرانه جويى انسان را تحريك مى‏كند.

ـ مسئله سوم اين است كه هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقى خاصى دارند كه نسبت به آن تأثيرپذيرى بيشترى دارند.

مسئله چهارم اين است كه موسيقى داراى شكل و نمودى است كه با اراده سازنده موسيقى بروز مى‏يابد و در درون شنونده ايجاد تأثر مى‏كند و گاهى حتى در جريان خون و كار و ساز عصبى و عضلانيش تأثير مى‏گذارد. اما محتواى موسيقى چيست؟ درباره بيان محتوا، فلاسفه اختلاف نظر دارند: «آرتور شوپنهاور» كه خود نيز موسيقيدان بود، مى‏گويد كه موسيقى بسيار خوب است ولى يك نقص دارد و آن نقص هم اين است كه نمى‏تواند ما را آن طور كه مى‏خواهيم از واقعيات محض ببرد و با خاصيت‏هاى تجريد شده محض، ذهن ما را در ارتباط قرار دهد.

هر قدر هم كه محتواى موسيقى، تجريدى و فوق رئاليستى بوده باشد، بالاخره فيل آدمى را به ياد هندوستان مى‏اندازد، يعنى او را به طلب واقعيت وا مى‏دارد و البته چه بخواهد و چه نخواهد واقعيات دست از وى برنمى دارند، بعضى‏ها معتقدند كه موسيقى اصلاً محتوا ندارد و براى مثال يك گل زيبا را با موسيقى مقايسه مى‏كنند.

گل محتوا دارد، يعنى قابل لمس و قابل حس و قابل مشاهده و معاينه است، ولى موسيقى فقط يك عامل تأثير است در درون ما و ديگر هيچ، تأثيرى لذت بخش و محرك عواطف و خيالات و احساسات.

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع:

 

امام‌ حسين‌ در آيينه‌ شعر و ادب‌

مهدي‌ مهماندار

مقدمه‌

كربلا عصارة‌ بهشت‌ است‌ و عاشورا آبروي‌ عاشق‌. اگر كربلا نبود، هيچ‌ گلي‌ از زمين‌نمي‌روييد و مشام‌ هيچ‌ انسان‌ آزاده‌اي‌ حقيقت‌ را استشمام‌ نمي‌كرد. اگر كربلا نبود وعاشورا نبود، امروز عشق‌ بر سر هر كوي‌ و برزن‌ بيگاري‌ مي‌كرد. حسين‌ آمد وعشق‌ را آبروبخشيد وعباس‌ با دستان‌ بريده‌ و لبان‌ خشكيده‌ و با مَشكي‌ زخمي‌ عشق‌ را سيراب‌ كرد تاحرف‌ و حديثي‌ باقي‌ نماند و زينب‌ عشق‌ را تداوم‌ بخشيد و آن‌ را در گسترة‌ زمين‌ و آسمان‌منتشر كرد تا از آن‌ پس‌ تمام‌ عاشقان‌ وام‌دار حماسة‌ عاشورا باشند. كربلا قبلة‌ الهام‌عاشقان‌ شد و عاشورا ميعادگاهي‌ براي‌ آنان‌ كه‌ مي‌خواهند نماز عشق‌ را در محرابي‌ به‌بلنداي‌ تاريخ‌ به‌ پا دارند. از آن‌ روز زندگي‌ معنا يافت‌ كه‌ حسين‌ (ع)  بر كتيبة‌ دل‌ها نقش‌بست‌ و عاشورا اين‌ راز نهفته‌ مضمون‌ تمام‌ ناگفته‌ها شد .

اين‌ مقال‌ مروري‌ بر اشعار شعرا از گذشته‌ تا عصر حاضر در مورد آقا ابا عبداللهالحسين‌ (ع)  عاشورا،كربلا و....مي‌باشد. هر چند كه‌ از پيش‌ اذعان‌ مي‌داريم‌ كه‌ نتوانسته‌ايم‌ حق‌ مطلب‌ را آن‌ طور كه‌ شايسته‌ و بايستة‌ آن‌ است‌ ادا نماييم‌، اما به‌ قول‌ مولانا:

آب‌ دريا را اگر نتوان‌ كشيد  هم‌ به‌ قدر تشنگي‌ بايد چشيد

 

شناخت‌ مرثيه‌

مرثيه‌ از نظر ماهيّت‌ جزو ادب‌ غنايي‌ است‌. مرثيه‌ در ادب‌ فارسي‌ سابقة‌ كهن‌ دارد.كهن‌ترين‌ مرثيه‌ را مي‌توان‌ در ديوان‌ رودكي‌ جست‌ و جو كرد .مرثيه‌ يا در ياد مرگ‌ پادشاه‌،يا وزير، يا يكي‌  از رجال‌ علم‌ و ادب‌ است‌، مانند مرثية‌ فرخي‌ در مرگ‌ محمود غزنوي‌ يامرثية‌ رودكي‌ در مرگ‌ شهيد بلخي‌ و يا دربارة‌ فوت‌ يكي‌ از خويشان‌ است‌، مانند مرآثي‌فردوسي‌، خاقاني‌، و حافظ‌ در مرگ‌ پسران‌ خود، و يا مرثيه‌ دربارة‌ يكي‌ از ائمه‌ دين‌ است‌،مانند مرآثي‌ محتشم‌ كاشاني‌ كه‌ از همه‌ معروف‌تر است‌ واين‌ نوع‌ آخر بيشتر در ميان‌ مردم‌رواج‌ دارد و معمولاً بيشترين‌ مرآثي‌ راجع‌ به‌ سالار شهيدان‌ حسين‌ بن‌ علي‌ (ع)  مي‌باشد.شمول‌، ابعاد و جامعيت‌ حادثة‌ عاشورا موجب‌ گرديد كه‌ شعرا هريك‌ از ديدگاهي‌ خاص‌ به‌آن‌ بنگرند: گروهي‌ از صوفيه‌ و عرفا جنبه‌ عرفاني‌ آن‌ را به‌ نظم‌ كشيده‌ و بعضي‌ ديگرجنبه‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ و اخلاقي‌ اين‌ واقعه‌ عظيم‌ را به‌ نظم‌ كشيده‌اند وليكن‌ اكثرشعرا به‌ ويژه‌ در قرون‌ اخير بُعد «بكايي‌» آن‌ را مطمح‌ نظر قرار داده‌اند .

 

رسالت‌ و تعهد شاعر

دشمن‌ حكّام‌ جور و خلفاي‌ ستمگر در طول‌ تاريخ‌ پر فراز ونشيب‌ شيعه‌، دقيقاًبيانگر رسالت‌ و تعهد شعرا به‌ واقعه‌ عاشورا و بيان‌ ظلمي‌ است‌ كه‌ به‌ اهل‌ بيت‌ و شيعه‌گرديده‌. دشمني‌ِ سران‌ كفر با شاعران‌ و مرثيه‌ سرايان‌ بي‌ جهت‌ نبوده‌ است‌، زيرا آنها بامرآثي‌ جانگداز خود توانستند آتش‌ عشق‌ توده‌هاي‌ مسلمان‌ به‌ اهل‌ بيت‌ را پر فروغ‌ نگه‌داشته‌ و رسالت‌ امام‌ حسين‌ (ع)  را به‌ زيباترين‌ شكل‌ ممكن‌ در قالب‌ نظم‌ و اشعاري‌ دلنوازبه‌ گوش‌ جهانيان‌ برسانند. بزرگاني‌، هم‌ چون‌ فرزدق‌، كميت‌، و دعبل‌ و ده‌ها گوينده‌ وشاعر مبارز ديگر با قبول‌ خطرها و دشواري‌هاي‌ راه‌، به‌ خوبي‌ از عهدة‌ رسالت‌ دشوار خودبرآمده‌ و توانستند به‌ احياي‌ فرهنگ‌ عاشورا كمك‌ شاياني‌ بنمايند.

«ابن‌ مسكيت‌» از دوستداران‌ اهل‌ بيت‌ بود. او معلمي‌ِ دو پسر متوكل‌ را بر عهده‌داشت‌. هنگامي‌ كه‌ خليفه‌ به‌ شيعه‌ بودن‌ او پي‌ برد، كينة‌ او را به‌ دل‌ گرفت‌ و روزي‌ از اوپرسيد: فرزندان‌ من‌ نزد تو گرامي‌ ترند يا حسن‌ و حسين‌...؟ ابن‌ مسكيت‌ نگاهي‌ به‌ چهرة‌متوكل‌ كرد و گفت‌: به‌ خدا قسم‌! حسن‌ (ع)  و حسين‌ (ع)  با تمام‌ زيبايي‌هاي‌ دنيا برابرند.تو چه‌ طور جرأت‌ مي‌كني‌ آنها را با فرزندان‌ خود قياس‌ كني‌...؟ متوكل‌ از شدت‌ خشم‌ وغضب‌ دستور داد كه‌ زبان‌ او را از حلقومش‌ در آوردند.

 

حسين‌ (ع)  و عاشورا در ادب‌ پارسي‌:

علي‌ رغم‌ شعر عرب‌ كه‌ گسترده‌ترين‌ بخش‌ آن‌ را مرآثي‌ عاشورايي‌ تشكيل‌مي‌دهند، سرايندگان‌ عرب‌ در اين‌ زمينه‌ آثار جاوداني‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌اند،متأسفانه‌ سرايندگان‌ فارسي‌ نه‌ از جهت‌ كيفيّت‌ و نه‌ از جهت‌ كميّت‌، هر گز به‌ همتاهاي‌عرب‌ خود نرسيده‌اند. شعرايي‌ كه‌ با دريوزگي‌ براي‌ دريافت‌ صله‌ و يا طلب‌ كنيزكي‌ و ياحتي‌ سبويي‌ شراب‌، پادشاه‌ و يا امير نالايقي‌ را مدح‌ مي‌كردند و فضايل‌ دروغيني‌ را به‌ وي‌نسبت‌ مي‌دادند؛ گويي‌ از نهضت‌ امام‌ حسين‌ (ع)  و فرهنگ‌ عاشورا به‌ كلي‌ بي‌ خبرند. گرچه‌ شرايط‌ حاكم‌ بر محيط‌ و نيز استيلاي‌ خلفا و امراي‌ جور و دور از مذهب‌، و دشمني‌ديرينه‌ با شيعه‌ و اهل‌ بيت‌ در اين‌ قصور وكم‌ توجهي‌ بي‌ تأثير نبوده‌، ليكن‌ چنين‌ عذري‌براي‌ خيل‌ شاعران‌ كه‌ در واقع‌ از افكار و احساسات‌ لطيف‌تري‌ نسبت‌ به‌ تودة‌ مردم‌ زمان‌خود داشتند، زياد منطقي‌ به‌ نظر نمي‌رسد. البته‌ اين‌ سخنان‌ به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ ما درزمينة‌ عاشورا وقيام‌ امام‌ حسين‌ در ادب‌ پارسي‌ چيزي‌ نداريم‌، خوش‌بختانه‌ غناي‌ ادب‌پارسي‌ آن‌ چنان‌ است‌ كه‌ ما در هر زمينه‌اي‌ كه‌ بخواهيم‌ مي‌توانيم‌ از اين‌ بوستان‌ معرفت‌به‌ خوشه‌ چنيني‌ بپردازيم‌، ولي‌ هدف‌ از بيان‌ اين‌ موضوع‌ اين‌ بود كه‌ با توجه‌ به‌ اهميت‌واقعة‌ عاشورا و قيام‌ سالار شهيدان‌ و مظلوميّت‌ ايشان‌ و اهل‌ بيت‌ گرامي‌شان‌ بايد بيش‌ ازاين‌ به‌ آن‌ پرداخته‌ مي‌شد.

 

شروع‌ مرثيه‌هايي‌ عاشورايي‌:

تاريخ‌ آغاز سرودن‌ شعر عاشورايي‌ تقريباً روشن‌ است‌. مي‌توان‌ روز شهادت‌حسين‌(ع)  و يارانش‌ را تاريخ‌ شروع‌ مرثيه‌ عاشورايي‌ ناميد، زيرا ـ چنان‌كه‌ در متون‌تاريخي‌ آمده‌ است‌ ـ نخستين‌ مرثيه‌ سرايان‌، اهل‌ بيت‌ آن‌ حضرت‌ بودند. اما حسين‌ (ع)هنگام‌ آخرين‌ وداع‌ با اهل‌ بيت‌ خود خطاب‌ به‌ دخترش‌ «سكينه‌» ابياتي‌ مي‌فرمايد كه‌ ازجان‌سوزترين‌ مرآثي‌ به‌ شمار مي‌رود:

لا تحرمّي‌ قلبي‌ بدمعك‌ حسرة‌ًمادام‌ منّي‌ الروح‌ في‌ جثماني‌

تا جان‌ بدن‌ دارم‌ دلم‌ را از اشك‌ حسرت‌ بسوزان‌.

فاذا قتلت‌ فانت‌ اولي‌  بالبكاء يا خير النسّوان‌

اي‌ بهترين‌ زنان‌ هنگامي‌ كه‌ كشته‌ گردم‌ تو براي‌ گريستن‌ من‌ سزاوارترين‌ هستي‌.

سيطول‌ بعدي‌ يا سكينة‌ فاعلمي‌منك‌ البكا اذا الحمام‌ دهان‌

به‌ زودي‌ بر مصيبت‌ مرگ‌ من‌ گريه‌ هاي‌ طولاني‌ در پيش‌ داري‌.

***

«ام‌ كلثوم‌» دختر بزرگوار امير مومنان‌ و بانوي‌ بزرگ‌ و اصيل‌ كه‌ بسيار «بليغ‌السان‌» بود، در مرثيه‌اي‌ چنين‌ مي‌فرمايد:

قتلتم‌ اخي‌ ظلماً فويل‌ لامّكم‌ ستجرون‌ ناراً حرّها بتوقد

 

واي‌  بر مادران‌ شما كه‌ برادرم‌ را به‌ ستم‌ شهيد كرديد، به‌ زودي‌ آتشي‌ سوزان‌پاداشتان‌ خواهد بود.

سفكتم‌ دماء حرم‌ الله سفكهاو حرّمها القرآن‌ ثم‌ّ محمد

خون‌هايي‌ را كه‌ ريختيد كه‌ خدا و قرآن‌ و محمد ريختن‌ آنها را حرام‌ كرده‌اند.

***

 

 

مروري‌ بر چند مرثيه‌ از شعراي‌ عرب‌:

«عقبة‌ بن‌ عمرو السهمي‌ »نخستين‌ كسي‌ است‌ كه‌ در رثاي‌ عاشوراييان‌ شعر سرود. او دراواخر قرن‌ اول‌ به‌ كربلا رفت‌ نزديك‌ قبر آن‌ حضرت‌ كه‌ رسيد اين‌ مرثيه‌ را گفت‌:

مررت‌ علي‌ بترالحسين‌ بكربلاففامن‌ عليه‌ من‌ دموعي‌ عريزها

در كربلا بر قبر حسين‌ گذشتم‌ واشك‌ فراواني‌ از ديدگانم‌ فرو ريخت‌.

و لا برج‌ الونا وزّوار قبره‌ يقوم‌ عليهم‌ مشكها و عبيرها

آنها كه‌ رايحة‌ مشك‌ و عبير بر شامة‌ زائرانش‌ هميشه‌ مي‌وزد .

***

«دعبل‌ خزاعي‌»در قصيده‌اي‌ طولاني‌ به‌ ذكر فضايل‌ و خصايل‌ رسول‌ خدا واهل‌بيت‌ او مي‌پردازد. در فرازي‌ از اين‌ مرثية‌ زيبا چنين‌ مي‌خوانيم‌ :

أفاطم‌ لو خلت‌ الحسين‌ مجّدلا و قدمات‌ عطشا به‌ شط‌ّ فرات‌

اي‌ فاطمه‌ اگر مي‌دانستي‌ حسين‌ با لب‌ تشنه‌ در كنار فرات‌ سر بر خاك‌ نهاد.

اذا للطمت‌ الغّد فاطم‌ عند اجريت‌ دمع‌ العين‌ في‌ الوجنات‌

جز لطمه‌ به‌ صورت‌ نمي‌زدي‌ و غير اشك‌ بر گونه‌ نمي‌ريختي‌.

 

مروري‌ بر تك‌ بيت‌هايي‌ زيبا از شعر پارسي‌ در مورد امام‌ حسين‌ (ع)  وعاشورا:

قيام‌ جوانمردانة‌ سيد جوانان‌ اهل‌ بهشت‌ و ياران‌ صميمي‌ آن‌ حضرت‌ در تاريخ‌ضرب‌ المثل‌ شده‌ و هم‌ چون‌« مثل‌ ساير» مورد  استفاده‌ و بهره‌ برداري‌ شاعران‌ قرار گرفته‌است‌. در ادبيات‌ شيرين‌ فارسي‌، اگر چه‌ بسياري‌ از شاعران‌ مستقلاً شعري‌ مستقل‌ در اين‌زمينه‌ ندارند، ولي‌ به‌ مناسبت‌هاي‌ مختلف‌، حتي‌ در اشعار توصيفي‌ خود به‌ آن‌ اشاره‌نموده‌اند كه‌ در ذيل‌ به‌ ذكر چند نمونة‌ بر جسته‌ آن‌ مي‌پردازيم‌:

لاله‌ غرقه‌ به‌ خونم‌ همچو حسين‌سوسن‌ زنده‌ نفس‌ همچو حسن‌

والله كه‌ ماتم‌ شرف‌ الملك‌ بوعلي‌ ازماتم‌ علي‌ حسين‌ هست‌ يادگار

سيد حسن‌ غزنوي‌ (592 ـ536 ه)

***

به‌ كربلا چو دهان‌ حسين‌ از او بچشيد  همي‌ دهند زبان‌هايزيد را دشنام‌

***

هجران‌ تو دشت‌ كربلا بود زو حصة‌ من‌ همه‌ بلا شد

اديب‌ ترمذي‌(573 ه)

***

در خون‌ من‌ مشو كه‌ به‌ خون‌ شسته‌ام‌ دو رخ‌  بي‌ تو، به‌ حق‌ خون‌ شهيدان‌ كربلا

رشيد وطواط‌ (564ه)

***

به‌ من‌ آن‌ كربت‌ و بلا آمد  كه‌ نياورد كربلا به‌ حسيني‌

انوري‌ (583 ه)

***

 

چندن‌ كز دو ديدة‌ من‌ رفت‌ جوي‌ اشك‌  هر گز نرفت‌ خون‌ شهيدان‌ كربلا

مسعود  سعد سلمان‌ (515 ـ 438 ه)

***

كردم‌ ز ديدة‌ پاي‌ سوي‌ مرقد حسين‌  هست‌ اين‌ سفر به‌ مذهب‌ عشاق‌ فرض‌ عين‌

جامي‌( 898 ـ 817 ه)

***

به‌ سر بيست‌ رفتن‌ در طريق‌ كربلاي‌ دل‌  كه‌ تا يابي‌ طواف‌ پادشاه‌ دين‌ و دنيا را

ضميري‌ اصفهاني‌ (973ه)

***

بس‌ گوهر نهفته‌ كه‌ غواص‌ خاطرم‌  داد به‌ نذر مدح‌ شاه‌ كربلا گره‌

كليم‌ همداني‌ (1061 ه)

***

بر سر نيزه‌ كرده‌اي‌ سر گلدستة‌ رسول‌  اي‌ روزگار خوش‌ گلي‌ آورده‌اي‌ به‌ بار

صابر زواره‌اي‌ (قرن‌ 11)

***

خاكستر وجود مرا گردهي‌ به‌ باد  از اشتياق‌ رو به‌ سوي‌ كربلا آورد

زماني‌ يزدي‌ (قرن‌ 11)

***

به‌ خاك‌ كربلا زائر بيفشان‌ دانة‌ اشكي‌  كه‌ هر كس‌ بهر خود روز قيامت‌ كشته‌اي‌ دارد

زائر همداني‌ (قرن‌ 11)

***

كي‌ گهر دارد بها عباس‌، در بازار حشر از زمين‌ كربلا يك‌ سبحه‌ وارم‌ آرزوست‌

عباسقلي‌ خان‌ شاملو( قرن‌ 11)

***

 

 

امام‌ حسين‌ و عاشورا در آئينة‌ شعر و ادب‌ پارسي‌:

در اين‌ قسمت‌، به‌ مبحث‌ اصلي‌ كه‌ ذكر اشعار و ابيات‌ و مرآثي‌ شاعران‌ نام‌دار ادب‌پارسي‌ در مورد امام‌ حسين‌ (ع)  و عاشورا است‌، مي‌پردازيم‌. اگر چه‌ در بعضي‌ قسمت‌ها به‌خاطر طولاني‌ نشدن‌ كلام‌ به‌ حذف‌ و اختصار ابيات‌ پرداخته‌ شده‌، ولي‌ سعي‌ شده‌ كه‌حذف‌ها به‌ شكلي‌ انجام‌ شود كه‌ حتي‌ الامكان‌ به‌ بدنة‌ اصلي‌ شعرو مضمون‌ آن‌ و نهايتاً به‌زيبايي‌ كلام‌ صدمه‌ و خدشه‌اي‌ وارد نگردد. در ضمن‌ انتخاب‌ و تنظيم‌ اشعار صرفاً براساس‌ تقديم‌ زماني‌ و حيات‌ شاعر مي‌باشد. گفتني‌ است‌ در مواردي‌ به‌ ذكر تاريخ‌مختصري‌ از شرح‌ حال‌ شاعر اشاره‌ شده‌ و در بعضي‌ موارد به‌ علّت‌ اختصار كلام‌ تنها به‌ذكر نام‌ شاعر قناعت‌ شده‌ است‌ .

 

ابوالحسن‌ كسايي‌ مروزي‌:

به‌ سال‌ 341 در مرو متولد شد. وي‌ ابتدا مدّاح‌ سامانيان‌ بود، ولي‌ بعدها دست‌ازمداحي‌ كشيد و به‌ سرودن‌ اشعاري‌ در پند واندرز و مدح‌ و رثاي‌ اهل‌ بيت‌ پرداخت‌. اويكي‌ از بزرگ‌ترين‌ و در واقع‌ نخستين‌ شاعر پارسي‌ زبان‌ است‌ كه‌ «مرثية‌ عاشورايي‌»سروده‌ است‌ و با توجه‌ به‌ شواهد قطعي‌ تاريخي‌ و آثار به‌ جا مانده‌ از وي‌ ترديدي‌ در تشيّع‌او وجود ندارد. نمونه‌اي‌ از مرثية‌ ايشان‌ در ذيل‌ بيان‌ مي‌شود :

تخم‌ جهان‌ بي‌ بر

بيزارم‌ از پياله‌ و ز ارغوان‌ و لاله‌  ما و خروج‌ وناله‌ كنجي‌ گرفته‌ مأوا

دست‌ از جهان‌ بشويم‌ غر و شرف‌ بجويم‌  مدح‌ و غزل‌ نگويم‌ مقتل‌ كنم‌ تقاضا

ميراث‌ مصطفي‌ را فرزند مرتضي‌ را  مقتول‌ كربلا را تازه‌ كنم‌ تولاّ

آن‌ مير سر بريده‌ در خاك‌ و خون‌ تپيده‌  از آب‌ ناچشيده‌ گشته‌ اسير غوغا

تنهاو دل‌ شكسته‌ بر خويشتن‌ گرسنه‌  از خانمان‌ گشته‌ وز اهل‌ و بيت‌ و آبا

صفين‌ و بدر و خندق‌ حجّت‌ گرفته‌ با حق‌  خيل‌ يزيد احمق‌ يك‌ يك‌ به‌ خونش‌ كوشا

آن‌ پنج‌ ماهه‌ كودك‌ باري‌ چه‌ كرد ويحك‌ كز پاي‌ تابه‌ تارك‌ مجروح‌ شد مفاجا

پاكيزه‌ آل‌ ياسين‌ گمراه‌ و زار و مسكين‌و آن‌ كينه‌هاي‌ پيشين‌ آن‌ روز گشته‌ پيدا

بي‌چاره‌ شهر بانو مصدوم‌ كرده‌ زانو  بي‌چاره‌ گشته‌ لولو بر درد ناشكيبا

آن‌ زينب‌ غريوان‌ اندر ميان‌ ديوان‌ آل‌ زياد ومروان‌ نظاره‌ گشته‌ عمدا

تخم‌ جهان‌ بي‌ بر، اين‌ دست‌ و زين‌ فزون‌تر  كهتر عدوي‌ مهتر نادان‌ عدوي‌ دانا

بر مقتل‌ اي‌ كسايي‌ برهان‌ همي‌ نمايي‌گر هم‌ بر اين‌ بيايي‌، بي‌ خار گشت‌ خرما

تا زنده‌اي‌ چنين‌ كن‌ دل‌هاي‌  ما حزين‌ كن‌ پيوسته‌ آفرين‌ كن‌ بر اهل‌ بيت‌ زهرا***

 

امير معزّي‌

از شاعران‌ قرن‌ پنجم‌ و اوايل‌ قرن‌ ششم‌ بود. او مدتي‌ را به‌ مدح‌ امراي‌ سلجوقي‌گذراند و سپس‌ تا پايان‌ عمردر خراسان‌ در خدمت‌ سلطان‌ سنجر بود و وفات‌ او به‌ سال‌521 واقع‌ شده‌ است‌. وي‌ در قصيده‌ سرايي‌ استاد بود اينك‌ به‌ ذكر نمونه‌هايي‌ از اشعارعاشورايي‌ وي‌ اشاره‌ مي‌گردد:

آن‌ كه‌ چون‌ آمد به‌ دستش‌ ذوالفقار جان‌ شكار گشت‌ معجز در كَفَش‌ چون‌ در كف‌ موسي‌ عصا

آمدآواز منادي‌ «لا فتي‌ الاّ علي‌»  وانگهي‌ «لا سيف‌ الا ذوالفقار» آمد ندا

و آن‌ دو فرزند عزيزش‌ چون‌ حسين‌ و چون‌ حسن‌  هر دو اندر كعبة‌ جود و كرم‌ ركن‌ وصف‌

آن‌ يكي‌ را جان‌ ز تن‌ گشته‌ جدا اندر حجاز و آن‌ دگر را سر جدا گشته‌ زتن‌ در كربلا

آن‌ كه‌ دادي‌ بوسه‌ بر روي‌ و قفاي‌ او رسول‌گرد بر رويش‌ نشست‌ و شمر ملعون‌ در قفا

و آن‌ كه‌ حيدر گيسوان‌ او نهادي‌ بر دو چشم‌چشم‌ او در آب‌ غرق‌ و گيسوان‌ اندر دما

روز محشر داد بستاند خدا از قاتلانش‌  تو بده‌ داد و مباش‌ از حسب‌ مقتولان‌ جدا

***

 

سنايي‌

حكيم‌ سنايي‌ غزنوي‌ از شاعران‌ تواناي‌ ايراني‌ است‌ كه‌ مُبدع‌ بيان‌ مسائل‌ فلسفي‌و اخلاقي‌ در شعر است‌. او پس‌ از مدح‌ بهرام‌شاه‌ غزنوي‌ به‌ عرفان‌ روي‌ آورد و از جهان‌ وجهانيان‌ دست‌ شست‌، چنان‌ كه‌ بهرام‌شاه‌ مي‌خواست‌ خواهر خود را به‌ ازدواج‌ با او ترغيب‌كند، ولي‌ او نپذيرفت‌. سنايي‌ تا پايان‌ عمر پس‌ از بازگشت‌ از سفر حج‌ در غزنين‌ زندگي‌ رادر عزلت‌ و گوشه‌ نشيني‌ گذراند. از آثار او مي‌توان‌ به‌ حديقه‌ الحقيقه‌، طريق‌ التحقيق‌،كارنامه‌ بلخ‌ و... اشاره‌ كرد. مرثيه‌ ذيل‌ از كتاب‌ حديقة‌ الحقيقه‌ انتخاب‌ شده‌ است‌:

حَبَّذا كربلا و آن‌ تعظيم‌  كزبهشت‌ آورد به‌ خلق‌ نسيم‌

و آن‌ تن‌ سر بريده‌ در گل‌ و خاك‌ و آن‌ غريوان‌ به‌ تيغ‌ دل‌ها چاك‌

و آن‌ گزين‌ همه‌ جهان‌،كشته‌ در گل‌ خون‌ تنش‌ بياغشته‌

و آن‌ چنان‌ ظالمان‌ بدكردار كرده‌ بر ظلم‌ خويشتن‌ اصرار

حرمت‌ دين‌ و خاندان‌ رسول‌ جمله‌ بر داشته‌ زجهل‌ و مقتول‌

تيغ‌ها لعل‌ گون‌ ز خون‌ حسين‌ چه‌ بود در جهان‌ بَتَر زين‌ شين‌

كرده‌ آل‌ زياد و شمر لعين‌ابتداي‌ چنين‌ بته‌ در دين‌

حسن‌ از زخم‌ كرده‌ سينه‌ كبودزينب‌ از ديده‌ها برانده‌ دو رود

من‌ نيم‌ دوستدار شمر و يزيدزان‌ قبيله‌ منم‌ به‌ عهد بعيد

هر كه‌ راضي‌ شود به‌ بد كردن‌لعنتش‌ طوق‌ باشد در گردن‌

***

داستان‌ پسر هند مگر نشينيدي‌  كه‌ از او وسه‌ كَس‌ او به‌ پيمبر چه‌ رسيد

پدر او دُر دندان‌ پيمبر بشكست‌  مادر او جگر عمر پيمبر بمكيد

او به‌ ناحق‌، حق‌ داماد پيمبر بستد  پسر او سر فرزند پيمبر ببريد

بدر چنين‌ قوم‌ تو لعنت‌ نكني‌ شرمت‌ باد  لعن‌الله يزيداً و علي‌ آل‌ يزيد

***

 

قوامي‌ رازي‌

اين‌ شاعر كه‌ از شعراي‌ معروف‌ شيعي‌ قرن‌ ششم‌ مي‌باشد، مدّت‌ها، در خدمت‌رجال‌ و خاندان‌هاي‌ بزرگ‌ شيعي‌ در عراق‌ به‌ سر مي‌برده‌ است‌. علاوه‌ بر مناقب‌ و مرآثي‌خاندان‌ رسالت‌ از وي‌ قصايدي‌ نيز در زهد و وعظ‌ باقي‌ مانده‌ است‌. در ذيل‌ قصيده‌اي‌ ازايشان‌ در رثاي‌ شهداي‌ كربلا بيان‌ مي‌گردد كه‌ البته‌ اين‌ قصيده‌ به‌ علّت‌ اين‌ كه‌ بسيارمطّول‌ و مفصل‌ بود، به‌ ذكر ابياتي‌ چند از آن‌ مي‌پردازيم‌ و علاقه‌ مندان‌ را به‌ خواندن‌ كامل‌اين‌ قصيده‌ در ديوان‌ شاعر دعوت‌ مي‌كنيم‌ :

روز دهم‌ ز ماه‌ محرم‌ به‌ كربلا  ظلمي‌ صريح‌ رفت‌ بر اولاد مصطفي‌

هر گز مباد روز چو عاشور در جهان‌ كان‌ روز بود وز قتل‌ شهيدان‌ كربلا

آن‌ تشنگان‌ آل‌ محمد  اسيروار بر دشت‌ كربلا به‌ بلا گشته‌ مبتلا

عريان‌ بماند پردگيان‌ سراي‌ وحي‌  مقتول‌ گشته‌ شاه‌ سراپردة‌ عبا

هر گه‌ كه‌ يادم‌ آيد از آن‌ سيد شهيدعيشم‌ شود منقص‌ وعمرم‌ شود هبا

اي‌ بس‌ بلا و رنج‌ كه‌ بر جان‌ او رسيداز جور و ظلم‌ امّت‌ بي‌ رحم‌ و بي‌ حيا

در آرزوي‌ آب‌ چو اويي‌ بداد جان‌  لعنت‌ بر اين‌ جهان‌ به‌ نفرين‌ بي‌ وفا

بگرفته‌ روي‌ آب‌ سپاه‌ يزيد شوم‌  بي‌ آب‌ چشم‌ و سينه‌ پر از آتش‌ هوا

***

 

عطّار نيشابوري‌

شاعر معروف‌ قرن‌ ششم‌ و هفتم‌ هجري‌ بود و از سرمايه‌هاي‌ فرهنگي‌ و ادبي‌ اين‌مرز و بوم‌ است‌. او قسمت‌ عمده‌اي‌ از عمر خويش‌ را به‌ رسم‌ سالكان‌ طريقت‌ در سفرگذراند. از آثار بر جسته‌ وي‌ مي‌توان‌ به‌ منطق‌ الطير، اسرارنامه‌، الهي‌ نامه‌، مصيبت‌ نامه‌،تذكرة‌ الاولياء و....اشاره‌ كرد.

