| درباره بنده |
|
صفحه نخست |
| شخصيت ها |
|
امير المؤمنين علي(ع) |
| دانلود سخنرانيها |
|
استاد نقویان |
| شاعران |
|
فخرالدين عراقي همداني |
| اساتید موسیقی |
|
استاد جليل شهناز |
| امکانات |
|
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد |
|
!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!
|
|
شكى نيست كه ما واقعا تفريح مىخواهيم، خوشى مىخواهيم. در اين زندان دنيا و با اين قوانين خشن طبيعت، احتياج به آرامش و نفس كشيدن داريم. به خاطر داشته باشيد كه بشر دورانى را طى كرده كه در آن بردگى به عنوان ارزش ذاتى انسانها تلقى شده و تاريخ نيز اين واقعيت را تأييد مىكند. بزرگى مىگويد بحث در آزادى در دوران ما شبيه است به بحث در بردگى بردگان در جوامعى كه در دوران هاى گذشته بردهدار و بردهفروش بودند. مىگويد: در آن روزگار بردگى حاكم بر زير بناى اخلاقى و سياسى و اجتماعى همه ابعاد جامعه بود. فقط عدهاى از هوشياران در كنارى نشسته بودند و مىديدند كه اين پديده (بردگى) با اصول اوليه انسانى تناقض دارد، اما هم چون يك ضرورت منفور اجتماعى وجود دارد و از آن گريزى نيست. آزادى هم در دوران ما شبيه به بردگى در آن دوران است. سخن از آزادى در ميان است، اما ديديم كه از بىبند و بارى سر در آورد. حيات معقول مىگويد: بايد از زينت و زيور دنيا و از لذايذ نامعقول دست شست، نه به عنوان رياضتهاى نامشروع، بلكه براى تقويت عقل هماهنگ با وجدان كه بتواند معناى آزادى واقعى را دريابد. مىگوييم اسلام جهت دار است پس بدين مناسبت تمام آن چه با آن مربوط مىشود جهت دار خواهد بود. اما جهت چيست؟ معلوم است كه هر مكتبى مىخواهد بگويد اين است و جز اين نيست و مىدانيم كه هر مدعايى نيز محدوديت و ناتوانى خود را با گذشت روزگاران اظهار مىكند ولى حيات معقول، اين طور نيست، اين طور است كه توضيح مىدهيم كه: زين دو هزاران من و ما، اى عجبا من چه منم. گوش بده عربده را دست منه بر دهنم. چو كه من از دست شدم در ره من شيشه من هر چه نهى پابنهم هر چه بيايم شكنم گوينده ابيات فوق مىگويد: معارف كلاسيك را جلوى پاى من نياور، اين سدها را من شكستهام. او مطلبى را گفته كه من با گفتههاى ديگران از حكماى هند تا پراگماتيستها مقايسه كردهام و غالب اصول بنيادى اين مكتبها را در اشعار مولوى يافتهام و اين است هنرمند در حيات معقول. اين جا بايد ديد كه «جهت» چيست. آيا جهت در اسلام به آن معنى است كه قالبى مشخص براى كودك در نظر بگيريم و او را به آن قالب محدود كنيم؟ اين نوعى جهت داشتن است، اما نه متعلق به مكتب اسلام. جهت دارى در اسلام بدين تـرتيب اسـت: انّاللّه و انّا اِليـه راجِعـوُن يعنـى از بىنهايت تا بىنهايت، آيا اين جهت محدود كننده است؟ اين سنت حركت در حيات معقول است، بنابراين در صورتى كه حيات معقول بجا باشد، هيچ اشكال منطقى و فلسفى و دينى و عرفانى در آزادى افراد به وجود نمىآيد و هنر بر مبناى حيات معقول دچار محدوديت هاى مضر و بازدارنده نمىگردد. سؤال سوم: معمولاً ايدئولوژي ها و ديدگاه هاى مكتبى و ارزش هاى حاكم بر جامعه، نوعى محدوديت به وجود مىآورند. در اين مورد چه مىتوان كرد؟ يك مثال: در حدود 14 سال پيش مسئله سقط جنين مىخواست قانونى شود. انجمن اسلامى پزشكان تعداد زيادى پزشك دعوت كردند و خواستند نظرگاههاى مختلف علمى، فقهى و روانى را در اين مورد جويا شوند. من در آن جلسه جملهاى به نظرم رسيد و گفتم كه اگر در اين جا مطرح كنم شايد از يك نظر مفيد باشد. نخست يك مقدمه مختصر را مىآوريم: حريف سفله در پايان مستى ابلهى كاو روز روشن شمع كافورى نهد مگر روز هم شمع مىگذارند در مقابل آفتاب؟! معلوم است كسى كه چنين حماقتى را مرتكب شود شب بىچراغ خواهد ماند. در برخورد ارتباط مسائل انسانى بايد دقت كرد، از يك طرف انسان وقتى به يك موضوع مستقيم نگاه مىكند، هيچ اشكالى به نظر نمىآيد، اما با نظر به ابعاد ديگر كه همگى وابسته به يكديگر هستند، موضوع سخت و پيچيده مىشود. شئون انسانى هم اين طور به يكديگر وابسته هستند، من در آن جا گفتم: «ممكن است امروز به طور مستقيم فقط راجع به سقط جنين صحبت كنيم، وسايل طبى ما براى شناخت و تشخيص نتايج سقط جنين خوب و آمادهاند، پزشك واقعى مىتواند با بهرهبردارى از آن وسايل نظر خود را بدهد، ولى موضوع بحث ما انسان است نه موش، نه گاو. نه ماهى و نه مرغى مجهول در افريقا. ما با انسان سر و كار داريم. از يك طرف عدهاى نشستهاند كه اثبات كنند كه خون يك انسان را ريختن زشت است و آدمكشى و جنايت بد است و در اين مسائل با كمال دقت كار مىكنند و از سوى ديگر انسانهايى جمع شدهاند تا سقط جنين را آزاد كنند. خواهيد پرسيد طنابى كه اين دو موضوع سقط جنين و ريختن خون انسان را به هم وصل مىكند چيست؟ ارتباط دو موضوع چنين است: وقتى كه با تجويز سقط جنين بگوييم كه مىشود با دروازه ورود انسانها به زندگى بازى كرد، اين سؤال براى بشر پيش مىآيد كه چرا براى خروجش كارت مجوز لازم است؟! جنايت يعنى چه؟ انسانى كه با بازيگرى يك نر و ماده و بدون قانون الزامى به وجود آمده است. با يك بازى قدرت پرستانه هم بايد برود و پس از آزاد ساختن سقط جنين، ديگر كدام منطق است كه بتواند جلوى جنگها را بگيرد؟! آيا مىخواهيد جلوى جنگ و خونريزىها را با همين ناله بسيار ضعيف كه انسان را نكشيد، بگيريد؟! به عبارت روشنتر: اگر سقط جنين آزاد شود، عظمت و اهميت كسانى كه مجراى حيات واقع شده، در راه لذت پرستى نر و ماده از بين مىرود، وقتى كه اين عظمت و اهميت از بين رفت، آغاز وجود انسانى در اين دنيا به لذت چند لحظهاى بىمحاسبه مستند مىگردد و به قول مولوى: جز ذكرنى دين او نى ذكر او بنابراين كدامين منطق است كه به اقويا و يكهتازان در ميدان بقا بگويد كه خون انسانها را نريزيد؟! آنان پاسخى كه براى اين خواهش و تمناى شما آماده كردهاند، اين است كه در نتيجه چند لحظه لذت به دنيا مىآيد، با قدرت اقويا نيز از اين زندگى مرخص مىشود. از اين مثالى كه گفتيم مىخواستيم مطلبى را در باره موسيقى نتيجه بگيريم: پديدهاى داريم به نام موسيقى كه در همه جوامع بشرى بوده است، آيا موسيقى لذت بار است؟ بلى كاملاً، به ویژه در اين زندگى ماشينى براى رهايى از زنجيرهاى به هم فشرده سختىهاى زندگى در اين كه موسيقى با روان ما سروكار دارد ترديدى نيست، هم جنبه فيزيكى دارد و هم جنبه روانى. اصواتى گوناگون از حنجره يا از ابزارى معين بيرون مىآيد و در هوا تغييرات و دگرگوني ها و تموج ايجاد مىكند و در روح ما حالاتى را به وجود مىآورد كه يا از آن حالات لذت مىبريم و يا اگر اندوه بار باشد ممكن است جان بركف حتى مرز مرگ پيش برويم. هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقىهايى خاص دارند كه براى جامعه ديگر لذت بار نيست. اگر موسيقى جامعه بيگانهاى را براى ما بنوازند شايد بدمان هم بيايد، چنان كه آن ها هم در برابر موسيقى موسوم در جامعه ما وضعى شبيه به همين خواهند داشت. پس در مورد موسيقى چند مسئله را بايد در نظر داشت: ـ دوم اين كه اثرى كه بر ما مىگذارد با تحريكاتى ديگر نيز همراه است، يعنى مثلاً گاهى اشك انسان را سرازير مىكند و يا حتى گاهى ذوق بىكرانه جويى انسان را تحريك مىكند. ـ مسئله سوم اين است كه هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقى خاصى دارند كه نسبت به آن تأثيرپذيرى بيشترى دارند. مسئله چهارم اين است كه موسيقى داراى شكل و نمودى است كه با اراده سازنده موسيقى بروز مىيابد و در درون شنونده ايجاد تأثر مىكند و گاهى حتى در جريان خون و كار و ساز عصبى و عضلانيش تأثير مىگذارد. اما محتواى موسيقى چيست؟ درباره بيان محتوا، فلاسفه اختلاف نظر دارند: «آرتور شوپنهاور» كه خود نيز موسيقيدان بود، مىگويد كه موسيقى بسيار خوب است ولى يك نقص دارد و آن نقص هم اين است كه نمىتواند ما را آن طور كه مىخواهيم از واقعيات محض ببرد و با خاصيتهاى تجريد شده محض، ذهن ما را در ارتباط قرار دهد. هر قدر هم كه محتواى موسيقى، تجريدى و فوق رئاليستى بوده باشد، بالاخره فيل آدمى را به ياد هندوستان مىاندازد، يعنى او را به طلب واقعيت وا مىدارد و البته چه بخواهد و چه نخواهد واقعيات دست از وى برنمى دارند، بعضىها معتقدند كه موسيقى اصلاً محتوا ندارد و براى مثال يك گل زيبا را با موسيقى مقايسه مىكنند. گل محتوا دارد، يعنى قابل لمس و قابل حس و قابل مشاهده و معاينه است، ولى موسيقى فقط يك عامل تأثير است در درون ما و ديگر هيچ، تأثيرى لذت بخش و محرك عواطف و خيالات و احساسات. |
|
امام حسين در آيينه شعر و ادب مهدي مهماندار مقدمه كربلا عصارة بهشت است و عاشورا آبروي عاشق. اگر كربلا نبود، هيچ گلي از زميننميروييد و مشام هيچ انسان آزادهاي حقيقت را استشمام نميكرد. اگر كربلا نبود وعاشورا نبود، امروز عشق بر سر هر كوي و برزن بيگاري ميكرد. حسين آمد وعشق را آبروبخشيد وعباس با دستان بريده و لبان خشكيده و با مَشكي زخمي عشق را سيراب كرد تاحرف و حديثي باقي نماند و زينب عشق را تداوم بخشيد و آن را در گسترة زمين و آسمانمنتشر كرد تا از آن پس تمام عاشقان وامدار حماسة عاشورا باشند. كربلا قبلة الهامعاشقان شد و عاشورا ميعادگاهي براي آنان كه ميخواهند نماز عشق را در محرابي بهبلنداي تاريخ به پا دارند. از آن روز زندگي معنا يافت كه حسين (ع) بر كتيبة دلها نقشبست و عاشورا اين راز نهفته مضمون تمام ناگفتهها شد . اين مقال مروري بر اشعار شعرا از گذشته تا عصر حاضر در مورد آقا ابا عبداللهالحسين (ع) عاشورا،كربلا و....ميباشد. هر چند كه از پيش اذعان ميداريم كه نتوانستهايم حق مطلب را آن طور كه شايسته و بايستة آن است ادا نماييم، اما به قول مولانا: آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
شناخت مرثيه مرثيه از نظر ماهيّت جزو ادب غنايي است. مرثيه در ادب فارسي سابقة كهن دارد.كهنترين مرثيه را ميتوان در ديوان رودكي جست و جو كرد .مرثيه يا در ياد مرگ پادشاه،يا وزير، يا يكي از رجال علم و ادب است، مانند مرثية فرخي در مرگ محمود غزنوي يامرثية رودكي در مرگ شهيد بلخي و يا دربارة فوت يكي از خويشان است، مانند مرآثيفردوسي، خاقاني، و حافظ در مرگ پسران خود، و يا مرثيه دربارة يكي از ائمه دين است،مانند مرآثي محتشم كاشاني كه از همه معروفتر است واين نوع آخر بيشتر در ميان مردمرواج دارد و معمولاً بيشترين مرآثي راجع به سالار شهيدان حسين بن علي (ع) ميباشد.شمول، ابعاد و جامعيت حادثة عاشورا موجب گرديد كه شعرا هريك از ديدگاهي خاص بهآن بنگرند: گروهي از صوفيه و عرفا جنبه عرفاني آن را به نظم كشيده و بعضي ديگرجنبههاي سياسي و اجتماعي و اخلاقي اين واقعه عظيم را به نظم كشيدهاند وليكن اكثرشعرا به ويژه در قرون اخير بُعد «بكايي» آن را مطمح نظر قرار دادهاند .
رسالت و تعهد شاعر دشمن حكّام جور و خلفاي ستمگر در طول تاريخ پر فراز ونشيب شيعه، دقيقاًبيانگر رسالت و تعهد شعرا به واقعه عاشورا و بيان ظلمي است كه به اهل بيت و شيعهگرديده. دشمنيِ سران كفر با شاعران و مرثيه سرايان بي جهت نبوده است، زيرا آنها بامرآثي جانگداز خود توانستند آتش عشق تودههاي مسلمان به اهل بيت را پر فروغ نگهداشته و رسالت امام حسين (ع) را به زيباترين شكل ممكن در قالب نظم و اشعاري دلنوازبه گوش جهانيان برسانند. بزرگاني، هم چون فرزدق، كميت، و دعبل و دهها گوينده وشاعر مبارز ديگر با قبول خطرها و دشواريهاي راه، به خوبي از عهدة رسالت دشوار خودبرآمده و توانستند به احياي فرهنگ عاشورا كمك شاياني بنمايند. «ابن مسكيت» از دوستداران اهل بيت بود. او معلميِ دو پسر متوكل را بر عهدهداشت. هنگامي كه خليفه به شيعه بودن او پي برد، كينة او را به دل گرفت و روزي از اوپرسيد: فرزندان من نزد تو گرامي ترند يا حسن و حسين...؟ ابن مسكيت نگاهي به چهرةمتوكل كرد و گفت: به خدا قسم! حسن (ع) و حسين (ع) با تمام زيباييهاي دنيا برابرند.تو چه طور جرأت ميكني آنها را با فرزندان خود قياس كني...؟ متوكل از شدت خشم وغضب دستور داد كه زبان او را از حلقومش در آوردند.
حسين (ع) و عاشورا در ادب پارسي: علي رغم شعر عرب كه گستردهترين بخش آن را مرآثي عاشورايي تشكيلميدهند، سرايندگان عرب در اين زمينه آثار جاوداني از خود به يادگار گذاشتهاند،متأسفانه سرايندگان فارسي نه از جهت كيفيّت و نه از جهت كميّت، هر گز به همتاهايعرب خود نرسيدهاند. شعرايي كه با دريوزگي براي دريافت صله و يا طلب كنيزكي و ياحتي سبويي شراب، پادشاه و يا امير نالايقي را مدح ميكردند و فضايل دروغيني را به وينسبت ميدادند؛ گويي از نهضت امام حسين (ع) و فرهنگ عاشورا به كلي بي خبرند. گرچه شرايط حاكم بر محيط و نيز استيلاي خلفا و امراي جور و دور از مذهب، و دشمنيديرينه با شيعه و اهل بيت در اين قصور وكم توجهي بي تأثير نبوده، ليكن چنين عذريبراي خيل شاعران كه در واقع از افكار و احساسات لطيفتري نسبت به تودة مردم زمانخود داشتند، زياد منطقي به نظر نميرسد. البته اين سخنان به اين معنا نيست كه ما درزمينة عاشورا وقيام امام حسين در ادب پارسي چيزي نداريم، خوشبختانه غناي ادبپارسي آن چنان است كه ما در هر زمينهاي كه بخواهيم ميتوانيم از اين بوستان معرفتبه خوشه چنيني بپردازيم، ولي هدف از بيان اين موضوع اين بود كه با توجه به اهميتواقعة عاشورا و قيام سالار شهيدان و مظلوميّت ايشان و اهل بيت گراميشان بايد بيش ازاين به آن پرداخته ميشد.
شروع مرثيههايي عاشورايي: تاريخ آغاز سرودن شعر عاشورايي تقريباً روشن است. ميتوان روز شهادتحسين(ع) و يارانش را تاريخ شروع مرثيه عاشورايي ناميد، زيرا ـ چنانكه در متونتاريخي آمده است ـ نخستين مرثيه سرايان، اهل بيت آن حضرت بودند. اما حسين (ع)هنگام آخرين وداع با اهل بيت خود خطاب به دخترش «سكينه» ابياتي ميفرمايد كه ازجانسوزترين مرآثي به شمار ميرود: لا تحرمّي قلبي بدمعك حسرةًمادام منّي الروح في جثماني تا جان بدن دارم دلم را از اشك حسرت بسوزان. فاذا قتلت فانت اولي بالبكاء يا خير النسّوان اي بهترين زنان هنگامي كه كشته گردم تو براي گريستن من سزاوارترين هستي. سيطول بعدي يا سكينة فاعلميمنك البكا اذا الحمام دهان به زودي بر مصيبت مرگ من گريه هاي طولاني در پيش داري. *** «ام كلثوم» دختر بزرگوار امير مومنان و بانوي بزرگ و اصيل كه بسيار «بليغالسان» بود، در مرثيهاي چنين ميفرمايد: قتلتم اخي ظلماً فويل لامّكم ستجرون ناراً حرّها بتوقد
واي بر مادران شما كه برادرم را به ستم شهيد كرديد، به زودي آتشي سوزانپاداشتان خواهد بود. سفكتم دماء حرم الله سفكهاو حرّمها القرآن ثمّ محمد خونهايي را كه ريختيد كه خدا و قرآن و محمد ريختن آنها را حرام كردهاند. ***
مروري بر چند مرثيه از شعراي عرب: «عقبة بن عمرو السهمي »نخستين كسي است كه در رثاي عاشوراييان شعر سرود. او دراواخر قرن اول به كربلا رفت نزديك قبر آن حضرت كه رسيد اين مرثيه را گفت: مررت علي بترالحسين بكربلاففامن عليه من دموعي عريزها در كربلا بر قبر حسين گذشتم واشك فراواني از ديدگانم فرو ريخت. و لا برج الونا وزّوار قبره يقوم عليهم مشكها و عبيرها آنها كه رايحة مشك و عبير بر شامة زائرانش هميشه ميوزد . *** «دعبل خزاعي»در قصيدهاي طولاني به ذكر فضايل و خصايل رسول خدا واهلبيت او ميپردازد. در فرازي از اين مرثية زيبا چنين ميخوانيم : أفاطم لو خلت الحسين مجّدلا و قدمات عطشا به شطّ فرات اي فاطمه اگر ميدانستي حسين با لب تشنه در كنار فرات سر بر خاك نهاد. اذا للطمت الغّد فاطم عند اجريت دمع العين في الوجنات جز لطمه به صورت نميزدي و غير اشك بر گونه نميريختي.