كيست‌ حق‌ را پيمبر را ولي‌  آن‌ حسن‌ سيرت‌، حسين‌ بن‌ علي‌

آفتاب‌ آسمان‌ معرفت‌  آن‌ محمد صورت‌ و حيدر صفت‌

نه‌ فلك‌ را تا ابد مخدوم‌ بود  زآن‌ كه‌ او سلطان‌ ره‌ معصوم‌ بود

تشنه‌ او را دشنة‌ آلوده‌ به‌ خون‌ نيم‌ كشته‌ گشته‌ ،سرگشته‌ به‌ خون‌

آن‌ چنان‌ سر را كه‌ بُرّد بي‌ دريغ‌  كافتاب‌ از درو آن‌ شد زير ميغ‌

گيسوي‌ او با به‌ خون‌ آلوده‌ شد  خون‌ گردون‌ از شفق‌ پالوده‌ شد

كي‌ كنند اين‌ كافران‌ با اين‌ همه‌  كو محمد؟ كو علي‌؟ كو فاطمه‌؟

صد هزاران‌ جان‌ پاك‌ انبياء  صف‌ زده‌ بينم‌ به‌ خاك‌ كربلا

در تموز كربلا تشنه‌ جگر سر بريد زشتي‌ چه‌ باشد زين‌ بَتَر

با جگر گوشة‌ پيمبر اين‌ كنند  وانگهي‌ دعوي‌ داد و دين‌ كنند

كفرم‌ آيد هركه‌ اين‌ را دين‌ شمرد  قطع‌ باد از بن‌ زفاني‌ كاين‌ شمرد

كاشكي‌ اي‌ من‌ سگ‌ هندوي‌ او  كمترين‌ سگ‌ بودمي‌ در كوي‌ او

***

«منتخب‌ از مصيبت‌ نامه‌ »

 

كمال‌ الدين‌ اصفهاني‌

كمال‌ الدين‌ اصفهاني‌ معروف‌ به‌ «خلاق‌ المعاني‌» مي‌باشد؛ وي‌ در آوردن‌ معاني‌دقيق‌ و باريك‌ انديشي‌ مهارت‌ خاصي‌ داشت‌ و در التزامات‌ صعب‌ و تقيد و آوردن‌ يدطولايي‌ داشت‌. اينك‌ در ذيل‌ به‌ چند بيت‌ از نامبرده‌ در مورد امام‌ حسين‌ (ع) مي‌پردازيم‌:

چون‌ محرم‌ رسيد و عاشورا خنده‌ بر لب‌ حرام‌ بايد كرد

وز پي‌ ماتم‌ حسين‌ علي‌ گريه‌ از ابر وام‌ بايد كرد

لعنت‌ دشمنانش‌ بايد گفت‌  دوستداري‌ تمام‌ بايد كرد

***

 

سيف‌ فرقاني‌

شاعر و عارفي‌ گوشه‌گير بود، پس‌ ازمدّتي‌ از تبريز به‌ آسياي‌ صغير رفته‌ و در شهري‌به‌ نام‌ «آق‌ سرا» در خانقاهي‌ كوچك‌ در گذشت‌ و همان‌جا مدفون‌ گرديد. او همواره‌ ازحكّام‌ و ستمگران‌ روزگار خويش‌ كناره‌گيري‌ كرده‌ و ستم‌ آنان‌ را نكوهش‌ مي‌كرد. ابياتي‌چند از وي‌ در خصوص‌ فاجعة‌ كربلا و شهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع)  را با هم‌ مي‌خوانيم‌ :

اي‌ قوم‌ در اين‌ عزا بگرييد  بر كشته‌ كربلا بگرييد

با اين‌ دل‌ مرده‌ خنده‌ تا چند  امروز در اين‌ عزا بگرييد

از خون‌ جگر سرشك‌ سازيد  بهر دل‌ مصطفي‌ بگرييد

وز معدن‌ دل‌ به‌ اشك‌ چون‌ دُر بر گوهر مرتضي‌ بگرييد

با نعمت‌ عافيت‌ به‌ صد چشم‌  بر اهل‌ چنين‌ بلا بگرييد 

دل‌ خستة‌ ماتم‌ حسينيد  اي‌ خسته‌ دلان‌ هلا بگرييد

بر جور و جفاي‌ آن‌ جماعت‌  يك‌ دم‌ ز سر صفا بگرييد

در گريه‌ به‌ صد زبان‌ بناليد در پرده‌ به‌ صد نوا بگرييد

و ز بهر نزول‌ غيث‌ رحمت‌  چون‌ ابر، گه‌ دعا بگرييد

***

 

خواجه‌ كرماني‌

آن‌ گوشوار عرش‌ كه‌ گردون‌ جوهري‌ باراني‌ پراز گهرش‌ بود شتري‌

ديدش‌ ملك‌ بخش‌ جهاندار خرقه‌ پوش‌  خسرو نشان‌ صوفي‌ و سلطان‌ حيدري‌

در صورتش‌ معيّن‌ و در سيرتش‌ مبيّن‌ آيات‌ ايزدي‌ و صفات‌ پيمبري‌

در بحر شرع‌، لولوي‌ شهوار و همچو بحر در خويش‌ غرقه‌ گشته‌ ز پاكيزه‌ گوهري‌

اقرار كرده‌ حر يزيدش‌ به‌ بندگي‌  خط‌ باز داده‌ روح‌ امينش‌ به‌ چاكري‌

لب‌ خشك‌ و ديده‌ تر شده‌ از تشنگي‌ و آنگه‌ طفيل‌ خاك‌ درش‌ خشكي‌ وتري‌

از كربلا بدو همه‌ كرب‌ و بلا رسيد  آري‌ همين‌ نتيجه‌ دهد ملك‌ پروري‌

گلگون‌ هنوز چنگ‌ پلنگان‌ كوهسار از خون‌ِ شاه‌ِ شهيدان‌ِ روزگار

***

 

سلمان‌ ساوجي‌

خاك‌، خون‌ آغشتة‌ لب‌ تشنگان‌ كربلاست‌آخر اي‌ چشم‌ جهان‌ بين‌، اشك‌ خونينت‌ كجاست‌

جز به‌ چشم‌ و چهره‌ مسير خاك‌ آن‌ ره‌ كانهمه‌  نرگس‌ از چشم‌ و گل‌ و رخسار آل‌ مصطفاست‌

اي‌ دل‌ بي‌ صبر من‌ آرام‌ مگير اين‌جا دمي‌كاندرين‌ جا منزل‌ آرام‌ جان‌ مرتضاست‌

روضه‌ پاك‌ حسين‌ است‌ اين‌ كه‌ مشكين‌ زلف‌ حورخويشتن‌ را بسته‌ بر جاروب‌ اين‌ جنت‌ سراست‌

مهبط‌ انوار عزت‌ مظهر اسرارحق‌منزل‌ آيات‌ رحمت‌ مشهد آل‌ عباست‌

كوري‌ چشم‌ مخالف‌ من‌ حسيني‌ مذهبم‌راه‌ حق‌ اين‌ است‌ و نتوانم‌ نهفتن‌ راه‌ راست‌

جوهر آب‌ فرات‌ از خون‌ پاكان‌ گشت‌ لعل‌وين‌ زمان‌ آن‌ آب‌ خونين‌ هم‌ چنان‌ در چشم‌ ماست‌

يا امام‌ متقين‌ ما مخلصان‌ طاعتيم‌ يك‌ قبولت‌ صد چو ما را تا ابد برگ‌ و نواست‌

***

 

ابن‌ حسام‌ خوسفي‌

دلم‌ شكسته‌ و مجروح‌ و مبتلاي‌ حسين‌طواف‌ كرد شبي‌ گرد كربلاي‌ حسين‌

طراز طره‌ مشكين‌ عنبر افشانش‌خضاب‌ كرد به‌ خون‌ خصم‌ بي‌ وفاي‌ حسين‌

قدر چو واقعه‌ كربلا مشاهده‌ كرد ز چشم‌ چشمة‌ خون‌ راند بر قضاي‌ حسين‌

نشسته‌ بر سر خاكستر آفتاب‌ مقيم‌  كبود پوش‌ به‌ سوگ‌ از پي‌ عزاي‌ حسين‌

جمال‌ روشن‌ خورشيد را غبار گرفت‌ كه‌ در غبار نهان‌ شد مه‌ لقاي‌ حسين‌

سحاب‌ قطره‌ باران‌، حسين‌ سر بخشيدعطاي‌ ابر كجا و كجا عطاي‌ حسين‌

خموش‌ ابن‌ حسام‌ اين‌ سخن‌ نه‌ لايق‌ توست‌  ستايش‌ تو كجا و كجا ثناي‌ حسين‌

كز آفتاب‌ قيامت‌ مرا پناهي‌ ده‌ به‌ زير سايه‌ دامن‌ كش‌ لواي‌ حسين‌

***

 

صائب‌ تبريزي‌

وي‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ شعرا واستاد «سبك‌ هندي‌» مي‌باشد. مهارت‌ عمدة‌ وي‌ در غزل‌ و تك‌بيت‌هايش‌ است‌. سخنش‌ استوار و پرمعنا و مشحون‌ از مضمون‌هاي‌ دقيق‌ و افكار و تمثيلات‌ لطيف‌ و دلكش‌است‌. در ذيل‌ قطعه‌اي‌ از وي‌ راجع‌ به‌ امام‌ حسين‌(ع)  را با هم‌ مي‌خوانيم‌:

مظهر انوارِ باني‌ حسين‌ بن‌ علي‌ آن‌ كه‌ خاك‌ آستانش‌ دردمندان‌ را شفاست‌

ابر رحمت‌، سايبان‌ قبة‌ پر نور او روضه‌اش‌ را از پر وبال‌ ملائك‌ بورياست‌

دست‌ خالي‌ بر نمي‌گردد دعا از روضه‌اش‌  سائلان‌ را آستانش‌ كعبة‌ حاجت‌ رواست‌

با لب‌ خشك‌ از جهان‌ تا رفت‌ آن‌ سلطان‌ دين‌  آب‌ را خاك‌ مذلّت‌ در دهان‌ زين‌ ماجراست‌

چند روزي‌ بود اگر مهر سليمان‌ معتبرتا قيامت‌ سجدگاه‌ خلق‌ مهر كربلاست‌

آن‌ كه‌ مي‌شد پيكرش‌ از بوي‌ گل‌ نيلوفري‌  چاك‌ چاك‌ امروز، مانند گل‌ از تيغ‌ جفاست‌

چرخ‌ از انجم‌ در عزايش‌ دامن‌ پر اشك‌ شدتا به‌ دامان‌ جزا،گرابر خون‌ گريد رواست‌

مدحش‌ از ما عاجزان‌ صائب‌ بود ترك‌ ادب‌آن‌ كه‌ ممدوح‌ خدا و مصطفا و مرتضاست‌

***

 

ملك‌ الشعراي‌ بهار

استاد محمد تقي‌ بهار از بزرگ‌ترين‌ شعراي‌ تاريخ‌ معاصر كشور ماست‌. ايشان‌ باقدرت‌ بيان‌ فوق‌ العاده‌اي‌ كه‌ داشتند. در اندك‌ زماني‌ توانستند در عرصة‌ شعر و ادب‌ از نام‌آوران‌ و مشاهير بلامنازع‌ اين‌ آب‌ و خاك‌ گردند. از ايشان‌ در تمامي‌ قالب‌هاي‌ شعر آثارزيبايي‌ به‌ يادگار ماند، ولي‌ آنچه‌ از بر جستگي‌ بيشتري‌ در ميان‌ آثار ايشان‌ به‌ چشم‌مي‌خورد، قصايد بسيار زيبا و نغز ايشان‌ است‌ كه‌ با آثار قصيده‌ سرايان‌ بزرگي‌، چون‌خاقاني‌، ابن‌ يمين‌، انوري‌ و....برابري‌ مي‌كند. وي‌ مدت‌ها ملك‌ الشعراي‌ آستان‌ مقدس‌رضوي‌ بود. از آثار بر جسته‌ ايشان‌ مي‌توان‌ به‌ كتاب‌هاي‌ بسيار ارزشمند «سبك‌شناسي‌»در دو مجلد اشاره‌ كرد. در ذيل‌ به‌ چند بيت‌ از ايشان‌ در زمينة‌ كربلا و امام‌ حسين‌(ع)مروري‌ گذرا خواهيم‌ داشت‌:

اي‌ فلك‌ آل‌ علي‌ را از وطن‌ آواره‌ كردي‌زان‌ سپس‌ در كربلاشان‌ بردي‌ و بي‌چاره‌ كردي‌

تاختي‌ از وادي‌ ايمن‌ غزالان‌ حرم‌ را  پس‌ اسير پنجة‌ گرگان‌ آدم‌خواره‌ كردي‌

گوشوار عرش‌ رحمان‌ را بريدي‌ سر، پس‌ آنگه‌ دخترانش‌ را زكين‌ بي‌ گوشوار و ياره‌ كردي‌

كودكي‌ ديده‌ صغيره‌ اندر ميان‌ گاهواره‌چون‌ نكردي‌ شرم‌ و از كين‌ قصد آن‌ گهواره‌ كردي‌

سوختي‌ از آتش‌ كين‌ خانة‌ آل‌ علي‌ را  و يستادي‌ بر سر آن‌ آتش‌ و نظّاره‌ كردي‌

***

 

اديب‌ السّلطنه‌

حسين‌ سميعي‌ معروف‌ به‌ اديب‌ السلطنه‌ و متخلص‌ به‌ «عطا» از شعراي‌ نام‌ آورمعاصر بود كه‌ مدت‌ها انجمن‌ ادبي‌ تهران‌ را اداره‌ مي‌كرد. وي‌ به‌ سال‌ 1332 شمسي‌ وفات‌يافت‌. مرثية‌ بسيار زيبايي‌ كه‌ در ذيل‌ مي‌آيد از مرآثي‌ بسيار جانسوز قيام‌ عاشوراست‌:

كاي‌ ظلالت‌ پشگان‌ فرزند پيغمبر منم‌  قرة‌ العين‌ بتول‌ و زاده‌ حيدر منم‌

گوشوار عرش‌ يزدان‌ قوت‌ قلب‌ علي‌  آن‌ كه‌ دايم‌ بود در آغوش‌ پيغمبر منم‌

دين‌ منم‌، ايمان‌ منم‌، دنيا منم‌، عقبي‌ منم‌معني‌ قرآن‌ منم‌، بگزيده‌ داور منم‌

معني‌ طه‌ منم‌ والتين‌ والزيتون‌ منم‌  سدره‌ طوبي‌ منم‌، جنت‌ منم‌، كوثر منم‌

آن‌ كه‌ پيش‌ آستانش‌ بهر تعظيم‌ جلال‌روز تا شب‌ گشته‌ پشت‌ آسمان‌ چنبر منم‌

روز محشر چون‌ كنيد آخر كه‌ خصمي‌ مي‌كنيدبا من‌ مظلوم‌، چون‌ خود شافع‌ محشر منم‌

خلق‌ را چون‌ آورند آن‌ روز از بهر حساب‌دوست‌ را آنجا جزا و خصم‌ را كيفر منم‌

 

 


منابع‌:

1 ـ ادب‌ الطف‌، ج‌ 1، صفحات‌ 295 ـ 64 ـ 52.

2 ـ فرهنگ‌ معين‌، ج‌ 6، احكام‌.

3 ـ گزيدة‌ اشعار كسايي‌ مروزي‌.

4 ـ حديقه‌ الحقيقه‌ سنايي‌.

5 ـ ريحانة‌ الادب‌، ج‌ 7، ص‌ 396.

6 ـ انواع‌ ادبي‌، دكتر شمسيا.

7 ـ گزيدة‌ مصيبت‌ نامه‌، عطار نيشابوري‌.

8 ـ دواوين‌ شعرا همچون‌ سلمان‌ ساوجي‌، خواجو، صائب‌ و...

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: اباعبدالله الحسین (ع)

امام‌ حسين‌ در آموزة‌ شعر

اقدس‌ كاظمي‌

همة‌ اشعاري‌ كه‌ در اين‌ مقال‌ خواهيد خواند اثرطبع‌ اين‌ جانب‌ (اقدس‌ كاظمي‌) است‌ كه‌ وقايع‌ وحوادث‌ عاشورا وآموزه‌هاي‌ اين‌ نهضت‌ سترگ‌ را به‌نظم‌ درآورده‌ام‌.

 

زناني‌ كه‌ در واقعة‌ كربلا حضور داشتند

در فراخوان‌ سخن‌ ز كرب‌وبلاست‌كه‌ در آن‌ نكتة‌ دقيق‌ اين‌جاست‌

بانواني‌ كه‌ در كنار حسين‌همه‌ بودند غمگسار حسين‌

يا جوانان‌ وكودكان‌ در راه‌بوده‌ با كاروانيان‌، همراه‌

مي‌برم‌ نام‌ هر يك‌ از آنهاچون‌ ضروريست‌ نامشان‌ اين‌جا

هست‌ اين‌ بخش‌، ويژه‌ نسوان‌كه‌ نمودند خدمتي‌ شايان‌

همه‌ آنان‌ كه‌ كربلا بودندبرچنان‌ درد مبتلا بودند

نيز زن‌ها وكودكان‌ آن‌جاهمه‌ سرگرم‌ آه‌ وواويلا

ليك‌ زينب‌ چو هست‌ يار حسين‌دائماً هست‌ در كنار حسين‌

حال‌ شايسته‌ است‌ كز نسوان‌سخني‌ چند آورم‌ به‌ ميان‌

تا نمايم‌ سر سخن‌ را بازاز شهيدان‌ سخن‌ كنم‌ آغاز

دختر مسلم‌، آن‌(حميده‌)بُوَدهفت‌ساله‌ چو نور ديده‌ بُوَد

بود در خيمه‌ روز عاشوراهمراه‌ خانواده‌اش‌ آن‌جا

در همان‌ وقت‌ دشمن‌ نادان‌حمل‌ بنمود جانب‌ آنان‌

آتش‌ از كينه‌ها به‌پا كردندخيمه‌ها را به‌ آتش‌ افكندند

چون‌كه‌ آتش‌ به‌ خيمه‌گاه‌ رسيددر دل‌ خيمه‌ شد حميده‌، شهيد

كودكان‌ دگر همه‌ محزون‌جمله‌ از خيمه‌ گه‌ شدند برون‌

برخي‌ آنان‌ به‌ گرد عمّة‌ خويش‌همه‌ محزون‌ وداغدار وپريش‌

برخي‌ آنان‌ ز ترس‌ كرده‌ فراررو به‌ صحرا نهاده‌ در شب‌ تار

 

* * * * *

 

مادران‌ شهدا كه‌ در كربلا بودند

آن‌ جوان‌ كه‌ روز عاشورابه‌ شهادت‌ رسيده‌اند، آن‌ جا

مادر هر يكي‌ در آن‌جا بودشاهد كار جمله‌ آنها بود

1ـ مادر طفل‌ شيرخواره‌(رباب‌)كه‌ دلش‌ زين‌ جنايت‌ است‌ كباب‌

2ـ مادر (عون‌)، (زينب‌ كبري‌)ست‌كه‌ خودش‌ قرمان‌ كرب‌ وبلاست‌

3ـ مادر (قاسم‌) جوان‌، (رمله‌)بهر داماد آوَرَد حجله‌

4ـ (بِنْت‌ِ بَجْلي‌) ست‌ يك‌ زن‌ آگاه‌مادر پرتوان‌ (عبداللّه‌)

5ـ نيز آنجا (رقية‌) آگاه‌دخت‌ِ مولا ومام‌ِ (عبداللّه‌)

6ـ مادرديگري‌ كه‌ در آن‌جاست‌پسر او شهيد كرب‌ وبلاست‌

7ـ (عَمْرِبْن‌ِ جناده‌) را مادرسوق‌ دادش‌ به‌ جانب‌ لشكر

8ـ مادر ديگري‌ كه‌ در اين‌ راه‌برد فرزند خويش‌، (عبداللّه‌)

9ـ مادر ديگري‌ كه‌ در آن‌جاست‌مادر (اكبر) است‌ واو (ليلا) ست‌

10ـ نيز (حِسْنّيه‌) مادر (منحج‌)كه‌ همي‌ بود ياور منحج‌* * * * *

 

اسيران‌ از زنان‌ بني‌هاشم‌

1ـ(زينب‌) آن‌جاست‌ كاروان‌سالاركه‌ زكف‌ داده‌ است‌ صبر وقرار

2ـ خواهر رنجد يده‌اي‌ آن‌ جاست‌(ام‌ كلثوم‌، زينب‌ صغري‌') ست‌

3ـ (فاطمه‌) دختر امام‌ علي‌4ـ فاطمه‌ ديگري‌ كه‌ هست‌، ولي‌:

او بُود دختر امام‌ حسين‌5ـ هم‌ (سكينه‌) در التزام‌ حسين‌

6ـ هم‌ (رباب‌، دخت‌ امرءالقيس‌) است‌با حسين‌ رشتة‌ مودّت‌ بست‌

7ـ دختر چهار ساله‌اي‌ زامام‌چون‌ (رقيه‌) كه‌ شهره‌ گشت‌ به‌ نام‌

8ـ هم‌ (رقيه‌) ست‌ همسر مسلم‌9ـ نيز آن‌جاست‌ دختر مسلم‌

10ـ نيز (خوصاء) به‌ نام‌ (اُم‌ِ ثِغَر)از عقيل‌ است‌ ومادر جعفر

11ـ (ام‌ كلثوم‌)گر چه‌ او (صغري‌') ست‌دختر خوب‌ زينب‌ كبري‌ ست‌

12ـ مادر قاسم‌ است‌ چون‌ (رمله‌)كه‌ دلش‌ خون‌ شده‌ ست‌ زين‌ فتنه‌

(شهربانو)ست‌ آن‌كه‌ طفلش‌ راداد از كف‌ به‌ سرزمين‌ بلا

شهربانو ديگري‌ هم‌ هست‌مادر باوفاي‌ سجاد است‌

كه‌ ندارد حضور در اين‌ جادر ميان‌ زنان‌ به‌ كرب‌ وبلا

14ـ (دخت‌ مسعود خالد) است‌ اين‌جانام‌ نيكوي‌ او بُوَد(ليلا)

نام‌ فرزند اوست‌ (عبداللّه‌)داده‌ فرزند در ره‌ اَللّه‌

15ـ (فاطمه‌، دختر امام‌ حسن‌)مادر باقرالعلوم‌ زَمَن‌

همسر باوفاي‌ سجاد است‌شاهد آن‌ جفا وبيداد است‌

همه‌ جا بود در كنار امام‌با اسيران‌، سفر نمود به‌ شام‌

* * * * *

 

اسيران‌ از زنان‌ غير بني‌هاشم‌

1ـ چون‌كه‌ (حسيّنه‌)است‌ خدمتكاردر سفر هست‌ ياور بيمار

2ـ همسرمهربان‌ (عبداللّه‌)با اسيران‌ كربلا، همراه‌

3ـ مادر (قارب‌ بن‌ عبداللّه‌)چون‌ (فكيهه‌)ست‌ بانوي‌ آگاه‌

كه‌ كنيز رباب‌ مي‌باشددلش‌ از غم‌ كباب‌ مي‌باشد

4ـ نيز (بحّريه‌) دختر مسعودكه‌ به‌ همراه‌ همسر خود بود

(مسلم‌ عوسجه‌) كه‌ داشت‌ كنيزبود وقت‌ شهادت‌ِ او، نيز

از غم‌ عوسجه‌ به‌ درد افتادو نمود از شهادتش‌ فرياد

او ملقب‌ بُوَد به‌ (ام‌ خلف‌)گام‌ در ره‌ نهاد او به‌ هدف‌

ديد چون‌ مرگ‌ همسر خود راسوخت‌ با درد خويشتن‌، اما:

در چنين‌ راه‌ جان‌ نثاري‌ كردبعد، فرزند خويش‌ را آورد

گفت‌ فرزند خوب‌ من‌، برخيزحال‌ با دشمن‌ حسين‌، ستيز

كه‌ خَلَف‌ رفت‌، جانب‌ ميدان‌اذن‌ خود خواست‌ از سوي‌ ايشان‌

كه‌ حسين‌ علي‌ چو روي‌ نمودبه‌ خلف‌ نيز اين‌چنين‌ فرمود

بهر مادر يگانه‌ فرزندي‌پسر خوب‌ وپاك‌ ودلبندي‌

دانم‌ اين‌ را كه‌ كشته‌ مي‌گردي‌بهتر آن‌ است‌ حال‌، برگردي‌

كه‌ خلف‌ گفت‌: از براي‌ نبردمادر، آمادة‌ جهادم‌ كرد

چون‌ خلف‌ پا نهاد در ميدان‌نيز بعد از شهادت‌ ايشان‌

سر او را ز تن‌ جدا كردندجانب‌ مادرش‌ رها كردند

مادر آن‌ را زجان‌ ودل‌ بوسيدبعد از آن‌ همچو گل‌ او را بوييد

گفت‌ اي‌ روشني‌ِ ديدة‌ من‌اي‌ گرانمايه‌ نور ديدة‌ من‌

خوشدل‌ از اين‌ شدم‌ كه‌ در اين‌ راه‌با حسين‌ علي‌ شدي‌ همراه‌

6ـ (فضه‌ خادمه‌) بُوَد در راه‌با اسيران‌ كربلا، همراه‌

همه‌ زن‌ ها دگر به‌ حالت‌ زاربر شترهاي‌ بي‌ جهاز، سوار

به‌ اسارت‌ چو راه‌ مي‌پويندكربلا را وداع‌ مي‌گويند

رأس‌ ياران‌ چراغ‌ راه‌ بُوَدزين‌ مصيبت‌ خدا گواه‌ بُوَد

كه‌ چه‌ بگذشت‌ بر همه‌ زن‌هابعد از آن‌ داستان‌ عاشورا

مي‌رود كاروان‌ ز كرب‌ وبلاجانب‌ كوفه‌ با مصيبت‌ها

نيز از كوفه‌ مي‌روند به‌ شام‌در كنار يزيد خون‌ آشام‌

چون‌ مدينه‌ست‌ آخرين‌ منزل‌هست‌ ديدار دوستان‌، مشكل‌

خطبه‌هاي‌ زينب‌ كبري‌'

خطاب‌ اول‌:

زينب‌ دست‌هاي‌ خود را در زير آن‌ پيكر مقدس‌ برد وبه‌ طرف‌ آسمان‌ بالا آورد وگفت‌:

«اِلهي‌ تَقَبِّل‌ مِنّا ه'ذاَالقربان‌» «خداوندا، اين‌ قرباني‌ را از ما قبول‌ كن‌»

حال‌ در وادي‌ مصيبت‌ هابرده‌ زينب‌ دو دست‌ را بالا

رو نموده‌ به‌ جانب‌ معبودگفت‌ با او هر آنچه‌ در دل‌ بود

گفت‌ او با خداي‌ جّل‌ علاكاين‌ شهيد مرا قبول‌ نما

خطاب‌ دوم‌:

زينب‌ فرمود:

يا مُحمّداه‌ صَلّي‌' عليك‌َ ملائِكة‌ُالسَّماءِ، هذا حُسَين‌ٌ بِالَعَراءِ، مُرَمَّل‌ُ بِالدِّماءِ، مُقَطَّع‌ُالاَعضاءِ وَبَناتُك‌َ سَباي'ا وَ ذُرَيّتُك‌َ قتلي‌، تُسفي‌' عليهم‌ الصّبا فَاَبْكَت‌ْ كُل‌َّ صَديق‌ً عَدّو ؛

«اي‌ رسول‌ خدا، اي‌ آن‌ كه‌ ملائكة‌ زمين‌ وآسمان‌ بر تو درود مي‌فرستد، اين‌ حسين‌توست‌ كه‌ اعضاي‌ او را پاره‌پاره‌ كردند، سر او را از قفا بريدند.»

اين‌ حسين‌ توست‌ كه‌ جسد او در صحرا افتاده‌، در حالي‌ كه‌ بادها بر او ميوزند وخاك‌بر او مي‌نشانند. پس‌ هر دشمن‌ ودوستي‌ را گرياند.

زينب‌ آن‌ بانوي‌ ستم‌ديده‌كه‌ چنين‌ داغ‌ را كنون‌ ديده‌

رو به‌ سوي‌ مدينه‌ چون‌ بنمودبا غم‌ ودرد خود دو لب‌ بگشود

گفت‌ با جدّ خود رسول‌ خدانظري‌ كن‌ به‌ سوي‌ كرب‌ وبلا

يا محمد، حسين‌ تو اين‌ جاست‌پيكرش‌ بي‌ سرش‌ دگر تنهاست‌

سر او از قفا جدا گردندتو نداني‌ به‌ ما چه‌ها كردند

جسم‌ او پاره‌پاره‌ گرديده‌همه‌ را ديدگان‌ ما ديده‌

جسدش‌ در محيط‌ سوزان‌ است‌چشم‌ عالم‌ ز درد گريان‌ است‌

خطبة‌ سوم‌:

بعد از آن‌ زينب‌ خطاب‌ به‌ مادر خود گفت‌:

«اي‌ مادر، اي‌ دختر خيرالبشر، نظري‌ به‌ صحراي‌ كربلا افكن‌ وفرزند خود را ببين‌ كه‌سرش‌ بر نيزة‌ مخالفان‌ وتنش‌ در خاك‌ وخون‌ غلطان‌ است‌! اين‌ جگر گوشة‌توست‌ كه‌دراين‌ صحرا روي‌ خاك‌ افتاده‌ ودختران‌ خود را ببين‌ كه‌ سراپردة‌ آنها را سوزاندند وايشان‌را بر شتران‌ برهنه‌ سوار كردند وبه‌ اسيري‌ مي‌برند. ما فرزندان‌ توايم‌ كه‌ در غربت‌ گرفتارشديم‌.

حاليا رو به‌ مادر خود كرداين‌ چنين‌  او سخن‌ به‌ لب‌ آورد

گفت‌ اي‌ دخت‌ِ پاك‌ پيمبرنظري‌ سوي‌ كربلا آور

بنگر اين‌ جا زمين‌ كرب‌ وبلاست‌كه‌ حسين‌ تو سرجدا اين‌جاست‌

مظهر مهر وپاكي‌ وايمان‌جسم‌ پاكش‌ بُوَد به‌ خون‌، غلطان‌

جسم‌ او روي‌ خاك‌ افتاده‌دخترانت‌ اسير ودرمانده‌

بر شترهاي‌ بي‌ جهاز سوارداده‌ از كف‌ همه‌ توان‌ وقرار

همة‌ دختران‌ گرفتارنددرد غربت‌ به‌ سينه‌ها دارند

خطبة‌ چهارم‌:

سپس‌ با چشمي‌ خون‌ فشان‌ روي‌ به‌ جسد سرور شهيدان‌ كرد وگفت‌:

بِابي‌ مَن‌ْ اَضْحي‌'، عَسكَرُه‌ُ في‌ يَوْم‌ِ الاِثنين‌ نَهبا، بِابي‌ مَن‌ْ فِسْطاطُه‌ُ مُقطَّع‌ُ العُري‌'.

بِابي‌ مَن‌ْ لا غائِب‌ُ فَيُرْتَجي‌' وَ لا' جَريح‌ُ فَيُداوي‌'. بِابي‌ مَن‌ْ نَفْسي‌ لَه‌ُ الْفِداء.

بِاَبي‌ المَهْمُوم‌ حتي‌' قضي‌. بِاَبي‌ العَطْشان‌ حتّي‌ ما مَضي‌'. بِاَبي‌ مَن‌ْ شيْبَتُه‌ُ تَقطِرُ بِالِّدماء.بِاَبي‌ مَن‌ْ جَدُّه‌ُ رسول‌ُ اِله‌ِ السّماء. بِاَبي‌ مَن‌ هُوَ سِبْط‌ُ نَبي‌ّ الهُدي‌'.

بِاَبي‌ محمّد المصطفي‌. بِاَبي‌ خديجَة‌ُ الكبري‌'. بِاَبي‌ علي‌ُّ المرتَضي‌'. بِاَبي‌ فاطمة‌ الزَّهراءِ سَيِّدة‌ِالنِّساءِ. بِاَبي‌ مَن‌ْ رُدَّت‌ْ لَه‌ُ الشَّمس‌ُ وَ صَلّي‌'.

به‌ فداي‌ آن‌ كس‌ كه‌ سپاهش‌ روز دوشنبه‌ غارت‌ شد. به‌ فداي‌ آنكس‌ كه‌ ريسمان‌خيامش‌ راقطع‌ كردند. بفداي‌ آن‌ كس‌ كه‌ نه‌ غايب‌ است‌ تا اميد بازگشتنش‌ باشد ونه‌مجروح‌ است‌ كه‌ اميد بهبوديش‌ باشد. به‌ فداي‌ آن‌ كس‌ كه‌ جان‌ من‌ فداي‌ او باد. به‌ فداي‌آن‌ كس‌ كه‌ با دلي‌ اندوهناك‌ وبا لبي‌ تشنه‌ او را شهيد كردند. به‌ فداي‌ آن‌كس‌ كه‌ ازمحاسن‌اش‌ خون‌ مي‌چكيد. به‌ فداي‌ آنكس‌ كه‌ جدّ او رسول‌ خداست‌ واو فرزند پيامبرمحمد مصطفي‌ وخديجة‌ كبري‌ وعلي‌ مرتضي‌ وفاطمة‌ زهرا سيدة‌ زنان‌ است‌. به‌ فداي‌آن‌ كس‌ كه‌ خورشيد براي‌ او بازگشت‌ تا نماز گزارد.

زينب‌ اكنون‌ به‌ دشت‌ كرب‌ وبلاهست‌ با چشم‌ خون‌ فشان‌، آن‌ جا

با دلي‌ غمگنانه‌ وپر دردروي‌ بر سرور شهيدان‌ كرد

گفت‌: جانم‌ فداي‌ جان‌ حسين‌جسم‌ گلگون‌ وناتوان‌ حسين‌

كه‌ سپاهش‌ چنان‌ كه‌ غارت‌ شدبه‌ حريمش‌ بسي‌ جسارت‌ شد

قطع‌ كردند ريسمان‌ خيام‌تا كه‌ ياران‌ او كِشند به‌ دام‌

آن‌ كه‌ غايب‌ ز چشم‌ ياران‌ نيست‌از نظرها تمام‌، پنهان‌ نيست‌

حال‌ صد چاك‌، جسم‌ پاك‌ وي‌ است‌نتوان‌ در ره‌ اميد، نشست‌

به‌ فدايش‌ كه‌ با لبي‌ عطشان‌جان‌ خود داد در ره‌ ايمان‌

به‌ فدايش‌ كه‌ از محاسن‌ اوگشته‌ گلگون‌ تمام‌، چهره‌ ومو

آن‌ كه‌ جدّش‌ رسول‌ پاك‌ خداست‌جدّه‌اش‌ هم‌ خديجة‌ كبري‌' است‌

آن‌ شهيدي‌ كه‌ مادرش‌ زهراست‌پدرش‌ هم‌ علي‌، ولي‌ خداست‌

آنكه‌ خورشيد بهر او برگشت‌تا كه‌ وقت‌ نماز جانان‌ گشت‌

 

خطبة‌  پنجم‌:

زينب‌ آن‌ گاه‌ اصحاب‌ پيامبر را مخاطب‌ قرار داد وگفت‌:

يا حُزناه‌! يا كُرباه‌! اَليَوم‌َ مات‌َ جدّي‌ رسول‌ُالله، يا اصحاب‌َ محمّداه‌ُ! هؤلاءِ ذُريّه‌المصطفي‌' يُساقون‌َ سَوْق‌َ السَّبايا؛ «امروز جدّم‌ رسول‌ خدا از دنيا رفته‌، اي‌ اصحاب‌ پيامبراينان‌ ذريّة‌ رسول‌ خدا هستند كه‌ آنان‌ را همانند اسيران‌ مي‌برند.»

از گفتار زينب‌، تمامي‌ سپاهيان‌ دشمن‌ به‌ گريه‌ افتادند ووحوش‌ صحرا وماهيان‌ دريابي‌ قراري‌ كردند.

زينب‌ اكنون‌ به‌ حال‌ غصه‌ ودردتا بر اصحاب‌ جدّ خود رو كرد

گفت‌ جدّم‌، رسول‌ پاك‌ خداست‌گر كه‌ رفته‌ست‌ از ميان‌ شما

حال‌، ذريّة‌ رسول‌ اللّه‌به‌ اسيري‌ كشانده‌ايد به‌ راه‌

همه‌ آگه‌ ز ماجرا هستيدپس‌ چرا لب‌ ز گفتگو بستيد

كه‌ تمام‌ سپاهي‌ دشمن‌گريه‌ كردند از خطابة‌ زن‌

زن‌ِ والاي‌ دهر چون‌ زينب‌كه‌ بر آورد آن‌ سخن‌ بر لب‌

* * * * *

 

خطبة‌ آتشين‌ زينب‌ در كوفه‌

حال‌ در كوفه‌، زينب‌ كبري‌هست‌ ناظر به‌ حالت‌ آنها

كه‌ زنان‌ آه‌ وناله‌ مي‌كردندغرق‌ در ماتم‌ وغم‌ ودردند

نيز مردان‌ كوفيان‌، گريان‌از چنين‌ حادثه‌، همه‌ نالان‌

ناگهان‌ زينب‌ غمين‌ آمديك‌ نهيب‌ شديد، آن‌جا زد

زينب‌ آمد در آن‌ زمان‌ به‌ خروش‌گفت‌: اي‌ كوفيان‌، همه‌ خاموش‌

با چنان‌ نغمه‌اي‌ كه‌ او سر دادزنگ‌ها نيز از صدا افتاد

بعد از آن‌ رو سوي‌ خدا بنمودسينه‌ با ياد ايزدش‌ بُگشود

سپس‌ او رو به‌ سوي‌ مردم‌ كردبا دلي‌ پاك‌ وسينه‌اي‌ پر درد

گفت‌ اي‌ كوفيان‌ پر نيرنگ‌همه‌ بي‌ بهرگان‌ از فرهنگ‌

همه‌ از غيرت‌ وحميّت‌، دورپيش‌ چشمان‌ ما همه‌ منفور

همگي‌ چاپلوس‌ ومكاريدمردمي‌ خائن‌ وفسونكاريد

جز دروغ‌ وخصومت‌ وكينه‌نيست‌ در بين‌ مردم‌ كوفه‌

توشه‌اي‌ بد در آخرت‌ داريدچون‌ همه‌ مردمي‌ تبهكاريد

همه‌ پيمان‌ خويش‌، بشكستيدپاي‌ ديوار كهنه‌ بنشستيد

تا فروريخت‌ روي‌ سر، ديوارمي‌شود بسته‌ نيز راه‌ فرار

حال‌، گريان‌ شديد بهر حسين‌!بعدِ مرگش‌ كنيد شيون‌ وشين‌

دلتان‌ جملگي‌ چنان‌ سنگ‌ است‌اين‌ جنايت‌ چو لكة‌ ننگ‌ است‌

گر، گريبان‌ خويش‌، چاك‌ كنيدلكه‌ را كِي‌ توان‌، كه‌ پاك‌ كنيد

خواهم‌ از درگه‌ خداي‌ جهان‌ديده‌هاتان‌ همي‌ شود گريان‌

* * * * *

 

خطبة‌ زينب‌ كبري‌' در مسجد شام‌

زينب‌ آن‌ خواهر غمين‌ وپريش‌كه‌ كنون‌ مانده‌ است‌ با دل‌ِ ريش‌

زين‌ مصيبت‌ چقدر نالان‌ است‌تكيه‌گاه‌ همه‌ اسيران‌ است‌

در ميانه‌ بدون‌ ياور ويارشده‌ او نيز، كاروان‌ سالار

به‌ سكه‌ در بزم‌ آن‌ يزيد پليداز يزيد دَني‌ جسارت‌ ديد

وقت‌ را تا كه‌ او مناسب‌ ديدذوالفقار زبان‌ خويش‌، كشيد

او كه‌ با درد وغم‌ شده‌ دمسازبِنِمود اين‌ چنين‌ سخن‌، آغاز

مي‌نمايم‌ خداي‌ خويش‌، سپاس‌اين‌ ستايش‌ بُوَد ز روي‌ قياس‌

چون‌ خداي‌ بزرگ‌ من‌ فرمودهر كسي‌ را كه‌ كار زشت‌ نمود

يا كه‌ آيات‌ من‌ كند تكذيب‌شود اندر حضور من‌ تأديب‌

ودرود خدا به‌ پيغمبربر همه‌ خاندان‌ آن‌ سَرور

بعد، رو بر يزيد دون‌ بنمودبا كلام‌ رسا چنين‌ فرمود

اي‌ يزيدي‌ كه‌ خائن‌ وپستي‌راه‌ها را به‌ روي‌ ما بستي‌

از ره‌ِ مكر، با ريا وفريب‌همه‌ آيات‌ را كني‌ تكذيب‌

فكر كردي‌ كه‌ در حضور خداما ذليل‌ رهيم‌ وتو والا

اي‌ كه‌ هستي‌ ز آدميت‌ دورمي‌خرامي‌ كنون‌ به‌ كبر وغرور

از ره‌ِ عُجب‌ وكبر وخودبيني‌بر چنين‌ بارگاه‌، بنشيني‌

آنْقَدَر زين‌ پديده‌ سرمستي‌باب‌ فكرت‌ به‌ خويشتن‌ بستي‌

تو فراموش‌ كردي‌ امر خداچشم‌ داري‌ به‌ لذت‌ دنيا

همه‌ آنان‌ كه‌ در خطا رفتنددر ره‌ ناحق‌ شما رفتند

همگي‌ در عذاب‌ وجداننددور از مهر ولطف‌ يزدانند

غافل‌ از آن‌ كه‌ زينت‌ دنيامهلت‌ امتحان‌ بُوَد بر ما

اي‌ يزيد پليد وبي‌ بنيادپدرت‌ شد به‌ دست‌ ما آزاد

حاليا تو امير دوراني‌شاهد حال‌ ما اسيراني‌

ما كه‌ از عترت‌ پيامبريم‌بايد از بين‌ دشمنان‌ گذريم‌

پردة‌ آبرويمان‌ بِدَري‌به‌ اسيري‌ به‌ هر كجا ببري‌

در حقيقت‌ تو يك‌ ستمكاري‌چون‌ كه‌ فرزند آن‌ جگرخواري‌

به‌ خدا، اي‌ يزيد بركردارتو نداني‌ چه‌ هست‌ آخر كار

بار سنگين‌ به‌ دوش‌ خود داري‌كه‌ به‌ هر كيفري‌ سزاواري‌

در قيامت‌، حضور پيغمبربا چه‌ رويي‌ كني‌ يزيد، نظر

بر سر ما ببين‌ چه‌ آوردي‌!چه‌ خيانت‌ به‌ ما زنان‌ كردي‌

ما زنان‌ را زشهر خود راندي‌پيش‌ چشم‌ عموم‌، بنشادي‌

تو بدان‌ اي‌ يزيد اگر بر ماروزگار اين‌ چنين‌ نمود، جفا

كه‌ دمي‌ با تو من‌ سخن‌ گويم‌سخني‌ با تو اهرمن‌ گويم‌

سرزنش‌هاي‌ تو بُوَد نيكوچون‌ نباشيم‌ تا ابد، هم‌خو

چه‌ كنم‌، ديده‌ها چو گريان‌ است‌همه‌ دل‌ ها ز داغ‌ سوزان‌ است‌

مي‌ندانم‌ كه‌ از چه‌ حزب‌ خداشد شهيد خدا به‌ دست‌ شما

آري‌ آري‌، چه‌ حزب‌ شيطانيددر حقيقت‌ ز نسل‌ سُفيانيد

هر كدامين‌ چو گله‌ ننگيدصاحِب‌ِ قلب‌هاي‌ چون‌ سنگيد

وحي‌ وقرآن‌ بُوَد زپيغمبراو كه‌ خود هست‌ شافع‌ محشر

ما همه‌ پيرو ره‌ِ اوييم‌مدح‌ پيغمبر خدا گوييم‌

اقدس‌ كاظمي‌(مژگان‌)