مروري بر تك بيتهايي زيبا از شعر پارسي در مورد امام حسين (ع) وعاشورا: قيام جوانمردانة سيد جوانان اهل بهشت و ياران صميمي آن حضرت در تاريخضرب المثل شده و هم چون« مثل ساير» مورد استفاده و بهره برداري شاعران قرار گرفتهاست. در ادبيات شيرين فارسي، اگر چه بسياري از شاعران مستقلاً شعري مستقل در اينزمينه ندارند، ولي به مناسبتهاي مختلف، حتي در اشعار توصيفي خود به آن اشارهنمودهاند كه در ذيل به ذكر چند نمونة بر جسته آن ميپردازيم: لاله غرقه به خونم همچو حسينسوسن زنده نفس همچو حسن والله كه ماتم شرف الملك بوعلي ازماتم علي حسين هست يادگار سيد حسن غزنوي (592 ـ536 ه) *** به كربلا چو دهان حسين از او بچشيد همي دهند زبانهايزيد را دشنام *** هجران تو دشت كربلا بود زو حصة من همه بلا شد اديب ترمذي(573 ه) *** در خون من مشو كه به خون شستهام دو رخ بي تو، به حق خون شهيدان كربلا رشيد وطواط (564ه) *** به من آن كربت و بلا آمد كه نياورد كربلا به حسيني انوري (583 ه) ***
چندن كز دو ديدة من رفت جوي اشك هر گز نرفت خون شهيدان كربلا مسعود سعد سلمان (515 ـ 438 ه) *** كردم ز ديدة پاي سوي مرقد حسين هست اين سفر به مذهب عشاق فرض عين جامي( 898 ـ 817 ه) *** به سر بيست رفتن در طريق كربلاي دل كه تا يابي طواف پادشاه دين و دنيا را ضميري اصفهاني (973ه) *** بس گوهر نهفته كه غواص خاطرم داد به نذر مدح شاه كربلا گره كليم همداني (1061 ه) *** بر سر نيزه كردهاي سر گلدستة رسول اي روزگار خوش گلي آوردهاي به بار صابر زوارهاي (قرن 11) *** خاكستر وجود مرا گردهي به باد از اشتياق رو به سوي كربلا آورد زماني يزدي (قرن 11) *** به خاك كربلا زائر بيفشان دانة اشكي كه هر كس بهر خود روز قيامت كشتهاي دارد زائر همداني (قرن 11) *** كي گهر دارد بها عباس، در بازار حشر از زمين كربلا يك سبحه وارم آرزوست عباسقلي خان شاملو( قرن 11) ***
امام حسين و عاشورا در آئينة شعر و ادب پارسي: در اين قسمت، به مبحث اصلي كه ذكر اشعار و ابيات و مرآثي شاعران نامدار ادبپارسي در مورد امام حسين (ع) و عاشورا است، ميپردازيم. اگر چه در بعضي قسمتها بهخاطر طولاني نشدن كلام به حذف و اختصار ابيات پرداخته شده، ولي سعي شده كهحذفها به شكلي انجام شود كه حتي الامكان به بدنة اصلي شعرو مضمون آن و نهايتاً بهزيبايي كلام صدمه و خدشهاي وارد نگردد. در ضمن انتخاب و تنظيم اشعار صرفاً براساس تقديم زماني و حيات شاعر ميباشد. گفتني است در مواردي به ذكر تاريخمختصري از شرح حال شاعر اشاره شده و در بعضي موارد به علّت اختصار كلام تنها بهذكر نام شاعر قناعت شده است .
ابوالحسن كسايي مروزي: به سال 341 در مرو متولد شد. وي ابتدا مدّاح سامانيان بود، ولي بعدها دستازمداحي كشيد و به سرودن اشعاري در پند واندرز و مدح و رثاي اهل بيت پرداخت. اويكي از بزرگترين و در واقع نخستين شاعر پارسي زبان است كه «مرثية عاشورايي»سروده است و با توجه به شواهد قطعي تاريخي و آثار به جا مانده از وي ترديدي در تشيّعاو وجود ندارد. نمونهاي از مرثية ايشان در ذيل بيان ميشود : تخم جهان بي بر بيزارم از پياله و ز ارغوان و لاله ما و خروج وناله كنجي گرفته مأوا دست از جهان بشويم غر و شرف بجويم مدح و غزل نگويم مقتل كنم تقاضا ميراث مصطفي را فرزند مرتضي را مقتول كربلا را تازه كنم تولاّ آن مير سر بريده در خاك و خون تپيده از آب ناچشيده گشته اسير غوغا تنهاو دل شكسته بر خويشتن گرسنه از خانمان گشته وز اهل و بيت و آبا صفين و بدر و خندق حجّت گرفته با حق خيل يزيد احمق يك يك به خونش كوشا آن پنج ماهه كودك باري چه كرد ويحك كز پاي تابه تارك مجروح شد مفاجا پاكيزه آل ياسين گمراه و زار و مسكينو آن كينههاي پيشين آن روز گشته پيدا بيچاره شهر بانو مصدوم كرده زانو بيچاره گشته لولو بر درد ناشكيبا آن زينب غريوان اندر ميان ديوان آل زياد ومروان نظاره گشته عمدا تخم جهان بي بر، اين دست و زين فزونتر كهتر عدوي مهتر نادان عدوي دانا بر مقتل اي كسايي برهان همي نماييگر هم بر اين بيايي، بي خار گشت خرما تا زندهاي چنين كن دلهاي ما حزين كن پيوسته آفرين كن بر اهل بيت زهرا***
امير معزّي از شاعران قرن پنجم و اوايل قرن ششم بود. او مدتي را به مدح امراي سلجوقيگذراند و سپس تا پايان عمردر خراسان در خدمت سلطان سنجر بود و وفات او به سال521 واقع شده است. وي در قصيده سرايي استاد بود اينك به ذكر نمونههايي از اشعارعاشورايي وي اشاره ميگردد: آن كه چون آمد به دستش ذوالفقار جان شكار گشت معجز در كَفَش چون در كف موسي عصا آمدآواز منادي «لا فتي الاّ علي» وانگهي «لا سيف الا ذوالفقار» آمد ندا و آن دو فرزند عزيزش چون حسين و چون حسن هر دو اندر كعبة جود و كرم ركن وصف آن يكي را جان ز تن گشته جدا اندر حجاز و آن دگر را سر جدا گشته زتن در كربلا آن كه دادي بوسه بر روي و قفاي او رسولگرد بر رويش نشست و شمر ملعون در قفا و آن كه حيدر گيسوان او نهادي بر دو چشمچشم او در آب غرق و گيسوان اندر دما روز محشر داد بستاند خدا از قاتلانش تو بده داد و مباش از حسب مقتولان جدا ***
سنايي حكيم سنايي غزنوي از شاعران تواناي ايراني است كه مُبدع بيان مسائل فلسفيو اخلاقي در شعر است. او پس از مدح بهرامشاه غزنوي به عرفان روي آورد و از جهان وجهانيان دست شست، چنان كه بهرامشاه ميخواست خواهر خود را به ازدواج با او ترغيبكند، ولي او نپذيرفت. سنايي تا پايان عمر پس از بازگشت از سفر حج در غزنين زندگي رادر عزلت و گوشه نشيني گذراند. از آثار او ميتوان به حديقه الحقيقه، طريق التحقيق،كارنامه بلخ و... اشاره كرد. مرثيه ذيل از كتاب حديقة الحقيقه انتخاب شده است: حَبَّذا كربلا و آن تعظيم كزبهشت آورد به خلق نسيم و آن تن سر بريده در گل و خاك و آن غريوان به تيغ دلها چاك و آن گزين همه جهان،كشته در گل خون تنش بياغشته و آن چنان ظالمان بدكردار كرده بر ظلم خويشتن اصرار حرمت دين و خاندان رسول جمله بر داشته زجهل و مقتول تيغها لعل گون ز خون حسين چه بود در جهان بَتَر زين شين كرده آل زياد و شمر لعينابتداي چنين بته در دين حسن از زخم كرده سينه كبودزينب از ديدهها برانده دو رود من نيم دوستدار شمر و يزيدزان قبيله منم به عهد بعيد هر كه راضي شود به بد كردنلعنتش طوق باشد در گردن *** داستان پسر هند مگر نشينيدي كه از او وسه كَس او به پيمبر چه رسيد پدر او دُر دندان پيمبر بشكست مادر او جگر عمر پيمبر بمكيد او به ناحق، حق داماد پيمبر بستد پسر او سر فرزند پيمبر ببريد بدر چنين قوم تو لعنت نكني شرمت باد لعنالله يزيداً و علي آل يزيد ***
قوامي رازي اين شاعر كه از شعراي معروف شيعي قرن ششم ميباشد، مدّتها، در خدمترجال و خاندانهاي بزرگ شيعي در عراق به سر ميبرده است. علاوه بر مناقب و مرآثيخاندان رسالت از وي قصايدي نيز در زهد و وعظ باقي مانده است. در ذيل قصيدهاي ازايشان در رثاي شهداي كربلا بيان ميگردد كه البته اين قصيده به علّت اين كه بسيارمطّول و مفصل بود، به ذكر ابياتي چند از آن ميپردازيم و علاقه مندان را به خواندن كاملاين قصيده در ديوان شاعر دعوت ميكنيم : روز دهم ز ماه محرم به كربلا ظلمي صريح رفت بر اولاد مصطفي هر گز مباد روز چو عاشور در جهان كان روز بود وز قتل شهيدان كربلا آن تشنگان آل محمد اسيروار بر دشت كربلا به بلا گشته مبتلا عريان بماند پردگيان سراي وحي مقتول گشته شاه سراپردة عبا هر گه كه يادم آيد از آن سيد شهيدعيشم شود منقص وعمرم شود هبا اي بس بلا و رنج كه بر جان او رسيداز جور و ظلم امّت بي رحم و بي حيا در آرزوي آب چو اويي بداد جان لعنت بر اين جهان به نفرين بي وفا بگرفته روي آب سپاه يزيد شوم بي آب چشم و سينه پر از آتش هوا ***
عطّار نيشابوري شاعر معروف قرن ششم و هفتم هجري بود و از سرمايههاي فرهنگي و ادبي اينمرز و بوم است. او قسمت عمدهاي از عمر خويش را به رسم سالكان طريقت در سفرگذراند. از آثار بر جسته وي ميتوان به منطق الطير، اسرارنامه، الهي نامه، مصيبت نامه،تذكرة الاولياء و....اشاره كرد. كيست حق را پيمبر را ولي آن حسن سيرت، حسين بن علي آفتاب آسمان معرفت آن محمد صورت و حيدر صفت نه فلك را تا ابد مخدوم بود زآن كه او سلطان ره معصوم بود تشنه او را دشنة آلوده به خون نيم كشته گشته ،سرگشته به خون آن چنان سر را كه بُرّد بي دريغ كافتاب از درو آن شد زير ميغ گيسوي او با به خون آلوده شد خون گردون از شفق پالوده شد كي كنند اين كافران با اين همه كو محمد؟ كو علي؟ كو فاطمه؟ صد هزاران جان پاك انبياء صف زده بينم به خاك كربلا در تموز كربلا تشنه جگر سر بريد زشتي چه باشد زين بَتَر با جگر گوشة پيمبر اين كنند وانگهي دعوي داد و دين كنند كفرم آيد هركه اين را دين شمرد قطع باد از بن زفاني كاين شمرد كاشكي اي من سگ هندوي او كمترين سگ بودمي در كوي او *** «منتخب از مصيبت نامه »
كمال الدين اصفهاني كمال الدين اصفهاني معروف به «خلاق المعاني» ميباشد؛ وي در آوردن معانيدقيق و باريك انديشي مهارت خاصي داشت و در التزامات صعب و تقيد و آوردن يدطولايي داشت. اينك در ذيل به چند بيت از نامبرده در مورد امام حسين (ع) ميپردازيم: چون محرم رسيد و عاشورا خنده بر لب حرام بايد كرد وز پي ماتم حسين علي گريه از ابر وام بايد كرد لعنت دشمنانش بايد گفت دوستداري تمام بايد كرد ***
سيف فرقاني شاعر و عارفي گوشهگير بود، پس ازمدّتي از تبريز به آسياي صغير رفته و در شهريبه نام «آق سرا» در خانقاهي كوچك در گذشت و همانجا مدفون گرديد. او همواره ازحكّام و ستمگران روزگار خويش كنارهگيري كرده و ستم آنان را نكوهش ميكرد. ابياتيچند از وي در خصوص فاجعة كربلا و شهادت امام حسين (ع) را با هم ميخوانيم : اي قوم در اين عزا بگرييد بر كشته كربلا بگرييد با اين دل مرده خنده تا چند امروز در اين عزا بگرييد از خون جگر سرشك سازيد بهر دل مصطفي بگرييد وز معدن دل به اشك چون دُر بر گوهر مرتضي بگرييد با نعمت عافيت به صد چشم بر اهل چنين بلا بگرييد دل خستة ماتم حسينيد اي خسته دلان هلا بگرييد بر جور و جفاي آن جماعت يك دم ز سر صفا بگرييد در گريه به صد زبان بناليد در پرده به صد نوا بگرييد و ز بهر نزول غيث رحمت چون ابر، گه دعا بگرييد ***
خواجه كرماني آن گوشوار عرش كه گردون جوهري باراني پراز گهرش بود شتري ديدش ملك بخش جهاندار خرقه پوش خسرو نشان صوفي و سلطان حيدري در صورتش معيّن و در سيرتش مبيّن آيات ايزدي و صفات پيمبري در بحر شرع، لولوي شهوار و همچو بحر در خويش غرقه گشته ز پاكيزه گوهري اقرار كرده حر يزيدش به بندگي خط باز داده روح امينش به چاكري لب خشك و ديده تر شده از تشنگي و آنگه طفيل خاك درش خشكي وتري از كربلا بدو همه كرب و بلا رسيد آري همين نتيجه دهد ملك پروري گلگون هنوز چنگ پلنگان كوهسار از خونِ شاهِ شهيدانِ روزگار ***
سلمان ساوجي خاك، خون آغشتة لب تشنگان كربلاستآخر اي چشم جهان بين، اشك خونينت كجاست جز به چشم و چهره مسير خاك آن ره كانهمه نرگس از چشم و گل و رخسار آل مصطفاست اي دل بي صبر من آرام مگير اينجا دميكاندرين جا منزل آرام جان مرتضاست روضه پاك حسين است اين كه مشكين زلف حورخويشتن را بسته بر جاروب اين جنت سراست مهبط انوار عزت مظهر اسرارحقمنزل آيات رحمت مشهد آل عباست كوري چشم مخالف من حسيني مذهبمراه حق اين است و نتوانم نهفتن راه راست جوهر آب فرات از خون پاكان گشت لعلوين زمان آن آب خونين هم چنان در چشم ماست يا امام متقين ما مخلصان طاعتيم يك قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست ***
ابن حسام خوسفي دلم شكسته و مجروح و مبتلاي حسينطواف كرد شبي گرد كربلاي حسين طراز طره مشكين عنبر افشانشخضاب كرد به خون خصم بي وفاي حسين قدر چو واقعه كربلا مشاهده كرد ز چشم چشمة خون راند بر قضاي حسين نشسته بر سر خاكستر آفتاب مقيم كبود پوش به سوگ از پي عزاي حسين جمال روشن خورشيد را غبار گرفت كه در غبار نهان شد مه لقاي حسين سحاب قطره باران، حسين سر بخشيدعطاي ابر كجا و كجا عطاي حسين خموش ابن حسام اين سخن نه لايق توست ستايش تو كجا و كجا ثناي حسين كز آفتاب قيامت مرا پناهي ده به زير سايه دامن كش لواي حسين ***
صائب تبريزي وي يكي از بزرگترين شعرا واستاد «سبك هندي» ميباشد. مهارت عمدة وي در غزل و تكبيتهايش است. سخنش استوار و پرمعنا و مشحون از مضمونهاي دقيق و افكار و تمثيلات لطيف و دلكشاست. در ذيل قطعهاي از وي راجع به امام حسين(ع) را با هم ميخوانيم: مظهر انوارِ باني حسين بن علي آن كه خاك آستانش دردمندان را شفاست ابر رحمت، سايبان قبة پر نور او روضهاش را از پر وبال ملائك بورياست دست خالي بر نميگردد دعا از روضهاش سائلان را آستانش كعبة حاجت رواست با لب خشك از جهان تا رفت آن سلطان دين آب را خاك مذلّت در دهان زين ماجراست چند روزي بود اگر مهر سليمان معتبرتا قيامت سجدگاه خلق مهر كربلاست آن كه ميشد پيكرش از بوي گل نيلوفري چاك چاك امروز، مانند گل از تيغ جفاست چرخ از انجم در عزايش دامن پر اشك شدتا به دامان جزا،گرابر خون گريد رواست مدحش از ما عاجزان صائب بود ترك ادبآن كه ممدوح خدا و مصطفا و مرتضاست ***
ملك الشعراي بهار استاد محمد تقي بهار از بزرگترين شعراي تاريخ معاصر كشور ماست. ايشان باقدرت بيان فوق العادهاي كه داشتند. در اندك زماني توانستند در عرصة شعر و ادب از نامآوران و مشاهير بلامنازع اين آب و خاك گردند. از ايشان در تمامي قالبهاي شعر آثارزيبايي به يادگار ماند، ولي آنچه از بر جستگي بيشتري در ميان آثار ايشان به چشمميخورد، قصايد بسيار زيبا و نغز ايشان است كه با آثار قصيده سرايان بزرگي، چونخاقاني، ابن يمين، انوري و....برابري ميكند. وي مدتها ملك الشعراي آستان مقدسرضوي بود. از آثار بر جسته ايشان ميتوان به كتابهاي بسيار ارزشمند «سبكشناسي»در دو مجلد اشاره كرد. در ذيل به چند بيت از ايشان در زمينة كربلا و امام حسين(ع)مروري گذرا خواهيم داشت: اي فلك آل علي را از وطن آواره كرديزان سپس در كربلاشان بردي و بيچاره كردي تاختي از وادي ايمن غزالان حرم را پس اسير پنجة گرگان آدمخواره كردي گوشوار عرش رحمان را بريدي سر، پس آنگه دخترانش را زكين بي گوشوار و ياره كردي كودكي ديده صغيره اندر ميان گاهوارهچون نكردي شرم و از كين قصد آن گهواره كردي سوختي از آتش كين خانة آل علي را و يستادي بر سر آن آتش و نظّاره كردي ***
اديب السّلطنه حسين سميعي معروف به اديب السلطنه و متخلص به «عطا» از شعراي نام آورمعاصر بود كه مدتها انجمن ادبي تهران را اداره ميكرد. وي به سال 1332 شمسي وفاتيافت. مرثية بسيار زيبايي كه در ذيل ميآيد از مرآثي بسيار جانسوز قيام عاشوراست: كاي ظلالت پشگان فرزند پيغمبر منم قرة العين بتول و زاده حيدر منم گوشوار عرش يزدان قوت قلب علي آن كه دايم بود در آغوش پيغمبر منم دين منم، ايمان منم، دنيا منم، عقبي منممعني قرآن منم، بگزيده داور منم معني طه منم والتين والزيتون منم سدره طوبي منم، جنت منم، كوثر منم آن كه پيش آستانش بهر تعظيم جلالروز تا شب گشته پشت آسمان چنبر منم روز محشر چون كنيد آخر كه خصمي ميكنيدبا من مظلوم، چون خود شافع محشر منم خلق را چون آورند آن روز از بهر حسابدوست را آنجا جزا و خصم را كيفر منم
1 ـ ادب الطف، ج 1، صفحات 295 ـ 64 ـ 52. 2 ـ فرهنگ معين، ج 6، احكام. 3 ـ گزيدة اشعار كسايي مروزي. 4 ـ حديقه الحقيقه سنايي. 5 ـ ريحانة الادب، ج 7، ص 396. 6 ـ انواع ادبي، دكتر شمسيا. 7 ـ گزيدة مصيبت نامه، عطار نيشابوري. 8 ـ دواوين شعرا همچون سلمان ساوجي، خواجو، صائب و... |
|
امام حسين در آموزة شعر اقدس كاظمي همة اشعاري كه در اين مقال خواهيد خواند اثرطبع اين جانب (اقدس كاظمي) است كه وقايع وحوادث عاشورا وآموزههاي اين نهضت سترگ را بهنظم درآوردهام.