فراخوان‌ مقاله‌ به‌ صورت‌ منظوم‌ تقديم‌ مي‌گردد

مقدمه‌

مجمع‌ اهل‌ بيت‌ در دنياكرده‌ مطرح‌ چه‌ مطلبي‌ زيبا

داده‌ در سال‌ سيدالشهداءيك‌ فراخوان‌ به‌ نام‌ عاشورا

تاتمام‌ فدائيان‌ حسين‌از محبان‌ وعاشقان‌ حسين‌

قلم‌ از عشق‌ خويش‌ برگيرنددرس‌ عاشورا را ز سر گيرند

بنويسند ز اقتدار حسين‌عزت‌ ونام‌ وافتخار حسين‌

چند مورد در اين‌ فراخوان‌ است‌هر كدامين‌ به‌ چند عنوان‌ است‌

شاخة‌ سوم‌ از فراخوان‌ رابا توكل‌ نمايمش‌ اجرا

 

ج‌ حماسة‌ حسيني‌

ابتدا از حماسه‌ مي‌گويم‌چون‌ در اين‌ راه‌، عشق‌ مي‌جويم‌

اين‌ حماسه‌ اگر حسيني‌ هست‌چون‌ كه‌ عشق‌ خداي‌ در آن‌ است‌

ليك‌ انگيزه‌ است‌ خّم‌ غديركه‌ علي‌ گشت‌ هم‌ وصي‌ وامير

بعد از آن‌ كينه‌هاي‌ سفياني‌ست‌كينه‌ وحِقد ونَفْس‌ِ شيطاني‌ست‌

پايه‌هاي‌ اختلاف‌ در اين‌ جاست‌كه‌ نتيجه‌ قيام‌ عاشوراست‌

ـ عوامل‌ وزمينه‌هاي‌ نهضت‌ عاشورا

سبب‌ اين‌ قيام‌ داني‌ چيست‌؟عامل‌ اين‌ قيام‌ داني‌ كيست‌؟

عاملش‌ بوده‌ است‌ كفر يزيدكفر اين‌ خاندان‌ پست‌ وپليد

هدف‌ اما حمايت‌ از دين‌ بودكه‌ حسين‌ علي‌ دفاع‌ نمود

ظلم‌ را چون‌ نكرد وي‌ تأييددست‌ بيعت‌ نَبُرد سوي‌ يزيد

پاية‌ كينه‌ ليك‌ ايمان‌ بودكه‌ محمد رسول‌ يزدان‌ بود

چون‌ محمد جلال‌ وشوكت‌ يافت‌عزت‌ وافتخار وقدرت‌ يافت‌

او كه‌ با وحي‌ جبرئيل‌ امين‌گشت‌ مجري‌ حكم‌ دين‌ مبين‌

نيز با لطف‌ ويژة‌ يزدان‌شد پر آوازه‌ نام‌ او به‌ جهان‌

يثرب‌ ومكه‌ زير فرمانش‌رمز توفيق‌ اوست‌ ايمانش‌

دين‌ ستيزان‌ ولي‌ چه‌ كردندچه‌ به‌ روز پيمبر آوردند

بهر دفع‌ خطر پيمبر رادفكر اصلاح‌ جامعه‌ افتاد

تا كه‌ پيمغمبر از ره‌ِ ايمان‌آنچه‌ در سينه‌ كرده‌ بود، نهان‌

آشكارا نمود او به‌ غديرچون‌ به‌ اصلاح‌ بود، امر خطير

كرد دعوت‌ وي‌ از سران‌ عرب‌خاصه‌ سركردگان‌ وقت‌ طلب‌

تا به‌ خم‌ غدير رو آرنددل‌ به‌ گفتار دوست‌ بسپارند

همگان‌ نيز از كبير وصغيرروي‌ كردند سوي‌ خم‌ غدير

كه‌ پيمبر حضور پيدا كردگفتة‌ خويش‌ را به‌ لب‌ آورد

گر چه‌ بودند مردم‌ بسيارگرد او از مهاجر وانصار

ناگهان‌ او گرفت‌ دست‌ علي‌گفت‌ مردم‌ كه‌ اين‌ علي‌ست‌، ولي‌

فاش‌ گويم‌ علي‌ براي‌ شمابعدِ من‌ هست‌ سَرور ومولا

بر شما هست‌ يادگارم‌ رانگذاريد بعدِ من‌، تنها

اين‌ عمل‌ تا كه‌ اتفاق‌ افتادپس‌ از آن‌ هم‌ چه‌ فتنه‌ها رخ‌ داد

كه‌ علي‌ رو نمود بر غربت‌با دل‌ خويش‌ رفت‌ در خلوت‌

ـ جايگاه‌ امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر

اين‌ عمل‌ بود سرّ كار حسين‌در جهان‌ عز وافتخار حسين‌

با صراحت‌ نمود او اعلام‌كه‌ چه‌ راهي‌ نكوست‌ در اسلام‌

هر كسي‌ مدّعي‌ اسلام‌ است‌كارهايش‌ بدون‌ ابهام‌ است‌

پيرو مكتب‌ رسول‌ خداست‌بيگمان‌ گوشة‌ دلش‌ اين‌ جاست‌

معتقد بود آن‌ كه‌ در اين‌ راه‌بهر يك‌ مشت‌ امّت‌ گمراه‌

نيست‌ از اين‌ فريضه‌اي‌ برترامر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر

ليكن‌ از خويشتن‌ نمود آغازبا عمل‌ كرد اين‌ سخن‌ را ساز

سر نيفكند او به‌ پاي‌ يزيدگام‌ ننهاد در سراي‌ يزيد

راه‌ گفتار بر يزيد نداددست‌ بيعت‌ بدان‌ پليد نداد

از براي‌ دو روزة‌ دنيامتوسل‌ نشد به‌ ريب‌ وريا

بود همواره‌ پيرو يزدان‌پيرو دين‌ وتابع‌ قرآن‌

بهر دنيا كه‌ او نكرد قيام‌تا رود از براي‌ كسب‌ مقام‌

يك‌ رسالت‌ به‌ شانة‌ خود داشت‌كه‌ به‌ فرمان‌ ايزدي‌ برداشت‌

ـ امام‌ حسين‌(ع) الگوي‌ مبارزه‌ با ظلم‌ واستكبار

آري‌ اين‌ جاست‌ اقتدار حسين‌اين‌ بُوَد رمز اعتبار حسين‌

بعدِ مرگ‌ِ معاويه‌ كه‌ يزيد نامه‌اي‌ داد از براي‌ وليد

كه‌ يزيد از وليد اين‌ را خواست‌كز حسين‌ علي‌ كند درخواست‌

تا كه‌ در امر اقتدار يزيددست‌ بيعت‌ دهد به‌ كار يزيد

نامه‌ را ديد وتا كه‌ خواند، وليدنقشة‌ خويش‌ را شبانه‌ كشيد

گشت‌ از متن‌ نامه‌ چون‌ نگران‌كس‌ فرستاد جانب‌ مروان‌

به‌ سكه‌ گرديده‌ بود با غم‌ جفت‌راز گفتار را به‌ مروان‌ گفت‌

تا كه‌ مروان‌ نمود رو به‌ وليدنقشه‌اش‌ را ز روي‌ حيله‌ كشيد

گفت‌ موضوع‌ كار هست‌ خطيرراه‌ اين‌ كار را به‌ شب‌ برگير

كس‌ فرستاد در سراي‌ حسين‌داد پيغام‌ از براي‌ حسين‌

كه‌ شبانه‌ به‌ نزد ما آييدمشكلي‌ هست‌، روي‌ بنماييد

كه‌ حسين‌ آگه‌ است‌ از دعوت‌پاية‌ دعوتش‌ بُوَد بيعت‌

خواست‌ از ياوران‌ دين‌ پيماتا به‌ شمشير رو كنند آن‌ جا

تا حسين‌، جانب‌ عدو گرددگر كه‌ با حيله‌ رو به‌ رو گردد

ياوران‌ جملگي‌ به‌ پا خيزندخون‌ آن‌ خصم‌ را فرو ريزند

شد حسين‌ علي‌ به‌ سوي‌ وليدنقشه‌، بيعت‌ بُوَد براي‌ يزيد

گشت‌ مطرح‌ چو موضوع‌ بيعت‌داد پاسخ‌ وي‌ از سر نفرت‌

گفت‌ بيعت‌ به‌ شام‌ تار، اين‌ جا؟!در چنين‌ وقت‌ شب‌، چرا به‌ خفا؟!

صبر كن‌ تا كه‌ بُگذرد اين‌ شام‌ساز كن‌ جمعي‌ از خواص‌ وعوام‌

بعد، از من‌ بخواه‌ در آن‌ جادست‌ بيعت‌ برم‌ به‌ سوي‌ شما

كه‌ وليد اين‌ سخن‌ نمود، قبول‌از حسين‌ يادگار پاك‌ رسول‌

ليك‌ مروان‌ چو اين‌ سخن‌ بشنيدنظر انداخت‌ او به‌ سوي‌ وليد

گفت‌ امشب‌ ز او مدار تو دست‌بايد اين‌ راه‌ را همين‌ جا بست‌

هست‌ شايسته‌ تا به‌ هر زحمت‌يا بُكش‌ يا بگير از او بيعت‌

كه‌ حسين‌ علي‌ خروشان‌ شدسوي‌ آنان‌ چو شير غضبان‌ شد

گفت‌ گويي‌ تو، زادة‌ زرقاكه‌ بريزند خون‌ من‌ اين‌ جا

چرخ‌ بازوي‌ من‌ نبسته‌ هنوزواگذاريد اين‌ عمل‌ در روز

اي‌ پليد شرور ننگت‌ بادهستي‌ هر دوره‌ عامل‌ بيداد

گفت‌ وخارج‌ شد از چنان‌ ايوان‌روي‌ بنمود بر همه‌ ياران‌

پشت‌ پا بر مقام‌ دنيا زدمشت‌ هم‌ بر دهان‌ آنها زد

آري‌ اينجاست‌ اقتدار حسين‌عزت‌ ونام‌ وافتخار حسين‌

هست‌ الگو حسين‌ در هر كاردر نبردِ به‌ ظلم‌ واستكبار

 

ـ رمز جاودانگي‌ حماسة‌ عاشورا

صحبت‌ اين‌ جا قيام‌ كرب‌ وبلاست‌افتخارش‌ ز نام‌ عاشوراست‌

اين‌ حماسه‌ اگر كه‌ جاويد است‌چون‌ در آن‌ عشق‌ ونور واميد است‌

رمز اين‌ جاودانگي‌ اين‌ جاست‌عشق‌ وايثار وپاكي‌ وتقواست‌

روح‌ آزادگي‌ كه‌ داشت‌ حسين‌عزتش‌ را نگاه‌ داشت‌، حسين‌

گر كه‌ امروز پيرو اوييم‌پس‌ چرا راه‌ او نمي‌پوييم‌

ـ جلوه‌هاي‌ اخلاقي‌ وتربيتي‌

مكتب‌ او چو بحر، پربار است‌در دلش‌ گوهران‌ بسيار است‌

كه‌ در آن‌ گوهران‌ زيباست‌علم‌ وايثار وزهد وتقوا هست‌

اولين‌ درس‌ آن‌ بُوَد وحدت‌كه‌ از آن‌ باز شد در رحمت‌

درس‌ دوّم‌ كه‌ باب‌ او تقواست‌لحظه‌ لحظه‌ تمام‌، نام‌ خداست‌

چون‌ در اين‌ ره‌ فنا شده‌ست‌ حسين‌عشق‌ ومهر وصفا شده‌ست‌ حسين‌

مظهري‌ گشته‌ او ز نور وضياسر سپرده‌ بُوَد به‌ راه‌ خدا

جملة‌ جلوه‌هاي‌ اخلاقي‌هست‌ در مكتبش‌ همي‌ باقي‌

اثرش‌ هست‌ از قيام‌ حسين‌بوده‌ اين‌ عشق‌، ابتكار حسين‌

 

ـ عزّت‌ واقتدار حسيني‌ در حماسة‌ كربلا

باب‌ گفتار را چو بگشودم‌صحبت‌ از اقتدار بنمودم‌

پاية‌ اقتدار بود حسين‌عزت‌ وافتخار بود حسين‌

ليك‌ اين‌ اقتدار در هر جاپايه‌اش‌ را گذاشت‌، عاشورا

اُسرا هم‌ به‌ شيوة‌ قدرت‌گر نمودند هر كجا صحبت‌

بود درسي‌ ز اقتدار حسين‌عزت‌ ونام‌ وافتخار حسين‌

تا كه‌ ما كربلا شناس‌ شويم‌عاشق‌ او بر اين‌ اساس‌ شويم‌

 

ـ عاشورا وفرهنگ‌ شهادت‌

صحبت‌ اين‌ جا بود ز كرب‌ وبلاهم‌ ز فرهنگ‌ روز عاشورا

كه‌ حسين‌ علي‌ در آن‌ هنگام‌با شهادت‌ نمود يك‌ اقدام‌

عَلَم‌ ظلم‌ را به‌ دور افكندروح‌ خود را رها نمود از بند

چون‌ كه‌ خود عاشق‌ شهادت‌ بودمكتب‌اش‌ مركز رشادت‌ بود

مكتب‌ اوست‌ مكتب‌ اَحراركه‌ خودش‌ بود لايق‌ اين‌ كار

تابع‌ ظلم‌ وجور چون‌ كه‌ نبودسوي‌ يزدان‌ خويش‌، روي‌ نمود

ترس‌ از قدرت‌ ومقام‌ نداشت‌با صلابت‌ هميشه‌ گام‌ گذاشت‌

راه‌ يزدان‌ هميشه‌ پيش‌ گرفت‌ناتواني‌، ز كار خويش‌ گرفت‌

چون‌ به‌ ايمان‌ خويش‌ عادت‌ كردبا هدف‌ روي‌ بر شهادت‌ كرد

 

ـ عاشورا ومرحله‌ي‌ اسارات‌

صحبت‌ اين‌ جا چو از اسيران‌ است‌صحبت‌ از مشكلات‌ آنان‌ است‌

كه‌ در آن‌ وقت‌، اهل‌ بيت‌ امام‌به‌ اسارت‌ رود به‌ كوفه‌ وشام‌

زينب‌ آن‌ جاست‌ كاروان‌ سالاردر چنين‌ راه‌ با غمي‌ بسيار

يك‌ طرف‌ نيز حضرت‌ سجادكه‌ بُوَد خود اسير آن‌ بيداد

سَيدالساجدين‌ بُوَد بيماركه‌ اسيراست‌ با تن‌ تب‌ دار

كودكان‌ وزنان‌ به‌ رنج‌ وتعب‌نقطة‌ اتكاشان‌، زينب‌

زينب‌ اما زعم‌ شده‌ مجنون‌مشكلاتش‌ همه‌ ز حّد بيرون‌

در همه‌ حال‌ او به‌ جوش‌ وخروش‌پرچم‌ حق‌ گرفته‌ است‌ به‌ دوش‌

اهل‌ بيت‌ امام‌ در اين‌ راه‌همه‌ با رنج‌ ودرد وغم‌، همراه‌

به‌ مصيبت‌ همه‌ شدند دچاربر شترهاي‌ بي‌ جهاز سوار

چون‌ كه‌ آن‌ قافله‌ به‌ كوفه‌ رسيدزينب‌ آن‌ جا چه‌ نارواها ديد!

تا كه‌ بر ني‌ سر برادر ديدهمچو اسپند او ز جاي‌ پريد

سر خود را به‌ چوب‌ محمل‌ زدكه‌ از آن‌ آتشي‌ به‌ هر دل‌ زد

خطبه‌اي‌ را به‌ كوفه‌ اجرا كردگويي‌ اسلام‌ را وي‌ احيا كرد

چون‌ كه‌ در قصر خويش‌، ابِن‌ْ زيادبرنشسته‌ به‌ تخت‌، با دل‌ شاد

اُسرا را به‌ قصر آوردنددر مكان‌ نيز مستقر كردند

زينب‌ آن‌ جا ميانة‌ اسراست‌در درونش‌ هزارها غوغاست‌

گرچه‌ او را شناخت‌ ابن‌ زيادبه‌ شماتت‌ چنين‌ زبان‌ بُگشاد:

كيست‌ آن‌ زن‌ نشسته‌ در آن‌ جاكه‌ بُوَد شمع‌ محفل‌ اُسرا

گفته‌ شد دختر علي‌، زينب‌برنشسته‌ كنون‌ به‌ رنج‌ وتعب‌

كه‌ دولب‌ برگشود، ابن‌ زيادرو به‌ زينب‌ نمود با دل‌ شاد

گفت‌ صد شكر جمله‌ خوار شديدبي‌ برادر، بدون‌ يار شديد

ناگهان‌ زينب‌ غمين‌ برخاست‌گفته‌ با نام‌ ايزدي‌ آراست‌

گفت‌ دانم‌ كه‌ ايزد يكتاچه‌ عنايت‌ نموده‌ است‌ به‌ ما

گر حسين‌ علي‌ شده‌ست‌ شهيدخواري‌ اينك‌ نصيب‌ تو گرديد

پس‌ از آن‌ هم‌ اسارت‌ شام‌كه‌ خود آغاز صحبت‌ است‌ وكلام‌

كاروان‌ چون‌ به‌ سوي‌ شام‌ رسيدهست‌ در بارگاه‌ خويش‌، يزيد

مست‌ از بادة‌ غرور بُوَداز ره‌ دين‌ پاك‌ دور بُوَد

مردم‌ شام‌ سرخوش‌ وخندان‌اُسرا هم‌ به‌ شام‌، سرگردان‌

در دل‌ِ قصر هم‌ به‌ عيش‌ وطرب‌همه‌ جمعند از سران‌ عرب‌

نيزه‌داري‌ كه‌ طشت‌ بر سر داشت‌طشت‌ را جانب‌ يزيد گذاشت‌

گفت‌ اين‌ هديه‌اي‌ست‌، ابن‌ زياداز براي‌ خليفة‌ خود داد

چون‌ كه‌ خلعت‌ ز روي‌ آن‌ افكندنيزه‌دار است‌ از عمل‌ خرسند

گفت‌: بر گير تا ركابم‌ زركشته‌ام‌ من‌، عزيز پيغمبر

خشمگين‌ از قضيه‌ گشت‌ يزيدجاي‌ زر داد حكم‌ قتل‌، نويد

ليك‌ خود از قضيه‌ شادان‌ است‌شاد از ديدن‌ اسيران‌ است‌

هست‌ شاهد كه‌ اهل‌ بيت‌ امام‌همه‌ هستند در خرابة‌ شام‌

نيز در بارگاه‌ ومجلس‌ عام‌با حضور تمام‌ مردم‌ شام‌

اُسرا در ميانة‌ آنان‌ميزبان‌ است‌ سرخوش‌ وشادان‌

چوبي‌ از خيزران‌ به‌ كف‌ دارداز دوچشمان‌ او شرر بارد

رأس‌ پاك‌ حسين‌ نزد يزيدمست‌ از باده‌ آن‌ يزيد پليد

گه‌ نوازد به‌ چوب‌ چشمانش‌گاه‌ گاهي‌ لبان‌ عطشانش‌

با چنان‌ قدرتي‌ كه‌ يافت‌ يزيدچوب‌ بر كف‌، ترانه‌ خوان‌ گرديد

كه‌ ز كردار آن‌ شقي‌ پليدزينب‌ آن‌ دم‌ چو شير مي‌غريد

گفت‌: بر بوسه‌ گاه‌ پيغمبرمي‌زني‌ از چه‌ رو يزيد، شرر

اي‌ كه‌ مست‌ غروري‌ ودر جام‌زهر ريزي‌ به‌ جاي‌ شهد به‌ كام‌

خود ندانسته‌ مي‌روي‌ در راه‌شده‌اي‌ دشمن‌ رسول‌ اللّه‌

تا كه‌ با خطبه‌اي‌ كه‌ او سر دادپرده‌ برداشت‌ از همه‌ بيداد

نيز با خطبه‌اي‌ چنان‌ غرّاكرد كار يزيد را افشا

پس‌ از آن‌ هم‌ كه‌ خطبة‌ سجادآگهي‌ بر تمام‌ مردم‌ داد

 

ـ اهداف‌ ودستاوردهاي‌ عاشورا

چون‌ هدف‌هاي‌ پاك‌ داشت‌ حسين‌عزتش‌ را نگاه‌ داشت‌ حسين‌

هدف‌ اولش‌ رضاي‌ خداست‌استنادم‌ به‌ روز عاشوراست‌

هدف‌ ديگرش‌ كه‌ بُد برترامر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر

وي‌ ز آزادگي‌ سخن‌ سر دادچون‌ كه‌ بود او مخالف‌ بيداد

او كه‌ فرزند دادخواهي‌ بودراه‌ انديشة‌ پدر پيمود

روي‌ گردان‌ ز ظلم‌ واستبدادبا چنين‌ ايده‌ او نمود، جهاد

بر عقيده‌ چو استوار بماندجان‌ شيرين‌ به‌ راه‌ يزدان‌ داد

 

ـ پيام‌ ها وعبرت‌هاي‌ عاشورا

لحظه‌ لحظه‌ پيام‌ عاشوراهست‌ هر چند عبرت‌ دنيا

ليك‌ بايد دو چشم‌ را واكردپشت‌ بر اين‌ دو روز دنيا كرد

چونكه‌ اصل‌ قيام‌ كرب‌ وبلااز ازل‌ بود، حكم‌ ورأي‌ خدا

كه‌ حسين‌ سر به‌ راه‌ فرمان‌ دادخان‌ ومان‌ را به‌ راه‌ يزدان‌ داد

همه‌ اينهاست‌ عبرت‌ تاريخ‌خودِ مولاست‌، عبرت‌ تاريخ‌

 

 

ـ مديريت‌ در قيام‌ عاشورا

بود چون‌ در قيام‌ عاشورارهبر كاروانيان‌، مولا

چون‌ مخالف‌ به‌ كفر بود وعنادهم‌ مخالف‌ به‌ ظلم‌ واستبداد

شد براي‌ رهايي‌ از بيداددر چنين‌ راه‌ جان‌ خود را داد

شاه‌ دين‌ در مديريت‌ يكتاست‌نحوة‌ رهبري‌ عجب‌ زيباست‌!

يك‌ جوان‌ شجاع‌ وبااحساس‌چون‌ علمدار كربلا عباس‌

خيل‌ جمعيت‌ِ بني‌ هاشم‌از علي‌ اكبر است‌ تا قاسم‌

هم‌ ز ياران‌ ودوستان‌ حسين‌از محبان‌ وعاشقان‌ حسين‌

هر كدامين‌ به‌ امر فرمانده‌از دل‌ وجان‌ شدند آماده‌

همگي‌ چشم‌ بر حسين‌ دارندتا كه‌ فرمان‌ او به‌ جاي‌ آرند

 

ـ نقش‌ عاشورا در بيداري‌ ملت‌ها

در خدا بود چون‌ فنافي‌اللّه‌گشت‌ خون‌ حسين‌ ثاراللّه‌

حال‌ نقش‌ قيام‌ عاشوراهست‌ پيدا ميان‌ ملت‌ ها

اثرش‌ بوده‌ است‌ در ايران‌از فلسطين‌ گرفته‌ تا لبنان‌

چون‌ كه‌ اين‌ نقش‌ در قيام‌ حسين‌مكتبي‌ هم‌ شده‌ به‌ نام‌ حسين‌

او كه‌ خود پاية‌ رشادت‌ بودمكتبش‌، مكتب‌ شهادت‌ بود

 

ـ نقش‌ عاشورا در همبستگي‌ شيعه‌

در دفاعي‌ كه‌ زينب‌ از سجادبِنمِودي‌ به‌ لحظة‌ بيداد

گشت‌ با زنده‌ ماندن‌ِ سجادهم‌ امامت‌ ز نو دگر بنياد

چون‌ كه‌ زين‌العباد ايراني‌ست‌نوة‌ يزگرد ساساني‌ست‌

هم‌ ز يكسو وراست‌ اين‌ منصب‌كه‌ بُوَد نور چشم‌ شاه‌ عرب‌

او كه‌ احياگر امامت‌ شدنيز مسؤول‌ اين‌ رسالت‌ شد

دل‌ به‌ باغ‌ اميد وحدت‌ بست‌شجر شيعه‌ هم‌ به‌ بار نشست‌

مركز شيعه‌ نيز ايران‌ است‌مهر اين‌ خاندان‌ فراوان‌ است‌

چون‌ كه‌ خود يادگار عاشوراست‌عشق‌ اولاد او به‌ سينة‌ ماست‌

گوهري‌ هم‌ به‌ پرده‌ هست‌ نهان‌ديده‌ داريم‌ بر رَه‌ِ ايشان‌

 

ـ جايگاه‌ زنان‌ به‌ عاشورا

جايگاه‌ زنان‌ به‌ عاشوراكرد اسلام‌ را ز نو احيا

يك‌ زن‌ قهرمان‌، چنان‌ زينب‌گر چه‌ دارد همي‌ فغان‌ بر لب‌

ليك‌ گاهي‌ ز راه‌ غمخواري‌مي‌رود در ره‌ِ پرستاري‌

گاه‌ او شاهد شهيدان‌ است‌همچو شيري‌ ميان‌ ميدان‌ است‌

گاه‌ با كودكان‌ عطشان‌ است‌شاهد رنج‌ ودرد طفلان‌ است‌

گاه‌ او مي‌دَوَد سوي‌ دشمن‌تا كند خيمه‌هايشان‌ ايمن‌

گاه‌ او هست‌ كاروان‌ سالاربر غم‌ ودرد وماتم‌ است‌ دچار

گاه‌ از تل‌ّ زينبّيه‌ به‌ آه‌مي‌كند سوي‌ قتلگاه‌، نگاه‌

گاه‌ در نزد اِبْن‌ مرجانه‌گاه‌ نزد يزيد ديوانه‌

شاهد ظلم‌ اين‌ وآن‌ باشدشاهد چوب‌ خيزران‌ باشد

خطبه‌ خوانده‌ست‌ همره‌ فريادگاه‌ نزد يزيد واِبن‌ زياد

ليك‌ با او چه‌ بانوان‌ قَدَرهر يكي‌ كرده‌اند كار دگر

كارشان‌ شاهكار تاريخ‌ است‌نامشان‌ يادگار تاريخ‌ است‌

گر كه‌ توضيح‌ لازم‌ است‌ اين‌ جاكن‌ مقرّر نمايمش‌ اجرا

 

ـ جايگاه‌ جوانان‌ وكودكان‌ در نهضت‌ عاشورا

بود چون‌ در قيام‌ عاشورااز زن‌ ومرد وكودك‌ وبُرنا

همگي‌ رهسپار جنگ‌ شدنددور از لحظه‌اي‌ درنگ‌ شدند

چون‌ مهم‌ است‌، جايگاه‌ جوان‌ويژه‌ هنگام‌ِ رفتن‌ِ ميدان‌

چه‌ جوانان‌ پاك‌ ونيك‌ نهادكشته‌ گشتند از ره‌ِ بيداد

كودكان‌ در قيام‌ عاشورانقش‌ ديگر نموده‌اند ايفا

بالاخص‌ طفل‌ شيرخوار قيام‌تشنه‌ شد هديه‌ در ره‌ اسلام‌

 

ـ تحريفات‌ در عاشورا وبدعت‌ در عزاداري‌

گشته‌ در حرف‌ وگفته‌ وتعريف‌در كُتُب‌ يا كلام‌ دين‌، تحريف‌

ليك‌ تحريف‌ هم‌ در عاشورانيست‌ زين‌ شيوه‌ نيز مستثني‌'

يا كه‌ بدعت‌ براي‌ هر كاري‌بوده‌ تا شيوة‌ عزاداري‌

پيرو راستين‌ دين‌ اماكه‌ نگشته‌ دمي‌ جدا ز خدا

راه‌ دين‌ حسين‌ پيمودندصادقانه‌ به‌ راه‌ او بودند

همگي‌ در قيام‌ عاشورابوده‌ در راه‌ خويش‌ پابرجا

پيرو مكتب‌ حسين‌ بودندرو بر اين‌ خانواده‌ بنمودند

 

ـ اهميت‌ سوگواري‌ براي‌ سالار شهيدان‌

بر حسين‌ ومصيبت‌ آنهاسوگوارست‌ هر زمان‌ دنيا

چون‌ كه‌ ياد آور شهيدان‌ است‌چشم‌ دنيا هميشه‌ گريان‌ است‌

ليك‌ در داستان‌ كرب‌ وبلامكتبي‌ هست‌ روز عاشورا

مكتبش‌ جاي‌ عشق‌ وايثار است‌در مرامش‌ تلاش‌، بسيار است‌

روز آزادگي‌ست‌، عاشورامعني‌ زندگي‌ ست‌، عاشورا

بر حسين‌ راست‌ اين‌ چنين‌ منصب‌نام‌ سالار دين‌ گرفت‌، لقب‌

از همين‌ روز او نشان‌ داردزندگاني‌ جاودان‌ دارد

گريه‌، معني‌ سوگواراي‌ نيست‌معني‌اش‌ اشك‌ وآه‌ وزاري‌ نيست‌

او نمرده‌ست‌ وهم‌ نخواهد مردچون‌ به‌ خون‌ رنگ‌ ننگ‌ را بِسْتُرد

تو نظر كن‌ به‌ كارهاي‌ حسين‌مويه‌ كم‌ كن‌ تو از براي‌ حسين‌

تو گمان‌ كرده‌اي‌ به‌ سوز وگدازدرب‌ جنت‌ شود به‌ رويت‌ باز

گر كه‌ شاگرد مكتبي‌ حالاداخل‌ اين‌ كلاس‌ عشق‌، بيا

اولين‌ درس‌ از رسول‌ خداست‌آخرين‌ درس‌ مكتب‌، عاشوراست‌

دومين‌ درس‌ از علي‌ باشدمكتب‌ از نور او جلي‌ باشد

سومين‌ مكتب‌ است‌ عاشوراموجدش‌، خون‌ِ سيدالشهدا

ليك‌ در آن‌ دروس‌ بسيار است‌صبر وعشق‌ ووفا وايثار است‌

هر كدامين‌ دروس‌ بس‌ نيكوست‌درس‌ اول‌ خداشناسي‌ اوست‌

هر كه‌ كار خداست‌، معيارش‌خدمت‌ خلق‌ مي‌شود كارش‌

ديگر آن‌ كه‌ حسين‌ در هر كارچون‌ نداده‌ به‌ كار خويش‌، شعار

او فداكار وباشهامت‌ بوددرس‌ اين‌ دوره‌اش‌ شجاعت‌ بود

با خدا بود چون‌ به‌ راز ونيازدرس‌ ميداد او به‌ وقت‌ نماز

مظهر پاكي‌ وامامت‌ بودمعني‌ صبر واستقامت‌ بود

گر چه‌ دنياست‌ سوگوار حسين‌ليك‌ بايد كنيم‌ كار حسين‌

 

ـ عاشورا مكتب‌ گستردة‌ تبليغي‌

گر چه‌ هر سال‌، روز عاشوراسوگواري‌ست‌ هر كجا برپا

ليك‌ هر روز وهفته‌ وهر سال‌مكتب‌ اوست‌ مركز آمال‌

هست‌ تبليغ‌ دين‌ در اين‌ مكتب‌بهر تعميم‌ شيعه‌ در مذهب‌

كار تبليغ‌ دين‌ در آن‌ جاري‌ست‌حاصل‌ كار آن‌ فداكاري‌ست‌

چون‌ ز ايثار خون‌ براي‌ حسين‌شد خدا نيز خون‌بهاي‌ حسين‌

خون‌ او گشته‌ است‌ ثاراللّ'ه‌تا كند خلق‌ را ز كار آگاه‌

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: اباعبدالله الحسین (ع)

آواز خوان صحرا
 

     ادبيات ايران سرشار از انگيختگي ها و مفاهيم عميقي است كه در جاي جاي اين سرزمين كهنسال ريشه دارد. سرزميني از شمال تپه ماهورهاي خراسان تا دشت هاي تفتيده جنوب، از كوه هاي سر بر آسمان ساييده كردستان تا شنزارهاي سيستان، از …

     در اين خصوص مطلبي داريم حاوي مروري بر ادبيات تركمن و يكي از شاعران به نام آن خطه؛ مسكين قليچ. نوشته حاضر را عبد الرحمن ديه جي يكي از شاعران و نويسندگان حوزه ادبيات كودك و نوجوان نوشته است. از ديه جي آثاري چند به چاپ رسيده است تحت عناوين ماهي، درخت بر كعلي، و …

     مسكين قليچ از شعراي بزرگ كلاسيك تركمن است كه در سال 1268هجري قمري (1847ميلادي) تولد و در سال 1325 قمري (904 ميلادي) وفات يافته است. مسكين قليچ از طايفه آتاباي ايل گوگلان (از طوايف تركمن) است و بيشتر عمر خود را در ميان گوگلان ها گذرانده است. مسكين قليچ سواد ابتدايي را در مكتب روستا فرا مي گيرد، سپس به بخارا روي مي آورد و ادامه تحصيل مي دهد و آن قدر پيش مي رود كه در رديف عالمان و صاحب نظران شناخته شده قرار مي گيرد. وي زبان فارسي وعربي را به خوبي فرا مي گيرد و به مطالعه آثار شعراي بزرگي همچون فردوسي، نظامي، نوائي، مختومقلي، ملا نفس، و ساير بزرگان مي پردازد.

     مسكين قليچ پس از تحصيلات خود در بخاراي شريف، به ديار خود باز مي گردد و در ميان گوگلان ها مدرسه اي داير مي كند و به تدريس و تعليم مي پردازد. او عمر خود را در فقر و تنگدستي مي گذراند، و در واقع تخلص به نام «مسكين» به نوعي بيانگر فقر اوست. شاعر در طول عمرش «بخشي گري» نيز مي كند و اشعارش را به صورت آواز به گوش مردم        مي رساند. در آن زمان، در صحراي تركمن، بخشي گري تنها روشي بود كه مي شد كه با آن حرف دل را به گوش مخاطبان رساند. آن اشعار از طايفه اي به طايفه اي، از دلي به دلي و از نسلي به نسلي مي گردد و تا به امروز مي رسد كه پس از گردآوري توسط محققين به صورت ديواني چاپ شده است؛ اما مسلماً بسياري از اشعار نيز در ميان غبار زمان گم شده اند.

 

مضامين اشعار مسكين قليچ:

     در ديوان مسكين قليچ به دنيايي از مضامين متنوع، عرفاني، اخلاقي، اجتماعي، سياسي و  … بر مي خوريم كه با تخيلات زيبا و بياني شيوا دست به دست هم داده اثري والا و جاودانه خلق كرده اند. شعراي كلاسيك تركمن از جمله مسكين قليچ از نظر قالب ادبي و انديشه و بيان و صنايع شعري، خود را تا حد شعراي بزرگ جهاني بالا كشيده اند و همگام با شعراي معاصر خود پيش رفته اند. يكي از مهمترين عوامل اين امر طبيعتاً رشد و پرورش مسكين قليچ و امثال وي در مهد تمدن و علم و ادب اسلامي، بخاراي شريف بوده است و نيز ارتباط و همنشيني با علماء و اساتيد بزرگ انديشه هاي عميق اجتماعي زمان. چنانكه در بعضي از اشعار قليچ گاه از طبقات اجتماعي و فقر سخن رانده شده است:

كيمسه لر نينگ تختين سيم و زر اتميش      كيمسه لر نان تا پماي گچيپ بار ادير.
     چه كسان كه از سيم و زر تختي ساخته اند چه كسان كه با حسرت ناني (از دنيا) مي گذرند.

     همچنين، ديوان مسكين قليچ سرشار از نصايحي درباب اخلاق و آداب و معاشرت و همه برگرفته از فرهنگ اسلامي است كه با سادگي و صميميت و كناياتي زيبا بيان شده اند:

پست تو تغين او زونگني گيتمه خيالا      تكبرلي آدم يتمز كمالا
اگر سينسا آلتين كاسه پيالا      اگسيلمز قمتي، هرگيز آز اولماز.

     خود را حقير بشمار و بلند پروازي نكن انسان متكبر به كمال نخواهد رسيد كاسه و پياله اي طلايي اگر بشكند،      از ارزش آن كاسته نخواهد شد.

 

زبان اشعار مسكين قليچ:

     مسكين قليچ بياني شيوا و روان دارد؛ بيت هايش ساده و صيقل يافته است و به هيچ پيچ و خمي در نحوه بيان مبتلا    نمي شود. در واقع ساده گويي خصوصيت كلي شعر تركمن است. شعر تركمن مثل سادگي صحرا صاف و بي آلايش است؛ مسيكن قليچ نيز شاعر همين صحراست كه ابياتش ساده و عاطفي و صميمي است و با تخيلات ملموسي آنها را مي آرايد:

يالان دو نيه غمخانه دير آدمزاد      احمق دير كيم موندا گليپ چاغ اولار
جان بيرقوش دير آولار شوم اجل صياد      ديمكيل تندرست مدام ساغ اولار.

     دنياي دروغين غمخانه اي است، شادماني در اين فاني حماقت است. پرنده جان را صياد شوم اجل شكار خواهد كرد. نينديش كه همواره پا بر جا خواهي ماند.

 

تأثير از طبيعت:

     شاعر از طبيعت و محيط اطراف الهام مي گيرد. عاطفه و احساس او نتيجه واقعيات بيروني، و تخيلات او نيز متأثر از مواد و عناصر پيرامون است. قليچ، اين شاعر صحرا نيز تخيلات خود را با سبزه و گل و دشت و موجودات صحرايي در مي آميزد. اشعار مسكين قليچ در عين حال كه از انديشه اي جهاني برخوردارند، در بسياري از موارد روحي صحرايي دارند. سمبل ها و تشبيهات او برگرفته از محيطش است؛ محيطي كه زيستگاه روباه و شغال و گرگ هاي گرسنه است:

تيلكي شغال آوي زهر دير قوردا      آچ اولسنگ سوز سالما هرگيز ناماردا
بد اصلينگ سوزي دگسه بير مرده      يوره گينده دوين بيلن داغ اولار

     شكار شغال و روباه براي گرگ زهر است حتى از گرسنگي بميري، به نامرد رو نينداز اگر مردي سخني تلخ از پليدي بشنود، در دلش داغي گدازان خواهد ماند،
     در صحرايي كه پر از اسب است و مردم چه در هنگام رزم و چه در مسافرت، چه در كار و شكار از آن بهره مي برند، و اسب بخشي از زندگي شان است، در كنايه ها و مثل هايشان نيز از آن ياد خواهند كرد. مسكين قليچ نيز به صورت طنزگونه از آن استفاده مي كند:

غريبلار آت مينيب دپسه اسك دير      دولتليلر اشك مينسه آت بولار.
     تنگدستان اسب هم سوار شوند، الاغ سوار به نظر مي آيند. ولي ثروتمندان الاغ كه سوار مي شوند، انگار اسب سوار شده اند.