زناني كه در واقعة كربلا حضور داشتند در فراخوان سخن ز كربوبلاستكه در آن نكتة دقيق اينجاست بانواني كه در كنار حسينهمه بودند غمگسار حسين يا جوانان وكودكان در راهبوده با كاروانيان، همراه ميبرم نام هر يك از آنهاچون ضروريست نامشان اينجا هست اين بخش، ويژه نسوانكه نمودند خدمتي شايان همه آنان كه كربلا بودندبرچنان درد مبتلا بودند نيز زنها وكودكان آنجاهمه سرگرم آه وواويلا ليك زينب چو هست يار حسيندائماً هست در كنار حسين حال شايسته است كز نسوانسخني چند آورم به ميان تا نمايم سر سخن را بازاز شهيدان سخن كنم آغاز دختر مسلم، آن(حميده)بُوَدهفتساله چو نور ديده بُوَد بود در خيمه روز عاشوراهمراه خانوادهاش آنجا در همان وقت دشمن نادانحمل بنمود جانب آنان آتش از كينهها بهپا كردندخيمهها را به آتش افكندند چونكه آتش به خيمهگاه رسيددر دل خيمه شد حميده، شهيد كودكان دگر همه محزونجمله از خيمه گه شدند برون برخي آنان به گرد عمّة خويشهمه محزون وداغدار وپريش برخي آنان ز ترس كرده فراررو به صحرا نهاده در شب تار
* * * * *
مادران شهدا كه در كربلا بودند آن جوان كه روز عاشورابه شهادت رسيدهاند، آن جا مادر هر يكي در آنجا بودشاهد كار جمله آنها بود 1ـ مادر طفل شيرخواره(رباب)كه دلش زين جنايت است كباب 2ـ مادر (عون)، (زينب كبري)ستكه خودش قرمان كرب وبلاست 3ـ مادر (قاسم) جوان، (رمله)بهر داماد آوَرَد حجله 4ـ (بِنْتِ بَجْلي) ست يك زن آگاهمادر پرتوان (عبداللّه) 5ـ نيز آنجا (رقية) آگاهدختِ مولا ومامِ (عبداللّه) 6ـ مادرديگري كه در آنجاستپسر او شهيد كرب وبلاست 7ـ (عَمْرِبْنِ جناده) را مادرسوق دادش به جانب لشكر 8ـ مادر ديگري كه در اين راهبرد فرزند خويش، (عبداللّه) 9ـ مادر ديگري كه در آنجاستمادر (اكبر) است واو (ليلا) ست 10ـ نيز (حِسْنّيه) مادر (منحج)كه همي بود ياور منحج* * * * *
اسيران از زنان بنيهاشم 1ـ(زينب) آنجاست كاروانسالاركه زكف داده است صبر وقرار 2ـ خواهر رنجد يدهاي آن جاست(ام كلثوم، زينب صغري') ست 3ـ (فاطمه) دختر امام علي4ـ فاطمه ديگري كه هست، ولي: او بُود دختر امام حسين5ـ هم (سكينه) در التزام حسين 6ـ هم (رباب، دخت امرءالقيس) استبا حسين رشتة مودّت بست 7ـ دختر چهار سالهاي زامامچون (رقيه) كه شهره گشت به نام 8ـ هم (رقيه) ست همسر مسلم9ـ نيز آنجاست دختر مسلم 10ـ نيز (خوصاء) به نام (اُمِ ثِغَر)از عقيل است ومادر جعفر 11ـ (ام كلثوم)گر چه او (صغري') ستدختر خوب زينب كبري ست 12ـ مادر قاسم است چون (رمله)كه دلش خون شده ست زين فتنه (شهربانو)ست آنكه طفلش راداد از كف به سرزمين بلا شهربانو ديگري هم هستمادر باوفاي سجاد است كه ندارد حضور در اين جادر ميان زنان به كرب وبلا 14ـ (دخت مسعود خالد) است اينجانام نيكوي او بُوَد(ليلا) نام فرزند اوست (عبداللّه)داده فرزند در ره اَللّه 15ـ (فاطمه، دختر امام حسن)مادر باقرالعلوم زَمَن همسر باوفاي سجاد استشاهد آن جفا وبيداد است همه جا بود در كنار امامبا اسيران، سفر نمود به شام * * * * *
اسيران از زنان غير بنيهاشم 1ـ چونكه (حسيّنه)است خدمتكاردر سفر هست ياور بيمار 2ـ همسرمهربان (عبداللّه)با اسيران كربلا، همراه 3ـ مادر (قارب بن عبداللّه)چون (فكيهه)ست بانوي آگاه كه كنيز رباب ميباشددلش از غم كباب ميباشد 4ـ نيز (بحّريه) دختر مسعودكه به همراه همسر خود بود (مسلم عوسجه) كه داشت كنيزبود وقت شهادتِ او، نيز از غم عوسجه به درد افتادو نمود از شهادتش فرياد او ملقب بُوَد به (ام خلف)گام در ره نهاد او به هدف ديد چون مرگ همسر خود راسوخت با درد خويشتن، اما: در چنين راه جان نثاري كردبعد، فرزند خويش را آورد گفت فرزند خوب من، برخيزحال با دشمن حسين، ستيز كه خَلَف رفت، جانب ميداناذن خود خواست از سوي ايشان كه حسين علي چو روي نمودبه خلف نيز اينچنين فرمود بهر مادر يگانه فرزنديپسر خوب وپاك ودلبندي دانم اين را كه كشته ميگرديبهتر آن است حال، برگردي كه خلف گفت: از براي نبردمادر، آمادة جهادم كرد چون خلف پا نهاد در ميداننيز بعد از شهادت ايشان سر او را ز تن جدا كردندجانب مادرش رها كردند مادر آن را زجان ودل بوسيدبعد از آن همچو گل او را بوييد گفت اي روشنيِ ديدة مناي گرانمايه نور ديدة من خوشدل از اين شدم كه در اين راهبا حسين علي شدي همراه 6ـ (فضه خادمه) بُوَد در راهبا اسيران كربلا، همراه همه زن ها دگر به حالت زاربر شترهاي بي جهاز، سوار به اسارت چو راه ميپويندكربلا را وداع ميگويند رأس ياران چراغ راه بُوَدزين مصيبت خدا گواه بُوَد كه چه بگذشت بر همه زنهابعد از آن داستان عاشورا ميرود كاروان ز كرب وبلاجانب كوفه با مصيبتها نيز از كوفه ميروند به شامدر كنار يزيد خون آشام چون مدينهست آخرين منزلهست ديدار دوستان، مشكل خطبههاي زينب كبري' خطاب اول: زينب دستهاي خود را در زير آن پيكر مقدس برد وبه طرف آسمان بالا آورد وگفت: «اِلهي تَقَبِّل مِنّا ه'ذاَالقربان» «خداوندا، اين قرباني را از ما قبول كن» حال در وادي مصيبت هابرده زينب دو دست را بالا رو نموده به جانب معبودگفت با او هر آنچه در دل بود گفت او با خداي جّل علاكاين شهيد مرا قبول نما خطاب دوم: زينب فرمود: يا مُحمّداه صَلّي' عليكَ ملائِكةُالسَّماءِ، هذا حُسَينٌ بِالَعَراءِ، مُرَمَّلُ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُالاَعضاءِ وَبَناتُكَ سَباي'ا وَ ذُرَيّتُكَ قتلي، تُسفي' عليهم الصّبا فَاَبْكَتْ كُلَّ صَديقً عَدّو ؛ «اي رسول خدا، اي آن كه ملائكة زمين وآسمان بر تو درود ميفرستد، اين حسينتوست كه اعضاي او را پارهپاره كردند، سر او را از قفا بريدند.» اين حسين توست كه جسد او در صحرا افتاده، در حالي كه بادها بر او ميوزند وخاكبر او مينشانند. پس هر دشمن ودوستي را گرياند. زينب آن بانوي ستمديدهكه چنين داغ را كنون ديده رو به سوي مدينه چون بنمودبا غم ودرد خود دو لب بگشود گفت با جدّ خود رسول خدانظري كن به سوي كرب وبلا يا محمد، حسين تو اين جاستپيكرش بي سرش دگر تنهاست سر او از قفا جدا گردندتو نداني به ما چهها كردند جسم او پارهپاره گرديدههمه را ديدگان ما ديده جسدش در محيط سوزان استچشم عالم ز درد گريان است خطبة سوم: بعد از آن زينب خطاب به مادر خود گفت: «اي مادر، اي دختر خيرالبشر، نظري به صحراي كربلا افكن وفرزند خود را ببين كهسرش بر نيزة مخالفان وتنش در خاك وخون غلطان است! اين جگر گوشةتوست كهدراين صحرا روي خاك افتاده ودختران خود را ببين كه سراپردة آنها را سوزاندند وايشانرا بر شتران برهنه سوار كردند وبه اسيري ميبرند. ما فرزندان توايم كه در غربت گرفتارشديم. حاليا رو به مادر خود كرداين چنين او سخن به لب آورد گفت اي دختِ پاك پيمبرنظري سوي كربلا آور بنگر اين جا زمين كرب وبلاستكه حسين تو سرجدا اينجاست مظهر مهر وپاكي وايمانجسم پاكش بُوَد به خون، غلطان جسم او روي خاك افتادهدخترانت اسير ودرمانده بر شترهاي بي جهاز سوارداده از كف همه توان وقرار همة دختران گرفتارنددرد غربت به سينهها دارند خطبة چهارم: سپس با چشمي خون فشان روي به جسد سرور شهيدان كرد وگفت: بِابي مَنْ اَضْحي'، عَسكَرُهُ في يَوْمِ الاِثنين نَهبا، بِابي مَنْ فِسْطاطُهُ مُقطَّعُ العُري'. بِابي مَنْ لا غائِبُ فَيُرْتَجي' وَ لا' جَريحُ فَيُداوي'. بِابي مَنْ نَفْسي لَهُ الْفِداء. بِاَبي المَهْمُوم حتي' قضي. بِاَبي العَطْشان حتّي ما مَضي'. بِاَبي مَنْ شيْبَتُهُ تَقطِرُ بِالِّدماء.بِاَبي مَنْ جَدُّهُ رسولُ اِلهِ السّماء. بِاَبي مَن هُوَ سِبْطُ نَبيّ الهُدي'. بِاَبي محمّد المصطفي. بِاَبي خديجَةُ الكبري'. بِاَبي عليُّ المرتَضي'. بِاَبي فاطمة الزَّهراءِ سَيِّدةِالنِّساءِ. بِاَبي مَنْ رُدَّتْ لَهُ الشَّمسُ وَ صَلّي'. به فداي آن كس كه سپاهش روز دوشنبه غارت شد. به فداي آنكس كه ريسمانخيامش راقطع كردند. بفداي آن كس كه نه غايب است تا اميد بازگشتنش باشد ونهمجروح است كه اميد بهبوديش باشد. به فداي آن كس كه جان من فداي او باد. به فدايآن كس كه با دلي اندوهناك وبا لبي تشنه او را شهيد كردند. به فداي آنكس كه ازمحاسناش خون ميچكيد. به فداي آنكس كه جدّ او رسول خداست واو فرزند پيامبرمحمد مصطفي وخديجة كبري وعلي مرتضي وفاطمة زهرا سيدة زنان است. به فدايآن كس كه خورشيد براي او بازگشت تا نماز گزارد. زينب اكنون به دشت كرب وبلاهست با چشم خون فشان، آن جا با دلي غمگنانه وپر دردروي بر سرور شهيدان كرد گفت: جانم فداي جان حسينجسم گلگون وناتوان حسين كه سپاهش چنان كه غارت شدبه حريمش بسي جسارت شد قطع كردند ريسمان خيامتا كه ياران او كِشند به دام آن كه غايب ز چشم ياران نيستاز نظرها تمام، پنهان نيست حال صد چاك، جسم پاك وي استنتوان در ره اميد، نشست به فدايش كه با لبي عطشانجان خود داد در ره ايمان به فدايش كه از محاسن اوگشته گلگون تمام، چهره ومو آن كه جدّش رسول پاك خداستجدّهاش هم خديجة كبري' است آن شهيدي كه مادرش زهراستپدرش هم علي، ولي خداست آنكه خورشيد بهر او برگشتتا كه وقت نماز جانان گشت
خطبة پنجم: زينب آن گاه اصحاب پيامبر را مخاطب قرار داد وگفت: يا حُزناه! يا كُرباه! اَليَومَ ماتَ جدّي رسولُالله، يا اصحابَ محمّداهُ! هؤلاءِ ذُريّهالمصطفي' يُساقونَ سَوْقَ السَّبايا؛ «امروز جدّم رسول خدا از دنيا رفته، اي اصحاب پيامبراينان ذريّة رسول خدا هستند كه آنان را همانند اسيران ميبرند.» از گفتار زينب، تمامي سپاهيان دشمن به گريه افتادند ووحوش صحرا وماهيان دريابي قراري كردند. زينب اكنون به حال غصه ودردتا بر اصحاب جدّ خود رو كرد گفت جدّم، رسول پاك خداستگر كه رفتهست از ميان شما حال، ذريّة رسول اللّهبه اسيري كشاندهايد به راه همه آگه ز ماجرا هستيدپس چرا لب ز گفتگو بستيد كه تمام سپاهي دشمنگريه كردند از خطابة زن زنِ والاي دهر چون زينبكه بر آورد آن سخن بر لب * * * * *
خطبة آتشين زينب در كوفه حال در كوفه، زينب كبريهست ناظر به حالت آنها كه زنان آه وناله ميكردندغرق در ماتم وغم ودردند نيز مردان كوفيان، گرياناز چنين حادثه، همه نالان ناگهان زينب غمين آمديك نهيب شديد، آنجا زد زينب آمد در آن زمان به خروشگفت: اي كوفيان، همه خاموش با چنان نغمهاي كه او سر دادزنگها نيز از صدا افتاد بعد از آن رو سوي خدا بنمودسينه با ياد ايزدش بُگشود سپس او رو به سوي مردم كردبا دلي پاك وسينهاي پر درد گفت اي كوفيان پر نيرنگهمه بي بهرگان از فرهنگ همه از غيرت وحميّت، دورپيش چشمان ما همه منفور همگي چاپلوس ومكاريدمردمي خائن وفسونكاريد جز دروغ وخصومت وكينهنيست در بين مردم كوفه توشهاي بد در آخرت داريدچون همه مردمي تبهكاريد همه پيمان خويش، بشكستيدپاي ديوار كهنه بنشستيد تا فروريخت روي سر، ديوارميشود بسته نيز راه فرار حال، گريان شديد بهر حسين!بعدِ مرگش كنيد شيون وشين دلتان جملگي چنان سنگ استاين جنايت چو لكة ننگ است گر، گريبان خويش، چاك كنيدلكه را كِي توان، كه پاك كنيد خواهم از درگه خداي جهانديدههاتان همي شود گريان * * * * *
خطبة زينب كبري' در مسجد شام زينب آن خواهر غمين وپريشكه كنون مانده است با دلِ ريش زين مصيبت چقدر نالان استتكيهگاه همه اسيران است در ميانه بدون ياور ويارشده او نيز، كاروان سالار به سكه در بزم آن يزيد پليداز يزيد دَني جسارت ديد وقت را تا كه او مناسب ديدذوالفقار زبان خويش، كشيد او كه با درد وغم شده دمسازبِنِمود اين چنين سخن، آغاز مينمايم خداي خويش، سپاساين ستايش بُوَد ز روي قياس چون خداي بزرگ من فرمودهر كسي را كه كار زشت نمود يا كه آيات من كند تكذيبشود اندر حضور من تأديب ودرود خدا به پيغمبربر همه خاندان آن سَرور بعد، رو بر يزيد دون بنمودبا كلام رسا چنين فرمود اي يزيدي كه خائن وپستيراهها را به روي ما بستي از رهِ مكر، با ريا وفريبهمه آيات را كني تكذيب فكر كردي كه در حضور خداما ذليل رهيم وتو والا اي كه هستي ز آدميت دورميخرامي كنون به كبر وغرور از رهِ عُجب وكبر وخودبينيبر چنين بارگاه، بنشيني آنْقَدَر زين پديده سرمستيباب فكرت به خويشتن بستي تو فراموش كردي امر خداچشم داري به لذت دنيا همه آنان كه در خطا رفتنددر ره ناحق شما رفتند همگي در عذاب وجداننددور از مهر ولطف يزدانند غافل از آن كه زينت دنيامهلت امتحان بُوَد بر ما اي يزيد پليد وبي بنيادپدرت شد به دست ما آزاد حاليا تو امير دورانيشاهد حال ما اسيراني ما كه از عترت پيامبريمبايد از بين دشمنان گذريم پردة آبرويمان بِدَريبه اسيري به هر كجا ببري در حقيقت تو يك ستمكاريچون كه فرزند آن جگرخواري به خدا، اي يزيد بركردارتو نداني چه هست آخر كار بار سنگين به دوش خود داريكه به هر كيفري سزاواري در قيامت، حضور پيغمبربا چه رويي كني يزيد، نظر بر سر ما ببين چه آوردي!چه خيانت به ما زنان كردي ما زنان را زشهر خود رانديپيش چشم عموم، بنشادي تو بدان اي يزيد اگر بر ماروزگار اين چنين نمود، جفا كه دمي با تو من سخن گويمسخني با تو اهرمن گويم سرزنشهاي تو بُوَد نيكوچون نباشيم تا ابد، همخو چه كنم، ديدهها چو گريان استهمه دل ها ز داغ سوزان است ميندانم كه از چه حزب خداشد شهيد خدا به دست شما آري آري، چه حزب شيطانيددر حقيقت ز نسل سُفيانيد هر كدامين چو گله ننگيدصاحِبِ قلبهاي چون سنگيد وحي وقرآن بُوَد زپيغمبراو كه خود هست شافع محشر ما همه پيرو رهِ اوييممدح پيغمبر خدا گوييم اقدس كاظمي(مژگان) فراخوان مقاله به صورت منظوم تقديم ميگردد مقدمه مجمع اهل بيت در دنياكرده مطرح چه مطلبي زيبا داده در سال سيدالشهداءيك فراخوان به نام عاشورا تاتمام فدائيان حسيناز محبان وعاشقان حسين قلم از عشق خويش برگيرنددرس عاشورا را ز سر گيرند بنويسند ز اقتدار حسينعزت ونام وافتخار حسين چند مورد در اين فراخوان استهر كدامين به چند عنوان است شاخة سوم از فراخوان رابا توكل نمايمش اجرا
ج حماسة حسيني ابتدا از حماسه ميگويمچون در اين راه، عشق ميجويم اين حماسه اگر حسيني هستچون كه عشق خداي در آن است ليك انگيزه است خّم غديركه علي گشت هم وصي وامير بعد از آن كينههاي سفيانيستكينه وحِقد ونَفْسِ شيطانيست پايههاي اختلاف در اين جاستكه نتيجه قيام عاشوراست ـ عوامل وزمينههاي نهضت عاشورا سبب اين قيام داني چيست؟عامل اين قيام داني كيست؟ عاملش بوده است كفر يزيدكفر اين خاندان پست وپليد هدف اما حمايت از دين بودكه حسين علي دفاع نمود ظلم را چون نكرد وي تأييددست بيعت نَبُرد سوي يزيد پاية كينه ليك ايمان بودكه محمد رسول يزدان بود چون محمد جلال وشوكت يافتعزت وافتخار وقدرت يافت او كه با وحي جبرئيل امينگشت مجري حكم دين مبين نيز با لطف ويژة يزدانشد پر آوازه نام او به جهان يثرب ومكه زير فرمانشرمز توفيق اوست ايمانش دين ستيزان ولي چه كردندچه به روز پيمبر آوردند بهر دفع خطر پيمبر رادفكر اصلاح جامعه افتاد تا كه پيمغمبر از رهِ ايمانآنچه در سينه كرده بود، نهان آشكارا نمود او به غديرچون به اصلاح بود، امر خطير كرد دعوت وي از سران عربخاصه سركردگان وقت طلب تا به خم غدير رو آرنددل به گفتار دوست بسپارند همگان نيز از كبير وصغيرروي كردند سوي خم غدير كه پيمبر حضور پيدا كردگفتة خويش را به لب آورد گر چه بودند مردم بسيارگرد او از مهاجر وانصار ناگهان او گرفت دست عليگفت مردم كه اين عليست، ولي فاش گويم علي براي شمابعدِ من هست سَرور ومولا بر شما هست يادگارم رانگذاريد بعدِ من، تنها اين عمل تا كه اتفاق افتادپس از آن هم چه فتنهها رخ داد كه علي رو نمود بر غربتبا دل خويش رفت در خلوت ـ جايگاه امر به معروف ونهي از منكر اين عمل بود سرّ كار حسيندر جهان عز وافتخار حسين با صراحت نمود او اعلامكه چه راهي نكوست در اسلام هر كسي مدّعي اسلام استكارهايش بدون ابهام است پيرو مكتب رسول خداستبيگمان گوشة دلش اين جاست معتقد بود آن كه در اين راهبهر يك مشت امّت گمراه نيست از اين فريضهاي برترامر به معروف ونهي از منكر ليكن از خويشتن نمود آغازبا عمل كرد اين سخن را ساز سر نيفكند او به پاي يزيدگام ننهاد در سراي يزيد راه گفتار بر يزيد نداددست بيعت بدان پليد نداد از براي دو روزة دنيامتوسل نشد به ريب وريا بود همواره پيرو يزدانپيرو دين وتابع قرآن بهر دنيا كه او نكرد قيامتا رود از براي كسب مقام يك رسالت به شانة خود داشتكه به فرمان ايزدي برداشت ـ امام حسين(ع) الگوي مبارزه با ظلم واستكبار آري اين جاست اقتدار حسيناين بُوَد رمز اعتبار حسين بعدِ مرگِ معاويه كه يزيد نامهاي داد از براي وليد كه يزيد از وليد اين را خواستكز حسين علي كند درخواست تا كه در امر اقتدار يزيددست بيعت دهد به كار يزيد نامه را ديد وتا كه خواند، وليدنقشة خويش را شبانه كشيد گشت از متن نامه چون نگرانكس فرستاد جانب مروان به سكه گرديده بود با غم جفتراز گفتار را به مروان گفت تا كه مروان نمود رو به وليدنقشهاش را ز روي حيله كشيد گفت موضوع كار هست خطيرراه اين كار را به شب برگير كس فرستاد در سراي حسينداد پيغام از براي حسين كه شبانه به نزد ما آييدمشكلي هست، روي بنماييد كه حسين آگه است از دعوتپاية دعوتش بُوَد بيعت خواست از ياوران دين پيماتا به شمشير رو كنند آن جا تا حسين، جانب عدو گرددگر كه با حيله رو به رو گردد ياوران جملگي به پا خيزندخون آن خصم را فرو ريزند شد حسين علي به سوي وليدنقشه، بيعت بُوَد براي يزيد گشت مطرح چو موضوع بيعتداد پاسخ وي از سر نفرت گفت بيعت به شام تار، اين جا؟!در چنين وقت شب، چرا به خفا؟! صبر كن تا كه بُگذرد اين شامساز كن جمعي از خواص وعوام بعد، از من بخواه در آن جادست بيعت برم به سوي شما كه وليد اين سخن نمود، قبولاز حسين يادگار پاك رسول ليك مروان چو اين سخن بشنيدنظر انداخت او به سوي وليد گفت امشب ز او مدار تو دستبايد اين راه را همين جا بست هست شايسته تا به هر زحمتيا بُكش يا بگير از او بيعت كه حسين علي خروشان شدسوي آنان چو شير غضبان شد گفت گويي تو، زادة زرقاكه بريزند خون من اين جا چرخ بازوي من نبسته هنوزواگذاريد اين عمل در روز اي پليد شرور ننگت بادهستي هر دوره عامل بيداد گفت وخارج شد از چنان ايوانروي بنمود بر همه ياران پشت پا بر مقام دنيا زدمشت هم بر دهان آنها زد آري اينجاست اقتدار حسينعزت ونام وافتخار حسين هست الگو حسين در هر كاردر نبردِ به ظلم واستكبار
ـ رمز جاودانگي حماسة عاشورا صحبت اين جا قيام كرب وبلاستافتخارش ز نام عاشوراست اين حماسه اگر كه جاويد استچون در آن عشق ونور واميد است رمز اين جاودانگي اين جاستعشق وايثار وپاكي وتقواست روح آزادگي كه داشت حسينعزتش را نگاه داشت، حسين گر كه امروز پيرو اوييمپس چرا راه او نميپوييم ـ جلوههاي اخلاقي وتربيتي مكتب او چو بحر، پربار استدر دلش گوهران بسيار است كه در آن گوهران زيباستعلم وايثار وزهد وتقوا هست اولين درس آن بُوَد وحدتكه از آن باز شد در رحمت درس دوّم كه باب او تقواستلحظه لحظه تمام، نام خداست چون در اين ره فنا شدهست حسينعشق ومهر وصفا شدهست حسين مظهري گشته او ز نور وضياسر سپرده بُوَد به راه خدا جملة جلوههاي اخلاقيهست در مكتبش همي باقي اثرش هست از قيام حسينبوده اين عشق، ابتكار حسين
ـ عزّت واقتدار حسيني در حماسة كربلا باب گفتار را چو بگشودمصحبت از اقتدار بنمودم پاية اقتدار بود حسينعزت وافتخار بود حسين ليك اين اقتدار در هر جاپايهاش را گذاشت، عاشورا اُسرا هم به شيوة قدرتگر نمودند هر كجا صحبت بود درسي ز اقتدار حسينعزت ونام وافتخار حسين تا كه ما كربلا شناس شويمعاشق او بر اين اساس شويم
ـ عاشورا وفرهنگ شهادت صحبت اين جا بود ز كرب وبلاهم ز فرهنگ روز عاشورا كه حسين علي در آن هنگامبا شهادت نمود يك اقدام عَلَم ظلم را به دور افكندروح خود را رها نمود از بند چون كه خود عاشق شهادت بودمكتباش مركز رشادت بود مكتب اوست مكتب اَحراركه خودش بود لايق اين كار تابع ظلم وجور چون كه نبودسوي يزدان خويش، روي نمود ترس از قدرت ومقام نداشتبا صلابت هميشه گام گذاشت راه يزدان هميشه پيش گرفتناتواني، ز كار خويش گرفت چون به ايمان خويش عادت كردبا هدف روي بر شهادت كرد
ـ عاشورا ومرحلهي اسارات صحبت اين جا چو از اسيران استصحبت از مشكلات آنان است كه در آن وقت، اهل بيت امامبه اسارت رود به كوفه وشام زينب آن جاست كاروان سالاردر چنين راه با غمي بسيار يك طرف نيز حضرت سجادكه بُوَد خود اسير آن بيداد سَيدالساجدين بُوَد بيماركه اسيراست با تن تب دار كودكان وزنان به رنج وتعبنقطة اتكاشان، زينب زينب اما زعم شده مجنونمشكلاتش همه ز حّد بيرون در همه حال او به جوش وخروشپرچم حق گرفته است به دوش اهل بيت امام در اين راههمه با رنج ودرد وغم، همراه به مصيبت همه شدند دچاربر شترهاي بي جهاز سوار چون كه آن قافله به كوفه رسيدزينب آن جا چه نارواها ديد! تا كه بر ني سر برادر ديدهمچو اسپند او ز جاي پريد سر خود را به چوب محمل زدكه از آن آتشي به هر دل زد خطبهاي را به كوفه اجرا كردگويي اسلام را وي احيا كرد چون كه در قصر خويش، ابِنْ زيادبرنشسته به تخت، با دل شاد اُسرا را به قصر آوردنددر مكان نيز مستقر كردند زينب آن جا ميانة اسراستدر درونش هزارها غوغاست گرچه او را شناخت ابن زيادبه شماتت چنين زبان بُگشاد: كيست آن زن نشسته در آن جاكه بُوَد شمع محفل اُسرا گفته شد دختر علي، زينببرنشسته كنون به رنج وتعب كه دولب برگشود، ابن زيادرو به زينب نمود با دل شاد گفت صد شكر جمله خوار شديدبي برادر، بدون يار شديد ناگهان زينب غمين برخاستگفته با نام ايزدي آراست گفت دانم كه ايزد يكتاچه عنايت نموده است به ما گر حسين علي شدهست شهيدخواري اينك نصيب تو گرديد پس از آن هم اسارت شامكه خود آغاز صحبت است وكلام كاروان چون به سوي شام رسيدهست در بارگاه خويش، يزيد مست از بادة غرور بُوَداز ره دين پاك دور بُوَد مردم شام سرخوش وخنداناُسرا هم به شام، سرگردان در دلِ قصر هم به عيش وطربهمه جمعند از سران عرب نيزهداري كه طشت بر سر داشتطشت را جانب يزيد گذاشت گفت اين هديهايست، ابن زياداز براي خليفة خود داد چون كه خلعت ز روي آن افكندنيزهدار است از عمل خرسند گفت: بر گير تا ركابم زركشتهام من، عزيز پيغمبر خشمگين از قضيه گشت يزيدجاي زر داد حكم قتل، نويد ليك خود از قضيه شادان استشاد از ديدن اسيران است هست شاهد كه اهل بيت امامهمه هستند در خرابة شام نيز در بارگاه ومجلس عامبا حضور تمام مردم شام اُسرا در ميانة آنانميزبان است سرخوش وشادان چوبي از خيزران به كف دارداز دوچشمان او شرر بارد رأس پاك حسين نزد يزيدمست از باده آن يزيد پليد گه نوازد به چوب چشمانشگاه گاهي لبان عطشانش با چنان قدرتي كه يافت يزيدچوب بر كف، ترانه خوان گرديد كه ز كردار آن شقي پليدزينب آن دم چو شير ميغريد گفت: بر بوسه گاه پيغمبرميزني از چه رو يزيد، شرر اي كه مست غروري ودر جامزهر ريزي به جاي شهد به كام خود ندانسته ميروي در راهشدهاي دشمن رسول اللّه تا كه با خطبهاي كه او سر دادپرده برداشت از همه بيداد نيز با خطبهاي چنان غرّاكرد كار يزيد را افشا پس از آن هم كه خطبة سجادآگهي بر تمام مردم داد
ـ اهداف ودستاوردهاي عاشورا چون هدفهاي پاك داشت حسينعزتش را نگاه داشت حسين هدف اولش رضاي خداستاستنادم به روز عاشوراست هدف ديگرش كه بُد برترامر به معروف ونهي از منكر وي ز آزادگي سخن سر دادچون كه بود او مخالف بيداد او كه فرزند دادخواهي بودراه انديشة پدر پيمود روي گردان ز ظلم واستبدادبا چنين ايده او نمود، جهاد بر عقيده چو استوار بماندجان شيرين به راه يزدان داد
ـ پيام ها وعبرتهاي عاشورا لحظه لحظه پيام عاشوراهست هر چند عبرت دنيا ليك بايد دو چشم را واكردپشت بر اين دو روز دنيا كرد چونكه اصل قيام كرب وبلااز ازل بود، حكم ورأي خدا كه حسين سر به راه فرمان دادخان ومان را به راه يزدان داد همه اينهاست عبرت تاريخخودِ مولاست، عبرت تاريخ
ـ مديريت در قيام عاشورا بود چون در قيام عاشورارهبر كاروانيان، مولا چون مخالف به كفر بود وعنادهم مخالف به ظلم واستبداد شد براي رهايي از بيداددر چنين راه جان خود را داد شاه دين در مديريت يكتاستنحوة رهبري عجب زيباست! يك جوان شجاع وبااحساسچون علمدار كربلا عباس خيل جمعيتِ بني هاشماز علي اكبر است تا قاسم هم ز ياران ودوستان حسيناز محبان وعاشقان حسين هر كدامين به امر فرماندهاز دل وجان شدند آماده همگي چشم بر حسين دارندتا كه فرمان او به جاي آرند
ـ نقش عاشورا در بيداري ملتها در خدا بود چون فنافياللّهگشت خون حسين ثاراللّه حال نقش قيام عاشوراهست پيدا ميان ملت ها اثرش بوده است در ايراناز فلسطين گرفته تا لبنان چون كه اين نقش در قيام حسينمكتبي هم شده به نام حسين او كه خود پاية رشادت بودمكتبش، مكتب شهادت بود
ـ نقش عاشورا در همبستگي شيعه در دفاعي كه زينب از سجادبِنمِودي به لحظة بيداد گشت با زنده ماندنِ سجادهم امامت ز نو دگر بنياد چون كه زينالعباد ايرانيستنوة يزگرد ساسانيست هم ز يكسو وراست اين منصبكه بُوَد نور چشم شاه عرب او كه احياگر امامت شدنيز مسؤول اين رسالت شد دل به باغ اميد وحدت بستشجر شيعه هم به بار نشست مركز شيعه نيز ايران استمهر اين خاندان فراوان است چون كه خود يادگار عاشوراستعشق اولاد او به سينة ماست گوهري هم به پرده هست نهانديده داريم بر رَهِ ايشان
ـ جايگاه زنان به عاشورا جايگاه زنان به عاشوراكرد اسلام را ز نو احيا يك زن قهرمان، چنان زينبگر چه دارد همي فغان بر لب ليك گاهي ز راه غمخواريميرود در رهِ پرستاري گاه او شاهد شهيدان استهمچو شيري ميان ميدان است گاه با كودكان عطشان استشاهد رنج ودرد طفلان است گاه او ميدَوَد سوي دشمنتا كند خيمههايشان ايمن گاه او هست كاروان سالاربر غم ودرد وماتم است دچار گاه از تلّ زينبّيه به آهميكند سوي قتلگاه، نگاه گاه در نزد اِبْن مرجانهگاه نزد يزيد ديوانه شاهد ظلم اين وآن باشدشاهد چوب خيزران باشد خطبه خواندهست همره فريادگاه نزد يزيد واِبن زياد ليك با او چه بانوان قَدَرهر يكي كردهاند كار دگر كارشان شاهكار تاريخ استنامشان يادگار تاريخ است گر كه توضيح لازم است اين جاكن مقرّر نمايمش اجرا
ـ جايگاه جوانان وكودكان در نهضت عاشورا بود چون در قيام عاشورااز زن ومرد وكودك وبُرنا همگي رهسپار جنگ شدنددور از لحظهاي درنگ شدند چون مهم است، جايگاه جوانويژه هنگامِ رفتنِ ميدان چه جوانان پاك ونيك نهادكشته گشتند از رهِ بيداد كودكان در قيام عاشورانقش ديگر نمودهاند ايفا بالاخص طفل شيرخوار قيامتشنه شد هديه در ره اسلام
ـ تحريفات در عاشورا وبدعت در عزاداري گشته در حرف وگفته وتعريفدر كُتُب يا كلام دين، تحريف ليك تحريف هم در عاشورانيست زين شيوه نيز مستثني' يا كه بدعت براي هر كاريبوده تا شيوة عزاداري پيرو راستين دين اماكه نگشته دمي جدا ز خدا راه دين حسين پيمودندصادقانه به راه او بودند همگي در قيام عاشورابوده در راه خويش پابرجا پيرو مكتب حسين بودندرو بر اين خانواده بنمودند
ـ اهميت سوگواري براي سالار شهيدان بر حسين ومصيبت آنهاسوگوارست هر زمان دنيا چون كه ياد آور شهيدان استچشم دنيا هميشه گريان است ليك در داستان كرب وبلامكتبي هست روز عاشورا مكتبش جاي عشق وايثار استدر مرامش تلاش، بسيار است روز آزادگيست، عاشورامعني زندگي ست، عاشورا بر حسين راست اين چنين منصبنام سالار دين گرفت، لقب از همين روز او نشان داردزندگاني جاودان دارد گريه، معني سوگواراي نيستمعنياش اشك وآه وزاري نيست او نمردهست وهم نخواهد مردچون به خون رنگ ننگ را بِسْتُرد تو نظر كن به كارهاي حسينمويه كم كن تو از براي حسين تو گمان كردهاي به سوز وگدازدرب جنت شود به رويت باز گر كه شاگرد مكتبي حالاداخل اين كلاس عشق، بيا اولين درس از رسول خداستآخرين درس مكتب، عاشوراست دومين درس از علي باشدمكتب از نور او جلي باشد سومين مكتب است عاشوراموجدش، خونِ سيدالشهدا ليك در آن دروس بسيار استصبر وعشق ووفا وايثار است هر كدامين دروس بس نيكوستدرس اول خداشناسي اوست هر كه كار خداست، معيارشخدمت خلق ميشود كارش ديگر آن كه حسين در هر كارچون نداده به كار خويش، شعار او فداكار وباشهامت بوددرس اين دورهاش شجاعت بود با خدا بود چون به راز ونيازدرس ميداد او به وقت نماز مظهر پاكي وامامت بودمعني صبر واستقامت بود گر چه دنياست سوگوار حسينليك بايد كنيم كار حسين