 

تأثير از فرهنگ ايراني و اسلامي:

     مسكين قليچ با نزديكي به ادبيات پارسي و عربي از آنها تأثير مي پذيرد و به اين صورت روح آنها در اشعارش ظهور    مي يابند.

بيلبيل گوله دوش بولسا گول بيرله چمن ياغشي      بيلبيل اوچيپ زاغ قونسا گوللره خزان ياغشي
غم بيله آل گيننده خوشليقدا كفن ياغشي      اول تخت سليمان دان هر كيمگه وطن ياغشي
آيرا ليقدا اور تنيپ چوخ در ده قالان كونگلوم.

     وقتي بلبل به گل مي رسد، گل و چمن زيباست بلبل اگر پرواز كند و زاغ بنشيند، گل ها را خزان خواهد گرفت از رنگارنگ پوشيدن ميان غم، در شادماني كفن پوشيدن بهتر است. اي دلي كه در درد و هجران مانده اي! از آن تخت سليمان در سرزميني دور دست، وطنت بارها بهتر است.

     مسكين قليچ از شعراي مسلمان مشرق زمين است و غرق در تفكر و فرهنگ اسلامي. تاريخ اسلام جزئي از تاريخ او نيز هست و قصه هاي قرآن، الگوي زندگاني اش. همچون تمام شعراي مسلمان، اشعارش پر از تلميحات برگرفته از دنياي اسلام است. به طور مثال، در بند زير تلميح حضرت سليمان را مي خوانيم:

حق سني توپراقدان ياراتميش گوني      غم لايينا قاريپ ياراتدي سني
فخر بيلن گزسنگ چرخ گردوني      سليمان تختيندا بي غم تاپيلماز

     خداوند آن روزي كه تو را از خاك آفريد وجودت را با گل و لاي غم در آميخت اگر فخركنان چرخ گردون را بگردي در تخت سليمان نيز بي غم نخواهي يافت

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع:

استاد «حسن چلبي» خطاط مشهور قرآني تركيه: انتقاد و پرسشگري موجب اعتلاي هنر خطاطي قرآن ميشود
استاد «حسن چلبي» يكي از مشهورترين خطاطان تركيه و جهان اسلام در ميزگردي با عنوان «خط و وظيفه خطاطان اسلامي و جهان اسلام» گفت: خوشبختانه استادان و هنرمندان مسلمان توانستهاند جايگاه مناسبي در هنر خطاطي قرآني كسب كنند و از اين بابت بر غناي هنر اسلامي بيفزايند.
وي كه در جمع علاقهمندان و خطاطان ايراني سخن ميگفت، ضمن اشاره به سابقه و تاريخ خطاطي اسلامي و قرآني اظهار داشت: در جهان امروز بيش از 2500 نوع خط بدون توجه به نژاد و مليت افراد شناسايي شده است و آنچه كه باعث شده تا خطاطي در جهان اسلام، حفظ شود، تقليد و الگوگيري صحيح از استادان اين هنر است.
«چلبي»، تقليد صحيح و تلاش مستمر را از جمله راهكارهاي احياي هنر خطاطي قرآني دانست و افزود: اگر هنرمندي ميخواهد به خط قرآني بنويسد و اثرش جاودان باقي بماند، بايد تحت تعليم و آموزشهاي دقيق استادان مشهور جهان همچون استاد مرحوم «حامد» كه سرآمد هنر خطاطي در تركيه و جهان بوده قرار گيرند استاداني كه حدوداً يكصدسال وقت، صرف آموزش و تمرين كردند.
اين استاد خوشنويسي قرآني همچنين تصريح كرد: خط و مقوله حسن خط از جمله مباحثي است كه نيازمند استانداردسازي، الگوگيري و تعامل فراوان با استادان اين هنر است. امروز خط هايي ميبينم كه متاسفانه عليرغم همه تلاشها و زحمات پديدآورندگان آنها، نميتوان بر آنها نام خط و حسن خط گذاشت.
استاد چلبي افزود: براي آموزش دقيق خطاطي همان طور كه اشاره شد يكصد سال وقت لازم است و براي انتقال و خلق آثار قابل توجه نيز به يكصدسال ديگر زمان نياز داريم.
وي با اشاره به زيبايي خط قرآني و برشمردن فعاليتهاي فراوان شاگردان و علاقهمندان به اين هنر در كشورهاي اسلامي، گفت: براي خطاطي قرآني و ارايه آثاري چشمگير، يك شاگرد بايد سالهاي متمادي با استادان مشهور و معروف زندگي كند، با خلق و خوي، رفتار و منش و تكنيكهاي حرفهاي آنها آشنا شود تا در صورت موفقيت در گذراندن دورههاي مقدماتي و حرفهاي و كسب تمام فنون و تكنيكها، در جرگه خدمتگزاران هنر خطاطي قرآن درآيد.
اين استاد خطاطي قرآن همچنين در بخش ديگري از سخنان خود، خطاطي قرآني را شغل اصلي علاقهمندان و عاشقان اين هنر دانست و افزود: افرادي كه از سرتفنن و با هدف سرگرمي خطاطي ميكنند، خطاط نيستند.
اين علاقهمندان نميتوانند در اين هنر موفقيتهاي چشمگيري كسب كنند. يك خطاط قرآني تمام زندگي اثر را بايد وقف هنرش كرده و دست كم تمام شبانهروز كار كند، تا پس از 15 سال فعاليت شبانهروزي به عنوان يك شاگرد موفق خط و حسن خط معرفي شود.
وي بر اين نكته تاكيد كرد كه بين آموزش، الگوگيري و تمرين شاگردان هنر خطاطي نبايد هيچگاه فاصلهاي ايجاد شود. چرا كه گونه وقفه زماني موجب كاهش كيفيت خلق اثر خواهد شد.
استاد چلبي همچنين به معرفي هنرمند خطاط ايراني، استاد مرحوم «عماد» پرداخت و خطاب به شركتكنندگان در اين ميزگرد گفت: در ميان هنرمندان خط قرآني ايران، استاد عماد معروفترين، پركارترين و مبرزترين استاد بوده است و يقيناً استادي مثل او ديگر وجود نخواهد داشت، چرا كه سبك كاري و تكنيكها و اندوختههاي آن استاد محترم، مخصوص خود او بوده است و سالها طول ميكشد تا يكي از شاگردان اين هنر اسلامي، همچون او بدرخشد.
استاد چلبي همچنين در بخش ديگري از سخنان خود گفت: استادان و دستاندركاران هنر خطاطي قرآني، انتظار حمايت و توجه جدي دارند. آنان نيازمند اين هستند كه كارهايشان ارزيابي و نقادي شوند. بايد آثار خوب تشويق و آثار ضعيف مورد بررسي و تحليل قرار گيرند تا نقاط ضعف و مشكلات حرفهاي آنها شناسايي و برطرف شوند.
وي افزود: انتظار در هنر خطاط اسلامي و قرآني، يك وظيفه است و اگر اين نقد اصولي و بدور از حب و بغض باشد سازنده و موجب ارتقاء هنر خطاطي و اعتلا، پيشرفت و تكامل اين هنر خواهد شد.

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: هنر خوشنویسی

 بهترنويسى تا بيشترنويسى‏

گفت و گو با محمّد اسفنديارى‏

چرا در جامعه ما فرهنگ کتابخوانى رايج نشده است؟
در جامعه ما نه تنها فرهنگ کتابخوانى رواج نيافته است، بلکه بدتر از آن، کتاب‏گريزى هم به چشم مى‏خورد. در ميان برخى از لايه‏هاى جامعه ما، کتاب چون طاعون وتابو شده است که بايد از آن گريخت وهرگز بدان نزديک نشد. ميزان مطالعه در جامعه ما بسيار اندک است وموجب خجالت. بجز دانش‏آموزان ودانشجويان وطلّاب - که کتابخوانى را مى‏توان حرفه‏شان قلمداد کرد - در ميان ديگر قشرهاى جامعه، گريز از کتاب امرى متعارف وهنجار است. محترمانه‏تر بگويم که فرهنگ جامعه ما "فرهنگ شفاهى" است، نه "فرهنگ کتبى". به عبارت ديگر، معلومات مردم بيشتر به پايه "مسموعات" آنهاست ونه "مقروئات". روشن است که در فرهنگ شفاهى وسماعى، ناراستى ونادرستى وتحريف بيشتر است وبدين دليل است که در احاديث ما توصيه شده که دينتان را از "افواه الرّجال" نگيريد. مضافا اينکه دانشى که از شنيده‏ها به دست مى‏آيد، پايدار نيست ودر حافظه نمى‏ماند. اين نکته هم در احاديث آمده که دانش، "صيد" وکتاب، "قيد" (کمند) آن است. يعنى با کتاب مى‏توان دانش را به بند کشيد ونگاه داشت. پس آنجا که کتاب نيست، "حافظه علمى" نيست ومردمى که کتاب نمى‏خوانند، حافظه علمى ندارند.
اکنون در کشور ما کوششهاى فراوانى براى سوادآموزى مى‏شود، امّا براى کتابخوانى کمتر کوشيده مى‏شود. حال آنکه سواد آموزى هدف ومنتهاى آمال نيست، بلکه مقدّمه‏اى براى کتابخوانى است. اگر در جامعه‏اى حتّى يک نفر هم بيسواد نباشد، امّا کتابخوان هم نباشد، آن جامعه هيچ تفاوتى با يک جامعه بدوى وبيسواد ندارد. باسوادى که کتاب نمى‏خواند مانند بيسوادى است که نمى‏تواند کتاب بخواند. پس در کنار کوششهايى که براى سوادآموزى مى‏شود، بايد براى کتابخوانى هم کوشيده وبدين موضوع مهم، اهتمام شود. در غير اين‏صورت آن کوششها بى‏حاصل، بلکه ضايع، مى‏شود.
به اصل سخن برگرديم. بارى، کتاب‏گريزى در جامعه ما نه يک علّت، که علل متعدّدى دارد واگر ما آهنگ ترويج کتابخوانى در جامعه را داريم، بايد علل کتاب‏گريزى را بشناسيم واز ميان ببريم ودر کنار آن، مقتضيات کتابخوانى را در جامعه فراهم سازيم. براى هر امرى بايد مقتضى موجود ومانع مفقود باشد واگر مقتضى موجود باشد ومانع مفقود نباشد ويا مانع مفقود باشد ومقتضى موجود نباشد، هيچ آرمان وبرنامه‏اى محقّق نمى‏شود. با اين همه چنين مى‏نمايد که برخى از علل کتاب‏گريزى عبارت است از:
١. گران بودن يا نمودن قيمت کتاب. نه تنها گران بودن قيمت کتاب، بلکه گران نمودن قيمت آن نيز از علل کتاب‏گريزى در جامعه است. همين که مردم تصوّر کنند قيمت کتاب گران است، از خريدن آن خوددارى مى‏کنند. از طرفى نمى‏توان با استدلال وبرهان به مردم ثابت کرد که قيمت کتاب گران نيست وبايد کتاب خريد. آنان بايد، خود احساس کنند که کتاب ارزان است.
٢. کمبود کتابخانه، بويژه کتابخانه‏هايى که براحتى کتاب به امانت دهند وبه محلّ سکونت وکار مردم نزديک باشند.
٣. کتاب‏زدگى وبه عبارت ديگر، سرخوردگى از کتاب به سبب خواندن کتابهاى سست وسطحى وبى‏محتوا. وفور کتابهاى بازارى وضعيف وسست در جامعه ما موجب شده است که عدّه‏اى پس از مدّتى کتابخوانى، چون فايده وخاصيّتى از اين کتابها نديدند، بکلّى کتاب زده شدند. آرى، کتاب ضعيف موجب کتاب‏زدگى مى‏شود وکتاب‏زدگى نيز موجب کتاب‏گريزى.
٤. کمبود يا نبود وقت. بديهى است هنگامى که مردم براى پرکردن "اين شکم بى‏هنر پيچ‏پيچ" مجبور شوند که دو شغل اختيار کنند واز صبح تا شام بدوند، ديگر وقت وفرصتى پيدا نمى‏کنند که به کتاب اختصاص دهند.
٥. قدرت سحرآميز تلويزيون. به نظر من يکى از مهمترين علل کتاب گريزى، هم در جامعه ما وهم در ديگر جوامع، وجود اين جعبه جاوديى - عليه ما عليه - است که آن را تلويزيون مى‏خوانند وعزيز مى‏شمارند. مطالعات جامعه‏شناختى نشان مى‏دهد که هرجا تلويزيون آمده، کتاب را تحت‏الشّعاع قرار داده واز ميزان مطالعه کاسته است. اکنون در بسيارى از خانه‏ها، "ميز تلويزيون" جاى "کمد کتاب" را اشغال کرده وتلويزيون جاى کتاب را گرفته است. مردم چنين مى‏پسندند به جاى اينکه زانو درشکم فرو برند ومؤدّبانه بنشينند وفسفر مغز صرف کنند وکتاب بخوانند، پايشان را دراز کنند ورو به تلويزيون بر پشتى تکيه بزنند وبدون اينکه زيت فکر بسوزانند، تلويزيون تماشا کنند. به هرحال تلويزيون گوى سبقت را از کتاب ربوده وموجب کتاب گريزى شده است. براى زدودن اين آفتِ تلويزيون، يکى از بهترين راهکارها اين است که تلويزيون، خود، عهده‏دار تبليغ کتاب شود وبه جاى "رقابت" با کتاب، با آن "رفاقت" کند.

ارزيابى‏شما ازکيفيّت‏کتابهايى که‏چاپ‏مى‏شود، چيست؟
با عنايت به پيشينه فرهنگىِ درخشان ما مسلمانان وکتابهاى شاهکار وسرآمدى که در گذشته آفريده‏ايم، اينک وضع مقبول ومطلوبى نداريم. اگر گوشه چشمى به کتابهاى گذشته‏مان کنيم ونظرى هم به کتابهايى که امروزه منتشر مى‏شود، بى‏درنگ تصديق مى‏کنيم که کتابهاى معاصران ما فرودست است وهرچه به جلوتر آمده‏ايم، ضعيفتر شده‏ايم. اينک ما، در مقايسه با گذشتگان، کتابهايمان پربرگتر شده است، امّا کم‏بارتر. تأليفاتمان بيشتر شده است، امّا تحقيقاتمان کمتر.
اجازه دهيد بصراحت عرض کنم که بسيارى از نويسندگان بيشترنويس شده‏اند و"بيشترنويسى" بر "بهترنويسى" غلبه کرده وبهتر، "بيشتر نوشتن" شمرده مى‏شود تا "بهتر نوشتن". البتّه کسى در سخن چنين نمى‏گويد، امّا در عمل چنين است. بنگريد که کمتر نويسنده‏اى مى‏توان جُست که به بازنويسى نوشته‏اش بپردازد ودر پى بهتر کردن آن باشد. اغلب نويسندگان چنين مى‏پسندند به جاى اينکه وقتى صرف کنند وبه بازنويسى وبهتر کردن يک کتاب بپردازند، يک کتاب ديگر بنويسند.
آرى، امروزه نويسندگان بيشتر کميّت‏گرا شده‏اند وکيفيّت را فداى آن کرده‏اند. تو گويى نويسندگان به تعداد وصفحات کتابهايشان بيشتر اهميّت مى‏دهند تا محتواى آن. وبديهى است که کميّت وکيفيّت با يکديگر نسبت عکس دارد: هرچه به کميّت افزوده شود، از اهميّت کيفيّت کاسته مى‏شود وهرچه به کيفيّت اهميّت داده شود، از کميّت کاسته مى‏شود.
اين سخن نيز گفتنى است که برخى از نويسندگان "حقّ خواننده" را ادا نمى‏کنند واصلا نمى‏دانند که خواننده حقّى به گردن نويسنده کتاب دارد. آشکار است کسى که کتابى مى‏خرد ووقتى براى خواندن آن صرف مى‏کند، حقّى به گردن نويسنده دارد که اوّلا کتابش را خريده وثانيا، بخشى از عمر عزيز خود را در مطالعه آن صرف کرده است. اگر کتابى مفيد ومتقن باشد، نويسنده حقّ خواننده را ادا کرده است، امّا گر کتابى چنين نباشد، حقّ خواننده ادا نشده ونويسنده مديون او شده است. پس هر نويسنده‏اى بايد بکوشد که حقّ خواننده را ادا کند وخود را مديون او نکند. امّا چنين مى‏نگريم که اين موضوع اصلا براى عدّه‏اى از نويسندگان مطرح نيست وهيچگاه به "حقّ خواننده" نمى‏انديشند.
در اغلب کتابهايى که امروزه منتشر مى‏شود،نوآورى ونظريه‏پردازى وتوليد فکر مشاهده نمى‏شود. به جاى تحقيق درباره "حوادث واقعه" به "وقايع سابقه" پرداخته مى‏شود واز طرح بحثهاى جديد وجدّى ودست وپنجه نرم کردن با نظريات تن زده مى‏شود. در پاره‏اى ديگر از کتابها، مانند کتابهاى تاريخى، تحقيق وتتبّع واستقصا، چنانکه بايد، ملاحظه نمى‏شود ويک خط در ميان از مسائل سخن مى‏رود. شمارى ديگر ازکتابها تأمين کننده نيازها وخلأهاى جامعه نيست وبر حسب اولويّتها وضرورتها نوشته نشده وبود ونبود آن يکسان است. در برخى ديگر از کتابها تنها به کلّى‏گويى درباره مسائل پرداخته مى‏شود. بسيارى از نويسندگان به جاى اينکه به همه زوايا وخبايا وجزئيات يک موضوع بپردازند وتفريع فروع کنند، صرفه در اين مى‏بينند که به کلّى‏گويى بپردازند وبه همان مطالبى که ديگران گفته‏اند ونوشته‏اند، بسنده کنند. آخرين سخن اينکه در اغلب کتابها دقّت وباريک‏بينى واتقان ملاحظه نمى‏شود. از ميزان دقّت نويسندگان معاصر ما کاسته وبه سرعت آنان افزوده شده وسرسرى‏نويسى وسر به هوانويسى سکّه رايج گرديده است.
البتّه تعدادى کتاب علمى وتحقيقى در هر سال منتشر مى‏شود که براستى، آموزنده وارزنده است وموجب افتخار وسرافرازى؛ امّا با وجود اين همه ابزارهاى اطّلاع رسانى وامکانات علمى، اين تعداد کتاب، اندک وبيش از اين انتظار است.

مناسب است اشاره‏اى هم به نقد کتاب شود
نقد کتاب در ميان ما چندان رواج ندارد وبدان توجّه درخور نمى‏شود. در برابر اين همه کتاب که منتشر مى‏شود، مقالات جدّى انتقادى بسيار اندک است. مجلّه‏هاى ويژه نقد کتاب چندان نادر است که از پس اين همه کتاب برنمى‏آيد. کتابهاى مهمّى در هر ماه منتشر مى‏شود که لازم است به محک نقد زده شود تا قوّت وضعف آن نمايان گردد؛ امّا آنقدر مجلّه نيست که بتواند عهده‏دار نقد اين همه کتاب شود ولذا ضعفها وقوّتها مکتوم مى‏ماند. لازم است مجلّه‏هاى متعدّدى، که ويژه نقد کتاب باشد، در هر ماه منتشر شود وکتابها را به محک نقد بزند ونويسندگان وخوانندگان را راهنمايى کند.
گذشته از نقد کتابهاى جديد وجارى، ضرورى مى‏نمايد به نقد کتابهاى گذشتگان هم پرداخته شود. ما صدها، بلکه هزاران کتاب مهم ومرجع داريم که در قرنهاى گذشته نوشته شده وهيچکدام به محک نقد زده نشده ودرونمايه آن بدقّت بررسى نگرديده است. لازم است درباره يکايک اين کتابها چند مقاله علمى وانتقادى نوشته شود. مثلا مهمترين کتابهاى روائى، کلامى، فقهى، تاريخى، فلسفى و عرفانى مشخّص شود ودرباره هر يک چندين مقاله انتقادى نوشته و ميزان اهميّت آن نموده شود.
امّا وضع کيفى نقد کتاب در کشور ما نزديک به خوب است. گذشته از برخى نقدهاى معاندانه وسوداگرانه، که از سر حبّ وبغض وبراى خوشداشت وبدداشت اين وآن نوشته مى‏شود، چه بسيار نقدهاى علمى وسنجيده‏اى نوشته شده که بس ديده‏گشا ودانش فزاست. نمونه اين نقدها را در مجلّه نشر دانش مى‏توان ديد که برخى از آنها به صورت مستقل، زير عنوان بيست وپنج مقاله در نقد کتاب، چاپ شده است.

نثر فارسى امروز چگونه است؟
نثر فارسى امروز به سمت سادگى وپرهيز از تکلّف وتصنّع پيش رفته که اين، بهترين پيشرفت است وتحسين برانگيز. در گذشته، نثر فارسى متکلّفانه ودشوار وديرياب بود ونويسندگان در پى لغت‏بازى وعبارت‏پردازى وجلوه‏فروشى وخودنمايى بودند. امّا امروزه، يعنى از صد سال پيش بدين سو، نويسندگان به ساده‏نويسى رو آورده‏اند وزبان نوشتار را به زبان گفتار نزديک کرده‏اند وزودياب وسهل التّناول مى‏نويسند. اين، بزرگترين امتياز وافتخار نثر فارسى امروز است. امّا اين افتخار، يعنى افتخار ساده‏نويسى، خالى از آفت نيست که آن، سطحى‏نويسى است. مقصود از سطحى‏نويسى، مبتذل‏نويسى وکمرنگ نويسى وبى‏رمق نويسى است که نوشته را بکلّى از شکوه وهيمنه مى‏اندازد وبازارى مى‏کند.

نظر شما درباره وضع کنونى ويرايش چيست؟
ويراستارى به معنى دقيق آن وبه صورت يک حرفه، فنّى جديد در ايران است وانتظار نمى‏رود که وضع کاملا بسامان ومطلوبى داشته باشد. اينک در کشور ما دو دسته ويراستار وجود دارد که يکى اصل وديگرى بدل وکاريکاتور آن است: دسته اوّل کسانى هستند که از دانش لازم، بويژه اطلاعات ادبى گسترده، برخوردارند و"آموزش" ويرايش ديده‏اند؛ خواه در نزد استاد وخواه از طريق مطالعه کتاب. دسته دوم کسانى هستند که اين ويژگى را ندارند وبوريابافهايى هستند که به کارگاه حرير وارد شده‏اند. خدمتهايى که دسته اوّل به فرهنگ وادب کشورمان کرده‏اند، مأجور است  وجامعه علمى ما مديون آنان. امّا دسته دوم يا بايد بر دانش خود، خاصّه اطلاعات ادبى خود، بيفزايند وويراستارى بياموزند ويا اينکه از اين حرفه کناره بگيرند وآب را گل‏آلود نکنند.
در اينجا مناسب است به سوء تفاهمى که درباره ويراستارى وجود دارد اشاره کنم: برخى مى‏پندارند که با خواندن يک - دو کتاب درباره ويرايش ودانستن رسم‏الخط چند کلمه وموارد کاربرد سجاوندى، ويراستار مى‏شوند. عدّه‏اى هم با همين چشم به ويراستارى وويراستار مى‏نگرند وويراستارى را کارى پيش پاافتاده وآسان مى‏شمارند. امّا هرگز چنين نيست. ويراستار، نويسنده‏اى است (گو اينکه ننويسد)، که سرآمد ديگر نويسندگان است وبهتر از آنان مى‏تواند بنويسد واطّلاعات ادبى بيشترى دارد. به همين سبب است که نويسندگان، نوشته‏شان را به او مى‏سپارند تا لغزشهاى آن را اصلاح کند. پس آنکه فروتر از ديگر نويسندگان است وخود نمى‏تواند بنويسد ودانش ادبى کمترى دارد، ويراستار نيست. چه، چنين فردى نمى‏تواند عيبهاى نويسندگان را اصلاح کند وصلاحيّت اين کار را ندارد. بنابراين ويراستار، "نويسنده فراتر" است ونه "فروتر از نويسنده". به سخن ديگر، نويسندگى منزل اوّل ويراستارى است وويراستارى،مرحله بعدى وعالى نويسندگى.
من با اين توضيحات خواسته‏ام "پندار ويراستار شدن" را از ذهن عدّه‏اى ساده پندار بزدايم. مبادا کسى گمان کند که با خواندن يک - دو کتاب درباره ويرايش، ويراستار مى‏شود. اگر کار به همين سادگى باشد، اصولا چه نيازى به ويراستار است؟ آنکه زحمت بسيارى مى‏کشد وکتاب يا کتابهايى مى‏نويسد،اندکى هم مى‏کوشد وکتابى درباره ويرايش مى‏خواند وويراستار مى‏شود وحدّاقل اينکه، نوشته خودش را ويراسته شده به ناشر مى‏سپارد.
چکيده سخن اينکه در کنار عدّه‏اى ويراستار خبير ودقيق وفداکار، عدّه‏اى کم‏مايه وبدون صلاحيّت پيدا شده‏اند که خود را ويراستار مى‏پندارند و کتابها را خراب مى‏کنند. اينان معمولا يک سبد ويرگول در کنارشان دارند که در صفحات هرنوشته مى‏پاشند وبدين رو، من آنان را "ويرگولاستار" مى‏نامم ونه ويراستار. ويراستارى که تا کنون کلمه "انجيل برنابا" به چشمش نخورده است وآن را "انجيل بُرنا" مى‏کند، ويا کلمه "لولهنگ" را نشنيده است وآن را "لوله تفنگ" مى‏کند، ويراستار نيست وموجب هتک اين نام است. او "ندانمکار" و"بزهکار" است ونه ويراستار.

مهمترين ويژگى‏اى‏که هرويراستار بايدداشته‏باشد، چيست؟
هر ويراستارى علاوه بر داشتن دانش لازم، بويژه در حوزه‏اى که ويرايش مى‏کند، ودانستن همه مسائل ويرايش وداشتن اطلاعات ادبى کافى وبرخوردارى از شمّ ادبى، سه ويژگى بايد داشته باشد:
١. دقّت. ويراستار بايد فردى باريک‏بين ودقيق النّظر وبا وسواس باشد وکوچکترين سهو وترک اولى را ببيند وچنان خُردبين باشد که هيچ خُرده‏اى از ديد او پنهان نماند. اگر فردى، گو اينکه دانش گسترده‏اى داشته باشد وهمه مسائل ويرايش را بداند، از دقّت فوق‏العاده‏اى برخوردار نباشد، ويراستار خوبى نيست. در واقع يکى از مهمترين کارهاى ويراستار اصلاح خطاهايى است که نويسندگان از سر بى‏دقّتى مرتکب مى‏شوند. بنابراين اگر ويراستار دقّت کافى نداشته باشد. نمى‏تواند خطاهاى برآمده از بى‏دقّتى نويسندگان را ببيند واصلاح کند. خلاصه، ميزان دقّت ويراستاران بايد بيشتر از دقّت نويسندگان (آن هم نويسندگان دقيق) باشد.
٢. روحيّه نقّادى. چنانکه مى‏دانيم کشف عيبها حاصل عيبجويى است وچون يکى از کارهاى ويراستار کشف عيبهاى يک اثر است، لذا وى بايد فردى عيب‏بين وحتّى عيبجو باشد وروحيّه نقّادى داشته باشد. کسى که آسانگير وليّن العريکه وعيب‏پوش واهل اغماض باشد، روحيّه نقّادى ندارد، وکسى که روحيّه نقّادى ندارد، نه مى‏تواند زشتى يک اثر را ببيند ونه زيباييهاى آن را؛ بلکه تسليم آن مى‏شود ومى‏پندارد صورتى ديگر غير از آن ممکن نيست. البتّه عيب‏بينى وعيبجويى با عيب‏سازى وعيب‏تراشى تفاوت دارد ومقصود ما آن است ونه اين. لابد مى‏گوييد که حافظ گفته است: "که هرکه بى‏هنر افتد نظر به عيب کند"، امّا در کار ويرايش نظر به عيبها هنر است؛ چنانکه نظر نکردن به هنرها نيز عيب است.
٣. فداکارى. از آنجا که ثمره کار ويراستار، در نهايت، به نام نويسنده است، پس وى بايد فردى فداکار باشد تا حاضر شود که ثمره کارش را ديگرى برداشت کند. اين درست است که ويراستار در مقابل کارى که انجام مى‏دهد مزد دريافت مى‏کند، امّا با پول نمى‏توان همه زحمت ويراستار را جبران کرد. تجربه هم نشان داده است که اگر فردى در ويراستارى خبره باشد ودقيق ونقّاد نيز باشد، امّا اهل فداکارى واز خودگذشتگى نباشد، ويراستار خوبى نيست. از قول من بنويسيد که "ويراستارى" و"فداکارى" قرين يکديگر است. آنکه فداکار نيست، ويراستار باوفايى نيست. وآنکه تنها به نام ونان خود مى‏انديشد حقّ ورود به جرگه ويراستاران را ندارد.
فشرده سخن اينکه "خُرده‏بينى" و"خُرده‏گيرى" و"از خودگذشتگى" سه ويژگى مهمى است که هر ويراستارى بايد دارا باشد.

مهمترين‏ويژگى‏اى که‏هر نويسنده بايدداشته‏باشد، چيست؟
مهمترين ويژگى‏اى که هر نويسنده، بلکه هر فرد، بايد بدان آراسته باشد، در يک کلام، عبارت است از "تقواى فکرى". شرح اين کلام نيازمند به يک کتاب است. چه، تاکنون از تقواى فکرى سخن گفته نشده واين موضوع مهم نه تنها ناگفته، که گاه ناديده مانده است. امّا دريغا که اينک امکان بسط کلام درباره تقواى فکرى نيست تا دادِ آن داده شود وناگزير بايد به اشاراتى اقتصار گردد.
از آيات ورواياتى که درباره تقوا وارد شده، دانسته مى‏شود که‏تقوا برسه قسم‏است: تقواى‏فکرى،تقواى‏قلبى‏وتقواى عملى. به ديگر سخن، متعلّق تقوا، فکر وقلب وجوارح است. تقواى فکرى در مقابل گناه فکرى (چون کفر وشرک) است وتقواى قلبى در مقابل گناه قلبى (چون بخل وحسد) است وتقواى عملى در مقابل گناه عملى (چون قتل وظلم)است. همان گونه که گناهان به سه بخش تقسيم مى‏شود، تقوا نيز بر سه گونه است. از ميان اقسام گناه، گناه فکرى بزرگتر وسهمگينتر از ديگر گناهان وبرانگيزنده آنهاست؛ چنانکه از ميان اقسام تقوا، تقواى فکرى مهمتر از ديگر اقسام تقوا ورکن واساس آنهاست.
تقواى فکرى عبارت است از داشتن فکر وعقيده مطابق با واقع وحدّاقل، کوشش براى رسيدن به آن. به عبارت ديگر، تقواى فکرى يعنى حق باورى ودرست اعتقادى ودرستفکرى ودست کم، سعى به قدر امکان براى دست يازيدن به آن. بنابراين کسى که يکسونگر وشهرت زده وشخصيّت‏زده ومطلق‏بين ومتعصّب است وآنچه را نمى‏داند، رد يا قبول مى‏کند وبا حبّ وبغض به مسائل مى‏نگرد ومنافع خود را بر حقّ مقدم مى‏دارد وپيشداورى مى‏کند، درستفکر نيست وتقواى فکرى ندارد. چه، يکسونگرى وشهرت‏نگرى وشخصيّت زدگى واين‏گونه ويژگيها، از گناهان فکرى وحجاب معرفت است وکسى با اين ويژگيها نمى‏تواند به فکر درست وعقيده راستين دست يازد.
بارى، سخن در اين بود که مهمترين ويژگى هر نويسنده تقواى فکرى است. هر نويسنده‏اى بايد در روند تحقيق به حق بينديشد ويافتن حق را دغدغه وسرلوحه کوشش خود قرار دهد واز گناهان فکرى بپرهيزد وآنگاه که قلم بر کاغذ مى‏نهد، جز حق ننويسد وبراى حق بنويسد.