ـ عاشورا مكتب گستردة تبليغي گر چه هر سال، روز عاشوراسوگواريست هر كجا برپا ليك هر روز وهفته وهر سالمكتب اوست مركز آمال هست تبليغ دين در اين مكتببهر تعميم شيعه در مذهب كار تبليغ دين در آن جاريستحاصل كار آن فداكاريست چون ز ايثار خون براي حسينشد خدا نيز خونبهاي حسين خون او گشته است ثاراللّ'هتا كند خلق را ز كار آگاه |
|
آواز خوان صحرا ادبيات ايران سرشار از انگيختگي ها و مفاهيم عميقي است كه در جاي جاي اين سرزمين كهنسال ريشه دارد. سرزميني از شمال تپه ماهورهاي خراسان تا دشت هاي تفتيده جنوب، از كوه هاي سر بر آسمان ساييده كردستان تا شنزارهاي سيستان، از … در اين خصوص مطلبي داريم حاوي مروري بر ادبيات تركمن و يكي از شاعران به نام آن خطه؛ مسكين قليچ. نوشته حاضر را عبد الرحمن ديه جي يكي از شاعران و نويسندگان حوزه ادبيات كودك و نوجوان نوشته است. از ديه جي آثاري چند به چاپ رسيده است تحت عناوين ماهي، درخت بر كعلي، و … مسكين قليچ از شعراي بزرگ كلاسيك تركمن است كه در سال 1268هجري قمري (1847ميلادي) تولد و در سال 1325 قمري (904 ميلادي) وفات يافته است. مسكين قليچ از طايفه آتاباي ايل گوگلان (از طوايف تركمن) است و بيشتر عمر خود را در ميان گوگلان ها گذرانده است. مسكين قليچ سواد ابتدايي را در مكتب روستا فرا مي گيرد، سپس به بخارا روي مي آورد و ادامه تحصيل مي دهد و آن قدر پيش مي رود كه در رديف عالمان و صاحب نظران شناخته شده قرار مي گيرد. وي زبان فارسي وعربي را به خوبي فرا مي گيرد و به مطالعه آثار شعراي بزرگي همچون فردوسي، نظامي، نوائي، مختومقلي، ملا نفس، و ساير بزرگان مي پردازد. مسكين قليچ پس از تحصيلات خود در بخاراي شريف، به ديار خود باز مي گردد و در ميان گوگلان ها مدرسه اي داير مي كند و به تدريس و تعليم مي پردازد. او عمر خود را در فقر و تنگدستي مي گذراند، و در واقع تخلص به نام «مسكين» به نوعي بيانگر فقر اوست. شاعر در طول عمرش «بخشي گري» نيز مي كند و اشعارش را به صورت آواز به گوش مردم مي رساند. در آن زمان، در صحراي تركمن، بخشي گري تنها روشي بود كه مي شد كه با آن حرف دل را به گوش مخاطبان رساند. آن اشعار از طايفه اي به طايفه اي، از دلي به دلي و از نسلي به نسلي مي گردد و تا به امروز مي رسد كه پس از گردآوري توسط محققين به صورت ديواني چاپ شده است؛ اما مسلماً بسياري از اشعار نيز در ميان غبار زمان گم شده اند.
مضامين اشعار مسكين قليچ: در ديوان مسكين قليچ به دنيايي از مضامين متنوع، عرفاني، اخلاقي، اجتماعي، سياسي و … بر مي خوريم كه با تخيلات زيبا و بياني شيوا دست به دست هم داده اثري والا و جاودانه خلق كرده اند. شعراي كلاسيك تركمن از جمله مسكين قليچ از نظر قالب ادبي و انديشه و بيان و صنايع شعري، خود را تا حد شعراي بزرگ جهاني بالا كشيده اند و همگام با شعراي معاصر خود پيش رفته اند. يكي از مهمترين عوامل اين امر طبيعتاً رشد و پرورش مسكين قليچ و امثال وي در مهد تمدن و علم و ادب اسلامي، بخاراي شريف بوده است و نيز ارتباط و همنشيني با علماء و اساتيد بزرگ انديشه هاي عميق اجتماعي زمان. چنانكه در بعضي از اشعار قليچ گاه از طبقات اجتماعي و فقر سخن رانده شده است: كيمسه لر نينگ تختين سيم و زر اتميش كيمسه لر نان تا پماي گچيپ بار ادير. همچنين، ديوان مسكين قليچ سرشار از نصايحي درباب اخلاق و آداب و معاشرت و همه برگرفته از فرهنگ اسلامي است كه با سادگي و صميميت و كناياتي زيبا بيان شده اند: پست تو تغين او زونگني گيتمه خيالا تكبرلي آدم يتمز كمالا خود را حقير بشمار و بلند پروازي نكن انسان متكبر به كمال نخواهد رسيد كاسه و پياله اي طلايي اگر بشكند، از ارزش آن كاسته نخواهد شد.
زبان اشعار مسكين قليچ: مسكين قليچ بياني شيوا و روان دارد؛ بيت هايش ساده و صيقل يافته است و به هيچ پيچ و خمي در نحوه بيان مبتلا نمي شود. در واقع ساده گويي خصوصيت كلي شعر تركمن است. شعر تركمن مثل سادگي صحرا صاف و بي آلايش است؛ مسيكن قليچ نيز شاعر همين صحراست كه ابياتش ساده و عاطفي و صميمي است و با تخيلات ملموسي آنها را مي آرايد: يالان دو نيه غمخانه دير آدمزاد احمق دير كيم موندا گليپ چاغ اولار دنياي دروغين غمخانه اي است، شادماني در اين فاني حماقت است. پرنده جان را صياد شوم اجل شكار خواهد كرد. نينديش كه همواره پا بر جا خواهي ماند.
تأثير از طبيعت: شاعر از طبيعت و محيط اطراف الهام مي گيرد. عاطفه و احساس او نتيجه واقعيات بيروني، و تخيلات او نيز متأثر از مواد و عناصر پيرامون است. قليچ، اين شاعر صحرا نيز تخيلات خود را با سبزه و گل و دشت و موجودات صحرايي در مي آميزد. اشعار مسكين قليچ در عين حال كه از انديشه اي جهاني برخوردارند، در بسياري از موارد روحي صحرايي دارند. سمبل ها و تشبيهات او برگرفته از محيطش است؛ محيطي كه زيستگاه روباه و شغال و گرگ هاي گرسنه است: تيلكي شغال آوي زهر دير قوردا آچ اولسنگ سوز سالما هرگيز ناماردا شكار شغال و روباه براي گرگ زهر است حتى از گرسنگي بميري، به نامرد رو نينداز اگر مردي سخني تلخ از پليدي بشنود، در دلش داغي گدازان خواهد ماند، غريبلار آت مينيب دپسه اسك دير دولتليلر اشك مينسه آت بولار.
تأثير از فرهنگ ايراني و اسلامي: مسكين قليچ با نزديكي به ادبيات پارسي و عربي از آنها تأثير مي پذيرد و به اين صورت روح آنها در اشعارش ظهور مي يابند. بيلبيل گوله دوش بولسا گول بيرله چمن ياغشي بيلبيل اوچيپ زاغ قونسا گوللره خزان ياغشي وقتي بلبل به گل مي رسد، گل و چمن زيباست بلبل اگر پرواز كند و زاغ بنشيند، گل ها را خزان خواهد گرفت از رنگارنگ پوشيدن ميان غم، در شادماني كفن پوشيدن بهتر است. اي دلي كه در درد و هجران مانده اي! از آن تخت سليمان در سرزميني دور دست، وطنت بارها بهتر است. مسكين قليچ از شعراي مسلمان مشرق زمين است و غرق در تفكر و فرهنگ اسلامي. تاريخ اسلام جزئي از تاريخ او نيز هست و قصه هاي قرآن، الگوي زندگاني اش. همچون تمام شعراي مسلمان، اشعارش پر از تلميحات برگرفته از دنياي اسلام است. به طور مثال، در بند زير تلميح حضرت سليمان را مي خوانيم: حق سني توپراقدان ياراتميش گوني غم لايينا قاريپ ياراتدي سني خداوند آن روزي كه تو را از خاك آفريد وجودت را با گل و لاي غم در آميخت اگر فخركنان چرخ گردون را بگردي در تخت سليمان نيز بي غم نخواهي يافت |
|
استاد «حسن چلبي» خطاط مشهور قرآني تركيه: انتقاد و پرسشگري موجب اعتلاي هنر خطاطي قرآن ميشود |
|
بهترنويسى تا بيشترنويسى گفت و گو با محمّد اسفنديارى چرا در جامعه ما فرهنگ کتابخوانى رايج نشده است؟ ارزيابىشما ازکيفيّتکتابهايى کهچاپمىشود، چيست؟ مناسب است اشارهاى هم به نقد کتاب شود نثر فارسى امروز چگونه است؟ نظر شما درباره وضع کنونى ويرايش چيست؟ مهمترين ويژگىاىکه هرويراستار بايدداشتهباشد، چيست؟ مهمترينويژگىاى کههر نويسنده بايدداشتهباشد، چيست؟ |
|
امام و ادبيات عرفاني
|
|
اثبات عدل الهي
اتكارى اصل عدل بر حسن و قبح عقلى معناى عدل العدل يضع الامور مواضعها3. اقسام كلى عدل الهى استدلال عقلى بر عدل الهى عدل الهى در قرآن ولا نكلف نفساً الا وسعها (موئمنون : 62) قل امر ربى بالقسط (اعراف : 29) و نضع الموازين القسط ليوم القيامه فلا تظلم نفس شيئاً (انبياء : 47) انه يبدا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين آمنوا و عملواالصالحات بالقسط (يونس : 4) فما كان ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (توبه : 70 و روم 9) بالعدل قامت السماوات و الارض 9 التوحيد ان لا تتوهمه و العدل ان لا تتهمه ارتفع عن ظلم عباده و قام بالقسط فى خلقه و عدل عليهم فى حكمه 10 شبهاتى درباره عدل الهى عدل الهى و تفاوتها مرگ و نيستى مجازات اخروى و نسبت آن با گناه آدمى و وجدوا ما عملوا حاضراً ولا يظلم ربك احداً(كهف: 49) عدل الهى و درد و رنج انسان. سعيدى مهر, كلام اسلامى, ج 1 -------------------------------------------------------------------------------- |
|
ادبيات فارسي در راستاي آشنايي با ادبيات فارسي، به مباحث زير به اختصار اشاره مينماييم. واژه ادب را فرهنگ هاي لغت به معاني , فرهنگ , دانش , هنر ,حسن معاشرت و ....تعريف كرده اند [1] ادبيات : آن گونه سخناني كه از حد سخنان عادي برتر و بالا تر باشد يا هر نوع نوشته تخيل آميز و توام با خلاقيت را گويند [2] فنون ادبي : بعضي آن را هشت و برخي بيشتر دانسته اند و بعضي براي ادب اصول و فروعي قائل شده اند , اصول آن را عبارتند از : لغت , صرف , اشتقاق , نحو , معاني , بيان , عروض , قافيه , بديع دانسته اند و فروع آن را خط , قرض الشعر , انشا, , محاضرات و تاريخ قرار داده اند .[3] لغت : اين دانش عبارت از بيان وضع كلمه ها و مسائل لغوي است [4] صرف : موضوع علم صرف در وهله نخست بررسي اجزا كلام و در مرحله بعدي بررسي خصوصيات شكل ظاهري و تغييرات حاصله در آن شكلها مي باشد .[5] تصريف : عبارت از صرف كردن يك لفظ و گردانيدن آن لفظ به صيغه هاي متفاوت كه از آن معني هاي مختلف بدست آيد و از همان فعل صيغه هاي ديگر بوجود آيد [6] اشتقاق : گرفتن كلمه اي از كلمه ديگر را اشتقاق گويند [7] نحو : دانش مربوط به قوانين پيوند كلمات در داخل تركيبها , قوانين پيوند كلمات در داخل جملات ساده و قوانين پيوند جملات ساده بمنظور تشكيل واحدي بزرگتر يعني جملات تركيبي مي باشد , درنحو صحبت از وظيفه كلمات است نه شكل آنها .[8] معاني : ملكه اي كه بوسيله آن الفاظ و كلام را از لحاظ برابر بودن با مقتضاي حال و مقام و شان شنونده مي توان شناخت علم معاني نام دارد .[9] بيان : دانشي است كه به ياري آن مي توان يك يا چندين معني را به طرق گونه گون ادا كرد ,چنان كه به حسب رواني و وضوح يا ابهام و تاريكي با هم تفاوت آشكار داشته باشند [10] بديع : در لغت به معني تازه و نو و در ادب به مجموعه صنايعي اطلاق مي گردد كه بر زيبايي سخن مي افزايد [11] عروض : يكي از اقسام علوم ادبي است كه موضوع آن بحث در وزن ( آهنگ ) شعر است و در مورد چگونگي ايجاد وزن , انواع وزن , صحت و سقم آن و برخي از شگردهايي كه مخصوص كلام منظوم است بحث مي كند .[12] قافيه : علمي است كه در مورد قواعد و انواع قافيه ( قافيه حرف يا حروف مشترك معيني است در پايان كلمات قاموسي ( معني دار ) نا مكرر مصرعهاي يك شعر [13]) در شعر سخن مي گويد . قرض الشعر : چون در واقع با عملكرد ذهني , بحري از شعر را مي بريدندو آنرا بقواعد فني و اصولي عرضه مي نمودند , آنرا (( قرض الشعر )) ناميدند .[14] تاريخ ادبيات فارسي : ايرانيان از تژاد هندو اروپائي اند و ظاهرا هندو اروپاييان در 2000 ق. م ( 2622 قبل از هجرت) دست به مهاجرت عظيمي زده اند . هندو ايرانيان در حدود 1500 تا 1200 ق.م ( 2120 تا 1820 قبل از هجرت ) به آسياي ميانه رسيده اند .[15]زبانهاي هند و اروپايي به دسته اي از زبانهاي هم ريشه اطلاق مي شود كه از هندوستان تا آمريكا گسترده است .[16] مادها : (1330 تا 1172 قبل از هجرت ) خط مخصوصي نداشتند و احتمالا دبيران آنها خطوط آرامي , آشوري , عيلامي را مي توانستند بخوانند .[17] زردشت : ( 1282 تا 1205 قبل از هجرت ) , كتاب او اوستا است , زبان اوستائي كه در شمال شرق ايران رايج بود با سنسكريت از يك ريشه است .[18] خط كناب اوستا را نويسندگان اسلامي (( دين دبيره )) ناميدند , الفباي دين دبيره 44 تاست و از راست به چپ نوشته مي شود .[19]
هخامنشيان ( پارسها )( 1172 تا 952 قبل از هجرت ) : زبان آنان فارسي باستان بوده است كه يكي از زبانهاي كهن ايراني است , زبانهاي ايراني جزو زبانهاي هندو ايراني و زبانهاي هند و ايراني شاخه اي از زبانهاي آريايي شمرده مي شوند و با خوارزمي , سغدي , اوستايي , سكايي و جز آنها خويشاوندي داشته است .[20]پيش از داريوش مردم در ايران خطوط عيلامي , بابلي , و آرامي را مي شناختند ,به دستور داريوش خطي مركب از 42 علامت كه هر كدام از يك تا پنج نقش به شكل ميخ تركيب يافته است ساخته شد , اين خط از چپ به راست نوشته مي شود [21] اشكانيان ( پارتها )( 870 تا 396 قبل از هجرت ) : زبان مردم دوره اشكاني پارتي ( پهلوانيك ) بود كه با فارسي ميانه خويشاوندي نزديك دارد .[22] ساسانيان : ( 396 قبل از هجرت تا 30 هجري ) زبان رسمي دوره ساساني , پهلوي يا فارسي ميانه بود . خط پهلوي كه از خط آرامي گرفته شده بود داراي 22 الفبا بود و از راست به چپ نوشته مي شد و بعضي نوشته هاي عهد ساساني در دوره اسلامي تاليف و تحرير يافته است كه به فارسي ميانه است .[23] از انقراض ساسانيان تا پايان قرن سوم هجري :(شروع دوره اسلامي )تا اواسط قرن سوم هجري و حتي بعد از آن مردم به لهجه هاي مختلف تكلم مي كرده اند و گاهي در بعضي نواحي به مترجم نياز پيدا مي شده است , لهجه هاي سغدي , خوارزمي , تخاري و ديگر لهجه ها ي محلي متداول بوده است . [24]ليكن لهجات محلي با آميزش با زبان عربي آماده ايجاد ادبيات كامل و وسيعي گرديد .[25]خط پهلوي هم بر اثر صعوبت بسيار و نقص فراوان خود به سرعت فراموش گرديد و بجاي آن خط عربي معمول شد .[26]شعر هجايي و بعضا مقفي تا اواخر قرن سوم ديده مي شود .[27]در عصر يعقوب ليث ( 254- 265 ) به علت بي توجهي او به عربي شعر فارسي رواج پيدا كرد نخستين اشعار عروضي توسط (( محمد بن وصيف سگزي , بهرام گور , ابو العباس مروزي , ابو حفص سغدي )) گفته شد[28] قرن پنجم و ششم ( غزنويان , سلجوقيان , خوارزمشاهيان ) نفوذ فارسي دري از شرق ايران به ديگر نواحي ايران .رواج زبان فارسي به خارج از كشور .[34]نثر فارسي در اين دو قرن دو سبك كاملا متمايز داشت 1- نثر مرسل ( سبك ساده ) كه خالي از صنايع و قيود لفظي و آزاد از هر گونه تصنع و تكلفي است .مانند تاريخ بيهقي 2- نثر مصنوع ( سبك فني ) كه آميخته با صنايع لفظي مانند سجع و جناس و امثال آنها باشد ,مانند مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري .[35]اختصاصات شعر فارسي عبارتند از 1- تاثيرات محلي در اشعار 2- ورود شعر در مباحث مختلف مانند مسايل فلسفي , صوفيانه , زهد , مدح ,هجو , تبليغ دين , اندرز ....3- تنوع در انواع شعر مانند مثنوي , قصيده , غزل و رباعي و تركيب بند , ترجيع بند 4- نفوذشديد تصوف و عرفان در شعر و ادبيات [36]. اين دوره شاعران بزرگي مانند عنصري , فرخي , منوچهري , معزي , سنايي , انوري و عطار داشته است . قرن هفتم و هشتم :حمله مغول و خراب كردن كتابخانه ها , مهمترين سبك رايج اين دوره , سبك نثر مصنوع است[37] .