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: معرفی کتاب و کتابخوانی

امام و ادبيات عرفاني


ايرج تبريزي
زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب
معاشران همه سرمست بادؤ دوش‏اند
حافظ
آشنايي با نوآوريهاي عرصؤ ادب و فرهنگ معاصر ايران به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، ضروري است، از اين نظر كه آثار ادبيان و شاعران انقلاب، هم مايه گرفته از ادبيات گذشته و هم متاثر از حيات فردي و اجتماعي عصر انقلاب اسلامي در ايران است، از طرفي تنوع در عرصه زبان و ادب فارسي، امروزه به حدي است كه مشتاقان مدتها سردرگم مي‏مانند و چه بسا برخي علاقه‏مندان، اطلاعات كم‏بها را به جاي گوهر ادب و معرفت در انبان كنند؛ به اين لحاظ سعي شده است كه اين مقاله از تضارب آرا و تعاطي افكار انديشه ورزان هر دو زمينه عرفان و ادب مايه بگيرد.
چشم روشن كن زخاك اوليا
تا ببيني ز ابتدا تا انتها
سرمه كن تو خاك اين بگزيده را
هم بسوزد هم بسازد ديده را
مولوي
بسياري معتقدند كه شخصيت باطني و حقيقي معمار راستين انقلاب اسلامي، امام خميني نوّر اللّه مرقده آن نيست كه ما از آن اطلاع داريم، زيرا امام پيش از آنكه يك فقيه يا سياستمدار و حتي انقلابي و مصلحي بزرگ باشد، عارفي كامل و مكمّل بوده است.
امام با عرفان انقلاب كرد و حماسؤ امام هم جلوه‏اي از عرفان اوست، وگرنه كدام سياست‏شناسي تجويز مي‏كرد كه وي بي‏ابزار قدرت هم به شرق بتازد، بي‏آنكه از غرب مدد گيرد و هم به غرب حمله‏ور شود بي‏آنكه بر شرق تكيه زند؟
كدام تاكتيك‏شناسي جايز مي‏شمرد بر آسماني پرواز كند كه هنوز كركسان نمرود تير و كمان در دست بر آن احاطه داشتند؟
چه كسي را گمان آن بود از سرزميني كه يك نسل تخم كفر بر آن پاشيده بودند خرمن توحيد و عشق درو كند و نسل در گهواره آرميدؤ 15 خرداد 42 را به ميدانهاي نبرد بكشاند و آرامش شوم شيطان را بر هم زند؟
ولوله‏اي كه امام خميني(ره) با القاي يك عبارت در سراسر گيتي افكند و با يك عبارت كوتاه، انسان مستاصل را در آن سوي جهان حركت داد و باور باختگان را به باوري دوباره خواند و سرمايه‏هاي عظيم نهفته و گنجينه‏هاي پر ارج فراموش شده را فرا ياد آورد، به يمن وجود ملكوتي و انفاس قدسي و عرشي و شخصيت ماورايي آن حضرت بود.
حقيقت اين بود كه امام، دلها را با سرانگشت عرفان و شهود و معنويت تكان و جهت مي‏داد و دشمن را مي‏ترساند.
عرفان امام، عرفان حقيقي است. عرفان مسلكي و تصوف نيست. عرفان صومعه و دير، گوشه‏گيري و بي‏اعتنايي محض به دنيا نيست، امام سلام اللّه عليه، غريبي است تنها در غربت آباد خاك كه گاه بر حسب وظيفؤ اولياي ظاهر و در حد طاقت و ظرفيت مردم عصرش جلوه‏اي كرده است. با اينهمه خود گويد:
بشكنم اين قلم و پاره كنم اين دفتر
نتوان شرح كنم جلوه والاي تو را
بسياري از اشعار امام(ره) نيز انعكاسي از همين حالت ايشان و آكنده از اين قبيل مضامين است:
ما را رها كنيد در اين رنج بي‏حساب
با قلب پاره پاره و با سينه‏اي كباب
عمري گذشت، در غم هجران روي دوست
مرغم درون آتش و ماهي برون آب
حالي نشد نصيبم از اين رنج زندگي
پيري رسيد غرق بطالت پس از شباب
امام پيوسته حالت شوق به لقا داشت و به ياد بتكده نخستين آفرينش بود:
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم
مي‏گويد: همه به دنبال ردّ پاي تواند، اما من نيازي به آن ندارم، زيرا تو خود مشهودي، شايد اين همان معناست كه" ابن عربي" مي‏گويد: "اللّه تعالي ظاهراً ما غابَ قط والعالَمُ غائب ما ظَهَر قَط" (خداوند ظاهر است و غايب نيست، عالم غايب است و ظاهر نيست) از اين رو بخش وسيعي از سروده‏هاي امام، به تخطئه طرق ناصواب و حمله به مدعيان كاذب كشف و شهود و بيان آفات و موانع شناخت حقيقي اختصاص يافته است.
امام معتقد بود كه از راه علم و فلسفه و عرفان مصطلح، نمي‏توان به حقيقت رسيد، همان‏گونه كه "ابوسعيد ابوالخير" عارف نامدار معتقد بود:
در رفع حُجُب كوش نه در جمع كتب
كز جمع كتب كجا شود رفع حُجُب
در طَيّ كتب كجا بود نشئه حب
طَي كن همه را بگو الي اللّه اَتُب
در تعريفي مختصر از عرفان، همين‏قدر مي‏دانيم كه:
"عرفان طريقه معرفت در نزد آن دسته از صاحبنظران است كه بر خلاف اهل برهان در كشف حقيقت بر ذوق و اشراق بيشتر اعتماد دارند، تا بر عقل و استدلال، از اين تعريف، احكام زير به ذهن مي‏آيد: اهل عرفان نيز مانند اهل برهان در كشف حقيقت به عقل و استدلال اعتماد دارند، نهايت اينكه اعتماد آنان بر ذوق و اشراق بيشتر است.
ـ اهل برهان نيز مانند اهل عرفان در كشف حقيقت بر ذوق و اشراق اعتماد دارند، نهايت اينكه اعتمادشان بر عقل و استدلال بيشتر است.
اعتماد اين هر دو به هر دو طريقه معرفت، نسبي است.
ـ فرق اهل عرفان و اهل برهان در طريقؤ معرفت، كمّي است نه كيفي يا ماهوي"
اما همان‏گونه كه اشاره شد امام خميني(ره) به عرفان مصطلح در ميان متصوفه معتقد نيست. خود ايشان در چند معنا و چهار بيت زير همين نكته را باز مي‏گويد:
عارفان پرده بيفكنده به رخسار حبيب
من ديوانه گشاينده رخسار توام
چون به عشق آمدم از حوزه عرفان ديدم
آنچه خوانديم و نوشتيم همه باطل بود
از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلي نشد
كي مي‏توان رسيد به دريا از اين سراب
هر چه فرا گرفتم و هر چه ورق زدم
چيزي نبود غير حجابي پس حجاب
اگر بخواهيم مسير رشد شخصيت عرفاني امام خميني را ترسيم كنيم، بايد بگوييم كه امام تا حوالي چهل سالگي در تحصيل علوم و تربيت نفس و تحصيل عرفان كوشيده عمده آثار فلسفي و عرفاني و اخلاقي خود را نيز در همان دوران نوشته است. پس از آن، امام، به تعمق پرداخته و از عرفان مصطلح فراتر رفته كه اين دوران در عين حال مقارن است با اوج‏گيري مبارزات معظم له و ايشان "حماسه و جهاد" را با يك چنين تعالي و تكاملي توام كرده‏اند؛ سپس معتقد شده‏اند كه بايد از عشق و در تحت توجهات ولايت به خدا رسيد.
در جرگه عشاق روم بلكه بيابم
از گلشن دلدار نسيمي، رد پايي
كتابها، اعلاميه‏ها، بيانيه‏ها و خطابه‏هاي شورآفرين و هيجان‏انگيز و ستم ستيز امام، همچون: سخنان تاريخي ايشان بر ضد قرارداد خفت‏بار "كاپيتولاسيون" سخنراني عصر عاشوراي سال 42، موضع‏گيريهاي دشمن‏شكن ايشان در دوران انقلاب تا براندازي كامل رژيم ستم‏شاهي، سازش‏ناپذيري تا نفي همه ريشه‏ها و بنيادهاي ستم و مقاومت همه جانبه در برابر هجوم نظامي و فرهنگي مستكبران و كارگزاران بي‏مقدار آنان، برگزاري حج ابراهيمي و مبارزه با فرهنگ و سنن شيطاني، فتوا عليه "سلمان رشدي"، نهضت پانزده خرداد 42، شكست شاه و فتح لانه جاسوسي، همه و همه "جلوه‏هاي حماسي" امام و در نگاهي ژرفتر، جلوه‏اي از "آيينه عرفان" ايشان محسوب مي‏شود.
امام خميني(ره) نه تنها در عمل و سلوك يك عارف كامل و مكمّل بود، بلكه در تمام زمينه‏هاي عرفان نظري استاد بود و به ادبيات عرفاني ـ اعم از عربي و فارسي ـ عنايتي ويژه داشت. مولوي را دوست مي‏داشت و اشعار حافظ را در گفته‏هاي خويش به كار مي‏برد و از "محيي‏الدين عربي" پدر عرفان نظري حتي در نامه تاريخي خود خطاب به "گورباچف" ياد كرد.
امام از ملت ايران و قيام مستضعفان اسطوره مي‏ساخت، در عين حال اين انقلاب را مظهر تجلي اراده خداوند مي‏دانست.
حماسه و عرفان امام در سال 41، در عبارات زير چنين جلوه كرده است:
"با ما معامله بردگان قرون وسطي مي‏كنند. به خداي متعال من اين زندگي را نمي‏خواهم، انّي لا اري الموت الّا السّعاده ولا الحيوة مع الظالمين الّا برما، كاش ماموران بيايند و مرا بگيرند تا تكليف نداشته باشم."
و در جاي ديگر مي‏گفت: "خميني را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد كرد... من از آن آخوندها نيستم كه در اينجا بنشينم و تسبيح دست بگيرم، من پاپ نيستم كه فقط روزهاي يكشنبه مراسمي انجام دهم و بقيه اوقات براي خود سلطاني باشم و به امور ديگر كاري نداشته باشم."
به ديگر سخن، امام همواره مدافع عرفان ناب و مروج ديدگاه مثبت از عرفان و با عرفان به معناي تصوف منفي، مخالف بود. از اين رو اين خصيصه به عرفان ايشان چهره حماسي خاصي مي‏بخشيد، چه، مي‏دانيم كه عرفان در طول تاريخ، آلوده به انحرافات و صوفي زدگي شده بود و عارفان دلسوخته از صوفيان بي‏صفا شناخته نمي‏شدند؛ امام پس از اينكه به شدت به اين نوع انحراف توجه داد، بيزاري خويش را از آن به وضوح بيان داشت؛ از جمله:
اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي‏كنند
در خرقه‏شان به غير منم تحفه‏اي مياب
امام خميني در عين حال آن روي سكه را هم مي‏ديد، به طوري كه در كتاب ره عشق مي‏فرمايد: "انكار مقامات عارفان و صالحان را نكني و معاندت با آنان را از وظايف ديني نشمري... چون ما جاهلان از آنها محروميم با آن به معارضه برخاستيم... من نمي‏خواهم مدعيان را تطهير كنم كه: اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد، مي‏خواهم اصل معنا ومعنويت را انكار نكني."
جامعيت امام
امام در عرفان حماسي خود سياست و معنويت را يكجا مطرح كرده است، به اين معنا كه اگر حماسه سرا، حماسه مي‏سرايد تا جامعه را تقويت كند، امام با معنويت، حماسه مي‏آفريند و رابطؤ تنگاتنگ ميان اين دو را بيان مي‏دارد، كه ما تبلور اين جامعيت و به هم پيوستگي را در خود ايشان آشكارا ديده‏ايم. براي نمونه، وقتي مي‏آيند و مي‏گويند اجازه دهيد "سد دربندي خان" را براي هدم دشمن منفجر كنيم، او مقوله ديگري ساز مي‏كند و مي‏پرسد: "آيا مردم هم صدمه مي‏بينند؟" و وقتي پاسخ مي‏شنود كه: "آري" به اين امر رضا نمي‏دهد و حاضر نمي‏شود كه به هر وسيله‏اي براي نابودي دشمن متوسل شوند. همچنين رفتار و برخورد امام و صبر و شكيبايي او در برابر ناملايمات و بيماريها فوق‏العاده بود. آقاي دكتر ايرج فاضل پزشك معالج امام در پاسخ اين پرسش كه: برخورد حضرت امام با پزشكان چگونه بود؟ مي‏گويند در يك كلام "به هيچ كس ديگر شبيه نبود."
حضرت امام در حالتي كه حشمت و وقار و ابّهت خيره‏كننده و بي‏مانند داشت، نمي‏دانم چه حالت ملكوتي در نگاه و چهره و وجود او بود كه محضرش بالاترين ميزان آرامش دل و امنيّت خاطر را به انسان مي‏داد. در حالي كه تحمّل نگاه نافذ و شكافنده او آسان نبود، گرمي و مهر و عطوفتي كه در چشمانش موج مي‏زد چنان انسان را شيفته و مسحور مي‏كرد كه چه بسا فراموشش مي‏شد در مقابل مردي خارق‏العاده با قدرتي شگفت‏انگيز قرار دارد. برخورد حضرت امام با پزشكان احترام‏آميز، صريح، دقيق و همراه با اعتماد كامل و اطاعت مطلق بود، حتي در مهمترين مسائل نيز بدون كنجكاوي‏هاي زائد نظريات ارائه شده را به طور دربست قبول مي‏كردند. امام در تحمل ناراحتي صبري عجيب داشتند و حتي در دشوارترين شرايط نيز شكوه و شكايتي نمي‏كردند و اگر به ندرت در مورد ناراحتي خود تذكري مي‏دادند بيشتر به لحاظ آگاهي طبيب بود.
برخوردي قاطع و روشن و منطقي با مسائل داشتند. در موارد پيچيده‏اي كه مطرح مي‏شد با دقت زياد به توضيحات توجه مي‏فرمودند و بعد فتواي لازم را صريح و روشن مي‏دادند.
بدون يك ذره اغراق مي‏توانم ادعا كنم در تمام سالهايي كه به طبابت اشتغال داشته‏ام؛ هرگز بيماري مطيع‏تر، بي‏آزارتر، كم‏توقع‏تر، بي‏ادعاتر و مودب‏تر از امام نداشته‏ام. چنان با دقت وحوصله حتي به كم‏اهميت‏ترين سوالها جواب مي‏دادند و چنان صبر و حوصله‏اي در حين معاينات از خود نشان مي‏دادند كه انسان كمتر آن را مشاهده مي‏كند. كسي كه، حتّي كينه‏توزترين و بدخواه‏ترين دشمنانش نيز اعتراف كردند كه از اول تاريخ بشر تا به امروز هرگز كسي دنيا را به شدتي كه او لرزاند، تكان نداده است (از مجله صهيونيستي تايمز در شماره‏اي كه حضرت امام را به عنوان مرد سال انتخاب كرد). يك جمله كوتاهش از شرق تا غرب عالم نفوذ داشت؛ اما به عنوان بيمار در مقابل طبيب مانند طفلي معصوم، مطيع و تسليم بود.
شجاعت در افشاي حقايق عرفاني
امام، هم در حوزه عرفان و هم در جمع خانواده وحتي در حلقه‏هاي درس و نيز در سطح وسيع اجتماع ـ مستقيم يا غيرمستقيم ـ علاوه بر آنكه طالبان حقيقت را ارشاد مي‏فرمود، در افشاي راز هم شجاع بود، حال آنكه بسياري عرفا حقايق عرفاني را كتمان مي‏كنند و اگر گوشه‏اي از پرده را بالا زده‏اند، به صورت رمز و راز بوده است؛ امام در اين‏باره مي‏فرمايد:
خواستم راز دلم پيش خودم باشد و بس
در ميخانه گشودند و چنين غوغا شد
در عين حال، اشعار امام كه گاه عقل را دور مي‏زند و بر دل نشانه مي‏رود حاكي از اوج كمال عرفان اوست و از ارتفاعي فراتر از معمول با وسيله شعر به عرفان مي‏نگرد، گرچه وي هيچ گاه به شعر نپرداخته ادعاي شاعري هم نداشته است؛ به طوري كه در "باده عشق" مي‏گويد:
شاعر اگر سعدي شيرازي است
بافته‏هاي من و تو بازي است
منتها به تناسب قابليت و استعدادهايي كه در برخي افراد يا نزديكان خودمشاهده كرده است و در پرورش آنها نقش به سزايي داشته ، پرده عزت و عظمت را بالا زده و مطالبي را بيان فرموده است. گو اينكه بين عرفا هم اين نكته مشهور است كه: "فيض به قدر قابليت است و ظهور به قدر استعداد" گرچه به گفته مولوي:
قابلي گر شرط فعل حق بدي
هيچ معدومي به هستي نامدي
طبيعي است كوشش و جهاد، مقدمه حصول و قابليت فيض الهي است. با اينهمه:
ذره‏اي سايؤ عنايت برتر است
از هزاران كوشش طاعت پرست
شجاعت و شهامت نه تنها در افشاي راز، كه در تمام انديشه‏هاي ايشان جلوه‏گر است، براي مثال: در فتواها و در تبيين مسائل سياسي يكه تاز بودند و هراسي به خود راه نمي‏دادند، لذا در پيام خود مي‏فرمايند:
"امروز خميني آغوش و سينه خويش را براي تيرهاي بلا و حوادث سخت، در برابر توپها و موشكهاي دشمن باز كرده است و همچون همه عاشقان شهادت، براي درك شهادت روزشماري مي‏كند."
اين بود كه با قلبي مطمئن به تقدير عنايت ازلي به دور از هر واهمه‏اي رداي شهادت بر دوش مي‏كشيد و طنين آشناي عاشورا در صدايش بود. او بر شهيد نوحه نمي‏كرد، كه با شهيد حماسه مي‏ساخت. او نه تنها بت، كه بت‏تراش را شكست و در مقام پيوند، عرفان را از آسمان به زير كشيد و فلسفه را تا آسمان بالا برد.
اصل مهم ولايت در عرفان حماسي امام (ره)
عرفا در بيان مبادي و مسائل عرفاني معمولاً به اصل ولايت التفات داشته‏اند، اما امام حوزه اين ولايت را از ساحت عرفان به ساحت احكام و فقه نيز گسترش داد. فقيه در نظر ايشان تنها كسي نبود كه احكام بداند، بلكه فقيهي كه امام ولايتش را بر جامعه مطرح مي‏كرد يك متصرف در امور جامعه از راه احكام شرعيه است و خود نيز نمونه اَتَمّ چنين فقيه متصرفي بود. بخصوص كه مودت او در قلبها از "ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودّا" ريشه مي‏گرفت، از اين رو هزاران هزار ذبيح عاشق را تا مسلخ دوست مي‏كشاند و ميليونها دل را قاف تا قاف قرب راهبري مي‏كرد. اين نكته مهم خود حماسه‏اي بود كه جريان ولايت را وسعت و قدرتي تازه مي‏بخشيد.
تفاوت حماسؤ حماسه‏سرايان با حماسؤ امام
در حماسؤ حماسه سرايان با حماسؤ عرفاني امام، تفاوتهايي مشاهده مي‏شود. مثلاً حماسه‏سرايان غالباً در تقويت يكي از جنبه‏هاي مورد احترام انسان همچون: وطن، زبان، تاريخ، مليت و جز آن كوشيده‏اند. چنانكه فردوسي با ساختن اسطوره‏هايي نظير "رستم" روح قهرماني را زنده كرده است، اما شخصيت مورد نظر او ساخته و پرداخته ذهن و تخيّل خلّاق اوست تا جايي كه مي‏گويد:
كه رستم يلي بود در سيستان
من آوردمش اندر اين داستان
يا به قولي مشهور: "مَنَش كردمش رستم داستان"، بي‏شك، ويژگي حماسؤ امام، عرفاني ـ الهي بودن آن است و اسوه‏هاي ايشان پرورده مكتب و دين‏اند، به طوري كه مي‏فرمايد: "اوج كمال ما، در شخصيت علي عليه‏السلام و زهرا سلام اللّه عليها تحقق پيدا كرده است". پس اگر بناست حماسه در نقطه‏اي اوج بگيرد و با عرفان همراه وهماهنگ شود، در چيزي است كه ما ناگزير بايد از آن به "عرفان امام" تعبير كنيم.
گو اينكه حماسه‏هاي واقعي مغايرتي با عرفان حقيقي ندارند، عرفان واقعي سرچشمه حماسه است و هر حماسؤ اصيل كمال بخش، از جويبار عرفان و روح حق جويي و حقيقت طلبي انساني سيراب شده است، از اين رو تضادي بين اين دو بعد متصور نيست، چنانكه تناقضي به نظر مي‏رسد مربوط به ظاهر آن است، ادبيات هر ملتي هر چه كمال يافته‏تر باشد، تجلّي حماسه و عرفان در آن بيشتر است.
برخي گمان كرده‏اند كه عرفان، امري فردي است و از صحنؤ جهاد و سياست و زندگي جداست و تاسف بارتر آنكه در نظر ايشان جوهر عرفان ناب اسلامي، با نوعي لذّت نفساني و بي‏اعتنايي به ميهن و ملت، بهانه وصول به مقام تحيّر عرفاني و ازالؤ هواي نفس و رها كردن دنيا، مسخ واستحاله شده است كه وقوع انقلاب اسلامي بر اين قبيل پندارها خط بطلان كشيد. بخصوص در يك مرور كلي و به عنوان نتيجه بايد گفت:
پيروزي حيرت‏آور و معجزه‏آساي مردي بي‏سلاح، بدون هماهنگي حتي يك دولت خارجي و تنها با اتكاي خالصانه به معشوق ازلي را بايد جلوه‏هاي دم مسيحايي و كلام موسايي امام دانست.
سخن درباره "عرفان امام" بسيار است، لكن چون قصد اين مقاله تطويل كلام و ايجاد ملال نيست، به همين مقدار بسنده مي‏كند و تنها مطالب را با اين اشاره به پايان مي‏برد كه:
امام در رنگين كماني از دين، عرفان، حماسه، عشق و خداشناسي به پرواز درآمد تا توانست انسان عصر حاضر را نجات بخشد و فرياد كوبنده‏اش كاخ ستم ابرجنايتكاران مستكبر را به لرزه درآورد و مصداق اين فرموده "اقبال لاهوري" حكيم و شاعر بلند آوازه شرق شود كه:
تو شمشيري ز كام خود برون آ
برون آ از نيام خود برون آ
شب خود روشن از نور يقين كن
يد بيضا برون از آستين كن
همان‏گونه كه شمشير برنده خود او پيروزمندانه استقلال پاكستان را نويد داد و آثارش مشحون از تعهد در برابر انسان است.
اكنون برماست كه قلم تعهد بر دست، پنچه در ريسمان الهي افكنيم، خودبيني‏ها را فراموش و فرديتمان را فداي جمعيت كنيم.

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع:

اثبات عدل الهي


درآمد
مساءله عدل الهى يكى از اصول بسيار مهم اعتقادى و كلامى است. عدل نيز, همانند توحيد, بيانگر يكى از اوصاف الهى است, ولى به دليل اهميت و صف ناپذير آن, جايگاه ويژه اى در مباحث اعتقادى و كلامى يافته است. اين اهميت تا آنجا ست كه گاه از عدل به عنوان يكى از اصول پنج گانه دين يا مذهب و در كنار اصولى, مانند نبوت و معاد, ياد مى شود. بى ترديد, اين جايگاه رفيع معلول عواملى چند است كه در اين ميان, دو عامل نقشى اساسى تر دارند:
1ـ اصل عدل الهى گستره وسيعى دارد: پذيرش يا رد اين اصل, نقش مهمى در تصوير ما از خداوند سبحان و به عبارت ديگر, در خداشناسى ما ايفا مى كند. از سوى ديگر, اين اصل با كل نظام تكوينى و تشريعى عالم در ارتباط است و قبول يا رد آن مى تواند كل جهان بينى ما را دگرگون سازد. افزون بر اين, عدل الهى يك از پيامدهاى مهم اثبات معاد و پاداش وكيفر اخروى است و سرانجام, اين اصل صرفاً بعد عقيدتى و نظرى ندارد, بلكه ايمان به دادورزى و عدالت پيشگى خداوند آثار تربيتى خاصى در رفتارهاى آدمى و گرايش او به تحقق عدل و ريشه كن ساختن ظلم در روابط اجتماعى و انسانى به جاى مى گذارد.
2ـ عدل الهى در تاريخ انديشه كلامى, به ويژه در سده هاى نخست تاريخ اسلام, بسيار محل گفتگو و نزاع بوده است. امامان معصوم (ع) از همان آغاز بر دادورزى خداوند تاءكيد ورزيدند, تا آن جا كه اين سخن بر سر زبانها افتاد كه: ((التوحيد و العدل علويان و التشبيه و الجبر امويان)) 1
متكلمان اماميه و معزله به پيروى از ائمه اطهار (ع), از اصل عدل طرفدارى كردند و به طايفه ((عدليه)) معروف شدند از سوى ديگر, اشاعره با ارائه تفسير خاصى از عدل الهى, عدل به معناى متعارف و معقول آن را انكار كردند.
در نظر آنها, ممكن است خداوند, همه موئمنان را به دوزخ برد و تمام كافران و مشركان را به بهشت وارد سازد, و اگر چنين كند, عمل او عين عدالت است! به هر تقدير, در اينجا نيز, مانند بحث قضا و قدر و جبر و اختيار, حكومتهاى ستمگر زمان كه غاصبانه بر مقام خلافت رسول الله (ص) تكيه زده بودند, براى حفظ منافع نامشروع و توجيه بيعدالتيها و ستمگريهاى خود, با انديشه عدل به مخالفت برخاستند.
بنابراين, موقعيت تاريخى بحث عدل از ديگر عواملى است كه آن را از برخى اوصاف ديگر خداوند ممتاز ساخته است.
ا
رابطه حكمت و عدل
در بحث حكمت الهى گفتيم كه يكى از معانى حكمت, احتناب فاعل از انجام كارهاى زشت و قبيح است و اين معنا از حكمت, شامل عدل نيز مى گردد, زيرا عدالت ورزى كارى شايسته و ظلم عملى قبيح و ناشايست است. بر اين اساس, مى توان صفت عدل را يكى از شاخه هاى صفت حكمت به شمار آورد.

اتكارى اصل عدل بر حسن و قبح عقلى
به نظر مى رسد كه مهمترين پايه اعتقاد به اصل عدل (يعنى اينكه تمام افعال خداوند عادلانه است) مساءله حسن و قبح عقلى است. به ياد داريم كه براساس اصل ((حسن و قبح عقلى)) عقل انسان مى تواند مستقلاً و با نظر به ذات برخى از افعال (يعنى افعالى كه حسن و قبحشان ذاتى است) درباره حسن يا قبح آنها داورى كند و از آنجا كه موضوع اين داورى, ذات فعل, صرف نظر از شرايط و ظروف مختلف آن و بدون لحاظ فاعل خاص, است, افعال خداوند را نيز در بر مى گيرد.
بنابراين اصل, عدل و ظلم, به ترتيب, داراى حسن و قبح ذاتى اند و عقل انسان حسن و قبح آنها را درك مى كند; يعنى عقل عمومى انسانها در مى يابد كه عدالت ورزى, در هر شرايطى و از سوى هر فاعلى, كارى شايسته است و ستمگرى و ظلم, مطلقاً, قبيح است و از آنجا كه خداوند, حكيم و از انجام فعل قبيح منزه است ; عقل در مى يابد كه خدا, از انجام ظلم اجتناب مى ورزد و تمام افعال او عادلانه است .
به دليل همين ارتباط است كه مخالفان حسن و قبح عقلى, دريافتن مبناى عقلى استوار براى اصل عدل ناكام مى مانند و صدور كارهايى را كه عقل ما آن را ناعادلانه مى داند, از سوى خداوند, ممكن مى دانند.

معناى عدل
در اينجا توضيح دقيقترى از معنايى كه در بحث حاضر از ((عدل)) اراده مى شود, ارائه مى كنيم. واژه عدل در معناى مختلفى به كار مى رود. 2 برخى از معانى مهم عدل عبارت انداز:
1ـ رعايت تساوى و اجتناب از تبعيض: گاه مقصود از عدل و عدالت ورزى آن است كه شخص هيچ گونه تفاوتى ميان ديگران در نظر نمى گيرد و در روابط خود, به همگان به ديده يكسان مى نگرد و از تبعيض مى پرهيزد. البته اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه مراعات مساوات تنها در صورتى پسنديده و مطلوب است كه هيچگونه تفاوتى در شايستگى ها و استحقاق ها نباشد. اما اگر با مجموعه اى مواجه باشيم كه از جهت شايستگى متفاوت اند, مراعات مساوات در ميان آنها كارر عادلانه نبوده, بلكه تضييع حق اعضاى شايسته تر است. براى مثال, اگر معلمى به قصد مراعات عدل و مساوات, به همه دانش آموزان خود نمره يكسانى دهد,كارى عادلانه انجام نداده است. بنابراين, بايد به خاطر داشت كه عدالت همواره ملازم با مساوات نيست .
2ـ رعايت حقوق ديگران: در اين معنا, عبارت است از آنكه حقوق همه افراد مورد توجه و رعايت قرار گيرد (اعطاء كل ذى حق حقه) آن است كه حقوق ديگران تضييع شود .
3ـ قرار گرفتن افراد و اشيا در جايگاه شايسته خود: گاهى عدل در معناى جامعترى به كار مى رود: نهادن هر چيز در جايگاه مناسب خود. اين تعريف را مى توان در كلامى از امام على (ع) يافت, آنجا كه فرمود:

العدل يضع الامور مواضعها3.
عدالت هر چيزى را در جايگاه (مناسب) آن قرار مى دهد.
مبناى اين سخن بلند آن است كه در جهان تكوين و تشريع, هر چيزى موقعيت و جايگاه مناسب و درخور خود دارد و عدل آن است كه اين تناسب رعايت گردد و هر چيز در جاى مناسب خود قرار گيرد. اين معنا, جامعترين معناى عدل است و معانى پيشين را نيز در بر مى گيرد.
بنا بر آنچه گذشت, معناى اجمالى عدالت الهى آن است كه خداوند با هر موجودى, آن چنان كه شايسته آن است, رفتار كند او را در موضعى كه درخور آن است, بنشاند و چيزى را كه مستحق آن است, به او عطا كند. 4

اقسام كلى عدل الهى
با توجه به حوزه هاى اصلى عدالت خداوند, مى توان عدل الهى را به اقسام كلى زير تقسيم كرد:
1ـ عدل تكوينى: خداوند به هر موجودى به اندازه شايستگى هاى او از مواهب و نعمتهاى عطا مى كند و هيچ استعداد و قابليتى را, در اين حوزه, بى پاسخ و مهمل نمى گذارد. به ديگر سخن, خداوند متعال به هر يك از مخلوقات خويش, به اندازه ظرفيت وجودى آن, افاضه مى كند و آنها را به قدر قابليت و استعدادشان از كمالات بهره مند مى سازد.
2ـ عدل تشريعى: خداوند از يك سو, در وضع تكاليف و جعل قوانينى كه سعادت و كمال انسان در گروه آن است, فرو گذار نمى كند و از سوى ديگر, هيچ انسانى را به عملى كه بيش از استطاعت اوست, مكلف نمى سازد.5 بنابراين, شريعت الهى به هر دو معناى ياد شده, عادلانه است .
3ـ عدل جزايى: خداوند در مقام پاداش و كيفر بندگان خود, جزاى هر انسانى را متناسب با اعمالش مقرر مى كند. بر اين اساس, خداوند در مقابل اعمال نيك نيكوكاران, آنان را پاداش مى دهد و بدكاران را به سبب كارهاى زشتشان, كيفر كند.
همچنين, عدل جزايى خداوند اقتضا دارد كه هيچ انسانى به سبب تكليفى كه به او ابلاغ نشده است, مجازات نشود. بخشى از اين پاداش و كيفر در دنيا و بخش ديگرى در آخرت واقع مى شود. البته با توجه به حقيقت مجازات اخروى و رابطه تكوينى آن با اعمال (كه در ادامه به آن اشاره مى كنيم) عدل جزايى, در نهايت, به عدل تكوينى خداوند باز مى گردد.

استدلال عقلى بر عدل الهى
همانگونه كه گفتيم, مهمترين مبناى عقلى عدل الهى, اصل حسن و قبح عقلى است كه درباره چگونگى اين ارتبا توضيح داديم. بنابراين, خلاصه استدلال عقلى بر اصل ((عدل)) اين خواهد بود كه: در نظر عقل, عدل كارى شايسته و ظلم عملى ناشايست است و خداوند حكيم از انجام كارهايى كه عقل ناشايست مى شمارد, منزله است. پس, خداوند هيچ گاه مرتكب ظلم نمى شود و تمام افعال او عادلانه است .
البته, متكلمان طرفدار عدل, ادله ديگرى نيز ارائه كرده اند, ولى به نظر مى رسد كه هيچ كدام بدون استفاده از اصل ((حسن و قبح عقلى)) تمام نيست. براى نمونه گفته شده است: اگر فرض كنيم كه خداوند سبحان مرتكب ظلم مى گردد, با سه احتمال روبه رو خواهيم بود: يا اين عمل ناشى از جل است و يا از نياز سرچشمه مى گيرد و يا مقتضاى حكمت است. دو احتمال اول بوضوح باطل اند, زيرا خداوند واجب الوجود و داراى علم مطلق است و لذا جهل او نسبت به ظالمانه بودن فعلى كه انجام مى دهد يا نيازمندى او به انجام آن محال است. احتمال سوم نيز باطل است; زيرا حكمت, مقتضى اجتناب از فعل زشت و قبيح است و از اين رو, ممكن نيست موجب ارتكاب ظلم شود.
بنابراين, تمام احتمالات ممكن در باب ارتكاب ظلم از سوى خداوند, باطل اند و در نتيجه, ثابت مى شود كه تمام افعال او عادلانه است. 6

عدل الهى در قرآن
شايان ذكر است كه در قرآن كريم, واژه عدل و مشتقات آن هيچ گاه درباره خدا به كار نرفته, 7 بلكه عدل الهى عمدتاً در قالب ((نفى ظلم)) بيان شده است براى مثال, در برخى آيات آمده است كه خداوند در حق هيچ انسانى ظلم روا نمى دارد:
ان الله لا يظلم الناس شيئاً ولكن الناس انفسهم يظلمون(يونس: 44)
خدا به هيچ وجه به مردم ستم نمى كند, ليكن مردم خود بر خويشتن ستم مى كنند. در برخى از آيات نيز, عدل الهى در حوزه گسترده ترى بيان شده است :
و لا يظلم ربك احداً (كهف: 49)
و پروردگارت به هيچ كس ستم روا نمى دارد.
و ما الله يريد ظلماً للعالمين (آل عمران: 108)
و خداوند هيچ ستمى بر جهانيان نمى خواهد.
مقصود از ((عالمين)) ممكن است موجودات عاقل, مانند انسانها, اجنه و فرشتگان باشد و اين احتمال نيز وجود دارد كه مقصود از آن, تمام موجودات عالن هستى باشد. در هر دو صورت آيه فوق عدالت ورزى خداوند را در حوزه اى گسترده تر از مجموعه انسانها ثابت مى كند.
برخى آيات از عدالت تكوينى خداوند حكايت مى كنند:
شهدا الله انه لا اله الا هو الملائكه و اولوا العلم قائما بالقسط (آل عمران : 18).
خدا كه همواره به عدل قيام دارد گواهى مى دهد كه جز او هيچ معبودى نيست و فرشتگان و صاحبان دانش نيز گواهى مى دهند. 8
پاره اى آيات نيز ناظر به عدالت تشريعى خداست:

ولا نكلف نفساً الا وسعها (موئمنون : 62)
و هيچ كس را جز به قدر توانش تكليف نمى كنيم.

قل امر ربى بالقسط (اعراف : 29)
بگو: پروردگار من به قسط (و عدل) فرمان داده است .
هم چنين برخى از آيات را مى توان گواهى بر عدل جزايى خداوند دانست . براى مثاللا

و نضع الموازين القسط ليوم القيامه فلا تظلم نفس شيئاً (انبياء : 47)
و ترازوهاى عدل را در روز رستاخيز مى نهيم , پس هيچ كس ستمى نمى بيند.

انه يبدا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين آمنوا و عملواالصالحات بالقسط (يونس : 4)
اوست كه آفرينش را آغاز مى كند سپس آن را باز مى گرداند تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند, به عدالت پاداش دهد.
و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولاً (اسراء : 15)
و تا پيامبرى برنينگيزيم (كسى را) عذاب نمى كنيم.

فما كان ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (توبه : 70 و روم 9)
خدا بر آن نبود كه به آنان ستم كند ولى آنان بر خود ستم روا مى داشتند.
آيه اخير, درباره عذابهايى است كه دامنگير برخى اقوام طغيانگر و سركش شد و قرآن, با ذكر فرجام آنان, تاءكيد مى كند كه كيفر الهى به هيچ وجه ظلم خداوند بر آنان نيست , بلكه نتيجه قهرى اعمال خودشان است و از اين رو, اگر پاى ظلمى در ميان باشد , در واقع خود آنان بر خويش ستم كرده اند.
در كنار آيات قرآن كريم, احاديث فراوانى در بيان عدالت خداوند به ما رسيده است . در روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى خوانيم :

بالعدل قامت السماوات و الارض 9
آسمانها و زمين براساس عدالت استوار شده است .
امير موئمنان على (ع) در پاسخ شخصى كه از معناى توحيد و عدل پرسيده بود, فرمود:

التوحيد ان لا تتوهمه و العدل ان لا تتهمه
(حقيقت ) توحيد آن است كه خداوند را (در صورت مخلوقاتش ) در وهم و انديشه در نياورى و عدل آن است كه او را (به آنچه شايسته آن نيست) متهم نسازى.
همچنين , در توصيف خداوند سبحان فرمود:

ارتفع عن ظلم عباده و قام بالقسط فى خلقه و عدل عليهم فى حكمه 10
(خداوند) برتر از آن است كه بر بندگانش ظلم كند. او در ميان مخلوقاتش به قسط و عدل قيام كرده و در حكمش عدالت را بر آنان جارى ساخته است .

شبهاتى درباره عدل الهى
در بحث حكمت الهى آمده است كه در نظر گروهى , وجود مصائب, سختيها, بلايا و هر چه كه در نظر انسان ((شر)) به شمار مى آيد, با حكمت خداوند ناسازگار است و سپس , با اشاره به برخى حكمتها و مصالح موجود در شرور, باطل بودن اين پندار را ثابت شد . اينك مناسب است كه , به اختصار, برخى از شبهات مربوط به عدل الهى را بررسى كنيم . پيش از آن , اين نكته را يادآور مى شويم كه برخى از اين شبهات درباره حكمت الهى (به معناى غايتمندى افعال خداوند) نيز قابل طرح است ; 11 اما از آنجا كه پاسخها در هر دو مورد, تا حدودى , مشترك است , ما بحث را صرفاً در حوزه عدل الهى دنبال مى كنيم .12

عدل الهى و تفاوتها
گاه چنين پنداشته مى شود كه وجود تفاوتها درميان موجودات , نوعى تبعيض و بى عدالتى است; از اين رو, با اعتقاد به عدالت ورزى خداوند همخوانى ندارد. اين تفاوتها گاه در ميان اشيايى است كه به انواع مختلف موجودات تعلق دارند. براى مثال, گفته مى شود كه چرا خداوند موجودى را به صورت انسان و ديگرى را به صورت حيوان يا گياه آفريده و چرا حيوانات و گياهان و جمادات را از موهبت انسان بودن محروم ساخته است . گاه نيز بر تفاوتهاى ميان افراد مختلف يك نوع اعتراض مى شود: چرا برخى آدميان بينا و برخى ديگر نابينا هستند؟ چرا يكى زشت است و ديگرى زيبا؟ به چه دليل انسانى هوشمند و عاقل است و ديگر, كودن و كم خرد؟ و...
پاسخ به شبهه فوق با توجه به اصول زير روشن مى شود:
1ـ جهان طبيعت , و بلكه كل عالم مخلوقات , نظام خاصى دارد و قوانين و سنن ثابت و تغيير ناپذيرى بر آن حكومت مى كنند. يكى از عمده ترين اين قوانين, اصل عليت است كه براساس آن, هر موجود ممكنى , دارى علتى است و نيز, بين علت و معلول ,نوعى مسانخت وجود دارد , به گونه اى كه, هر معلولى از هر علتى به وجود نمى آيد.
2ـ نظامها و قوانين حاكم بر جهان ((ذاتى)) جهان اند, به اين معنا كه نمى توان فرض كرد كه جهان باشد, اما قوانين و نظامهاى آن تغيير كنند; همان گونه كه نمى توان شكر يا آبى را فرض كرد كه شيرينى يا رطوبت نداشته باشد.
3ـ لازمه قوانين ثابت و تفكيك ناپذير جهان آن است كه بين موجودات هستى تفاوتهايى باشد. براى مثال, قانون عليت مقتضى آن است كه معلول, نسبت به علت خويش از كمالات وجودى كمترى برخوردار باشد . همچنين, مسانخت و هماهنگى علت و معلول, متناسب با آن نيز (كه همان تولد انسانى كور يا كودن است) موجود گردد.
حاصل آنكه , وجود تفاوت تكوينى در ميان مخلوقات خداوند از لوازم لاينفك قوانينى است كه تغيير و جدايى آنها از جهان ممكن نيست .
از آنچه گذشته , روشن مى شود كه به كار بردن لفظ ((تبعيض)) درباره چنين تفاوتهايى صحيح نيست; تبعيض در جايى است كه دو شى داراى قابليت دريافت بهره يكسانى باشند, ولى آن بهره تنها به يكى از آن دو داده شود. اما در بحث ما, نرسيدن موجودات به برخى كمالات از آن روست كه به دليل قوانين حاكم بر هستى, اساساً قابليت دريافت چنين كمالاتى را ندارند . به ديگر سخن, فيض خداوند نامحدود است , ولى ظرفيت و قابليت آفريدگان او محدود است و اين محدوديت نيز از ويژگيهاى لاينفك عالم به شمار مىآيد.
بنابراين , تفاوتهاى موجود به هيچ وجه با عدل الهى منافات ندارد, زيرا از ظلم يا تبعيض خداوند نشاءت نمى گيرد و در نتيجه, نمى توان آن را نشانه اى بر انجام فعل قبيح از سوى خدا دانست.

مرگ و نيستى
يكى ديگر از شبهاتى كه درباره عدل الهى مطرح شده است , به مساءله مرگ مربوط مى شود ممكن است گمان شود اين واقعيت كه انسانها پس از گذشت مدتى نابود مى شوند, با عدالت خداوند سازگار نيست .
در پاسخ به ادعاى فوق مى توان گفت: اولاً, مرگ يكى از لوازم لاينفك زندگى در عالم طبيعت است و موجودى كه دامان طبيعت به سر مى برد, قابليت بقاى دائمى در آن را ندارد. و ثانياً, اين شبهه, بر اين فرض استوار است كه مرگ, نيستى مطلق است, در حالى كه چنين نيست, بلكه مرگ صرفاً انتقال از يك جهان به جهان ديگر است . اگر با چنين برداشتى به مرگ بنگريم , هيچ وجهى براى اعتقاد به ناعادلانه بودن آن, وجود نخواهد داشت.