تاليفات ادبي و علمي زياد شد . در شعر قصيده بتدريج متروك شد و بهمان نسبت غزلهاي عاشقانه لطيف جاي آن را گرفت , انتقاد و بد بيني و ناخشنودي از اوضاع روزگار با شدت بسياري مشهود است [38] .توجه بموضوعات عرفاني دراين عهد شدت يافت[39].از شعراي معروف اين دوره سعدي , مولوي , حافظ عراقي , هروي , دهلوي , خواجوي كرماني , عبيد زاكاني و ساوجي مي باشند . قرن نهم (تيموري , 782 -907 هجري ) به سه دليل زبان فارسي رو به انحطاط مي رود 1- رواج زبان تركي 2- شعر و ادبيات از دربارها به دست عامه افتاد 3- استادان زبان فارسي كه بايد تعليم دهند از بين رفتند .[40]روش متداول عهد تيموري سبك ساده و روان در نثر است .شعر در اين عهد بي رونق است . مشهور ترين شاعر اين عهد جامي است او از پيشوايان فرقه نقشبنديه است [41]. قرن دهم تا ميانه قرن دوازدهم ( عهد صفوي , 907 - 1148 ) زبان فارسي در اين دوره نيز در انحطاط بود [42]. مرثيه ثرايي و مدح ائمه دين بسيار معمول بود .[43]شاعران به هندوستان و دربارهاي عثماني روي آوردند .[44]رواج سبك هندي در شعر كه مبتني است بر بيان افكار دقيق و ايراد مضامين بديع و باريك و دشوار دور از ذهن در زبان ساده معمول و عمومي .[45]نوشتن داستانهاي منثور ( رمان ) , تذكره نويسي , كتب متعدد لغت فارسي .[46]سالك يزدي , صائب تبريزي , وحشي بافقي , عرفي , حزين و محتشم كاشاني از شاعران اين عصر هستند . ميانه قرن دوازدهم تا اواسط قرن چها ردهم ( افشاري , زندي , قاجاري , مشروطيت ) ( دوره بازگشت ) انتقاد از سبك هندي و بازگشت به سبك قدما ( عراقي ) .[47] وصال شيرازي , فروغي بسطامي , سروش اصفهاني , قآاني شيرازي , اديب نيشابوري و ملك الشعراي بهار از شاعران اين دوره اند . از سلطنت فتحعلي شاه تا كنون : ارتباط ايران و اروپا تغيرات زيادي را در فرهنگ و جامعه ايراني گذاشت . افكار تازه در نثر و نظم بميان آمد , سبك نگارش ساده و بي پيرايه شد , ورود در انواع مختلف مسايل ادبي از قبيل داستان و تآتر و بحثهاي اجتماعي و اخلاقي و سياسي ادبي و علمي و تحقيقات ادبي و تاريخي و ...در زبان فارسي معمول گشت .لهجه نويسندگان تدريجا تغيير يافت و بلهجه تخاطب نزديك شد .شعر وارد عرصه جديدي بنام شعر نو شد .[48] تاثير اسلام بر ادبيات فارسي علل عمده رواج زبان عربي، در ميان ايرانيان و تأثير آن در لهجات ايراني را ميتوان در چند نكته دانست؛ 1. جايگزيني زبان عربي در مراجع ديني و سياسي، به علاوه، كساني كه قصد ورود به امور سياسي و اجتماعي را داشتند، ميبايست اين زبان را فراميگرفتند. 2. گروه بزرگي از ايرانيان، شروع به نويسندگي و شاعري به زبان عربي كردند. 3. چون علوم اسلامي، اعم از علوم ديني و ادبي و عقلي، همه به زبان عربي تدوين شدند، براي آموختن اين علوم، همواره زبان عربي مورد حاجت بود. 4. توقف سربازان عرب در نواحي مختلف كشور و آميختن ايشان با ايرانيان. 5. از قرن ششم به بعد، بر اثر توجه نويسندگان و مترسلان ايراني به نثر مصنوع، استعمال مفردات و تركيبات عربي در نثر فارسي به شدت رواج يافت، و همين كار در نزد شاعران نيز معمول شد. و نيز از وقتي كه زبان عربي با سپاهيان عرب به ايران نفوذ كرد، خط عربي نيز با آن همراه بود[51]. 6. در مواردي كه يك كلمه عربي سادهتر از يك كلمه كهنه ايراني به نظر ميآمد، و يا كلمات سادهاي بود كه استعمال آن مايه گشايشي در زبان فارسي ميگرديد، اين جايگزيني صورت ميگرفت. 7. در مواردي هم، در قبال يك كلمه عربي معادلي يافت نميشد و استعمال آن هم لازم بود. مانند صلوة، حج، صوم، كفر، كافرو...[52] . شعرا و نويسندگان زردشتي نيز، اگر چه اسلام نياورده بودند، ولي خواه و ناخواه، به طور مستقيم يا غير مستقيم، از جهان بيني اسلامي تأثير پذيرفتند و ضمن حفظ مضامين ديني خود، در پارهاي موارد، باورهاي اسلامي را هم در لابلاي آثار خود بيان كردند. الفاظي مانند؛ الله، سجده، جنّت، عليه السلام، عزّوجلّ، تعالي... از اسلام به زردشت سرايت كرد[53]. فارسي از زبانهاي هندو اروپايي است و عربي از زبانهاي سامي، و لذا، ازحيث اصول و اشتقاق، هيچ نوع تشابه و قرابت و خويشاوندي بين اين دو زبان وجود ندارد، اما فرهنگ و تاريخ اسلامي چنان پيوندي ميان اين دو زبان برقرار كرد كه نظير آن در هيچ يك از زبانهاي زنده دنيا ديده نميشود[54]. اين نكته نيز قابل ذكر است كه لغات و اصطلاحات عربي با تغييرات مختلفي در لهجات ايراني پذيرفته شداند. به عبارت ديگر، قواعد و اصول لهجات ايراني در مورد، تسلط خود را حفظ كردهاند. مثلا همه مخارج حروف عربي در لهجات ايراني متروك ماند، مگر آنها كه با مخارج حروف فارسي يكسان بود. از اوّل و آخر بعضي كلمات اجزايي حذف شد . عدهاي از كلمات، لهجات ايراني، تغيير معنا يافت. پارهاي از افعال، به معني وصفي يا اسمي، معمول گشت. بسياري از صيغههاي جمع عربي در فارسي مانند كلمات مفرد محسوب شدند، و يك بار ديگر با علامات جمع به كار رفتند، مثل؛ مواليان، عجايبها. با تصرفاتي كه ايرانيان در ظواهر مفردات عربي و معاني آنها كردند، وضعي پيش آمد كه لغات عربي را كه در لهجات ايراني راه يافته بودند، اندك اندك، به صورتي غير از آنچه بود، درآورد[55]. مثل اعلاي نثر عربي، قرآن كريم است كه معيار فصاحت و بلاغت به شمار ميرود. مسلمانان ايراني در ايجاز و ايراد كلمات فايدههاي بيشماري، از روش قرآن گرفتهاند، و حتي از آيات آن به نحو مثل يا به طريق استشهاد همواره استفاده كردهاند.چنانكه ناصر خسرو، براي بيان اعتقادات خويش، مضامين قرآني، احاديث نبوي و كلام امير مؤمنان را به كمك ميگيرد، و يا خاقاني، تحصيل دين از هفت مردان و دانستن تنزيل را از هفت قرّاء، در شمار افتخارات خويش ميداند.[56]ايران قبل از اسلام، شعر موزون و مقفا نداشته و تنها بعضي از سرودههاي هجايي داشته كه از روي مدارك به دست آمده از حاجيآباد و تورفان فهميده ميشود. ولي شعر عرب پيش از اسلام، شعر عروضي بوره است. و به طور كلي ميتوان گفت شعراي فارسي، فن قصيده را از عربي اقتباس كردهاند[57]. تأثير اسلام بر ادبيات ايران در سدههاي اوّل: در نمونههايي از زبان و ادب گفتاري اين دوره كه گاهگاه در لابلاي نوشتههاي دوره اوّل تاريخ و ادب پارسي، و نيز در پارهاي از نوشتههاي تاريخي و ادبي به زبان عربي به چشم ميخورد، ميتوان حدس زد: كه تأثير فرهنگ اسلامي به ويژه قرآن و حديث، در زبان و ادب فارسي در اين دوره چندان نبوده است.به طور كلي نفوذ لغات عربي تا چند قرن اوّل هجري، به كندي صورت ميگرفت و بيشتر به برخي از اصطلاحات ديني و اداري مانند حاكم، عامل، قاضي،خراج،و... اختصاص داشت، و نيز برخي از لغات ساده كه گشايشي در زبان ايجاد ميكرد و يا بر مترادفات ميافزود، مانند غم، راحت، بل، ... . و حتي ايرانيان پارهاي از اصطلاحات ديني و اداري را ترجمه كردند. مثلا به جاي صلوة معادل پارسي آن «نماز» وبه جاي «صوم» ، «روزه» را به كار بردند. قر ن چهارم : اين نفوذ بعد از قرن چهارم و خصوصآ از قرن ششم و هفتم به بعد در لهجات ايراني، سرعت و شدت بيشتري يافت[58].در نخستين دوره ادب فارسي به دليل نفوذ نه چندان زياد زبان عربي در زبان و ادب فارسي، در نوشتهها و آثار شاعران اين دوره، واژهها و تركيبهاي تازي چنداني به چشم نميخورد. هم چنين، آيات و احاديث نيز در آثار ادبي اين دوره اندك است. آنچه در اين راستا ديده ميشود، بيشتر در قالب تلميح، ترجمه و اشاره به آيات قرآن و گاه نيز به صورت اقتباس از آنهاست. با بررسي متنهايي شبيه تفسير طبري و تاريخ محمد بن جرير طبري، به روشني ميتوان دريافت كه واژهها و تركيبهاي عربي( آيات قرآن، حديث، مثل و شعر عربي)، در نخستين نوشتههاي فارسي دري بسيار كم و ناچيز است[59].در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم، حركتهاي سلطان محمود غزنوي و ديگر درباريان او، سبب شد تا واژههايي از زبان عربي جايگزين برخي از واژههاي پارسي گردد[60]. مقايسه نمونهاي از نثر و نظم پارسي قرن چهارم، با نمونهاي از قرن پنجم، به خوبي ميتواند تفاوتهاي بسياري را ميان نوشتههاي دو دوره ساماني و غزنوي به ما نشان دهد.[61] قرن پنجم: زبان پارسي از قرن پنجم به بعد به نسبت بيشتري با لغات عربي در آميخت، و تدريجا بيشتر شد. از علل عمده آن، يكي، تزايد نفوذ دين اسلام، و ديگري تعليم و تعلم عربي بود كه با شدت بيشتري در ايران رواج داشت، به طوري كه تعداد مدارس در قرن 5و 6، گسترش پيدا كرد، كه از مواد اصلي دروس، زبان و ادب عربي بود[62]. قرن ششم: از موضوعاتي كه مخصوصا در قرن ششم، در شعر فارسي به شدت رخنه كرد، تصوف و عرفان است.البته توجه به افكار عرفاني در شعر، پيش از قرن ششم، صورت گرفته است، ليكن اثر بيّن و آشكار آن را از آغاز اين قرن ميبينيم. نخستين كسي كه به ايجاد منظومههاي بزرگ عرفاني توجه كرد، سنايي است. منظومه حديقة الحقيقة و طريق التحقيق، از اوست.محمد عطار نيشابوري نيز كتابهاي «منطق الطير»، «اسرار نامه»، «مصيبت نامه» و «الهي نامه» را در اواخر اين قرن و اوائل قرن هفتم نوشت. در دو قرن هفتم و هشتم، توجه به عرفان قوت بيشتري يافت و منظومههاي متعددي به وجود آمد، كه مثنوي معنوي، شاهكار جاودان شعر فارسي از آن جمله است[63]. بزرگان تصوف، جهان بيني عرفاني را در ادبيات فارسي تبيين و ترسيم كردند. موضوع شعر و به خصوص قصيده را از لجن زار دروغ و تملق، بر اوج تحقيق كشاندند، و غزل را از عشق شهواني به محبت روحاني رساندند، خلاصه آن كه معنويت را چاشني ادبيات كردند. صوفيه نخستين كساني بودند كه نثر ساده و مرسل عصر ساماني را رها كردند و نثر مسجع و آهنگين را بنيان نهادند. پس از ماجراي تلخ حلاج، صوفيه زباني رمزي و نمادين از نظم و نثر ايجاد كردند، و با ظهور ابن عربي، اصطلاحات عرفاني در اشعار و آثار منثور نويسندگان پارسيگوي نفوذ يافت[64]. قالبهاي كاربردي قرآن و حديث: اشاره: اگر بتوانيم با الفاظي اندك شنونده را با معاني بسيار آگاه كنيم چنين صنعتي را اشاره گويند. اشاره ممكن است به آيه، حديث، داستان، يا غير آن باشد. كه خاصان در اين ره فرس راندهاند به لا احصي از تك فرو ماندهاند (بوستان سعدي) كه اشاره به حديث نبوي «لا احصي ثناءً عليك انت كما اثنيت علي نفسك» ميباشد[65]. اقتباس: گوينده در نثر يا نظم عبارتي از قرآن، يا حديث را به صورت بيان مطلب اصلي و ادامه سخن درج ميكند؛ تا رساند تو را به فرّ و بها حكم خير الامور اوسطها (هفت اورنگ جامي)[66] ارسال المثل: آوردن مثل مشهور يا عبارت روان پندآميز و حكمت آموزي است كه تمثل به آن درست باشد؛ كيست در اين دايره دير پاي كو لمن الملك زند جز خداي (مخزن الاسرار) كه بر گرفته از آيه 16 از سوره غافر ميباشد[67]. تلميح: همان اشاره است كه گوينده در نظم، يا نثر براي تأكيد، تأييد و... مطلب اصلي خود به قصهاي معروف، شرح حالي مشخص، و يا مثلي معروف اشاره ميكند؛ سگ اصحاب كهف روزي چند پي مردم گرفت و مردم شد (گلستان سعدي) كه اشاره به داستان اصحاب كهف دارد[68]. ترجمه: برگردان آيه يا حديث به صورتي كه خواننده را به اصل متن راهنما باشد؛ كه من شهر علمم عليم در است درست اين سخن قول پيغمبر است (فردوسي) كه ترجمه حديث معروف رسول خداست كه ميفرمايد: « انا مدينة العلم و عليُ بابها»[69] تحليل يا حل : درلغت يعني از هم باز كردن و در اصطلاح اديبان گرفتن الفاظ آيه اي از قرآن يا حديث يا شعر يا مثل در نوشتار است با خارج ساختن عبارت آن از وزن يا صورت اصلي اش . عشق جانِ طور آمد عاشقا طور مست (( خر موسي صاعقا )) ( مثنوي مولوي ) كه در آن آيه را براي وزن شعر حل كرده و تغيير داده چون در اصل خر موسي صعقا ( اعراف 7 / آيه 142 )بوده است.[70]
چاپ دهم , مهر 1376 , ص 3 2 - ÷ , سبحاني ,دكتر توفيق , تاريخ ادبيات 1 , دانشگاه پيام نور , 3 - همان , ص 2 4 - دهخدا . علي اكبر , مقدمه لغت نامه دهخدا , دانشگاه تهران و انتشارات روزنه , 1374 , ص 7 5 - شفائي , احمد , مباني علمي دستور زبان فارسي , انتشارات نوين , اول , 1363 , ص7 6 - سعيديان , عبد الحسين , دستور زبان فارسي و فنون ادبي , چاپخانه خرمي , چاپ اول 1342 , ص 61 7 - بهشتي , محمد , فرهنگ صبا فارسي , صبا , 1369 , زيل ماده اشتقاق 8 - شفائي , احمد , همان , ص 135 9 - رضا نژاد ( نوشين ) , غلامحسين , اصول علم بلاغت در زبان فارسي , انتشارات الزهرا , چاپ اول 1367 , ص 48 10 - تجليل , جليل , معاني و بيان , مركز نشر دانشگاهي , چاپ پتجم 1370 , ص 45 11 - مجاهد , محمد حسين , همان , ص 62 12 - شميسا , سيروس , آشنايي با عروض و قافيه , فردوس , اول 1366 , تهران , ص 11 13 - شريعت , رضوان , فرهنگ اصطلاحات ادبي , هيرمند , اول 1370 , ص114 14 - رضا نژاد ( نوشين ) غلامحسين , همان , ص 55 از مقدمه 15 - ÷ , سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص 16 16 - ذو النور . ر . دستور پارسي در صرف و نحو و املاي فارسي , چاپخانه در خشان تهران , 1343 , ص 3 17 - ÷ , سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص22 18 - همان , ص 36 19- همان , ص 37 20- همان , ص 26 21- همان , ص 26 22 _ همان , ص 26 23 - همان , ص 74 24 - همان ص 101 25 - صفا , ذبيح الله . مختصري در تاريخ تحول و نظم و نثر پارسي , دفتر تبليغات اسلامي . چهارم 1363 , ص 14 26 - همان , ص 15 27 - ÷ , سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص 101 28 - همان . ص 91 29 صفا , ذبيح الله , همان ,ص 24 30 - همان , ص 30 31 - ÷ ,سبحاني , دكتر توفيق , همان , ص 176 32 - همان ,ص 131 33 - صفا , ذبيح الله , همان , ص 30 34 - همان , ص 37 35 - همان , ص 42 36 - همان , ص58 37 - همان , ص 67 38 - همان , ص 73 39 - همان , ص 65 40 - همان , ص 84 41 - همان ,ص 100 42 - همان , ص 101 43 - همان , ص 104 44 - همان , ص 106 45 - همان ص 107 46 - همان , ص 118 47 - همان , ص 127 48 - همان ,ص 135 49- مفتخري، حسين، و زماني، حسين، تاريخ ايران از ورود مسلمانان تا پايان طاهريان، سمت، تهران، 1381، ص55. 50 -همان، س 129. 51 - صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، فردوس، تهران، 1378، چ 15، جلد 1، ص 154. 52 - همان، ص152. 53- فكري ارشاد، جهانگير، بازتاب اعتقادات اسلامي در ادبيات زردشتي، مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني مشهد،سال 29، ش3و4. 54- راشي، تأثير متقابل ادبيات فارسي و عربي در گستره فرهنگ، تاريخ و جامعه، گزارش: علي رضايي، هفته نامه پگاه، ش34 55- صفا، ذبيح الله، همان، ص153. 56- رك: راشد محصل، محمد رضا، پرتوهايي از قرآن و حديث در ادب فارسي، به نشر، مشهد، 1380، ص18 57- راشي، همان، 58- صفا، ذبيح الله، مختصري در تاريخ و تحول نظم پارسي، ابن سينا، چاپ دوم ص7. 59- حسيني، سيد محمد، همان، ص24. 60 - همان، ص28. 61 - همان , ص 32 62- صفا ، پيشين، ص19. 63 - رك: همان ص37-41. 64 - نقوي زاده، سيد علي، تأثير تصوف در نثر و نظم فارسي، كتاب ماه ادبيات و فلسفه ، بهمن 1378. 65- راشد محصل، همان، ص26. 66- همان، ص27. 67 - همان، ص25. 68 - همان، ص31. 69 - راشد محصل، همان، ص30. 70- حلبي ,علي اصغر , تاثير قرآن و حديث در ادب فارسي , دانشگاه پيام نور , ششم 1376 ,ص 58 |