مجازات اخروى و نسبت آن با گناه آدمى
دو اشكالى كه تاكنون بررسى كرديم, به عدل تكوينى خداوند مربوط مى شد. اما مجازات اخروى با عدل جزايى خدا در ارتباط است :
مبناى اين اشكال آن است كه به حكم عقل, تناسب بين جرم و جزاى آن بايد مراعات گردد. از اين رو, براى كسى كه از قوانين رانندگى تخلف كرده است, نبايد كيفرى همانند كيفر شخص قاتل در نظر گرفت. از سوى ديگر, در شريعت , كيفرهاى اخروى بسيار سنگينى براى گناهان انسانها تعيين شده است . براى مثال, قرآن عقوبت كسى را كه مرتكب قتل عمد شود, جاودانگى در جهنم مى داند بنابراين , مجازاتهاى اخروى خداوند, نه از جهت كيفيت و نه به لحاظ مدت آن, با جرم و گناهان بندگان در دنيا تناسبى ندارد و اين عدم تناسب با عدالت الهى سازگار نيست .
پاسخ به اين اعتراض , در گروه تاءمل در ماهيت مجازاتهاى اخروى است حقيقت آن است كه كيفر اخروى با مجازاتهاى قراردادى از جهات مختلفى تفاوت دارد: مقدار و كيفيت مجازات قراردادى, تابع وضع و قرارداد است و از همين روست كه در نظامهاى حقوقى متفاوت , گاه كيفرهاى مختلفى براى جرم واحد در نظر گرفته مى شود.
همچنين , هدف از مجازاتهاى قراردادى, علاوه بر تسليت خاطر كسى كه مورد جنايت قرار گرفته (يا بستگان او), برقرارى نظام اجتماعى و جلوگيرى از تكرار جرم است . اما مجازات اخروى امرى قراردادى نيست,بلكه نتيجه تكوينى و قهرى اعمال مجرمان در دنياست; همان گونه كه مثلاً خوردن زهر در دنيا, آثار تكوينى اجتناب ناپذيرى دارد و چنين نيست كه اگر كسى زهر بنو شد, در دادگاه احضار مى شود و به كيفر بيمارى يا مرگ محكوم مى گردد.
برخى آيات قرآن گوياى آن اند كه مجازاتهاى اخروى رابطه تكوينى محكمى با گناهان دارند, بلكه اساساً چيزى جز تجسم گناهان و اعمال زشت انسان نيستند.13
در سوره كهف آمده است :

و وجدوا ما عملوا حاضراً ولا يظلم ربك احداً(كهف: 49)
و آنچه را انجام داده اند حاضر يابند و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند.
اين آيه اعلام مى دارد كه اعمال انسان , در آخرت, چهره حقيقى خود را آشكار مى سازد و انسان حقيقت اعمال خود را مى يابد . در جاى ديگر مى فرمايد:
يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سو تود لو ان بينها و بينه امداً بهيداً (آل عمران : 30)
روزى كه هر كسى آنچه از كار نيك يا زشت انجام داده است, حاضر مى يابد (و) آرزو مى كند كاش ميان او و آن (كارهاى ) زشت فاصله اى دور بود.14
بنابراين, رابطه كيفر اخروى با اعمال انسان همانند رابطه مجازاتهاى قراردادى با جرايم اجتماعى مجرمان نيست, تا از عدم تناسب و سنگينى غير عادلانه آن سخن به ميان آيد, بلكه صورت حقيقى گناهان است كه در جهان بازپسين آشكار گرديده و چهره نموده است . بنابراين, همان گونه كه عمل ظاهراً ساده و كوتاه مدتى, مانند خوردن سم, عراقب بسيار سنگين و دراز مدتى (مثلاً بيماريهاى طولانى يا محروميت ابدى از حيات) به دنبال دارد, گناهان انسان نيز, تكويناً, داراى آثار اجتناب ناپذيرى است كه در آخرت ظهور مى يابد و بلكه (به تعبير دقيقتر) خود گناهان و اعمال زشت , حقيقت خويش را در آخرت, كه محل كشف حقايق و برداشتن پرده هاست, آشكار مى سازند . بنابراين, جاودانگى قاتل انسان موئمن در دوزخ, مجازاتى قراردادى نيست, بلكه نتيجه تكوينى ارتكاب قتل (يا ظهور حقيقت اين عمل) است و از آنجا كه او با سو اختيار خويش به اين عمل مبادرت ورزيده, مساءله بى عدالتى و عدم تناسب كيفر و پاداش كاملاً منتفى است .

عدل الهى و درد و رنج انسان.
اعتراض ديگرى كه بر عدل الهى مى شود, آن است كه درد و رنجى كه از ناحيه مصائب, بلايا, ناملايمات, بيماريها و ... براى انسانها فراهم مىآيد, با عدالت ورزى خداوند سازگار نيست.
در پاسخ به اين اعتراض, افزون بر آنچه كه در پاسخ به اشكالات قبلى ذكر گرديد, مى توان گفت : درد و رنجى كه در حيات دنيوى گريبانگير انسانها مى شود, از دو حالت خارج نيست:
1ـ بخشى از آلام و مصائب آدمى برخاسته از اعمال ناشايست او و نتيجه گناهان و خطاهاى اوست. انسان, با توجه به غايت حكيمانه اى كه براى خلقت او وجود دارد, موجودى مختار آفريد شده است و گروهى از انسانها با سو اختيار خويش مرتكب خطا مى گردند و در نتيجه, به عواقب مرارت بار وتلخ آن گرفتار مى شوند بديهى است كه چنين درد و رنجى كه محصول كردار خود آدمى است , هيچ گونه منافاتى با عدل الهى ندارد.
قرآن كريم نيز در آيات فراوانى به اين حقيقت اشاره مى كند كه بسيارى از گرفتاريهاى انسان ثمره اعمال خود اوست .15
2ـ بخشى از تلخ كاميهاى انسان نيز ارتباطى به اعمال او ندارد و كيفر گناهان او نيست ; مانند درد و رنج كودكان بى گناهى كه مرتكب هيچ جرم و گناهى نشده اند درباره اين بخش, متكلمان اماميه معتقدند كه عدل الهى مقتضى جبران اين گروه از آلام است ; يعنى خداوند متعالى در دنيا يا در آخرت, نعمتى را به انسان درد كشيده , مى بخشد كه از درد و رنج او بزرگتر است و از اين طريق, درد و رنجى را كه او متحمل شده است, جبران مى كند.117
بنابراين , روشن مى شود كه رنج كشيدن انسانها در دنيا , در هيچ صورتى مستلزم نفى عدل الهى نيست.

سعيدى مهر, كلام اسلامى, ج 1

--------------------------------------------------------------------------------
1ـ نهج البلاغه, خطبه 143.
2ـ علامه مجلسى, بحارالانوار, ج 3, ص 139.
3ـ ((توحيد و عدل دو اصل مورد قبول على (ع) و خاندان اوست و در مقابل, تشبيه و جبر از اصول مورد تاءييد و ترويج خاندان بنى اميه است)).
4ـ گاه عدل به معناى اعتدال و موزون بودن به كار مى رود كه چندان مناسبتى با معناى عدل ندارد.
5ـ نهج البلاغه, حكمت, شماره 437.
6ـ ممكن است گفته شود كه هيچ يك از مخلوقات خداوند, بر عهده او حقى ندارند تا اداى آن موجب عدالت ورزى خدا شود. در پاسخ به اين پرسش, اجمالاً مى توان گفت كه هر چند هيچ موجودى, در ابتدا و به حسب ذات خويش, نه در ساحت تكوين و نه در حوزه تشريع, حقى بر عهده خداوند ندارد, ولى خداوند منان از روى كرم و فضل خويش حقوقى را براى مخلوقاتش (بر عهده خويش) قرار داده است .
7ـ گاه مساءله ((قبح تكليف بما لايطاق)) و ((قبح عقاب بلابيان)) كه در بحث ما, به ترتيب, از شئون عدل تشريعى و عدل جزايى خداوند قلمداد شدند, به صورت دو مساءله مستقل و از توابع بحث حسن و قبح عقلى مطرح مى شوند.
8ـ بنگريد به: فاضل مقداد, النافع يوم الحشر فى شرح الباب الحادى عشر, ص 159 و 160 و ارشاد الطالبين, ص 261. البته آنچه در متن آمده تقرير ساده بخشى از استدلالى است كه در منابع كلامى آمده است.
9ـ شايد به كار نبردن واژه ((عدل)) به معناى مورد نظر در قرآن, از آن رو باشد كه عدل گاهى به معناى انحراف از راه راست است, همان گونه كه در آيه اول سوره انعام بر شرك اطلاق شده: ((... ثم الذين كفروا بربهم يعدلون)) و به دليل اين اشتراك لفظى, در مورد خدا استعمال نشده است .
10ـ در اين آيه, عدل الهى به صورت مطلق بيان شده است و از اين رو, مى توان آن را علاوه بر عدل تكوينى گواهى بر ديگر اقسام عدل نيز دانست .
11ـ فيض كاشانى, تفسير صافى, ذيل آيه 7 از سوره رحمان (ج 2, ص 628).
12ـ همان, خطبه 185.
13ـ مثلاً ممكن است گفته شود كه مرگ و نابودى مخلوقات خداوند پس از آفريدن آنها, با حكمت الهى و غايتمندى خلقت انسان سازگارى ندارد.
14ـ براى مطالعه جامعتر در زمينه عدل الهى, در آثار فارسى, مراجعه به كتاب عدل الهى اثر استاد شهيد مرتضى مطهرى بسيار سودمند است .
15ـ در زمينه تجسم اعمال در بحث معاد (جلد دوم كتاب) سخن خواهيم گفت.
16ـ نيز بنگريد: به بقره: 281 و زلزال: 8 ـ 6.

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

ادبيات فارسي
 
ادبيات و زبان فارسي به عنوان يكي از زبان‎هاي زنده و مطرح در دنيا بوده و به عنوان زبان رسمي و اصلي ميهن اسلامي ايران مي‎باشد. با توجه به قدمت و گستردگي ادبيات فارسي و با توجه به اينكه از جهاتي متأثر از اسلام و مسلمين بوده است ، مي‎توان آن را از زواياي مختلف، به عنوان يكي از علوم اسلامي مورد بررسي و دقت نظر قرار داد.

در راستاي آشنايي با ادبيات فارسي، به مباحث زير به اختصار اشاره مي‎نماييم.

واژه ادب را فرهنگ هاي لغت به معاني , فرهنگ , دانش , هنر ,حسن معاشرت و ....تعريف كرده اند [1]

ادبيات : آن گونه سخناني كه از حد سخنان عادي برتر و بالا تر باشد يا هر نوع نوشته تخيل آميز و توام با خلاقيت را گويند [2]

فنون ادبي : بعضي آن را هشت و برخي بيشتر دانسته اند و بعضي براي ادب اصول و فروعي قائل شده اند , اصول آن را عبارتند از : لغت , صرف , اشتقاق , نحو , معاني , بيان , عروض , قافيه , بديع دانسته اند و فروع آن را خط , قرض الشعر , انشا, , محاضرات و تاريخ قرار داده اند .[3]

لغت : اين دانش عبارت از بيان وضع كلمه ها و مسائل لغوي است [4]

صرف : موضوع علم صرف در وهله نخست بررسي اجزا كلام و در مرحله بعدي بررسي خصوصيات شكل ظاهري و تغييرات حاصله در آن شكلها مي باشد .[5]

تصريف : عبارت از صرف كردن يك لفظ و گردانيدن آن لفظ به صيغه هاي متفاوت كه از آن معني هاي مختلف بدست آيد و از همان فعل صيغه هاي ديگر بوجود آيد [6]

اشتقاق : گرفتن كلمه اي از كلمه ديگر را اشتقاق گويند [7]

نحو : دانش مربوط به قوانين پيوند كلمات در داخل تركيبها , قوانين پيوند كلمات در داخل جملات ساده و قوانين پيوند جملات ساده بمنظور تشكيل واحدي بزرگتر يعني جملات تركيبي مي باشد , درنحو صحبت از وظيفه كلمات است نه شكل آنها .[8]

معاني : ملكه اي كه بوسيله آن الفاظ و كلام را از لحاظ برابر بودن با مقتضاي حال و

مقام و شان شنونده مي توان شناخت علم معاني نام دارد .[9]

بيان : دانشي است كه به ياري آن مي توان يك يا چندين معني را به طرق گونه گون ادا كرد ,چنان كه به حسب رواني و وضوح يا ابهام و تاريكي با هم تفاوت آشكار داشته باشند [10]

بديع : در لغت به معني تازه و نو و در ادب به مجموعه صنايعي اطلاق مي گردد كه بر زيبايي سخن مي افزايد [11]

عروض : يكي از اقسام علوم ادبي است كه موضوع آن بحث در وزن ( آهنگ ) شعر است و در مورد چگونگي ايجاد وزن , انواع وزن , صحت و سقم آن و برخي از شگردهايي كه مخصوص كلام منظوم است بحث مي كند .[12]

قافيه : علمي است كه در مورد قواعد و انواع قافيه ( قافيه حرف يا حروف مشترك معيني است در پايان كلمات قاموسي ( معني دار ) نا مكرر مصرعهاي يك شعر [13]) در شعر سخن مي گويد .

قرض الشعر : چون در واقع با عملكرد ذهني , بحري از شعر را مي بريدندو آنرا بقواعد فني و اصولي عرضه مي نمودند , آنرا (( قرض الشعر )) ناميدند .[14]

تاريخ ادبيات فارسي :

ايرانيان از تژاد هندو اروپائي اند و ظاهرا هندو اروپاييان در 2000 ق. م ( 2622 قبل از هجرت) دست به مهاجرت عظيمي زده اند . هندو ايرانيان در حدود 1500 تا 1200 ق.م ( 2120 تا 1820 قبل از هجرت ) به آسياي ميانه رسيده اند .[15]زبانهاي هند و اروپايي به دسته اي از زبانهاي هم ريشه اطلاق مي شود كه از هندوستان تا آمريكا گسترده است .[16]

مادها : (1330 تا 1172 قبل از هجرت ) خط مخصوصي نداشتند و احتمالا دبيران آنها خطوط آرامي , آشوري , عيلامي را مي توانستند بخوانند .[17]

زردشت : ( 1282 تا 1205 قبل از هجرت ) , كتاب او اوستا است , زبان اوستائي كه در شمال شرق ايران رايج بود با سنسكريت از يك ريشه است .[18] خط كناب اوستا را نويسندگان اسلامي (( دين دبيره )) ناميدند , الفباي دين دبيره 44 تاست و از راست به چپ نوشته مي شود .[19]

 

هخامنشيان ( پارسها )( 1172 تا 952 قبل از هجرت ) : زبان آنان فارسي باستان بوده است كه يكي از زبانهاي كهن ايراني است , زبانهاي ايراني جزو زبانهاي هندو ايراني و زبانهاي هند و ايراني شاخه اي از زبانهاي آريايي شمرده مي شوند و با خوارزمي , سغدي , اوستايي , سكايي و جز آنها خويشاوندي داشته است .[20]پيش از داريوش مردم در ايران خطوط عيلامي , بابلي , و آرامي را مي شناختند ,به دستور داريوش خطي مركب از 42 علامت كه هر كدام از يك تا پنج نقش به شكل ميخ تركيب يافته است ساخته شد , اين خط از چپ به راست نوشته مي شود [21]

اشكانيان ( پارتها )( 870 تا 396 قبل از هجرت ) : زبان مردم دوره اشكاني پارتي ( پهلوانيك ) بود كه با فارسي ميانه خويشاوندي نزديك دارد .[22]

ساسانيان : ( 396 قبل از هجرت تا 30 هجري ) زبان رسمي دوره ساساني , پهلوي يا فارسي ميانه بود . خط پهلوي كه از خط آرامي گرفته شده بود داراي 22 الفبا بود و از راست به چپ نوشته مي شد و بعضي نوشته هاي عهد ساساني در دوره اسلامي تاليف و تحرير يافته است كه به فارسي ميانه است .[23]

از انقراض ساسانيان تا پايان قرن سوم هجري :(شروع دوره اسلامي )تا اواسط قرن سوم هجري و حتي بعد از آن مردم به لهجه هاي مختلف تكلم مي كرده اند و گاهي در بعضي نواحي به مترجم نياز پيدا مي شده است , لهجه هاي سغدي , خوارزمي , تخاري و ديگر لهجه ها ي محلي متداول بوده است . [24]ليكن لهجات محلي با آميزش با زبان عربي آماده ايجاد ادبيات كامل و وسيعي گرديد .[25]خط پهلوي هم بر اثر صعوبت بسيار و نقص فراوان خود به سرعت فراموش گرديد و بجاي آن خط عربي معمول شد .[26]شعر هجايي و بعضا مقفي تا اواخر قرن سوم ديده مي شود .[27]در عصر يعقوب ليث ( 254- 265 ) به علت بي توجهي او به عربي شعر فارسي رواج پيدا كرد نخستين اشعار عروضي توسط (( محمد بن وصيف سگزي , بهرام گور , ابو العباس مروزي , ابو حفص سغدي )) گفته شد[28]
قرن چهارم ( عهد ساماني و بويي) (279 - 389 هجري ) : عصر ساماني از ادوار مهم ادبي است . پادشاهان و وزيران ساماني به شعر و نثر توجه زيادي مبذول مي كردند . نثر فارسي قرن چهارم بسيار ساده و خالي از صنايع لفظي بود [29] .از خصايص شعر فارسي قرن چهارم , فصاحت , سادگي , مضامين تازه و بكر , تشبيهات , توصيفات طبيعي است . شعر اين دوره پر از نشاط روح و غرور ملي است[30] . شاعران در اوزان عروضي تحول ايجاد كردند. مديحه سرايي به تقليد از عرب معمول شد .پند و موعظه در شعر رواج يافت .[31]كتابخانه رواج داشت و اولين مدرسه ها در اين قرن ساخته شد .[32]در اين عهد شاعران بزرگي مانند رودكي , دقيقي , بلخي و... بزرگترين نماينده شعر اين دوره بي خلاف فردوسي است تا جايي كه قرن چهارم تنها با داشتن شاهنامه مي تواند بر زبان فارسي حكومت كند[33] .

قرن پنجم و ششم ( غزنويان , سلجوقيان , خوارزمشاهيان ) نفوذ فارسي دري از شرق ايران به ديگر نواحي ايران .رواج زبان فارسي به خارج از كشور .[34]نثر فارسي در اين دو قرن دو سبك كاملا متمايز داشت 1- نثر مرسل ( سبك ساده ) كه خالي از صنايع و قيود لفظي و آزاد از هر گونه تصنع و تكلفي است .مانند تاريخ بيهقي 2- نثر مصنوع ( سبك فني ) كه آميخته با صنايع لفظي مانند سجع و جناس و امثال آنها باشد ,مانند مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري .[35]اختصاصات شعر فارسي عبارتند از 1- تاثيرات محلي در اشعار 2- ورود شعر در مباحث مختلف مانند مسايل فلسفي , صوفيانه , زهد , مدح ,هجو , تبليغ دين , اندرز ....3- تنوع در انواع شعر مانند مثنوي , قصيده , غزل و رباعي و تركيب بند , ترجيع بند 4- نفوذشديد تصوف و عرفان در شعر و ادبيات [36]. اين دوره شاعران بزرگي مانند عنصري , فرخي , منوچهري , معزي , سنايي , انوري و عطار داشته است .

قرن هفتم و هشتم :حمله مغول و خراب كردن كتابخانه ها , مهمترين سبك رايج اين دوره , سبك نثر مصنوع است[37] .تاليفات ادبي و علمي زياد شد . در شعر قصيده بتدريج متروك شد و بهمان نسبت غزلهاي عاشقانه لطيف جاي آن را گرفت , انتقاد و بد بيني و ناخشنودي از اوضاع روزگار با شدت بسياري مشهود است [38] .توجه بموضوعات عرفاني دراين عهد شدت يافت[39].از شعراي معروف اين دوره سعدي , مولوي , حافظ عراقي , هروي , دهلوي , خواجوي كرماني , عبيد زاكاني و ساوجي مي باشند .

قرن نهم (تيموري , 782 -907 هجري ) به سه دليل زبان فارسي رو به انحطاط مي رود 1- رواج زبان تركي 2- شعر و ادبيات از دربارها به دست عامه افتاد 3- استادان زبان فارسي كه بايد تعليم دهند از بين رفتند .[40]روش متداول عهد تيموري سبك ساده و روان در نثر است .شعر در اين عهد بي رونق است . مشهور ترين شاعر اين عهد جامي است او از پيشوايان فرقه نقشبنديه است [41].

قرن دهم تا ميانه قرن دوازدهم ( عهد صفوي , 907 - 1148 ) زبان فارسي در اين دوره نيز در انحطاط بود [42]. مرثيه ثرايي و مدح ائمه دين بسيار معمول بود .[43]شاعران به هندوستان و دربارهاي عثماني روي آوردند .[44]رواج سبك هندي در شعر كه مبتني است بر بيان افكار دقيق و ايراد مضامين بديع و باريك و دشوار دور از ذهن در زبان ساده معمول و عمومي .[45]نوشتن داستانهاي منثور ( رمان ) , تذكره نويسي , كتب متعدد لغت فارسي .[46]سالك يزدي , صائب تبريزي , وحشي بافقي , عرفي , حزين و محتشم كاشاني از شاعران اين عصر هستند .

ميانه قرن دوازدهم تا اواسط قرن چها ردهم ( افشاري , زندي , قاجاري , مشروطيت ) ( دوره بازگشت ) انتقاد از سبك هندي و بازگشت به سبك قدما ( عراقي ) .[47] وصال شيرازي , فروغي بسطامي , سروش اصفهاني , قآاني شيرازي , اديب نيشابوري و ملك الشعراي بهار از شاعران اين دوره اند .

از سلطنت فتحعلي شاه تا كنون : ارتباط ايران و اروپا تغيرات زيادي را در فرهنگ و جامعه ايراني گذاشت . افكار تازه در نثر و نظم بميان آمد , سبك نگارش ساده و بي پيرايه شد , ورود در انواع مختلف مسايل ادبي از قبيل داستان و تآتر و بحثهاي اجتماعي و اخلاقي و سياسي ادبي و علمي و تحقيقات ادبي و تاريخي و ...در زبان فارسي معمول گشت .لهجه نويسندگان تدريجا تغيير يافت و بلهجه تخاطب نزديك شد .شعر وارد عرصه جديدي بنام شعر نو شد .[48]

تاثير اسلام بر ادبيات فارسي
لشكر كشي مسلمانان به ايران در قرن اوّل هجري، به همراه خود، جهان بيني جديدي را براي ايرانيان به ارمغان آورد، كه تاثير زيادي بر اطوار فرهنگ ايراني، از جمله ادبيات فارسي، گذاشت. مسلمانان اوليه با سلوك بي‌آلايش خود تاثيري بيش از دعوت رسمي يك مبلغ داشتند[49]وشدت تاثير پذيري برخي از ايرانيان تازه مسلمان، به حدي بود كه نه تنها آيين پدران خودرا يكسره رها كردند، بلكه برخي از ايشان چنان با گذشته خود دشمني ورزيدند كه به بدگويي از آن پرداختند، و حتي نام و نسب خود را تغيير دادند، در اين اوضاع و شرايط، زبان فارسي تا حد زيادي از عربي، تاثير پذيرفت[50].

علل عمده رواج زبان عربي، در ميان ايرانيان و تأثير آن در لهجات ايراني را مي‌توان در چند نكته دانست؛

1. جايگزيني زبان عربي در مراجع ديني و سياسي، به علاوه، كساني كه قصد ورود به امور سياسي و اجتماعي را داشتند، مي‌بايست اين زبان را فرامي‌گرفتند.

2. گروه بزرگي از ايرانيان، شروع به نويسندگي و شاعري به زبان عربي كردند.

3. چون علوم اسلامي، اعم از علوم ديني و ادبي و عقلي، همه به زبان عربي تدوين شدند، براي آموختن اين علوم، همواره زبان عربي مورد حاجت بود.

4. توقف سربازان عرب در نواحي مختلف كشور و آميختن ايشان با ايرانيان.

5. از قرن ششم به بعد، بر اثر توجه نويسندگان و مترسلان ايراني به نثر مصنوع، استعمال مفردات و تركيبات عربي در نثر فارسي به شدت رواج يافت، و همين كار در نزد شاعران نيز معمول شد. و نيز از وقتي كه زبان عربي با سپاهيان عرب به ايران نفوذ كرد، خط عربي نيز با آن همراه بود[51].

6. در مواردي كه يك كلمه عربي ساده‌تر از يك كلمه كهنه ايراني به نظر مي‌آمد، و يا كلمات ساده‌اي بود كه استعمال آن مايه گشايشي در زبان فارسي مي‌گرديد، اين جايگزيني صورت مي‌گرفت.

7. در مواردي هم، در قبال يك كلمه عربي معادلي يافت نمي‌شد و استعمال آن هم لازم بود. مانند صلوة، حج، صوم، كفر‌، كافرو...[52] .

شعرا و نويسندگان زردشتي نيز، اگر چه اسلام نياورده بودند، ولي خواه و ناخواه، به طور مستقيم يا غير مستقيم، از جهان بيني اسلامي تأثير پذيرفتند و ضمن حفظ مضامين ديني خود، در پاره‌اي موارد، باورهاي اسلامي را هم در لابلاي آثار خود بيان كردند. الفاظي مانند؛ الله، سجده، جنّت، عليه السلام، عزّوجلّ، تعالي... از اسلام به زردشت سرايت كرد[53].

فارسي از زبان‌هاي هندو اروپايي است و عربي از زبان‌هاي سامي، و لذا، ازحيث اصول و اشتقاق، هيچ نوع تشابه و قرابت و خويشاوندي بين اين دو زبان وجود ندارد، اما فرهنگ و تاريخ اسلامي چنان پيوندي ميان اين دو زبان برقرار كرد كه نظير آن در هيچ يك از زبان‌هاي زنده دنيا ديده نمي‌شود[54].

اين نكته نيز قابل ذكر است كه لغات و اصطلاحات عربي با تغييرات مختلفي در لهجات ايراني پذيرفته شد‌اند. به عبارت ديگر، قواعد و اصول لهجات ايراني در مورد، تسلط خود را حفظ كرده‌اند. مثلا همه مخارج حروف عربي در لهجات ايراني متروك ماند، مگر آنها كه با مخارج حروف فارسي يكسان بود. از اوّل و آخر بعضي كلمات اجزايي حذف شد . عده‌اي از كلمات، لهجات ايراني، تغيير معنا يافت. پاره‌اي از افعال، به معني وصفي يا اسمي، معمول گشت. بسياري از صيغه‌هاي جمع عربي در فارسي مانند كلمات مفرد محسوب شدند، و يك بار ديگر با علامات جمع به كار رفتند، مثل؛ مواليان، عجايب‌ها. با تصرفاتي كه ايرانيان در ظواهر مفردات عربي و معاني آنها كردند، وضعي پيش آمد كه لغات عربي را كه در لهجات ايراني راه يافته بودند، اندك اندك، به صورتي غير از آنچه بود، درآورد[55].

مثل اعلاي نثر عربي، قرآن كريم است كه معيار فصاحت و بلاغت به شمار مي‌رود. مسلمانان ايراني در ايجاز و ايراد كلمات فايده‌هاي بي‌شماري، از روش قرآن گرفته‌اند، و حتي از آيات آن به نحو مثل يا به طريق استشهاد همواره استفاده كرده‌اند.چنان‌كه ناصر خسرو، براي بيان اعتقادات خويش، مضامين قرآني، احاديث نبوي و كلام امير مؤمنان را به كمك مي‌گيرد، و يا خاقاني، تحصيل دين از هفت مردان و دانستن تنزيل را از هفت قرّاء، در شمار افتخارات خويش مي‌داند.[56]ايران قبل از اسلام، شعر موزون و مقفا نداشته و تنها بعضي از سروده‌هاي هجايي داشته كه از روي مدارك به دست آمده از حاجي‌آباد و تورفان فهميده مي‌شود. ولي شعر عرب پيش از اسلام، شعر عروضي بوره است. و به طور كلي مي‌توان گفت شعراي فارسي، فن قصيده را از عربي اقتباس كرده‌اند[57].

تأثير اسلام بر ادبيات ايران در سده‌هاي اوّل:

در نمونه‌هايي از زبان و ادب گفتاري اين دوره كه گاه‌گاه در لابلاي نوشته‌هاي دوره اوّل تاريخ و ادب پارسي، و نيز در پاره‌اي از نوشته‌هاي تاريخي و ادبي به زبان عربي به چشم مي‌خورد‌، مي‌توان حدس زد: كه تأثير فرهنگ اسلامي به ويژه قرآن و حديث، در زبان و ادب فارسي در اين دوره چندان نبوده است.به طور كلي نفوذ لغات عربي تا چند قرن اوّل هجري، به كندي صورت مي‌گرفت و بيشتر به برخي از اصطلاحات ديني و اداري مانند حاكم، عامل، قاضي،خراج،و... اختصاص داشت، و نيز برخي از لغات ساده كه گشايشي در زبان ايجاد مي‌كرد و يا بر مترادفات مي‌افزود، مانند غم، راحت، بل، ... . و حتي ايرانيان پاره‌اي از اصطلاحات ديني و اداري را ترجمه كردند. مثلا به جاي صلوة معادل پارسي آن «نماز» وبه جاي «صوم» ، «روزه» را به كار بردند.

قر ن چهارم : اين نفوذ بعد از قرن چهارم و خصوصآ از قرن ششم و هفتم به بعد در لهجات ايراني، سرعت و شدت بيشتري يافت[58].در نخستين دوره ادب فارسي به دليل نفوذ نه چندان زياد زبان عربي در زبان و ادب فارسي، در نوشته‌ها و آثار شاعران اين دوره، واژه‌ها و تركيب‌هاي تازي چنداني به چشم نمي‌خورد. هم چنين، آيات و احاديث نيز در آثار ادبي اين دوره اندك است. آنچه در اين راستا ديده مي‌شود، بيشتر در قالب تلميح، ترجمه و اشاره به آيات قرآن و گاه نيز به صورت اقتباس از آن‌هاست. با بررسي متن‌هايي شبيه تفسير طبري و تاريخ محمد بن جرير طبري، به روشني مي‌توان دريافت كه واژه‌ها و تركيب‌هاي عربي( آيات قرآن، حديث، مثل و شعر عربي)، در نخستين نوشته‌هاي فارسي دري بسيار كم و ناچيز است[59].در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم، حركت‌هاي سلطان محمود غزنوي و ديگر درباريان او، سبب شد تا واژه‌هايي از زبان عربي جايگزين برخي از واژه‌هاي پارسي گردد[60].

مقايسه نمونه‌اي از نثر و نظم پارسي قرن چهارم، با نمونه‌اي از قرن پنجم، به خوبي مي‌تواند تفاوت‌هاي بسياري را ميان نوشته‌هاي دو دوره ساماني و غزنوي به ما نشان دهد.[61]

قرن پنجم: زبان پارسي از قرن پنجم به بعد به نسبت بيشتري با لغات عربي در آميخت، و تدريجا بيشتر شد. از علل عمده آن، يكي، تزايد نفوذ دين اسلام، و ديگري تعليم و تعلم عربي بود كه با شدت بيشتري در ايران رواج داشت، به طوري كه تعداد مدارس در قرن 5و 6، گسترش پيدا كرد، كه از مواد اصلي دروس، زبان و ادب عربي بود[62].

قرن ششم: از موضوعاتي كه مخصوصا در قرن ششم، در شعر فارسي به شدت رخنه كرد، تصوف و عرفان است.البته توجه به افكار عرفاني در شعر، پيش از قرن ششم، صورت گرفته است، ليكن اثر بيّن و آشكار آن را از آغاز اين قرن مي‌بينيم. نخستين كسي كه به ايجاد منظومه‌هاي بزرگ عرفاني توجه كرد، سنايي است. منظومه حديقة الحقيقة و طريق التحقيق، از اوست.محمد عطار نيشابوري نيز كتاب‌هاي «منطق الطير»، «اسرار نامه»، «مصيبت نامه» و «الهي نامه» را در اواخر اين قرن و اوائل قرن هفتم نوشت.

در دو قرن هفتم و هشتم، توجه به عرفان قوت بيشتري يافت و منظومه‌هاي متعددي به وجود آمد، كه مثنوي معنوي، شاهكار جاودان شعر فارسي از آن جمله است[63]. بزرگان تصوف، جهان بيني عرفاني را در ادبيات فارسي تبيين و ترسيم كردند. موضوع شعر و به خصوص قصيده را از لجن زار دروغ و تملق، بر اوج تحقيق كشاندند، و غزل را از عشق شهواني به محبت روحاني رساندند، خلاصه آن كه معنويت را چاشني ادبيات كردند.

صوفيه نخستين كساني بودند كه نثر ساده و مرسل عصر ساماني را رها كردند و نثر مسجع و آهنگين را بنيان نهادند. پس از ماجراي تلخ حلاج، صوفيه زباني رمزي و نمادين از نظم و نثر ايجاد كردند، و با ظهور ابن عربي، اصطلاحات عرفاني در اشعار و آثار منثور نويسندگان پارسي‌گوي نفوذ يافت[64].

قالب‌هاي كاربردي قرآن و حديث:

اشاره: اگر بتوانيم با الفاظي اندك شنونده را با معاني بسيار آگاه كنيم چنين صنعتي را اشاره گويند. اشاره ممكن است به آيه، حديث، داستان، يا غير آن باشد.

كه خاصان در اين ره فرس رانده‌اند به لا احصي از تك فرو مانده‌اند (بوستان سعدي)

كه اشاره به حديث نبوي «لا احصي ثناءً عليك انت كما اثنيت علي نفسك» مي‌باشد[65].

اقتباس: گوينده در نثر يا نظم عبارتي از قرآن، يا حديث را به صورت بيان مطلب اصلي و ادامه سخن درج مي‌كند؛

تا رساند تو را به فرّ و بها حكم خير الامور اوسطها (هفت اورنگ جامي)[66]

ارسال المثل: آوردن مثل مشهور يا عبارت روان پندآميز و حكمت آموزي است كه تمثل به آن درست باشد؛

كيست در اين دايره دير پاي كو لمن الملك زند جز خداي (مخزن الاسرار)

كه بر گرفته از آيه 16 از سوره غافر مي‌باشد[67].

تلميح: همان اشاره است كه گوينده در نظم، يا نثر براي تأكيد، تأييد و... مطلب اصلي خود به قصه‌اي معروف، شرح حالي مشخص، و يا مثلي معروف اشاره مي‌كند؛

سگ اصحاب كهف روزي چند پي مردم گرفت و مردم شد (گلستان سعدي)

كه اشاره به داستان اصحاب كهف دارد[68].

ترجمه: برگردان آيه يا حديث به صورتي كه خواننده را به اصل متن راهنما باشد؛

كه من شهر علمم عليم در است درست اين سخن قول پيغمبر است (فردوسي)

كه ترجمه حديث معروف رسول خداست كه مي‌فرمايد: « انا مدينة العلم و عليُ بابها»[69]

تحليل يا حل : درلغت يعني از هم باز كردن و در اصطلاح اديبان گرفتن الفاظ آيه اي از قرآن يا حديث يا شعر يا مثل در نوشتار است با خارج ساختن عبارت آن از وزن يا صورت اصلي اش .

عشق جانِ طور آمد عاشقا طور مست (( خر موسي صاعقا )) ( مثنوي مولوي )

كه در آن آيه را براي وزن شعر حل كرده و تغيير داده چون در اصل خر موسي صعقا ( اعراف 7 / آيه 142 )بوده است.[70]

 


, ص 3 1 - مجاهد , محمد حسين , مروري بر ويژگي هاي زبان فارسي , انتشارات پژوهش , چاپ اول 1374

چاپ دهم , مهر 1376 , ص 3 2 - ÷ , سبحاني ,دكتر توفيق , تاريخ ادبيات 1 , دانشگاه پيام نور ,

3 - همان , ص 2

4 - دهخدا . علي اكبر , مقدمه لغت نامه دهخدا , دانشگاه تهران و انتشارات روزنه , 1374 , ص 7

5 - شفائي , احمد , مباني علمي دستور زبان فارسي , انتشارات نوين , اول , 1363 , ص7

6 - سعيديان , عبد الحسين , دستور زبان فارسي و فنون ادبي , چاپخانه خرمي , چاپ اول 1342 , ص 61

7 - بهشتي , محمد , فرهنگ صبا فارسي , صبا , 1369 , زيل ماده اشتقاق

8 - شفائي , احمد , همان , ص 135

9 - رضا نژاد ( نوشين ) , غلامحسين , اصول علم بلاغت در زبان فارسي , انتشارات الزهرا , چاپ اول 1367 , ص 48

10 - تجليل , جليل , معاني و بيان , مركز نشر دانشگاهي , چاپ پتجم 1370 , ص 45

11 - مجاهد , محمد حسين , همان , ص 62

12 - شميسا , سيروس , آشنايي با عروض و قافيه , فردوس , اول 1366 , تهران , ص 11

13 - شريعت , رضوان , فرهنگ اصطلاحات ادبي , هيرمند , اول 1370 , ص114

14 - رضا نژاد ( نوشين ) غلامحسين , همان , ص 55 از مقدمه

15 - ÷ , سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص 16

16 - ذو النور . ر . دستور پارسي در صرف و نحو و املاي فارسي , چاپخانه در خشان تهران , 1343 , ص 3

17 - ÷ , سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص22

18 - همان , ص 36

19- همان , ص 37

20- همان , ص 26

21- همان , ص 26

22 _ همان , ص 26

23 - همان , ص 74

24 - همان ص 101

25 - صفا , ذبيح الله . مختصري در تاريخ تحول و نظم و نثر پارسي , دفتر تبليغات اسلامي . چهارم 1363 , ص 14

26 - همان , ص 15

27 - ÷ , سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص 101

28 - همان . ص 91

29 صفا , ذبيح الله , همان ,ص 24

30 - همان , ص 30

31 - ÷ ,سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص 176

32 - همان ,ص 131

33 - صفا , ذبيح الله , همان , ص 30

34 - همان , ص 37

35 - همان , ص 42

36 - همان , ص58

37 - همان , ص 67

38 - همان , ص 73

39 - همان , ص 65

40 - همان , ص 84

41 - همان ,ص 100

42 - همان , ص 101

43 - همان , ص 104

44 - همان , ص 106

45 - همان ص 107

46 - همان , ص 118

47 - همان , ص 127

48 - همان ,ص 135

49- مفتخري، حسين، و زماني، حسين، تاريخ ايران از ورود مسلمانان تا پايان طاهريان، سمت، تهران‌، 1381، ص55.

50 -همان، س 129.

51 - صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، فردوس، تهران، 1378، چ 15، جلد 1، ص 154.

52 - همان، ص152.

53- فكري ارشاد، جهانگير، بازتاب اعتقادات اسلامي در ادبيات زردشتي، مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني مشهد،سال 29، ش3و4.

54- راشي، تأثير متقابل ادبيات فارسي و عربي در گستره فرهنگ، تاريخ و جامعه، گزارش: علي رضايي، هفته نامه پگاه، ش34

55- صفا، ذبيح الله، همان، ص153.

56- رك: راشد محصل، محمد رضا، پرتوهايي از قرآن و حديث در ادب فارسي، به نشر، مشهد، 1380، ص18

57- راشي، همان،

58- صفا، ذبيح الله، مختصري در تاريخ و تحول نظم پارسي، ابن سينا، چاپ دوم ص7.

59- حسيني، سيد محمد، همان، ص24.

60 - همان، ص28.

61 - همان , ص 32

62- صفا ، پيشين، ص19.

63 - رك: همان ص37-41.

64 - نقوي زاده، سيد علي، تأثير تصوف در نثر و نظم فارسي، كتاب ماه ادبيات و فلسفه ، بهمن 1378.

65- راشد محصل، همان، ص26.

66- همان، ص27.

67 - همان، ص25.

68 - همان، ص31.

69 - راشد محصل، همان، ص30.

70- حلبي ,علي اصغر , تاثير قرآن و حديث در ادب فارسي , دانشگاه پيام نور , ششم 1376 ,ص 58 

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع:

اثبات حكمت الهي


سعيدى مهر
يكى از مسائل عمومى افعال الهى آن است كه آيا اعمال خداوند داراى غايت و غرض است يا آنكه بدون هيچ غايت خاصى انجام مى پذيرد؟ اين بحث ارتباط وثيقى با مساله ((حكمت الهى(( دارد, زيرا يكى از معانى حكمت آن است كه فاعل از انجام افعال لغو و بيهوده خوددارى كند و كارهاى او داراى اغراض معقول و موجهى باشد. بر اين اساس, مساله حاضر به اثبات يا نفر حكمت الهى, به معناى بالا, بار مى گردد.1 در پاسخ به پرسش بالا بين عدليه (يعنى متكلمان اماميه و معتزله) و اشاعره اختلاف شده است. عدليه بر اين اعتقادند كه افعال الهى غايات و اغراض خاصى دارند و اشاعره, آن را خالى از هرگونه غايتى مى دانند. قبل از شاره به دلايل طرفين, مناسب است اندكى دربارهئ راى عدليه توضيح دهيم:

غايت فاعل و غايت فعل
با تامل در افعال اختيارى و هدفمند خود, در مى يابيم كه ما, در چنين افعالى ,ابتدا غايتى را براى خود در نظر
مى گيريم كه از طريق وصول به آن , مى توانيم نيازى را از خود بر طرف كنيم . تصور اين غايت در ذهن ما, قبل از
انجام فعل, ما رابر مى انگيزاند تا به انجام آن اقدام ورزيم و از اين رهگذر, به منفعتى دست يابيم . بنابراين, در
افعال ما دست كم دو خصوصيت وجود دارد: نخست آنكه , غايت فعل در جهت رفع نيازها و كمبودهاى فاعل
است و فاعل از طريق انجام فعل استكمال مى يابد. خصوصيت دوم آن است كه تصور غايت قبل از انجام فعل, در
انجام آن تاثير مى گذارد و فاعل را براى ارتكاب فعل بر مى انگيزاند.2
اينك بايد در نظر داشت وقتى سخن از غايتمندى افعال الهى در ميان است, مقصود ما مشابهت آن با افعال انسانها نيست . به عبارت ديگر , دو ويژگى يادشده به هيچ وجه در فعل خداوند وجود ندارد: اولاً , غايت افعال خداوند رسيدن به كمال نيست , زيرا فاعل (يعنى ذات مقدس الهى) كامل مطلق است و نقصى ندارد تا بخواهد از طريق فعل خود آن را برطرف سازد , بلكه غايت افعال الهى به مخلوقات او باز مى گردد و در جهت استكمال مخلوقات اوست . از سوى ديگر, چنين نيست كه تصور غايت فعل , سبب انجام آن گردد, زيرا علم خداوند از سخن علم حصولى كه ملازم با تصور مفاهيم باشد, نيست ; بلكه ذات الهى به گونه اى است كه به دليل كمال مطلق خود مقتضى رساندن مخلوقات خود به كمالات مطلوب آنها مى باشد.
بدين ترتيب ,مقصود ما از غايتمند بودن فعل خداوند اين است كه فعل او مشتمل بر مصالح و منافعى است كه به مخلوقات او باز مى گردد و چنين نيست كه انجام و ترك آن, به لحاظ منافع آفريدگان او, على السويه باشد. از اين رو, غايت درافعال الهى , غايت فعل است نه غايت فاعل زيرا ذات خداوند كامل مطلق وغنى است و هيچ
غايتى براى آن قابل تصور نيست .3
با توجه به توضيحى كه دربارهئ راى عدليه در غايتمندى افعال الهى داديم , اينك به ادله طرفين مى پردازيم:

دليلى بر حكمت الهى (غايتمندى افعال خداوند)
بر اين مدعا كه افعال خداوند داراى غايت و غرض است, ادله متعددى اقامه شده كه به ذكر يك استدلال اشاره مى كنيم :
فعلى كه فاقد غايت باشد, عبث و لغو است و انجام فعل عبث عقلاً قبيح است و از آنجا كه (براساس اصل حسن و قبح عقلى) ارتكاب كار قبيح از سوى خداوند محال است, ممكن نيست افعال او عبث باشند. در نتيجه, تمام افعال الهى غايتمند و داراى غرض است .
همانگونه كه ملاحظه مى شود اين استدلال براصل ((حسن و قبح عقلى )) استوار است, زيرا مبناى آن اين است كه عقل مى تواند ((قبح )) انجام فعل عبث را درك كند و بر مبناى اين ادراك ,اجتناب خداوند ازچنين فعلى را نتيجه بگيرد.

استدلال اشاعره بر نفى غايتمندى فعل خداوند
اشاعره بر صحت مدعاى خويش ادله هاى آورده اند, از جمله گفته اند:
انجام دادن فعلى براى تحصيل غايتى, نشانه آن است كه حصول غايت مزبور براى فاعل بهتر (و اولى) از عدم حصول آن است و به عبارت ديگر, حصول غايت ,كمال براى فاعل است . در نتيجه , چنين فاعلى با انجام فعل مزبور به كمال خاصى دست مى يابد . براين اساس , غايتمند بودن افعال خداوند مستلزم آن است كه خدا از طريق افعال خود استكمال يابد و اين با مقام الوهى سازگار نيست.
پاسخ اين استدلال با توضيحى كه دربارهئ غايتمندى افعال الهى داديم,روشن مى شود , زيرا همان گونه كه گفتيم , غايت در افعال الهى در حقيقت, غايت فعل است و موجب كمال مخلوقات مى شود نه غايت فاعل. بنابراين, خطاى استدلال اشاعره در اينجاست كه تصورى از امكان رجوع غايت فعل به غير فاعل ندارند و مى پندارند كه اگر فعلى داراى غرض باشد , حتماً آن غرض به خود فاعل باز مى گردد.
بنابر آنچه گذشت, افعال الهى لغو و عبث نيست, بلكه داراى اغراض و غاياتى حكيمانه است كه همگى در جهت رفع نيازهاى مخلوقات او و نيل آنها به كمالات مطلوب خود است .

حكمت الهى در قرآن
قرآن كريم در آيات متعددى بر حكيمانه بودن افعال الهى و عبث نبودن آن تاكيد مى كند. براى نمونه, مى توان به آيات زير اشاره كرد:
افحسبتم انما خلقناكم عبثاً و انكم الينا لا ترجعون (موئمنون : 115) آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمى شويد؟
در اين آيه, قرآن به آفرينش انسانها , به مثابه يكى از افعال الهى , اشاره مى كند و بيان مى دارد كه اين كار عبث و بيهوده نبوده, بلكه غايتى حكيمانه داشته است . شايد بتوان بخش دوم آيه را , اشاره اى ظريف به غايت مزبور دانست; يعنى , خداوند انسانها را آفريده تا در حيات دنيوى خود, از امكانات تحصيل كمال و سعادت بهره گيرند و سرانجام آثار و نتايج اعمال خويش را در جهان اخروى دريافت كنند.
در آيه ديگرى نيز, سخن ازحكيمانه بودن آفرينش آسمانا و زمين و موجودات ميان آنهاست (كه مى تواند كنايه اى از خلقت جهان باشد):
و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما لاعبين (دخان: 38).
و آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازى نيافريده ايم .4 در پاره اى روايات نيز از غايتمند بودن افعال الهى و عبث نبودن آن و از بازگشت غايت افعال الهى به مخلوقات سخن گفته شده است . براى مثال, در روايتى از امام رضا (ع) مى خوانيم :
ان سال سائل فقال: هل يجوز ان يكلف الحكيم عبده فعلاً من الافاعيل لغير عل± ولا معنى ؟ قيل له : لايجوز ذلك لانه حكيم غير عايث ولا جاهل . 5
اگر شخصى بپرسد, آيا جايز است خداوند حكيم بنده اش را, بدون علت و قصد, به انجام كارى مكلف سازد؟ در جواب او گفته مى شوند: چنين كارى جايز نيست , زيرا او حكيم است و كار بيهوده و جاهلانه انجام نمى دهد.
امام صادق (ع) نيز در پاسخ به اين سوئال كه ((چرا خدا بندگان را آفريد)) فرمود:
ان الله تبارك و تعالى لم يخلق خلقه عبثاً و لم يتركهم سدى , بل خلقهم لاظهار قدرته وليكلفهم طاعته فيستو جبوا بذلك رضوانه, و ما خلقهم ليجلب منهم منفع±ً ولا ليدفع بهم مضر± بل خلقهم لينفعهم و يو صلهم الى نعيم الابد.6 خداوند تبارك و تعالى آفريدگان خود را بيهوده و عبث نيافريد و آنان را به حال خود وانگذارد, بلكه آنان را براى اظهار قدرت خويش آفريد تا طاعت خويش را بر آنان تكليف كند و آنان (به سبب طاعت) مستحق رضاى الهى گردند . و آنان را نيافريد تا سودى برديا به وسيله آنان از خود زيانى را دفع كند, بلكه تا بر آنان سودى رساند و به نعمت جاودان و اصلشان گرداند.

حكمت الهى و شرور
تاكنون روشن شد كه تمام افعال خداوند , حكيمانه و داراى غاياتى معقول است كه البته , اين غايات به مخلوقات او باز مى گردند . از سوى ديگر, اين يك واقعيت انكار ناپذير است كه در جهان پيرامون ما امورى هستند كه آنها را (( شر)) مى دانيم ; بلايا و مصيبتهاى ناشى از پديده هاى طبيعى همچون سيل و طوفان , و زلزله , بيماريها, درد , رنج, مرگ, سختيهاى گوناگون و ... مجموعهئ بزرگى از شرور را پديد مى آورند كه هر انسانى , كم و بيش , با آن دست به گريبان است .
حال ممكن است در نگاه نخست به نظر آيد كه وجود اين امور با حكمت الهى و غايتمندى آفرينش انسان سازگارى ندارد, زيرا غرض خداوند از خلقت آدميان تامين مصالح و منافع آنهاست; حال آنكه , امور ياد شده همگى بر خلاف مصالح انسانى اند و از اين رو, با غايت خلقت بشر تعارض دارند . به ديگر سخن, چه بسا گمان شود كه خداوند با تجويز شور و جلوگيرى نكردن از آنها,((نقض غرض)) كرده است و نقض غرض (يعنى آنكه فاعل كارى انجام دهد كه با اغراض و مقاصدش منافات داشته باشد) با حكيم بودن فاعل سازگار نيست.7 بديهى است كه در پاسخ به ادعاى بالا, مى بايد نشان دهيم كه وجود بلايا و مصيبتها و درد و رنج و سختى و ... در دنيا خالى از غايات معقول نيست , بلكه اين امور درجهت مصالح حقيقى فردى يا نوعى انسانها قرار دارند, از اين رو نبايد وجود آنها را لغو و بيهوده با مخالف با اغراض عمومى آفرينش دانست. پيش از آنكه بخشى از مهمترين فوايد و منافع شرور را يادآور شويم , لازم است به چند اصل كلى , كه توجه به آنها در نتيجه گيرى مطلوب از اين بحث سودمند است , اشاره كنيم .

1ـ محدوديت علم انسان
بى ترديد, معلومات آدمى در مقايسه با مجهولات او, چون قطره اى در كنار اقيانوس بيكران است . نه تنها در
قلمرو جهان بيرون , كه حتى در وجود خود انسان اسرار ناشناخته فراوانى وجود دارد كه هنوز فهم بشر به آن راه
نيافته است . از اين روست كه بزرگان دانش و انديشه , پس از سالها تحقيق و مطالعه, متواضعانه اعتراف مى كنند كه
((هيچ نمى دانند)) ! قرآن نيز بر اين واقعيت مهر تاييد زده است :
و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً (اسرا: 85)
واز دانش به شما, جز اندكى داده نشده است . 8
با توجه به محدوديت دانش بشرى, نمى توان ادعا داشت كه ما به همه اسرار و رموز پديده هايى كه آن را ((شر))
مى دانيم , آگاهى داريم, بلكه چه بسا در اين امور مصالح و منافع فاروانى نهفته باشد كه ما از آن بيخبريم و بديهى
است كه نيافتن چيزى دال بر نبودن آن نيست . بدين ترتيب, خردمندى اقتضا مى كند كه در داوريهاى خود دربارهئ
حكيمانه نبودن وجود شرور با احتياط بيشترى گام برداريم, زيرا بسيار محتمل است كه آنچه را كه در واقع خير
است, شر بپنداريم ; همان گونه كه قرآن مى فرمايد:
و عسى ان تكرهوا شيئاً و هو خيرلكم (بقره: 216)
و بسا چيزى را كه خوش نمى داريد و آن براى شما خوب است . 9
2ـ غايت نهايى خلقت انسان
اصل ديگر, اين است كه هدف نهايى از آفرينش انسان آن نيست كه در دنيا به تن آسايى و بهره مندى هر چه
بيشتر از نعمتهاى مادى مشغول باشد, بلكه غايت اصلى و نهايى او رسيدن به سعادت و رستگارى حقيقى است كه
جز در سايه عبادت خداوند و قرب او فراهم نمى گردد . بر اين اساس, به صرف آنكه امرى با آسايش و رفاه مادى
شخصى معارض بود, نبايد آن را با غايت آفرينش انسان ناسازگار دانست , زيرا چه بسا سعادت و رستگارى آن شخص در گرو تحمل سختيها و ناهمواريها باشد.
به هر تقدير , توجه به غايت حقيقى خلقت آدمى, در ارزيابى ما از رابطهئ شرور با حكمت الهى نقش اساسى دارد.

3ـ تقديم مصالح عمومى بر مصالح فردى
از آنجا كه عالم ماده و طبيعت عالم برخورد و تزاحم است, گاه مى شود كه مصلحت فرد بر شخص با منافع نوعى و جمعى معارض مى شود, به گونه اى كه چاره اى جز ترجيح يكى بر ديگرى نيست, در اين موارد , عقل سليم حكم مى كند كه منافع جمعى بر مصلحت فردى مقدم گردد بر اين اساس, تجويز وجود پديده هايى كه با مصلحت فرد ناسازگار است, ليكن مصالح جمعى گروهى از انسانها را تامين مى كند, نبايد كارى غيرحكيمانه قلمداد شود . حقيقت اين است كه ما در بسيارى ازارزيابى هاى خود صرفاً به بخش كوچكى از واقعيت , نظر داريم, در حالى كه , اگر چشم انداز وسيعترى انتخاب كنيم, خواهيم ديد كه بسيارى از امور به ظاهر شر , با لحاظ مصالح عمومى مردم و در گستردهئ وسيعترى از زمان و مكان, غايات حكيمانه اى را دنبال مى كنند. البته, همان گونه كه در بحث عدل الهى خواهيم گفت, دادورزى خداوند اقتضا مى كند كه آن دسته از مصالح فردى را, كه در كشمكش با مصلحتهاى عمومى از بين مى روند , به نحوى از آنجا جبران كند.

4ـ نقش انسان در ايجاد پديده هاى شر
نكته مهم ديگرى كه نبايد از آن غفلت ورزيد, تاثير اعمال انسان در ظهور برخى پديده هاى شر است . آدمى, به مثابه موجودى مختار , گاه براى خود و ديگران شر آفرين مى شود, اما به دليل ناآگاهى از رابطهئ عمل خويش با آثار آن نتايج نامطلوب اعمال خوى را بهانه اى براى اعتراض بر حكمت الهى (و عدالت و رحمت او ) قرار مى دهد.
قرآن كريم , در بيان تاثير اعمال انسانها در ظهور حوادث ناگوار و پديده هاى ناخوشايند , آيات متعددى دارد, از آن جمله در سورهئ نسا مى خوانيم :
ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس (روم : 41) به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده ( و بر اثر اعمال ناشايست آنان) فساد در خشكى و دريا نمودار شده.
و در جاى ديگر , عمو مصيبتها و بلايا را محصول اعمال خود انسان مى داند:
و ما اصابكم من مصيبا فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير (شورى: 3) و هر مصيبتى كه به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و (خدا) از بسيارى (از گناهان شما) در مى گذرد.10
به هر تقدير, با توجه به غايت آفرينش انسان و لزوم ((اختيار)) براى نيل به اين غايت, انسان موجودى مختار آفريده شده است و براساس اصل عمومى عليت, پاره اى ازاعمال اختيارى او (كه از سو اختيارش نتيجه مى شوند) منشا بروز بلايا و مصيبتهايى مى گردند , اما مجموعهئ اين امر, بويژه با نظر به برخى فوايد و آثار مثبت بلاياى مزبور , از چارچوب حكمت الهى خارج نيست .
با توجه به اصول ياد شده , اينك نظرى به برخى فوايد و نتايج مثبت شرور در حيات وجه, با حكمت خداوند ناسازگار نيست و در هر مورد, نمونه اى نيز از آيات قرآن خواهيم آورد . بيش از آن, تذكر دو نكته سودمند است :
1ـ ما به هيچ وجه مدعى نيستيم (بويژه با توجه به اصل اول, يعنى, محدوديت علم انسان) كه در بحث خود
تمام فوايد شرور را برخواهيم شمرد, بلكه نيك مى دانيم كه اسرار فراوان ديگرى در اين ميان هست كه جه بسا بتوان با تامل و تدبر بيشتر بتدريج به آنها دست يافت .
2ـ ممكن است , نتوانيم همهئ فوايد و حكمتهايى را كه براى توجيه شرور ذكر خواهيم كرد , در يكايك شرور كه با آن مواجهيم , بياييم ليكن اين مطلب علاوه بر آنكه , ممكن است از قصور علم و آگاهى ما سرچشمه گيرد, بر مطلوب ما خدشه اى وارد نمى سازد , زيرا اگر در مورد هر شرى, تنها يكى از حكمتهاى مورد بحث ثابت شود, براى رفع شبهه و پاسخگويى اعتراض معترضان كافى است .

فلسفه شرور
1ـ شكوفا شدن استعدادها
خلقت انسان و وضعيت عمومى جهان طبيعت به گونه اى است كه بسيارى از استعدادهاى مادى و معنوى آدمى جز در سايه مواجهه با سختيها و مشكلات شكوفا نمى گردد. همان گونه كه عضلات بدن يك ورزشكار تنها از طريق تمرينهاى سخت و طاقت فرسا, ورزيده مى گردد, پاره اى قابليتهاى روحى و معنوى انسان نيز در برخورد با بلايا و مصائب به فعليت مى رسد براى مثال, ملاحظه مى كنيم كه بسيارى از اكتشافات و اختراعات علمى تحت تاثير نياز جدى انسان, در برخورد با مشكلات حيات فردى و جمعى خود , رخ داده است . قرآن كريم, در اشاره به اين واقعيت ,بيان مى دارد كه در دامان هر سختى و مصيبتى , آسانى و سهولتى نهفته است :
فان مع العسر يسراً # ان مع العسر يسراً (انشراح : 5 و 6) پس با دشوارى آسانى است . آرى, با دشوارى آسانى است .

2ـ آزمون الهى
يكى از سنتهاى عمومى خداوند , سنت آزمون ابتلاست . خداوند, براساس غايت خلقت انسان و ويژگيهاى
وجودى وى, او را در صحنه هاى گوناگون زندگى مىآزمايد. البته اين نكته روشن است كه , برخلاف آزمونهاى
بشرى, امتحان الهى به انگيزه كشف حقيقت مجهول انجام نمى پذيرد , بلكه در اينجا نيز غايت فعل به مخلوق ,
يعنى انسان, باز مى گردد و غرض از آزمايش چيزى جز پرورش استعدادهاى نهفته انسان و ظهور مكنونات
درونى او نيست . آدمى, در كوران آزمايش الهى, سنگ معدنى را مى ماند كه در كوره اى آتشين نهاده مى شود تا
ناخالصيهاى آن جدا گردد وجوهرهئ گرانبهاى آن, پيراسته از شوائب وكدورات , آشكار شود . خداوند, گاه انسان را
با رفاه آسايش و گاه نيز با قراردادن او در موقعيتهاى سخت و دشوار و گرفتار ساختن او در دامان بلايا و مصائب ,
مىآزمايد:
و نبلوكم بالشر و الخير فتنا والينا ترجعون (انبيا : 35)
و شما را از راه آزمايش به بد و نيك خواهيم آزمود, و به سوى ما بازگردانيده مى شويد .عبارت ((شر و خير)) در
اين آيه, معنايى بس گسترده دارد و رنج , و نيز انواع آسايشها, تندرستى , ثروت, پيروزى و ... مى گردد و بيان
مى شود كه همهئ امور, جنبهئ آزمون دارند و علاوه بر پرورش روح و جسم انسانها, واقعيت درونى و باطنى آنان را
آشكار مى سازند.
قرآن در آيات متعدد ديگرى بر آزمايش انسانها از طريق سختيها و بلايا تاكيد مى ورزد: در يكى از آيات سورهئ بقره , فهرست برخى از مهمترين مواد امتحان الهى در حيات دنيوى ارائه شده است :
و لنبلونكم بشى من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و التمزات و بشر الصابرين (بقره: 155) و قطعاً شما را به چيزى از (قبيل) ترس و گرسنگى, و كاهشى در اموال و جانها (يعنى مرگ) و كاهش در محصولات مىآزماييم و شكيبايان را مژده ده.
از عبارت ((بشر الضابرين)) آشكار مى شود كه فرجام نيكو و پاداش بزرگى در انتظار كسانى است كه از اين آزمايشها سربلند بيرون آيند.11 البته, چنين نيست كه اين پاداش نصيب همهئ بندگان گردد, بلكه گروهى از مردم در ميدان آزمايش از خود ضعف و سستى نشان مى دهند و به جاى تلاش و مقاومت , بر خداوند خرده مى گيرند:
و اما اذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه فيقول ربى اهانن (فجر: 16) و اما چون او را مىآزمايد و روزىاش را تنگ مى گرداند , مى گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است .

هشدار و بيدارگرى
يكى از فوايد عمدهئ بلايا و مصائب آن است كه آدمى را از خواب غفلتى كه براثر فرو غلطيدن در نعمتهاى دنيوى بدان دچار شده است بيدار مى كنند و مسوئليتهاى خطير او را در برابر خداى خويش يادآور شوند و استكبارش را به تواضع و خضوع مبدل مى سازند و زمينهئ مناسبى براى بازگشت او به مسير حق آماده مى سازند.
قرآن در آيات متعددى به اين فلسفهئ اساسى اشاره مى كند:
و ما ارسلنا فى قري± من نبى الا احدنا اهلها بالباس والضرا لعلهم يضرعون (اعراف: 94) و در هيچ شهرى پيامبرى نفرستاديم مگر آنكه مردمش را به سختى و رنج دچار كرديم تا مگر به زارى درآيند.
ولنذ يقنهم من العذاب الادنى دون العذاب الاكبر لعلهم يرجعون (سجده: 21) و قطعاً غير از عذاب بزرگتر (عذاب آخرت) از عذاب نزديكتر (عذاب دنيا) به آنان مى چشمانيم, اميد آنكه (به سوى خدا) باز گردند.
همچنين, در مورد آل فرعون بيان مى شود كه غرض از نزول بلا و سختى بر آنان, اين بوده است كه متذكر گردند و حقايقى را كه از آن غفلت ورزيده اند, يادآور شوند:
و لقد احدنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات لعلهم يذكرون (اعراف: 130) و در حقيقت, ما فرعونيان را به خشكسالى و كمبود محصولات دچار كرديم, باشد كه عبرت گيرند.
البته, بسيارى از انسانها در مقابل سختيها و گرفتاريها واكنش مناسبى از خود نشان نمى دهند و به جاى تذكر و هدايت, به غفلت و سركشى خود ادامه مى دهند:
و لقد اخذنا هم بالعذاب فما اشتكانوا لربهم و ما يتضرعون (موئمنون: 76) و براستى ايشان را به عذاب گرفتار كرديم اما براى پروردگارشان فروتنى نكردند و به زارى درنيامدند.

4ـ قدرناشناسى نعمتهاى الهى
از ديگر فوايد حوادث ناگوار آن است كه انسان اهميت نعمتهاى الهى را دريابد و قدرت آن بشناسد و از اين روست كه گفته اند: ((قدر عافيت كسى داند كه به مصيبتى دچار آيد.)) قرآن نيز, گاه براى ياد آورى نعمتهاى الهى, انسانها را به ياد موقعيتهايى مى اندازد كه از آن نعمتها محروم بودند; گويا سلب نعمت مقتضى قدرشناسى بهتر آن است:
و اذكروا نعمت± الله عليكم اذكنتم اعدا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخواناً (آل عمران: 103) و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد آنگاه كه دشمنان (يكديگر) بوديد, پس ميان دلهاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد.

بيان فلسفهئ سختيها و گرفتاريها در روايات
در روايات اسلامى نيز نكات ارزشمندى را در بيان فوايد و آثار شرور مى توان يافت. امير موئمنان على (ع) تاثير سختيها و بلايا را در شكوفايى استعدادهاى نهفته انسان چنين بيان مى دارد:
الا و ان الشجر± البري± اصلب عوداً و الرواتع الخضر± ارق جلوداً و النباتات العذي± اقوى وقوداً و ابلا خموداً 98.
بدانيد كه شاخه درختى كه در بيابان مى رويد سختتر و پوست سبزه هاى خوش نما نازكتر و آتش گياهان صحرايى افروخته تر و خاموشى آنها ديرتر است .
همچنين در روايات متعددى به اين حقيقت اشاره شده است كه بخشى از شرور جنبهئ آزمون الهى دارند. براى مثال, امام على (ع) در يكى از خطبه هاى خويش فرمود:
ولكن الله يختبر عباده بانواع الشدائد و يتعبدهم بانواع المجاهد ويبتليهم بضروب المكاره 12.
ولى خداوند بندگانش را با انواع شدائد مىآزمايد و با اقسام مشكلات به عبادت فرا مى خواند و به انواع گرفتاريها مبتلا مى نمايد.
و دربارهئ اغراض خداوند از آزمايش بندگان خود به وسيله سختيها مى خوانيم:
ان الله يبتلى عباده عند الاعمال السيئ± بنقص الثمرات و حبس البركات و اغلاق خزائن الخيرات ليتوب تائب و يقلع مقطع و يتذكر متذكر و يزدجر مزدجر.13
خداوند بندگان خويش را هنگامى كه به اعمال زشت دست زنند با كمبود ميوه ها و جلوگيرى از نزول بركات و بستن درهاى گنجهاى خيرات به روى آنان آزمايش مى كند تا آنان كه اهل توبه اند توبه كنند و آنان كه بايد از گناه دست كشند خوددارى نمايند و پند پذيران پند گيرند و آنان كه آماده اند, از گناه باز ايستند.
در حديثى از امام صادق (ع) به اين حقيقت كه بلايا و سختيها موجب يادآورى نعمتهاى الهى است, اشاره شده است:
ان هذه الافات و ان كان تنال الصالح و الطالح جميعاً فان الله جعل ذلك صلاحاً للصنفين كليهما اما الصالحون فان الذى
يصيبهم من هذا يذكرهم نعم ربهم عندهم فى سالف ايامهم فيخدوهم على الشكر و الصبر14.
اين آفات هر چند به افراد نيكوكار و بدكار هر دو مى روسد, ولى خداوند آن را مايه اصلاح هر دو گروه قرار
داده است: اما آفات و بلايايى كه به نيكوكاران مى رسد مايه تذكر نعمتهاى پروردگارشان كه درگذشته در اختيار
آنان بود بر مى گردد و اين امر آنان را به شكر و شكيبايى وا مى دارد.

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها
1ـ براى مطالعه بيشتر در اين زمينه, بنگريد به: سبحانى, حسن و قبح عقلى, فصل يازدهم, صص 122 ـ111.
2ـ از اين روست كه برخى از متكلمان عنوان ((حكمت خداى تعالى)) را بر اين بحث گذارده اند براى نمونه ر.ك به:
لاهيجى, سرمايه ايمان, ص 73.
3ـ حكما ((تصور غايت فعل)) را قبل از انجام آن, ((علت غايى)) مى نامند. براى مطالعه بيشتر بنگريد به: مصباح يزدى,
آموزش فلسفه, ج 2, صص 106 ـ 108 و علامه طباطبايى, نهاي± الحكم±, صص 160 ـ 162.
4ـ در مباحث فلسفه اسلامى, بحثهاى دقيقى دربارهئ نحوهئ فاعليت خداوند مطرح شده است كه پيچيدگى آن مانع از طرح
آن در اين كتاب است. علاقه مندان مى توانند به منابع فلسفى مراجعه كنند.
5ـ نيز بنگريد به: ص 37.
6ـ علامه مجلسى, بحارالانوار, ج 6, ص 58.
7ـ همان, ج 5, ص 313.
8ـ البته, وجود شرور از جهت ديگرى نيز مساله آفرين است و آن, سازگارى شرور با عدل الهى است. اين مساله در بحث
((عدل الهى)) بررسى شده است .
9ـ داستان موسى و همراهش و نيز سرنوشت قارون كه در قرآن كريم طرح شده است, نمونه هاى بسيار درس آموزى از
خطاى داورى انسان دربارهئ خير و شر امور است. بنگريد به: كهف: 82ـ 65 و قصص: 82 ـ 78.
10ـ قرآن دربارهئ هدف از خلقت انسان مى فرمايد: ((و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون)) (و اجنه و انسانها را نيافريديم
مگر آنكه مرا عبادت كنند; ذاريات: 56).
11ـ نيز بنگريد به: رعد: 11 و انفال 53.
12ـ قرآن اين گروه را در آيات بعدى توصيف مى كند: بقره: 156 و 157.
13ـ نهج البلاغه, نامهئ 45.
14ـ همان, خطبه 192.

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

توبه و جايگاه بلند آن در عرفان


سيد على حسينى
يكى‏از مباحث مهم درعرفان عملى و مقامات‏العارفين توبه است. توبه گرچه در نظر مفسران، علماى علم‏اخلاق، متكلمان و محدثان از جايگاهى بلند و ارزشى والا برخوردار است اما عارفان و صوفيان توجه‏اى خاص و عنايتى ويژه به آن مبذول داشته‏اند. سيرى اجمالى در آثار مشايخ بزرگ به وضوح نشانگر اين معنى است. از آثار ارزشمند آنان چنين بدست مى‏آيد كه تقريبا همه اينها توبه را از مهمترين مقامهاى سالك راه حق مى‏دانسته‏اند. بعنوان نمونه در آثار مختلف پير هرات از كشف الاسرار گرفته، منازل السائرين و صد ميدان و... اين مطلب با اهميت‏خاصى طرح شده است. (1) محيى‏الدين عربى، چهره برجسته عرفان اسلامى باب مفصلى را در دايرة‏المعارف بزرگ خود(الفتوحات المكيه) (2) به اين امر اختصاص داده است.

نجم‏الدين رازى در «مرصادالعباد» (3) دو مبحث‏بسيار مهم در اين مورد دارد. مولوى افزون بر طرح مسئله توبه در «مثنوى معنوى‏» به مناسبتهاى مختلفى، توبه نصوح را بطور جالب، جامع و مشروح بيان فرموده است. (4) بلبل گلستان شعر و عرفان، حافظ شيرازى در حد قابل توجهى مسئله را مدنظر داشته و در سى و دو بيت از ديوان خود به بيان توبه پرداخته است، (5) ابن فارض شبسترى، و نسفى هر كدام بنوبه خود بر اهميت اين موضوع اصرار ورزيده‏اند. ما بعنوان نمونه سخنى از خواجه عبدالله انصارى را در ارزش والاى توبه نقل مى‏كنيم: «...توبه نشان راه است، و سالار بار، و كليد گنج، و شفيع وصال، و ميانجى بزرگ و شرط قبول و سر همه شادى.» (6)

از نشانه‏هاى اهميت توبه، تاريخ ديرينه آن است; زندگى آدم ابوالبشر (7) در اين ناسوت خاكى با آن آغاز مى‏شود، پيام آوران بزرگى همانند ابراهيم، اسماعيل، (8) يونس، (9) موسى (10) و پيامبر بزرگ اسلام - صلى‏الله عليه وآله - هموار در حال توبه و در طلب توبه الهى بوده‏اند. (11) اميرالمومنين على‏ابن ابى طالب - عليه‏السلام - كه همه صوفيان و عارفان بوجودش افتخار مى‏كنند و وى را مرشد مرشدان و... مى‏دانند - و فرزندان معصومش - بويژه امام زين‏العابدين - عليه‏السلام - رهنمودهايشان و خصوصا نيايشهايشان مملو از توبه و استغفار است و سلوك معنوى بسيارى از ستاره‏هاى درخشان آسمان عشق و عرفان مانند رابعه عدويه، (12) ابراهيم‏بن ادهم (13) و فضيل عياض (14) و... با توبه آغاز مى‏گردد و بسيارى از عارفان بزرگ آن را نخستين گام سالك در راه سازندگى مى‏دانند.

از ديدگاه قرآن هم كه بى‏گمان از مهمترين منابع عرفان است، دهها آيه به اين امر خطير اختصاص داده شده است، واژه «توبه‏» و مشتقاتش نود و دو بار و «استغفار» و مشتقاتش چهل و پنج مرتبه در كتاب خداى عزوجل استعمال شده است. افزون بر اينكه در آيات متعدد و مختلف ديگر هم بدون ذكرى از اين واژه‏ها اين مسئله مطرح شده است. مفسران كتاب خدا نيز با عنايتى خاص به شرح و بسط و تفصيل معناى اين واژه كوتاه اما پر محتوا پرداخته‏اند; تاملى اندك در تفاسير شيعه و سنى بويژه تفاسير عرفانى به روشنى اين واقعيت را نشان مى‏دهد بعنوان نمونه پير هرات در تفسير ارزشمند خود ذيل اكثر آيات توبه و استغفار، در ابعاد گوناگون توبه سخن رانده است و آهنگ كلام وى نشانگر اين است كه گاه آنقدر تحت تاثير نورانيت قرآن قرار گرفته كه عنان اختيار از كف داده و مطالب والا و گرانقدرى كه سرشار از سوز، شيفتگى و عشق است، براى ما بيادگار گذاشته است. علامه طباطبايى نيز افزون بر تفسير اين آيات بحث مفصلى در ذيل آيات 17 و 18 سوره توبه طرح فرموده است. (15)

اخبار و روايات بسيار زيادى نيز در اين باره وارد شده است كه بى‏گمان مورد استفاده و استشهاد عرفا در اين مبحث‏بوده است; مرحوم مجلسى مجموعه‏اى از اين روايت را در «بحارالانوار» گرد آورده است. (16)

خواجه نصير طوسى - رضوان‏الله تعالى عليه - در تجريد نيز بابى را بعنوان توبه گشوده است و شارحان كتاب وى هم مطلب را مورد شرح و تفصيل قرار داده‏اند (17) از مجموع اينهانتيجه مى‏گيريم كه:

توبه در عرفان، اخلاق، (18) قرآن، حديث و كلام از جايگاه والا و ارزش گرانقدرى برخوردار است.

به هرحال،توبه يكى از مقامات العارفين است، قبل از شروع بحث، به توضيح معناى مقام و سلوك مى‏پردازيم.

معناى سلوك و مقام
هدف عارف وصول به حق و رسيدن به محبوب است واين مهم جز از راه سلوك و طى مقامات بس دشوارى ميسرنمى‏گردد، و توبه يكى از اين منازل و مقامها است. از اينرو از باب مقدمه اشاره‏اى به معناى سلوك و مقام نموده و در اين مورد به نقل كلام تنى چند از عارفان بزرگ بسنده مى‏نماييم.

شيخ محمود شبسترى در توضيح معناى سلوك و مقام چنين مى‏فرمايد: «سلوك سالك سفرى معنوى است و در اين سفر مراحلى قطع مى‏كند و از منازلى مى‏گذرد در هر مرحله مقامى است كه سالك به آن در مى‏آيد و پس از اينكه در يك مقام به كمال رسيد به مقام برتر مى‏رود، مقام مرتبه‏اى از مراتب سلوك است كه به سعى و كوشش و اراده و اختيار سالك بدست مى‏آيد. روانباشد از مقام خود اندر گذرد بى‏آنكه حق آن مقام بگذارد. در جريان آمدن به اين مقامات وگذار از آنها آيينه دل سالك صفا مى‏پذيرد و از جهان معنوى به او فيضها مى‏رسد... سالك در قدم اول به توبه متصف مى‏گردد.» (19)

و عزالدين كاشانى در«مصباح‏الهداية‏» مى‏فرمايد:«مقامات در اصطلاح صوفيان اقامت‏بنده است در عبادت از آغاز سلوك به درجه‏اى كه به آن توسل كرده است و شرط سالك آنست كه از مقامى به مقام ديگر ترقى كند. و در تعريف آن آورده‏اند مراد از مقام مرتبه‏اى است از مراتب سلوك كه در تحت قدم سالك آيد و محل استقامت او گردد و زوال نپذيرد.» (20)

تعداد و ترتيب مقامات
در تعداد منازل و مقامات و ترتيب و نظم آنها عبارات عارفان مختلف است. بعنوان مثال: ابونصر سراج (متوفى 378) مراحل سلوك را هفت مقام مى‏داند كه به ترتيب عبارتند از: توبه و... ابومحمد الكلاباذى (م 380) در كتاب «التعرف لمذهب اهل التصوف‏» از باب 35 تا 61 تاليف خود به ذكر پاره‏اى (21) از مقامات پرداخته و از توبه آغاز و به توحيد ختم كرده است. (22)

عزالدين كاشانى (م 735) در مصباح الهدايه مقامات را ده مرحله دانسته است و از مقام توبه آغاز و به رضا ختم كرده است. به روايت هجويرى در كشف‏المحجوب اول كسى كه اندر ترتيب مقامات و بسط احوال خوض كرد «ابوالحسن سرى بن المفلس السقطى‏» استاد و دايى جنيد بغدادى (23) بود مى‏گويد هر كدام از انبيا مقامى دارند پس مقام آدم توبه بود. (24) و حاصل سخن آنكه: سخن بزرگان عرفان و تصوف در تعداد منازل و مقامات مختلف است ، برخى تعداد آنها را هفت، و برخى ده و برخى چهل، روزبهان اصفهانى هزارويك ، پيرهرات (خواجه عبدالله انصارى) صد و... دانسته اند.