|
اثبات حكمت الهي
غايت فاعل و غايت فعل دليلى بر حكمت الهى (غايتمندى افعال خداوند) استدلال اشاعره بر نفى غايتمندى فعل خداوند حكمت الهى در قرآن حكمت الهى و شرور 1ـ محدوديت علم انسان 3ـ تقديم مصالح عمومى بر مصالح فردى 4ـ نقش انسان در ايجاد پديده هاى شر فلسفه شرور 2ـ آزمون الهى هشدار و بيدارگرى 4ـ قدرناشناسى نعمتهاى الهى بيان فلسفهئ سختيها و گرفتاريها در روايات -------------------------------------------------------------------------------- پاورقى ها |
|
توبه و جايگاه بلند آن در عرفان
نجمالدين رازى در «مرصادالعباد» (3) دو مبحثبسيار مهم در اين مورد دارد. مولوى افزون بر طرح مسئله توبه در «مثنوى معنوى» به مناسبتهاى مختلفى، توبه نصوح را بطور جالب، جامع و مشروح بيان فرموده است. (4) بلبل گلستان شعر و عرفان، حافظ شيرازى در حد قابل توجهى مسئله را مدنظر داشته و در سى و دو بيت از ديوان خود به بيان توبه پرداخته است، (5) ابن فارض شبسترى، و نسفى هر كدام بنوبه خود بر اهميت اين موضوع اصرار ورزيدهاند. ما بعنوان نمونه سخنى از خواجه عبدالله انصارى را در ارزش والاى توبه نقل مىكنيم: «...توبه نشان راه است، و سالار بار، و كليد گنج، و شفيع وصال، و ميانجى بزرگ و شرط قبول و سر همه شادى.» (6) از نشانههاى اهميت توبه، تاريخ ديرينه آن است; زندگى آدم ابوالبشر (7) در اين ناسوت خاكى با آن آغاز مىشود، پيام آوران بزرگى همانند ابراهيم، اسماعيل، (8) يونس، (9) موسى (10) و پيامبر بزرگ اسلام - صلىالله عليه وآله - هموار در حال توبه و در طلب توبه الهى بودهاند. (11) اميرالمومنين علىابن ابى طالب - عليهالسلام - كه همه صوفيان و عارفان بوجودش افتخار مىكنند و وى را مرشد مرشدان و... مىدانند - و فرزندان معصومش - بويژه امام زينالعابدين - عليهالسلام - رهنمودهايشان و خصوصا نيايشهايشان مملو از توبه و استغفار است و سلوك معنوى بسيارى از ستارههاى درخشان آسمان عشق و عرفان مانند رابعه عدويه، (12) ابراهيمبن ادهم (13) و فضيل عياض (14) و... با توبه آغاز مىگردد و بسيارى از عارفان بزرگ آن را نخستين گام سالك در راه سازندگى مىدانند. از ديدگاه قرآن هم كه بىگمان از مهمترين منابع عرفان است، دهها آيه به اين امر خطير اختصاص داده شده است، واژه «توبه» و مشتقاتش نود و دو بار و «استغفار» و مشتقاتش چهل و پنج مرتبه در كتاب خداى عزوجل استعمال شده است. افزون بر اينكه در آيات متعدد و مختلف ديگر هم بدون ذكرى از اين واژهها اين مسئله مطرح شده است. مفسران كتاب خدا نيز با عنايتى خاص به شرح و بسط و تفصيل معناى اين واژه كوتاه اما پر محتوا پرداختهاند; تاملى اندك در تفاسير شيعه و سنى بويژه تفاسير عرفانى به روشنى اين واقعيت را نشان مىدهد بعنوان نمونه پير هرات در تفسير ارزشمند خود ذيل اكثر آيات توبه و استغفار، در ابعاد گوناگون توبه سخن رانده است و آهنگ كلام وى نشانگر اين است كه گاه آنقدر تحت تاثير نورانيت قرآن قرار گرفته كه عنان اختيار از كف داده و مطالب والا و گرانقدرى كه سرشار از سوز، شيفتگى و عشق است، براى ما بيادگار گذاشته است. علامه طباطبايى نيز افزون بر تفسير اين آيات بحث مفصلى در ذيل آيات 17 و 18 سوره توبه طرح فرموده است. (15) اخبار و روايات بسيار زيادى نيز در اين باره وارد شده است كه بىگمان مورد استفاده و استشهاد عرفا در اين مبحثبوده است; مرحوم مجلسى مجموعهاى از اين روايت را در «بحارالانوار» گرد آورده است. (16) خواجه نصير طوسى - رضوانالله تعالى عليه - در تجريد نيز بابى را بعنوان توبه گشوده است و شارحان كتاب وى هم مطلب را مورد شرح و تفصيل قرار دادهاند (17) از مجموع اينهانتيجه مىگيريم كه: توبه در عرفان، اخلاق، (18) قرآن، حديث و كلام از جايگاه والا و ارزش گرانقدرى برخوردار است. به هرحال،توبه يكى از مقامات العارفين است، قبل از شروع بحث، به توضيح معناى مقام و سلوك مىپردازيم. معناى سلوك و مقام شيخ محمود شبسترى در توضيح معناى سلوك و مقام چنين مىفرمايد: «سلوك سالك سفرى معنوى است و در اين سفر مراحلى قطع مىكند و از منازلى مىگذرد در هر مرحله مقامى است كه سالك به آن در مىآيد و پس از اينكه در يك مقام به كمال رسيد به مقام برتر مىرود، مقام مرتبهاى از مراتب سلوك است كه به سعى و كوشش و اراده و اختيار سالك بدست مىآيد. روانباشد از مقام خود اندر گذرد بىآنكه حق آن مقام بگذارد. در جريان آمدن به اين مقامات وگذار از آنها آيينه دل سالك صفا مىپذيرد و از جهان معنوى به او فيضها مىرسد... سالك در قدم اول به توبه متصف مىگردد.» (19) و عزالدين كاشانى در«مصباحالهداية» مىفرمايد:«مقامات در اصطلاح صوفيان اقامتبنده است در عبادت از آغاز سلوك به درجهاى كه به آن توسل كرده است و شرط سالك آنست كه از مقامى به مقام ديگر ترقى كند. و در تعريف آن آوردهاند مراد از مقام مرتبهاى است از مراتب سلوك كه در تحت قدم سالك آيد و محل استقامت او گردد و زوال نپذيرد.» (20) تعداد و ترتيب مقامات عزالدين كاشانى (م 735) در مصباح الهدايه مقامات را ده مرحله دانسته است و از مقام توبه آغاز و به رضا ختم كرده است. به روايت هجويرى در كشفالمحجوب اول كسى كه اندر ترتيب مقامات و بسط احوال خوض كرد «ابوالحسن سرى بن المفلس السقطى» استاد و دايى جنيد بغدادى (23) بود مىگويد هر كدام از انبيا مقامى دارند پس مقام آدم توبه بود. (24) و حاصل سخن آنكه: سخن بزرگان عرفان و تصوف در تعداد منازل و مقامات مختلف است ، برخى تعداد آنها را هفت، و برخى ده و برخى چهل، روزبهان اصفهانى هزارويك ، پيرهرات (خواجه عبدالله انصارى) صد و... دانسته اند. در چينش و نظم و ترتيب آنها نيز بهمان اندازه سخن عارفان مختلف است. در هرحال بسيارى از شخصيتهاى برجسته عرفان، توبه رامقام اول و نخستين منزل سير صعودى و سفر روحانى سالك دانستهاند. توبه اولين مقام و منزل عارفان «ميدان اول مقام توبه است و توبه بازگشتن استبه خداى... توبه نشان راهست و سالار بار و كليد گنج، و شفيع وصال، و ميانجى بزرگ، وشرط قبول و سرهمه شادى.» (27) عزالدين كاشانى مىگويد:«اساس جمله مقامات و مفتاح جميع خيرات واصل همه منازل و معاملات قلبى و قالبى، توبه است.» (28) هجويرى در كشف المحجوب مىگويد: اول مقام سالكان طريق حق، توبه است. (29) دكتر سيد محمد دامادى در كتاب «شرحى برمقامات العارفين» مىگويد: توبه را بابالابواب گويند، زيرا اول چيزى است كه طالب سالك به سبب و وسيله آن چيز به مقام قرب حضرت خداوند وصول مىيابد، توبه است.» (30) از موارد متعددى از كتاب مشارقالدر استفاده مىشود كه توبه مقام اول عارفان است. (31) در مرصادالعباد مىفرمايد: «چون مريد به خدمتشيخ پيوست و... بايد به بيست صفت موصوف باشد تا داد صحبتشيخ بتواند و سلوك اين را ه بكمال او را دست دهد. اول مقام توبه استبايد كه توبتى نصوح كند كه بناى جمله اعمال بر اين اصل خواهد بود و اگر اين اساس بخلل باشد در نهايت كار خلل آن ظاهر شود و جمله باطل گردد وآنهمه رنجها حبط شود.» (32) شبسترى در گلشن راز مىفرمايد: به توبه متصف گردد درآندم شود در اصطفاء ز اولاد آدم و لاهيجى مىفرمايد: «بدانكه در طريق سير الىالله و سير رجوعى، اول مقامى كه سالك سائر برآن عبور مىنمايد، مقام توبه است.. . اشاره براين معنى است كه: در هنگام توجه به جانب عليين ابرار و شروع در سلوك طريقتبه توبه.... متصف گردد و توبه صفت وى شود. (33) مرحوم ميرزا جواد ملكى تبريزى در رساله لقاءالله پس از بيانات سودمند و جامعى در اثبات لقاءالله يعنى امكان رسيدن بهمقام بلند عرفانى و معنوى از طريق مجاهده، مىفرمايد: «آرى بعد از اينك مقصود معين شد آن وقت دامن همتبه كمر بزند و بگويد: دست از طلب ندارم تاكام منبرآيد ياجان رسد به جانان ياجان زتن برآيد توبه صحيحى از گذشتهها بكند...» (34) در مصباحالشريعة مىفرمايد: «التوبه حبل الله و مدد عنايته ولابد للعبد من مداومة التوبه على كل حال.» (35) در ميدان عمل نيز بسيارى از مشايخ بزرگ عرفان و تصوف از توبه آغاز كردهاند كه بذكر نمونههايىاز آنان مىپردازيم. توبه اولين منزل رابعه عدويه عبدالرحمن بدوى پس از تاملى عميق در عبارت عطار و بيان علتشتابزدگى وى در توبه «رابعة» ضمن تحليل نسبتا مفصلى همين روايت عطار را صحيح دانسته و اولين منزل رابعة را توبة مىداند. (37) توبه،اولين منزل ابراهيم ابنادهم و فضيل عياض البته همانگونه كه اشاره كرديم همه عرفا در اين مورد اتفاق نظر ندارند و برخى از آنان مقام اول را توبه نمىدانند، بعبارت ديگر در مورد اينكه نخستين منزل سالك چيست؟ اختلاف است و در اينجا اين مبحث رابه كلام محىالدينابن عربى در مورد اختلاف ختم مىكنيم: «ميان اصحاب ،در مورد اولين مقام عارف و سالك اختلاف است; برخى از آنان فرمودهاند: اولين مقام «يقظة است و برخى فرمودهاند: اولين منزل «انتباه» است و برخى فرمودهاند: نخستين گام «توبه» است.» (41) مفهوم توبه ابنمنظورلغوى معروف مىگويد: «التوبة الرجوع منالذنب... و تاب الى الله يتوب توبا و توبة و متابا اناب و رجع عن المعصية الىالطاعة... و تاب الله عليه وفقه لها والله تواب يتوب على عبده.» (43) راغب اصفهانى مىگويد:«توبه ترك گناه به بهترين وجه است و آن رساترين شكل پوزشخواهى است زيرا اعتذار سه قسم است و قسم چهارمى ندارد: 1- اينكه پوزش خواه بگويد اين كار را انجام ندادهام. (كار را از اساس منكر شود.) 2- بگويد آنرا بدين دليل انجام دادهام. (عذرى براى كارش بتراشد.) 3- اين كار را انجام دادهام وگناه كردهام و از بن و بيخ آن را ترك مىكنم. توبه در اصطلاح: آنچه در عرفان مهم استحقيقت توبه است اما بد نيستبعنوان مقدمه به ذكر پارهاى از تعاريف توبه كه در گوشه و كنار كتب عرفانى آمده استبپردازيم. الف: جرجانى مىگويد:«...و در اصطلاح شرع پشيمانى از گناهان است و صوفيان مىگويند: توبه رجوع به خداى تعالى استبراى گشودن گرهامتناع از قلب وبرخاستنبه تمام حقوق پروردگار.» (44) ب: عبدالرزاق كاشانى در شرح منازل السائرين پير هرات مىگويد: «توبه بازگشت از مخالفتحكم حق استبه موافقت او پس تا زمانى كه مكلف حقيقت گناه را نشناسد و نداند كه فعلى كه از او صادر مىشود مخالف حكم خدا استبراى آن مكلف رجوع از گناه صحيح نيست» (45) ذوالنون مصرى: «توبه عوام، از گناه است وتوبه خواص،از غفلت.» گفت: «بر هر عنصرى، توبهاى است توبه دل،نيت كردن استبر ترك شهوات حرام و توبه چشم،از محارم بر هم نهادن، و توبه دست، ترك گرفتن دست ازمناهى و توبه پاى،نارفتن به مناهى.» (46) سهلبن عبدالله: «اول توبه،اجابت است. پسانابت است، پس توبه است، پس استغفار. اجابتبه فعل بود و انابتبه دل و توبه به نيت و استغفار از تقصير... (47) اول چيزى كه مبتدى را لازم آيد توبه است و آن ندامت است و شهوات را از دل بركندن و از حركات مذمومه به حركات محموده نقل كردن و دست ندهد بنده را توبه تا خاموشى را لازم خود نگرداند و...» (48) جنيد بغدادى:«توبه را سه معنى است: اول ندامت، دوم عزم بر ترك معاودت. سوم خود را پاك كردن از مظالم و خصومت.» (49) خواجه نصيرطوسى (ره):«معناى توبه رجوع از گناه باشد و اول بايد دانست گناه چه باشد.» (50) دكتر قاسم غنى:«صوفيه توبه را به اين شكل تعريف كردهاند كه بيدارى روح است از غفلت و بىخبرى به طورى كه گناهكار از راههاى ناصوابى كه مىپيمايد، خبردار شود و از گذشته بد خود منزجر گردد ولى فقط تذكر و تنبه كافى نيست كه تائب شمرده شود مگر آنكه توبه كار بكلى آن معصيتيا معاصى را كه مرتكب بوده و متذكر شده رها نمايد و مصمم شود كه بار ديگر به آن معاصى برنگردد تا به قول شيخ عطار در منطق الطير: تو يقين مىدان كه صد عالم گناه از تف يك توبه برخيزد ز راه (51) لاهيجى:...بتوبه - كه بازگشتن بجانب حق است و ترك ماسوى الله - متصف گردد. (52) غزالى در احياءالعلوم، نراقى در جامع السعادات و فيض در محجةالبيضاء در تعريف توبه مىفرمايند: «توبه عبارتست از سه امرى كه مترتب بر يكديگرند و هر كدام علت ديگرى است و آن سه عبارتند از: 1- علم به مضرات گناه و اينكه سبب دورى از حق تعالى مىگردد. 2- ندم و پشيمانى. 3- تصميم و اراده به عمل. كيفيت ترتب اين سه امر به اين صورت است كه آگاهى از زبان گناه لتحالت ندامت و پشيمانى از آن مىگردد و هنگامى كه بخوبى اين ندامتبر انسان مستولى گردد تصميم مىگيرد گناهان گذشته راجبران كند و در زمان حال گناه نكند و تصميم مىگيرد در آينده نيز مرتكب گناه نگردد. (53) پىنوشتها: 2- محيىالدين عربى، الفتوحات المكيه، (بيروت، داراحياءالتراث العربى،بىتا)، ج 2،ص 139-144. 