در چينش و نظم و ترتيب آنها نيز بهمان اندازه سخن عارفان مختلف است. در هرحال بسيارى از شخصيتهاى برجسته عرفان، توبه رامقام اول و نخستين منزل سير صعودى و سفر روحانى سالك دانسته‏اند.

توبه اولين مقام و منزل عارفان
بى گمان، سالك راه حق براى وصول به سرمنزل مقصود بايد منازل و مقاماتى را طى كند و توبه اولين مقام و منزل سالكان راه حق است. كسى كه مى‏خواهد به سوى او سير كند بايد روى از دنيا، خود و هرچه غيراوست، برتابد و باتمام وجود متوجه حق شود و اين جز با انقلابى بزرگ از درون كه ديو منيت و هواهاو شهوتهارا از تحت‏سيطره وسلطنت دل برافكند، ممكن نيست و اين است كه زمينه ساز اجابت دعوت خدا و استفاضه از فيض او و نخستين پله نردبانى است كه آنسويش درياى بى كران وجودالهى است. و به بيانى ديگر: براى اينكه عارف واصل شود، بايد مقامات و منازل بس دشوارى رابپيمايد و اين پيمودن مراحل و مراتب منظمى دارد كه نخستين آنها توبه است; چرا كه اين حركتى است كه با فضل خدا آغاز شده، براى او وبسوى او و توام با عشق او است و براى اينكه راه اين سير صعودى هموار گردد،بايد سالك طريق حق، آتش، در دل افكند و آن آتش شعله بركشد و شعله‏ها فروزان شود تا ريشه‏هاى گناه و آثار و تبعات غفلتها، ترك اولى‏ها و... سوخته شود ودل شيفته شيدا را آماده حركت‏بسوى او كند و اين همان توبه است كه البته پس از يقظه (25) و بيدارى حاصل مى‏شود. بنابراين، سائرالى الله قبل از هر چيز به توبه‏اى حقيقى بپردازد و تمام توان و تلاش خود را به منظور كمال آن مبذول دارد كه توبه‏اى كامل و نصوح وار، زمينه ساز مقام بعدى. و به قول پيرهرات: «ميدان دوم، ميدان مروت است، از ميدان توبه، ميدان مروت زايد.» (26) و عارفان بزرگ و عاليقدر به اين واقعيت تصريح فرموده‏اند كه نمونه‏هايى از آن به شرح زير است:

«ميدان اول مقام توبه است و توبه بازگشتن است‏به خداى... توبه نشان راهست و سالار بار و كليد گنج، و شفيع وصال، و ميانجى بزرگ، وشرط قبول و سرهمه شادى.» (27)

عزالدين كاشانى مى‏گويد:«اساس جمله مقامات و مفتاح جميع خيرات واصل همه منازل و معاملات قلبى و قالبى، توبه است.» (28)

هجويرى در كشف المحجوب مى‏گويد: اول مقام سالكان طريق حق، توبه است. (29) دكتر سيد محمد دامادى در كتاب «شرحى برمقامات العارفين‏» مى‏گويد:

توبه را باب‏الابواب گويند، زيرا اول چيزى است كه طالب سالك به سبب و وسيله آن چيز به مقام قرب حضرت خداوند وصول مى‏يابد، توبه است.» (30)

از موارد متعددى از كتاب مشارق‏الدر استفاده مى‏شود كه توبه مقام اول عارفان است. (31)

در مرصادالعباد مى‏فرمايد: «چون مريد به خدمت‏شيخ پيوست و... بايد به بيست صفت موصوف باشد تا داد صحبت‏شيخ بتواند و سلوك اين را ه بكمال او را دست دهد. اول مقام توبه است‏بايد كه توبتى نصوح كند كه بناى جمله اعمال بر اين اصل خواهد بود و اگر اين اساس بخلل باشد در نهايت كار خلل آن ظاهر شود و جمله باطل گردد وآنهمه رنجها حبط شود.» (32)

شبسترى در گلشن راز مى‏فرمايد:

به توبه متصف گردد درآندم

شود در اصطفاء ز اولاد آدم

و لاهيجى مى‏فرمايد: «بدانكه در طريق سير الى‏الله و سير رجوعى، اول مقامى كه سالك سائر برآن عبور مى‏نمايد، مقام توبه است.. . اشاره براين معنى است كه: در هنگام توجه به جانب عليين ابرار و شروع در سلوك طريقت‏به توبه.... متصف گردد و توبه صفت وى شود. (33)

مرحوم ميرزا جواد ملكى تبريزى در رساله لقاءالله پس از بيانات سودمند و جامعى در اثبات لقاءالله يعنى امكان رسيدن به‏مقام بلند عرفانى و معنوى از طريق مجاهده، مى‏فرمايد: «آرى بعد از اينك مقصود معين شد آن وقت دامن همت‏به كمر بزند و بگويد:

دست از طلب ندارم تاكام من‏برآيد

ياجان رسد به جانان ياجان زتن برآيد

توبه صحيحى از گذشته‏ها بكند...» (34) در مصباح‏الشريعة مى‏فرمايد: «التوبه حبل الله و مدد عنايته ولابد للعبد من مداومة التوبه على كل حال.» (35)

در ميدان عمل نيز بسيارى از مشايخ بزرگ عرفان و تصوف از توبه آغاز كرده‏اند كه بذكر نمونه‏هايى‏از آنان مى‏پردازيم.

توبه اولين منزل رابعه عدويه
شايد عطار نيشابورى اولين كسى باشد كه قسمتهاى اول شرح زندگى رابعه عدويه را نوشته است، على‏رغم مسلك شعرى و عرفانى عطار وتلاش گسترده ايشان در جهت‏بزرگ نشان دادن چهره عارفان، عطار داستان توبه رابعه را بسيار مجمل و كوتاه و با شتابى تمام نقل كرده‏است. و احتمال ديگرى را درباره وى تقويت نموده‏است، عبارت وى دراين باره چنين است... «و گروهى گويند در مطربى افتاد آنگاه بردست‏حسن توبه‏كرد و در ويرانه ساكن گشت...» (36)

عبدالرحمن بدوى پس از تاملى عميق در عبارت عطار و بيان علت‏شتابزدگى وى در توبه «رابعة‏» ضمن تحليل نسبتا مفصلى همين روايت عطار را صحيح دانسته و اولين منزل رابعة را توبة مى‏داند. (37)

توبه،اولين منزل ابراهيم ابن‏ادهم و فضيل عياض
اولين منزل ابراهيم ابن‏ادهم، عارف بزرگ جهان اسلام توبه است. (38) حركت عرفانى فضيل عياض نيز با انقلابى كامل و جامع از درون (توبه) آغاز مى‏شود. (39) معنويت و عرفان «بشرحافى‏» نيز از توبه آغاز مى‏گردد. (40)

البته همانگونه كه اشاره كرديم همه عرفا در اين مورد اتفاق نظر ندارند و برخى از آنان مقام اول را توبه نمى‏دانند، بعبارت ديگر در مورد اينكه نخستين منزل سالك چيست؟ اختلاف است و در اينجا اين مبحث رابه كلام محى‏الدين‏ابن عربى در مورد اختلاف ختم مى‏كنيم:

«ميان اصحاب ،در مورد اولين مقام عارف و سالك اختلاف است; برخى از آنان فرموده‏اند: اولين مقام «يقظة است و برخى فرموده‏اند: اولين منزل «انتباه‏» است و برخى فرموده‏اند: نخستين گام «توبه‏» است.» (41)

مفهوم توبه
توبه در لغت: توبه از ماده «توب‏» به معناى «رجع‏» (بازگشت) است. ابن فارس متوفاى 395. ه در «معجم مقاييس اللغة‏» مى‏گويد: «توب‏» التاء والباء والواو كلمة واحدة تدل على الرجوع يقال تاب من ذنبه اى رجع عنه، يتوب الى الله توبة ومتابا...» (42)

ابن‏منظورلغوى معروف مى‏گويد: «التوبة الرجوع من‏الذنب... و تاب الى الله يتوب توبا و توبة و متابا اناب و رجع عن المعصية الى‏الطاعة... و تاب الله عليه وفقه لها والله تواب يتوب على عبده.» (43)

راغب اصفهانى مى‏گويد:«توبه ترك گناه به بهترين وجه است و آن رساترين شكل پوزشخواهى است زيرا اعتذار سه قسم است و قسم چهارمى ندارد:

1- اينكه پوزش خواه بگويد اين كار را انجام نداده‏ام. (كار را از اساس منكر شود.)

2- بگويد آنرا بدين دليل انجام داده‏ام. (عذرى براى كارش بتراشد.)

3- اين كار را انجام داده‏ام وگناه كرده‏ام و از بن و بيخ آن را ترك مى‏كنم.

توبه در اصطلاح: آنچه در عرفان مهم است‏حقيقت توبه است اما بد نيست‏بعنوان مقدمه به ذكر پاره‏اى از تعاريف توبه كه در گوشه و كنار كتب عرفانى آمده است‏بپردازيم.

الف: جرجانى مى‏گويد:«...و در اصطلاح شرع پشيمانى از گناهان است و صوفيان مى‏گويند: توبه رجوع به خداى تعالى است‏براى گشودن گره‏امتناع از قلب وبرخاستن‏به تمام حقوق پروردگار.» (44)

ب: عبدالرزاق كاشانى در شرح منازل السائرين پير هرات مى‏گويد: «توبه بازگشت از مخالفت‏حكم حق است‏به موافقت او پس تا زمانى كه مكلف حقيقت گناه را نشناسد و نداند كه فعلى كه از او صادر مى‏شود مخالف حكم خدا است‏براى آن مكلف رجوع از گناه صحيح نيست‏» (45)

ذوالنون مصرى: «توبه عوام، از گناه است وتوبه خواص،از غفلت.» گفت: «بر هر عنصرى، توبه‏اى است توبه دل،نيت كردن است‏بر ترك شهوات حرام و توبه چشم،از محارم بر هم نهادن، و توبه دست، ترك گرفتن دست ازمناهى و توبه پاى،نارفتن به مناهى.» (46)

سهل‏بن عبدالله: «اول توبه،اجابت است. پس‏انابت است، پس توبه است، پس استغفار. اجابت‏به فعل بود و انابت‏به دل و توبه به نيت و استغفار از تقصير... (47) اول چيزى كه مبتدى را لازم آيد توبه است و آن ندامت است و شهوات را از دل بركندن و از حركات مذمومه به حركات محموده نقل كردن و دست ندهد بنده را توبه تا خاموشى را لازم خود نگرداند و...» (48)

جنيد بغدادى:«توبه را سه معنى است: اول ندامت، دوم عزم بر ترك معاودت. سوم خود را پاك كردن از مظالم و خصومت.» (49)

خواجه نصيرطوسى (ره):«معناى توبه رجوع از گناه باشد و اول بايد دانست گناه چه باشد.» (50)

دكتر قاسم غنى:«صوفيه توبه را به اين شكل تعريف كرده‏اند كه بيدارى روح است از غفلت و بى‏خبرى به طورى كه گناهكار از راههاى ناصوابى كه مى‏پيمايد، خبردار شود و از گذشته بد خود منزجر گردد ولى فقط تذكر و تنبه كافى نيست كه تائب شمرده شود مگر آنكه توبه كار بكلى آن معصيت‏يا معاصى را كه مرتكب بوده و متذكر شده رها نمايد و مصمم شود كه بار ديگر به آن معاصى برنگردد تا به قول شيخ عطار در منطق الطير:

تو يقين مى‏دان كه صد عالم گناه

از تف يك توبه برخيزد ز راه (51)

لاهيجى:...بتوبه - كه بازگشتن بجانب حق است و ترك ماسوى الله - متصف گردد. (52)

غزالى در احياءالعلوم، نراقى در جامع السعادات و فيض در محجة‏البيضاء در تعريف توبه مى‏فرمايند: «توبه عبارتست از سه امرى كه مترتب بر يكديگرند و هر كدام علت ديگرى است و آن سه عبارتند از: 1- علم به مضرات گناه و اينكه سبب دورى از حق تعالى مى‏گردد. 2- ندم و پشيمانى. 3- تصميم و اراده به عمل. كيفيت ترتب اين سه امر به اين صورت است كه آگاهى از زبان گناه لت‏حالت ندامت و پشيمانى از آن مى‏گردد و هنگامى كه بخوبى اين ندامت‏بر انسان مستولى گردد تصميم مى‏گيرد گناهان گذشته راجبران كند و در زمان حال گناه نكند و تصميم مى‏گيرد در آينده نيز مرتكب گناه نگردد. (53)
--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشتها:
1- نمونه‏هايى از گفتار خواجه عبدالله انصارى در تفسير ارزشمند «كشف‏الاسرار» به مناسبتهاى مختلف ذكر مى‏كنيم.

2- محيى‏الدين عربى، الفتوحات المكيه، (بيروت، داراحياءالتراث العربى،بى‏تا)، ج 2،ص 139-144.

3- نجم‏الدين رازى، مرصادالعباد،(تهران،انتشارات علمى و فرهنگى،1365) چاپ دوم،ص 255 و355.

4- مولانا جلال‏الدين رومى، كليات مثنوى، (انتشارات كتابفروشى‏اسلاميه، بى‏تا) دفتر پنجم 483 قصه قوم يونس و دفتر چهارم 425بيان حديث انى لاستغفرالله... و دفتر پنجم 499 توبه نصوح.

5- مجله علوم انسانى و اجتماعى، دانشگاه شيراز، شماره 1 و 2، سال 69 -70، توبه در اشعار حافظ.

6- عبدالله انصارى، منازل‏السائرين، مترجم: روان فرهادى، (تهران،انتشارات مولى، 1361) ص 252 نقل از صد ميدان

7- «فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتواب‏الرحيم‏» بقره: 37

8- ...«وارنا مناسكنا وتب علينا انك انت التواب الرحيم‏» بقره:128

9- ...«وذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى‏الظلمات الااله الا انت‏سبحانك انى كنت من‏الظالمين‏»

10- فلما افاق قال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين،اعراف: 143

11- واستغفره‏انه كان توابا،نصر:3 و حدود ده روايت‏به‏اين مضمون وارد شده‏است «وانى استغفرالله فى كل يوم ماة مرة‏» مستدرك‏الوسايل 1/387

12،13،14- رجوع به بحث توبه اولين مقام در همين مقاله.

15- محمد حسين طباطبايى،الميزان، (قم، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان،1394 ه . ق) چاپ سوم،ص 244 «كلام فى التوبه‏»

16- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 6، (تهران، دارالكتب الاسلاميه،1363) چاپ سوم، باب‏التوبه انواعها و شرايطها، ص 11الى 42

17- خواجه نصيرطوسى،تجريد الاعتقاد،9 - 331 (قم،انتشارات ايران، بى‏تا) و علامه ابوالحسن شعرانى، ترجمه و شرح تجريد، (تهران، كتابفروشى‏اسلامية،1398 ه ) چاپ دوم، 585 - 592.

18- دراخلاق نيز مسئله توبه بسيار مورد توجه بوده است‏بعنوان مثال: فيض كاشانى در محجة‏البيضاء بحث مفصلى دراين باره دارد. غزالى دراحياءالعلوم بحث جامع و جالبى را آورده است. و نراقى در جامع‏السعادات‏نيزدر ابعاد مختلف توبه بحث كرده است.

19- شيخ محمود شبسترى،مجموعه آثار (تهران، كتابخانه طهورى، 1365) ص 24،25

20- عزالدين كاشانى، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه،(تهران، مؤسسه نشر هما،1367) چاپ سوم، ص 125

21- همان، ص 13،بنقل از اللمع، ص 83 و 66

22- عزالدين كاشانى، پيشين، ص 366 تا 400

23- سيد محمد دامادى، همان

24- كشف المحجوب، هجويرى، (بى‏م، بى‏تا، بى‏نا) ص 137 و 484

25- معمولا «يقظة‏» قبل از توبه مطرح شده است و تاملى كوتاه در مسئله بيانگر صحت آن است - از جمله رجوع كنيد به: خواجه عبدالله در منازل و صد ميدان

26 و 27- خواجه عبدالله انصارى، پيشين، ص 253 و252

28- عزالدين كاشانى، پيشين،ص 367

29 و30- سيد محمد دامادى،پيشين، ص 29،به نقل‏از هجويرى،پيشين،ص 378

31- از جمله رجوع كنيد به: صفحه‏هاى 148 و 150، مشارق الدرر، شرح قصيده تائيه ابن فارض، سعيد فرغانى، (انتشارات فلسفه و عرفان اسلامى، 1398 ه )

32- نجم‏الدين رازى، پيشين، ص 257

33- شرح گلشن راز، محمود لاهيجى، (انتشارات محمودى، بى‏تا)8 -257

34- لقاءالله، ميرزا جواد ملكى تبريزى، با تعليق سيد احمد فهرى، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1360

35- ترجمه: «توبه ريسمان خداست و مدد عنايت او است و بنده بايد در هر حال به توبه‏اش ادامه دهد.» از جمله اول و سوم مى‏توان استفاده كرد كه توبه به مقام اول، سلوك به سوى خدا است. مصباح‏الشريعه،ترجمه و شرح حسن مصطفوى، (تهران، انجمن حكمت و فلسفه،بى‏تا) ص 351.

36- فريدالدين عطار نيشابورى، تذكرة‏الاولياء، (تهران،انتشارات مركزى،1336) چاپ پنجم، ص 66

37- شهيد عشق الهى، رابعه عدويه، عبدالرحمن بدوى،مترجم: محمد تحريرچى (تهران،انتشارات مولى، 1366) ص 18 - 24، به نظر مى‏رسد تحليل عبدالرحمن بدوى از سخن عطارنيشابورى عميق و شايسته تامل است.

38 و 39- عطار نيشابورى، پيشين، ص 88 - 89 و 79 - 78

40- ابن عربى، پيشين، ج 2، ص 143

41- عطار نيشابورى، پيشين، ص 106

42- احمدبن فارس، مقاييس اللغة، (قم انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1404، ه ق) ج 1، ص 357

43- ابن منظور، لسان‏العرب، (بيروت، داراحياء التراث العربى، بى‏تا) ج 2، ص‏61

همانطوركه درمتن‏ملاحظه شده‏است توبه‏رادوجور معنى كرده‏اند. 1- (برگشتن و رجوع) 2- برگشتن و رجوع مقيد به «از گناه‏» دراقرب الموارد، قاموس و صحاح اللغة معناى دوم را اختيار كرده است در مجمع‏البيان هم‏درذيل‏آيه 37 بقره، توبه را رجوع از عمل گذشته دانسته است ولى نظر صحيح آنست كه توبه به معناى مطلق رجوع باشد - همانطوركه علامه طباطبايى درسراسرالميزان اين‏معنى راپذيرفته‏است و دليل آن اين است كه اين معنى - برخلاف معناى اول - شامل توبه خدا نيز مى‏گردد.

44- سيد محمد دامادى، پيشين، ص 29، بنقل از جرجانى.

45- عبدالرزاق كاشانى، شرح منازل السائرين، (تهران، انتشارات كتابخانه علميه حامدى، 1354)ص 21.

46 و 47 و 48 و 49 - سيد محمد دامادى، پيشين، ص 30، به نقل از عطار نيشابورى، پيشين، ص 152

50- محمدبن الحسن‏الطواسى، اوصاف الاشراف، (مشهد،انتشارات كتابفروشى زوار، 1357) ص 23

51- قاسم غنى، تاريخ تصوف، بى‏م، ج 2، ص 221

52- محمود شبسترى، پيشين، ص 285

53- غزالى، پيشين، ج 4، ص 3

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

براهين ابن سينا در اثبات وجود روح


حسين حقانى زنجانى
آيا اين مساله حقيقت دارد كه برخى از مسائل قابل بحث و بررسى را در همان ابتداء و در اولين وهله، بايد پذيرفت؟ پاسخ اين سؤال مثبت است زيرا اگر بخواهيم به اثباتشان بپردازيم از آنچه تصورش را مى‏كرديم، چه‏بسا دشوارتر باشد!

از جمله اين مسائل، مساله اثبات وجود نفس انسانى است زيرا اگر آن را به دست عقل و انديشه دورپرواز فلسفى بسپاريم به اين زوديها قانع نميشود! و مى‏خواهد پرده از روى غوامض آن فروكشد و اثبات آنچه را كه اثباتش دشوار است‏بر عهده گيرد، از اين‏رو مى‏بينيم كه فلاسفه كوشيده‏اند تا براى اثبات وجود نفس استدلال كنند و اين بحث و استدلال قسمت زيادى از نظريات و آراء آنها را دربر گرفته است.

روزگارى مى‏گفتند كه نفس منبع حيات است و هركه نفس را انكار كند، همراه آن حيات را انكار كرده است! و امروز نيز مى‏گويند: كه نفس مصدر ادراك و تفكر است چون مورد انكار قرار گيرد، تفسير و توجيه اعمال نفسانى دشوار خواهد بود. از اينها گذشته تحقق امور دنيائى ومسائل دينى بر وجود نفس انسانى متوقف است زيرا با ملاحظه موازين و اصول دينى، و نفس جاى ايمان و عقيده و مناط تكليف و مسؤليت است از اينرو، همواره اديان و شرايع نفس را پيش از جسم آدمى مورد خطاب قرار داده، نفس را نه جسم را به ثواب و دورى از عقاب وعده داده‏اند و بزرگان دين در بيان اصل وجود نفس پيش از بدن و نيز توضيح عاقبت و اثبات بقاء نفس تلاش فراوان كرده‏اند، اينان در اين‏گونه مباحث، بيشتر متكى بر منقولند ولى گاه نيز دليلى از معقول بر آن افزوده‏اند.

با وجود اين، در ميان فلاسفه و هم‏چنين علماء دينى كمتر كسى به قدر «ابن‏سينا» به نفس توجه داشته است، ابن سينا موضوع نفس را يكى از هدفهاى مهم فلسفه خود قرار داده و براى اثبات آن دلائل متعددى آورده و هر يك را به مناسبت‏هائى در مجموعه آثار خويش بيان نموده است و ما در اين مقاله به بررسى اين براهين و دلائل و توضيح آنها مى‏پردازيم.

برهان اول - برهان طبيعى پسيكولوژى
حاصل اين برهان اين است كه در مجموع وجود و هستى در طول زندگى و حيات، آثارى ظاهر مى‏شود كه قادر به تفسير آنها نيستيم مگر آن كه به وجود نفس و روح اعتراف داشته باشيم.

يكى از اين آثار حركت است و ديگرى ادراك، مراد از حركت، حركت ارادى است، اين حركت ارادى نيز گاهى به مقتضاى طبيعت‏حاصل مى‏شود چون سقوط سنگى از بالا به پائين و گاهى نيز خلاف مقتضاى طبيعت است مثل انسان كه بر روى زمين راه مى‏رود در حالى كه سنگينى جسمش او را به سكون مى‏خواند، اين حركتى كه برخلاف طبيعت است، بايد محرك خاصى علاوه بر عناصر جسم متحرك داشته باشد و آن نفس است (1) .

اما ادراك چيزى است كه برخى از موجودات از آن برخوردارند و بعضى داراى ادراك نيستند; بديهى است كه بايد موجودات ادراك كننده، قوه‏اى در باطن خود داشته باشد كه موجودات غير ادراك كننده، آن را نداشته باشد (2) .

از اين برهان به نام «برهان طبيعى پسيكولوژى‏» تعبير آورده‏اند. كه ابن سينا در اثبات نفس بر آن اعتماد مى‏كند و در حقيقت‏به تعبير «لانداور» دانشمند اروپائى اغلب اجزاى اين برهان از دو كتاب «نفس‏» و «طبيعت‏» تاليف: «ارسطو» استفاده شده است زيرا حكيم يونانى در كتاب «نفس‏» خود تصريح مى‏كند كه موجود زنده با موجود غير زنده دو فرق اصلى دارد: يكى حركت و ديگرى احساس. و در كتاب «طبيعت‏» نيز حركت را به چند قسم تقسيم نموده است.

در هر حال گرچه ممكن است اين برهان از جهاتى قابل بحث و بررسى باشد، اما ابن سينا در كتاب «شفا» و «اشارات‏» و ساير كتب فلسفى خويش كه بعدها آنها را به رشته تحرير درآورده است، سعى مى‏كند تا وجود نفس را با تكيه بر آثار عقلى آن اثبات كند.

«سميح عاطف الزين‏» مولف كتاب «علم‏النفس‏» (3) . (معرفة‏النفس الانسانية فى الكتاب و السنة) اين برهان را به عبارت زير تعبير آورده است:

«البرهان الطبيعى الذى يدل على ان الحركة فى الجسم ياتى من شى‏ء و هذا الشى‏ء هو النفس‏» .

يعنى: «برهان طبيعى براى اثبات وجود نفس همان وجود حركت در اجسام متحرك داراى نفس مى‏باشد و مبدا آن جز نفس نمى‏تواند باشد» .

مرحوم «محمد حسين فاضل تونى‏» نيز در تقريرات «حكمت قديم‏» (4) در توضيح اين برهان چنين مى‏نويسد:

اولين دليل بر وجود «نفس‏» آن است كه بدن دائما در حال تغيير و تبدل است‏به حسب كم و كيف و عوارض ديگر و به حسب جوهر ذات بناء بر حركت جوهرى كه ثابت‏شده است و نفس ناطقه از اول عمر تا آخر عمر باقى است و آنچه متبدل است، غير از چيزى است كه متبدل نيست پس نفس غير از بدن و مزاج است‏» .

برهان دوم: انديشه من و وحدت اعمال نفسانى
انسان موقعى كه با خود و از خود سخن مى‏گويد يا ديگرى را مخاطب قرار مى‏دهد، تمام توجهش به نفس است نه به جسم مثلا موقعى كه مى‏گويد: من مى‏روم و مى‏آيم و من مى‏خوابم و... تمام نظرش در مبدا اين افعال است لذا حركت پاها و برهم نهادن چشم از خاطرش نمى‏گذرد و به‏طور كلى انسان در كارى كه انجام مى‏دهد به ذات خود توجه دارد تا آنجا كه مى‏گويد من چنين و چنان كردم و از جميع اعمال بدنش چه‏بسا غفلت دارد (صغرى) و آنچه بالفعل معلوم او است، غير از چيزى است كه از آن غفلت دارد (كبرى) پس ذات انسان و نفس او مغاير بدن او است (نتيجه) (5) .

در اين استدلال آنچه به آن بيشتر برخورد مى‏كنيم، كلمه «من‏» كه معرف نفس و قواى نفسانى است نه جسم و آثار او.... يعنى در احوال و اعمال نفسانى، نظم و انسجامى است كه حكايت از قوه نيرومندى مى‏كند كه بر نظام او اشراف دارد، اين احوال و اعمال نفسانى بر دور يك مركز ثابت مى‏چرخند و به يك غير متغير متصل و سخت‏بهم مرتبطند و در همه احوال مختلف شخصيت انسان ثابت‏بوده، يكى مى‏باشد.

شيخ الرئيس در آثار متعدد خويش اين‏گونه تعبير مى‏آورد كه نسبت نفس به آثارش چون نسبت‏حس مشترك به محسوسات مختلف است، هر دوى اينها، پراكنده را گرد مى‏آورند و موجب نظم و ترتيب مى‏شوند (6) .

اين دليل و برهان ابن سينا اشاره دارد به برهان مشهورى كه مورد توجه دانشمندان علم النفس است كه پيرو مذهب روحى هستند و خلاصه آن اين است كه لازمه وحدت اعمال نفسانى، اين است كه اصلى باشد كه از آن اصل صادر شوند و اساسى باشد كه بر آن متكى گردند، فقدان اين اصل و يا معدوم شدن آن به معناى ضعف حيات عقلى يا پايان يافتن آن مى‏باشد پس وحدت اعمال نفسانى مستلزم اصلى براى آنها است پس لازم است نفس موجود باشد.

بديهى است كه اين خصلت‏ها و خصايص انسانى كه در بالا ذكر شد، در ساير حيوانات ديده نمى‏شود مثل تكلم و سخن گفتن و نطق و انفعالات ناشى از خنده يا گريه يا خجالت و شرمندگى و...

اين خصلت‏ها در انسان به اين جهت موجود هستند كه انسان، نفسى دارد كه ساير حيوانات آن را ندارند و از آن تعبير به نفس ناطقه مى‏آورند.

«سميح عاطف الزين‏» در كتاب «علم‏النفس‏» خود (7) به عنوان دليل دوم ابن سينا چنين مى‏نويسد:

«خصائص الانسان التى لا توجد عند الحيوان كالنطق والانفعالات من ضحك او بكاء او خجل ... و هى خصائص موجودة بسبب النفس التى اريه...» .

يعنى: «انسانها خصايص و خصلتهايى دارند كه نزد حيوانات موجود نيست از قبيل تكلم و سخن گفتن و انفعالات ناشى از حالت‏خنده و گريه يا شرمندگى در انسانها (صغرى) و اين خصلت‏ها به سبب مبدائى به نام نفس ناطقه در انسان موجودند پس نفس ناطقه موجود بوده، داراى هستى است (نتيجه) .

«محمد حسين فاضل تونى‏» در كتاب «حكمت قديم‏» از اين دليل ابن‏سينا اين‏گونه تعبير مى‏آورد:

«آنچه از آن در زبان عربى به لفظ «انا» و در فارسى به لفظ «من‏» تعبير مى‏شود، مغاير است‏با آنچه به لفظ «هو» در عربى و «آن‏» در فارسى تعبير مى‏گردد پس ناچار بايد بدن و اعضا، غير چيزى باشد كه از آن به لفظ «انا و من‏» تعبير مى‏شود. و از «انا و من‏» مراد، نفس ناطقه است پس معلوم شد كه نفس با بدن مغاير است‏يعنى نفس غير از بدن و بدن غير از نفس است و نفس و بدن يك چيز نيستند و مغاير همديگر مى‏باشند.

برهان سوم: برهان استمرار
ابن‏سينا برهان ديگرى براى اثبات وجود نفس و روح اقامه مى‏كند و ما آن را «برهان استمرار» مى‏ناميم. و حاصل اين برهان اين است كه زمان حال ما در درون خود، حامل گذشته ما است و آماده رفتن به آينده است، زندگى امروز ما بازندگى ديروز ما به‏هم پيوسته است‏بدون اين كه خواب و امثال آن، خدشه و انقطاعى در آن پديد آورند، بلكه اين سلسله تا سالهاى پيش نيز حلقه‏هايش با يكديگر مرتبط است.

بديهى است كه اين تسلسل از اين جهت است كه احوال نفس از يك سرچشمه، فيضان مى‏كند و چون دائره‏اى برگرد يك نقطه حركت مى‏نماد.

«ابن سينا» در كتاب «رسالة فى معرفة‏النفس الناطقة‏» ص 44 چنين مى‏نويسد:

«اى عاقل بدان كه امروز درست همان كسى هستى كه در همه عمرت بوده‏اى حتى بسيارى از آنچه را كه بر تو گذشته است، به ياد دارى و تو ثابت و مستمرى و در اين شكى وجود ندارد ولى بدن تو همه در تحليل و تجزيه و نقصان است از اينرو آدمى به غذا نيازمند است تا بدل ما يتحلل بدن او گردد. اما تو خود مى‏دانى كه مدت بيست‏سال از بدن تو از آنچه در آغاز بود، چيزى بر جاى نمانده است ولى تو در تمام اين مدت به بقاى ذات خويش معترف هستى و در تمام عمر نيز چنين خواهد بود پس ذات او با بدن تو و اجزاى ظاهرى و باطنى آن مغاير است‏» (8) .

اين مساله يعنى استمرار حيات عقلى و اتصال آن، از جمله مسائلى است كه از دانشمندان اروپائى به نام «ويليام جيمز» و «برگسون‏» نيز به آن اعتراف نموده‏اند و آن را از خصلت‏هاى اعمال نفس و از بزرگترين دلائل بر وجود «من‏» يا شخصيت‏به شمار آورده‏اند به نظر آنان حركات فكرى را نه سكون و نه انقسام، بلكه يك جريان متصل و مستمر است.

از اين دليل «سميح عاطف الزين‏» در كتاب علم‏النفس خود ص 15 چنين تعبير مى‏آورد و آن را چنين نقل مى‏كند:

«برهان الاستمرار يعنى ان النفس ثابتة و مستمرة بينما البدن فى تخلل و انتقاص و لذا فالنفس مغاير للبدن‏» .

يعنى: «همانا نفس ثابت و مستمر است درحالى كه بدن و اعضاى بدن و افعال آن در مرحله كاستى و نقص و زيادى قرار دارند از اينرو نفس با بدن مغاير است‏» .

پى‏نوشت‏ها:
1) رسالة فى القوى النفسانية، تاليف ابن سينا: ص 20- 21.
2) كتاب «درباره فلسفه اسلامى و روش تطبيق آن‏» ص 188 تاليف: ابراهيم بيومى مذكور ترجمه عبدالمجيد آيتى تاريخ نشر 1360ش.
3) جلد اول تاريخ نشر 1411ه - 1991م از انتشارات دارالكتاب المصرى: ص 15.
4) از انتشارات مولى خيابان انقلاب، تاريخ نشر سال 1360ش ، ص 119.
5) رسالة فى معرفة النفس الناطقة. تاليف: شيخ الرئيس بوعلى سينا: ص 9.
6) رسالة فى معرفة‏النفس الناطقة تاليف ابن سينا: ص 9- 10- شفا: ج‏1، ص 362- النجاة : ص‏310- 133- الاشارات: ص 121 مراجعه فرمائيد.
7) ص 15.
8) به نقل ازكتاب: «درباره فلسفه اسلامى، روش و تطبيق آن‏» : ص

+ نوشته شده در  84/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع:

----- سکوت
----- حکایت (خاموشی)
----- حکایت (غرور)
----- ناگفته های محسنی اژه ای از فتنه سال گذشته
----- عکسهای جالب از استتار حیوانات
----- عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
----- عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)
----- از تولد تا مرگ یک دختر
----- زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل
----- سیدحسن نصرالله در خانه احمدي نژاد
----- خلیج همیشه فارس
----- نظر معلم شهيد علي شريعتي در خصوص ولايت فقيه
----- کم خونی ناشی از کمبود مواد مغذی
----- آلت موسیقی - در باب نشان ندادن ساز در تلویزیون - به همراه فایل صوتی
----- یکی از شعرهای جالب خلیل جوادی
----- حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
----- زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی
----- پیامک های زیبا
----- استاد علا‌مه محمدتقی جعفری (ره)در آیینه آثار
----- مراحل جوانمرد شدن
----- لیستی از خرید های مفید از اینترنت
----- نظام روي عرشه جماران اقتدار خود را اعلام كرد
----- پشت پرده ی اصلاحات
----- درمان زودرنجي در نو جوانان به چه نحوي است؟
----- استراژي ما در برابر فيلم فتنه(مقاله)
----- مراحل شكل گيری باران
----- يافتن سرعت نور توسط قرآن کريم
----- بخشهایی از اعجاز علمی قرآن
----- پرفروشترین ها محصولات اینترنت در ماه اخیر
----- کوتاه و شنیدنی

درباره وبلاگ

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

دوستان

وبلاگ اسماعیل شفائی
وبلاگ مـــعـمار
وبلاگ انجمن آرمان نو
وبلاگ محسن خوش سیرت


تبلیغات

پکیج تکنیک های تست زنی
مجموعه سخنرانيهاي دكتر الهي قمشه اي
سخنرانی های رحیم پور ازغدی
سخنرانی های شهید مرتضی مطهری
سخنرانی آیت ا... بهجت
یک مجموعه بی نظیر از آنتونی رابینز
مجموعه کامل سخنرانی حجت الاسلام نقویان
مجموعه آثار دکتر شریعتی
سحنرانی های علامه جعفری
مجموعه سخنرانی استاد قرائتی
سخنرانی های شیخ احمد کافی
*...|| مرجع کامل تقویت حافظه ||...*
*...|| اعتماد به نفس فوق العاده در 100 دقیقه||...*
*...|| روشهای صحيح مطالعه و یادگیری ||...*
*...|| اصول سخنراني و فن بيان ||...*
شبیه ساز کنکور رشته علوم تجربی
161 تلاوت از استاد عبدالباسط
آموزش تقویت حافظه و تند خوانی
نرم افزار حسابداری بازاریان
آفیس Microsoft Office Professional Plus 2010
ماساژور دلفینی
موکن گوش و بینی
بلوز طرفداران تیم پرسپولیس
بلوز طرفداران تیم استقلال
كيف ضد اشعه آيلين مدل كتابي برای موبایل
شارز گوشی با 1 باطری قلمی
عطر یوسف
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
سلسله مباحث نظری حسن رحیم پور ازغدی
افزایش صدای سونی اریکسون
قويترين و محبوبترين مترجم
نرم افزار طراحي چهره اداره پليس !!!


ارتباط
ايميل به مدير وبلاگ...؛
گفتگو با مدير وبلاگ


درباره سرّعشق

سرّعشق (یک تارنمای شخصی)

استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است
All CopyRight Reserved by
SerreEshgh
ir.wisdom@gmail.com
©2005-2009
 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح: JHN
JHN

Check PageRank

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است