3- نجمالدين رازى، مرصادالعباد،(تهران،انتشارات علمى و فرهنگى،1365) چاپ دوم،ص 255 و355. 4- مولانا جلالالدين رومى، كليات مثنوى، (انتشارات كتابفروشىاسلاميه، بىتا) دفتر پنجم 483 قصه قوم يونس و دفتر چهارم 425بيان حديث انى لاستغفرالله... و دفتر پنجم 499 توبه نصوح. 5- مجله علوم انسانى و اجتماعى، دانشگاه شيراز، شماره 1 و 2، سال 69 -70، توبه در اشعار حافظ. 6- عبدالله انصارى، منازلالسائرين، مترجم: روان فرهادى، (تهران،انتشارات مولى، 1361) ص 252 نقل از صد ميدان 7- «فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتوابالرحيم» بقره: 37 8- ...«وارنا مناسكنا وتب علينا انك انت التواب الرحيم» بقره:128 9- ...«وذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فىالظلمات الااله الا انتسبحانك انى كنت منالظالمين» 10- فلما افاق قال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين،اعراف: 143 11- واستغفرهانه كان توابا،نصر:3 و حدود ده روايتبهاين مضمون وارد شدهاست «وانى استغفرالله فى كل يوم ماة مرة» مستدركالوسايل 1/387 12،13،14- رجوع به بحث توبه اولين مقام در همين مقاله. 15- محمد حسين طباطبايى،الميزان، (قم، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان،1394 ه . ق) چاپ سوم،ص 244 «كلام فى التوبه» 16- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 6، (تهران، دارالكتب الاسلاميه،1363) چاپ سوم، بابالتوبه انواعها و شرايطها، ص 11الى 42 17- خواجه نصيرطوسى،تجريد الاعتقاد،9 - 331 (قم،انتشارات ايران، بىتا) و علامه ابوالحسن شعرانى، ترجمه و شرح تجريد، (تهران، كتابفروشىاسلامية،1398 ه ) چاپ دوم، 585 - 592. 18- دراخلاق نيز مسئله توبه بسيار مورد توجه بوده استبعنوان مثال: فيض كاشانى در محجةالبيضاء بحث مفصلى دراين باره دارد. غزالى دراحياءالعلوم بحث جامع و جالبى را آورده است. و نراقى در جامعالسعاداتنيزدر ابعاد مختلف توبه بحث كرده است. 19- شيخ محمود شبسترى،مجموعه آثار (تهران، كتابخانه طهورى، 1365) ص 24،25 20- عزالدين كاشانى، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه،(تهران، مؤسسه نشر هما،1367) چاپ سوم، ص 125 21- همان، ص 13،بنقل از اللمع، ص 83 و 66 22- عزالدين كاشانى، پيشين، ص 366 تا 400 23- سيد محمد دامادى، همان 24- كشف المحجوب، هجويرى، (بىم، بىتا، بىنا) ص 137 و 484 25- معمولا «يقظة» قبل از توبه مطرح شده است و تاملى كوتاه در مسئله بيانگر صحت آن است - از جمله رجوع كنيد به: خواجه عبدالله در منازل و صد ميدان 26 و 27- خواجه عبدالله انصارى، پيشين، ص 253 و252 28- عزالدين كاشانى، پيشين،ص 367 29 و30- سيد محمد دامادى،پيشين، ص 29،به نقلاز هجويرى،پيشين،ص 378 31- از جمله رجوع كنيد به: صفحههاى 148 و 150، مشارق الدرر، شرح قصيده تائيه ابن فارض، سعيد فرغانى، (انتشارات فلسفه و عرفان اسلامى، 1398 ه ) 32- نجمالدين رازى، پيشين، ص 257 33- شرح گلشن راز، محمود لاهيجى، (انتشارات محمودى، بىتا)8 -257 34- لقاءالله، ميرزا جواد ملكى تبريزى، با تعليق سيد احمد فهرى، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1360 35- ترجمه: «توبه ريسمان خداست و مدد عنايت او است و بنده بايد در هر حال به توبهاش ادامه دهد.» از جمله اول و سوم مىتوان استفاده كرد كه توبه به مقام اول، سلوك به سوى خدا است. مصباحالشريعه،ترجمه و شرح حسن مصطفوى، (تهران، انجمن حكمت و فلسفه،بىتا) ص 351. 36- فريدالدين عطار نيشابورى، تذكرةالاولياء، (تهران،انتشارات مركزى،1336) چاپ پنجم، ص 66 37- شهيد عشق الهى، رابعه عدويه، عبدالرحمن بدوى،مترجم: محمد تحريرچى (تهران،انتشارات مولى، 1366) ص 18 - 24، به نظر مىرسد تحليل عبدالرحمن بدوى از سخن عطارنيشابورى عميق و شايسته تامل است. 38 و 39- عطار نيشابورى، پيشين، ص 88 - 89 و 79 - 78 40- ابن عربى، پيشين، ج 2، ص 143 41- عطار نيشابورى، پيشين، ص 106 42- احمدبن فارس، مقاييس اللغة، (قم انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1404، ه ق) ج 1، ص 357 43- ابن منظور، لسانالعرب، (بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا) ج 2، ص61 همانطوركه درمتنملاحظه شدهاست توبهرادوجور معنى كردهاند. 1- (برگشتن و رجوع) 2- برگشتن و رجوع مقيد به «از گناه» دراقرب الموارد، قاموس و صحاح اللغة معناى دوم را اختيار كرده است در مجمعالبيان همدرذيلآيه 37 بقره، توبه را رجوع از عمل گذشته دانسته است ولى نظر صحيح آنست كه توبه به معناى مطلق رجوع باشد - همانطوركه علامه طباطبايى درسراسرالميزان اينمعنى راپذيرفتهاست و دليل آن اين است كه اين معنى - برخلاف معناى اول - شامل توبه خدا نيز مىگردد. 44- سيد محمد دامادى، پيشين، ص 29، بنقل از جرجانى. 45- عبدالرزاق كاشانى، شرح منازل السائرين، (تهران، انتشارات كتابخانه علميه حامدى، 1354)ص 21. 46 و 47 و 48 و 49 - سيد محمد دامادى، پيشين، ص 30، به نقل از عطار نيشابورى، پيشين، ص 152 50- محمدبن الحسنالطواسى، اوصاف الاشراف، (مشهد،انتشارات كتابفروشى زوار، 1357) ص 23 51- قاسم غنى، تاريخ تصوف، بىم، ج 2، ص 221 52- محمود شبسترى، پيشين، ص 285 53- غزالى، پيشين، ج 4، ص 3 |
|
براهين ابن سينا در اثبات وجود روح
از جمله اين مسائل، مساله اثبات وجود نفس انسانى است زيرا اگر آن را به دست عقل و انديشه دورپرواز فلسفى بسپاريم به اين زوديها قانع نميشود! و مىخواهد پرده از روى غوامض آن فروكشد و اثبات آنچه را كه اثباتش دشوار استبر عهده گيرد، از اينرو مىبينيم كه فلاسفه كوشيدهاند تا براى اثبات وجود نفس استدلال كنند و اين بحث و استدلال قسمت زيادى از نظريات و آراء آنها را دربر گرفته است. روزگارى مىگفتند كه نفس منبع حيات است و هركه نفس را انكار كند، همراه آن حيات را انكار كرده است! و امروز نيز مىگويند: كه نفس مصدر ادراك و تفكر است چون مورد انكار قرار گيرد، تفسير و توجيه اعمال نفسانى دشوار خواهد بود. از اينها گذشته تحقق امور دنيائى ومسائل دينى بر وجود نفس انسانى متوقف است زيرا با ملاحظه موازين و اصول دينى، و نفس جاى ايمان و عقيده و مناط تكليف و مسؤليت است از اينرو، همواره اديان و شرايع نفس را پيش از جسم آدمى مورد خطاب قرار داده، نفس را نه جسم را به ثواب و دورى از عقاب وعده دادهاند و بزرگان دين در بيان اصل وجود نفس پيش از بدن و نيز توضيح عاقبت و اثبات بقاء نفس تلاش فراوان كردهاند، اينان در اينگونه مباحث، بيشتر متكى بر منقولند ولى گاه نيز دليلى از معقول بر آن افزودهاند. با وجود اين، در ميان فلاسفه و همچنين علماء دينى كمتر كسى به قدر «ابنسينا» به نفس توجه داشته است، ابن سينا موضوع نفس را يكى از هدفهاى مهم فلسفه خود قرار داده و براى اثبات آن دلائل متعددى آورده و هر يك را به مناسبتهائى در مجموعه آثار خويش بيان نموده است و ما در اين مقاله به بررسى اين براهين و دلائل و توضيح آنها مىپردازيم. برهان اول - برهان طبيعى پسيكولوژى يكى از اين آثار حركت است و ديگرى ادراك، مراد از حركت، حركت ارادى است، اين حركت ارادى نيز گاهى به مقتضاى طبيعتحاصل مىشود چون سقوط سنگى از بالا به پائين و گاهى نيز خلاف مقتضاى طبيعت است مثل انسان كه بر روى زمين راه مىرود در حالى كه سنگينى جسمش او را به سكون مىخواند، اين حركتى كه برخلاف طبيعت است، بايد محرك خاصى علاوه بر عناصر جسم متحرك داشته باشد و آن نفس است (1) . اما ادراك چيزى است كه برخى از موجودات از آن برخوردارند و بعضى داراى ادراك نيستند; بديهى است كه بايد موجودات ادراك كننده، قوهاى در باطن خود داشته باشد كه موجودات غير ادراك كننده، آن را نداشته باشد (2) . از اين برهان به نام «برهان طبيعى پسيكولوژى» تعبير آوردهاند. كه ابن سينا در اثبات نفس بر آن اعتماد مىكند و در حقيقتبه تعبير «لانداور» دانشمند اروپائى اغلب اجزاى اين برهان از دو كتاب «نفس» و «طبيعت» تاليف: «ارسطو» استفاده شده است زيرا حكيم يونانى در كتاب «نفس» خود تصريح مىكند كه موجود زنده با موجود غير زنده دو فرق اصلى دارد: يكى حركت و ديگرى احساس. و در كتاب «طبيعت» نيز حركت را به چند قسم تقسيم نموده است. در هر حال گرچه ممكن است اين برهان از جهاتى قابل بحث و بررسى باشد، اما ابن سينا در كتاب «شفا» و «اشارات» و ساير كتب فلسفى خويش كه بعدها آنها را به رشته تحرير درآورده است، سعى مىكند تا وجود نفس را با تكيه بر آثار عقلى آن اثبات كند. «سميح عاطف الزين» مولف كتاب «علمالنفس» (3) . (معرفةالنفس الانسانية فى الكتاب و السنة) اين برهان را به عبارت زير تعبير آورده است: «البرهان الطبيعى الذى يدل على ان الحركة فى الجسم ياتى من شىء و هذا الشىء هو النفس» . يعنى: «برهان طبيعى براى اثبات وجود نفس همان وجود حركت در اجسام متحرك داراى نفس مىباشد و مبدا آن جز نفس نمىتواند باشد» . مرحوم «محمد حسين فاضل تونى» نيز در تقريرات «حكمت قديم» (4) در توضيح اين برهان چنين مىنويسد: اولين دليل بر وجود «نفس» آن است كه بدن دائما در حال تغيير و تبدل استبه حسب كم و كيف و عوارض ديگر و به حسب جوهر ذات بناء بر حركت جوهرى كه ثابتشده است و نفس ناطقه از اول عمر تا آخر عمر باقى است و آنچه متبدل است، غير از چيزى است كه متبدل نيست پس نفس غير از بدن و مزاج است» . برهان دوم: انديشه من و وحدت اعمال نفسانى در اين استدلال آنچه به آن بيشتر برخورد مىكنيم، كلمه «من» كه معرف نفس و قواى نفسانى است نه جسم و آثار او.... يعنى در احوال و اعمال نفسانى، نظم و انسجامى است كه حكايت از قوه نيرومندى مىكند كه بر نظام او اشراف دارد، اين احوال و اعمال نفسانى بر دور يك مركز ثابت مىچرخند و به يك غير متغير متصل و سختبهم مرتبطند و در همه احوال مختلف شخصيت انسان ثابتبوده، يكى مىباشد. شيخ الرئيس در آثار متعدد خويش اينگونه تعبير مىآورد كه نسبت نفس به آثارش چون نسبتحس مشترك به محسوسات مختلف است، هر دوى اينها، پراكنده را گرد مىآورند و موجب نظم و ترتيب مىشوند (6) . اين دليل و برهان ابن سينا اشاره دارد به برهان مشهورى كه مورد توجه دانشمندان علم النفس است كه پيرو مذهب روحى هستند و خلاصه آن اين است كه لازمه وحدت اعمال نفسانى، اين است كه اصلى باشد كه از آن اصل صادر شوند و اساسى باشد كه بر آن متكى گردند، فقدان اين اصل و يا معدوم شدن آن به معناى ضعف حيات عقلى يا پايان يافتن آن مىباشد پس وحدت اعمال نفسانى مستلزم اصلى براى آنها است پس لازم است نفس موجود باشد. بديهى است كه اين خصلتها و خصايص انسانى كه در بالا ذكر شد، در ساير حيوانات ديده نمىشود مثل تكلم و سخن گفتن و نطق و انفعالات ناشى از خنده يا گريه يا خجالت و شرمندگى و... اين خصلتها در انسان به اين جهت موجود هستند كه انسان، نفسى دارد كه ساير حيوانات آن را ندارند و از آن تعبير به نفس ناطقه مىآورند. «سميح عاطف الزين» در كتاب «علمالنفس» خود (7) به عنوان دليل دوم ابن سينا چنين مىنويسد: «خصائص الانسان التى لا توجد عند الحيوان كالنطق والانفعالات من ضحك او بكاء او خجل ... و هى خصائص موجودة بسبب النفس التى اريه...» . يعنى: «انسانها خصايص و خصلتهايى دارند كه نزد حيوانات موجود نيست از قبيل تكلم و سخن گفتن و انفعالات ناشى از حالتخنده و گريه يا شرمندگى در انسانها (صغرى) و اين خصلتها به سبب مبدائى به نام نفس ناطقه در انسان موجودند پس نفس ناطقه موجود بوده، داراى هستى است (نتيجه) . «محمد حسين فاضل تونى» در كتاب «حكمت قديم» از اين دليل ابنسينا اينگونه تعبير مىآورد: «آنچه از آن در زبان عربى به لفظ «انا» و در فارسى به لفظ «من» تعبير مىشود، مغاير استبا آنچه به لفظ «هو» در عربى و «آن» در فارسى تعبير مىگردد پس ناچار بايد بدن و اعضا، غير چيزى باشد كه از آن به لفظ «انا و من» تعبير مىشود. و از «انا و من» مراد، نفس ناطقه است پس معلوم شد كه نفس با بدن مغاير استيعنى نفس غير از بدن و بدن غير از نفس است و نفس و بدن يك چيز نيستند و مغاير همديگر مىباشند. برهان سوم: برهان استمرار بديهى است كه اين تسلسل از اين جهت است كه احوال نفس از يك سرچشمه، فيضان مىكند و چون دائرهاى برگرد يك نقطه حركت مىنماد. «ابن سينا» در كتاب «رسالة فى معرفةالنفس الناطقة» ص 44 چنين مىنويسد: «اى عاقل بدان كه امروز درست همان كسى هستى كه در همه عمرت بودهاى حتى بسيارى از آنچه را كه بر تو گذشته است، به ياد دارى و تو ثابت و مستمرى و در اين شكى وجود ندارد ولى بدن تو همه در تحليل و تجزيه و نقصان است از اينرو آدمى به غذا نيازمند است تا بدل ما يتحلل بدن او گردد. اما تو خود مىدانى كه مدت بيستسال از بدن تو از آنچه در آغاز بود، چيزى بر جاى نمانده است ولى تو در تمام اين مدت به بقاى ذات خويش معترف هستى و در تمام عمر نيز چنين خواهد بود پس ذات او با بدن تو و اجزاى ظاهرى و باطنى آن مغاير است» (8) . اين مساله يعنى استمرار حيات عقلى و اتصال آن، از جمله مسائلى است كه از دانشمندان اروپائى به نام «ويليام جيمز» و «برگسون» نيز به آن اعتراف نمودهاند و آن را از خصلتهاى اعمال نفس و از بزرگترين دلائل بر وجود «من» يا شخصيتبه شمار آوردهاند به نظر آنان حركات فكرى را نه سكون و نه انقسام، بلكه يك جريان متصل و مستمر است. از اين دليل «سميح عاطف الزين» در كتاب علمالنفس خود ص 15 چنين تعبير مىآورد و آن را چنين نقل مىكند: «برهان الاستمرار يعنى ان النفس ثابتة و مستمرة بينما البدن فى تخلل و انتقاص و لذا فالنفس مغاير للبدن» . يعنى: «همانا نفس ثابت و مستمر است درحالى كه بدن و اعضاى بدن و افعال آن در مرحله كاستى و نقص و زيادى قرار دارند از اينرو نفس با بدن مغاير است» . پىنوشتها: |
| درباره وبلاگ |
|
|
| دوستان |
|
وبلاگ اسماعیل شفائی |
| ارتباط |
| درباره سرّعشق |
|
![]() استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است All CopyRight Reserved by SerreEshgh ir.wisdom@gmail.com ©2005-2009 RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح: JHN JHN
|
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است