| درباره بنده |
|
صفحه نخست |
| شخصيت ها |
|
امير المؤمنين علي(ع) |
| دانلود سخنرانيها |
|
استاد نقویان |
| شاعران |
|
فخرالدين عراقي همداني |
| اساتید موسیقی |
|
استاد جليل شهناز |
| امکانات |
|
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد |
|
!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!
|
|
ما از چه راه و بچه دليل بايد وجود خدا را قبول كنيم بشرچه راهى بسوى خدا دارد اساسا بشر بهر عنوان و لباسى چه تحت عنوانوحى و نبوت و چه تحت عنوان عرفان و سلوك و چه تحت عنوان فلسفه وكلام از چه راههائى بسوى خدا و معرفتخدا پيش رفته است . در اين مقاله كه يك مقاله فشرده فلسفى است تنها به طريق فلسفى اكتفاشده است و در ميان براهين فلسفى تنها به برهان معروف به برهان صديقينكه از مواريث فلسفه صدرائى است و عاليترين و شريفترين برهان فلسفى استو يك برهان ديگر كه بعدا توضيح داده خواهد شد قناعتشده است . ولى ما لازم ميدانيم در اينجا سخن را اشباع كنيم و از جميع طرق وراههائى كه بشر براى وصول باين مقصود انتخاب كرده استياد كنيم لهذاقبل از آنكه به توضيح بيانات متن بپردازيم اشارهاى اجمالى به آن راههامىنمائيم . بطور كلى راههاى بشر به خدا شناسى سه نوع است: الف- راه دل يا راه فطرت ب- راه حس و علم يا راه طبيعت ج- راه عقل يا راه استدلال و فلسفه البته دو راه اخير هر كدام به راههاى زيادى منشعب مىگردد و بعداتوضيح خواهيم داد مىگويند خدا شناسى فطرى هر آدمى استيعنى هر آدمى بمقتضاىخلقت و ساختمان اصلى روحى خود خدا را مىشناسد بدون اينكه نيازى بهاكتساب و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد . لازم است در اينجا توضيحى داده شود: برخى از مدعيان فطرى بودن خدا شناسى مقصودشان از اين مطلب فطرتعقل است مىگويند انسان بحكم عقل فطرى بدون اينكه نيازى به تحصيلمقدمات استدلالى داشته باشد به وجود خداوند پى مىبرد توجه به نظام هستىو مقهوريت و مربوبيت موجودات خود بخود و بدون اينكه انسان بخواهداستدلال كند اعتقاد بوجود مدبر و قاهر را در انسان به وجود مىآوردهمچنانكه در همه فطرياتى كه در اصطلاح منطق فطريات ناميده مىشوند مطلباز اين قرار است . ولى مقصود ما از عنوان بالا فطرت عقل نيست مقصود ما فطرت دلاست فطرت دل يعنى انسان بحسب ساختمان خاص روحى خود متمايل و خواهانخدا آفريده شده است در انسان خداجوئى و خداخواهى و خداپرستى بصورتيك غريزه نهاده شده است همچنانكه غريزه جستجوى مادر در طبيعت كودكنهاده شده است . اين غريزه به صورت غير مستشعر در كودك وجود دارد او مادر رامىخواهد و جستجو مىكند بدون آنكه خود بداند و بفهمد كه چنين خواهشو ميلى در او وجود دارد و بدون آنكه در سطح شعور ظاهرش انعكاسى از اينميل و خواهش وجود داشته باشد مولوى عينا همين تشبيه را آورده است آنجاكه مىگويد: همچو ميل كودكان با مادران سر ميل خود نداند در لبان همچو ميل مفرط هر نو مريد سوى آن پير جوان بخت مجيد جزء عقل اين از آن عقل كل است جنبش اين سايه زان شاخ گل است سايهاش فانى شود آخر در او پس بداند سر ميل و جستجو ديگرى مىگويد: چندين هزار ذره سراسيمه مىدوند در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست غريزه خداخواهى و خداجوئى نوعى جاذبه معنوى است ميان كانوندل و احساسات انسان از يك طرف و كانون هستى يعنى مبدا اعلى و كمالمطلق از طرف ديگر نظير جذب و انجذابى كه ميان اجرام و اجسام موجوداست انسان بدون آنكه خود بداند تحت تاثير اين نيروى مرموز هست . گوئى غير اين من يك من ديگر نيز در وجود او مستتر است و او از خودنوايى و آوازى دارد به قول نظيرى نيشابورى: غير من در پس اين پرده سخن سازى هست راز در دل نتوان داشت كه غمازى هست بلبلان گل ز گلستان به شبستان آريد كه در اين كنج قفس زمزمهپردازى هست تو مپندار كه اين قصه بخود مىگويم گوش نزديك لبم آر كه آوازى هست حافظ مىگويد: در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است دانشمندان روانشناس و روانكاو در قرن اخير به اين حقيقت پى بردهاندكه انسان در ماوراء شعور ظاهر خويش شعورى مخفى دارد گوئى در پس اينمن ظاهر من پشت پردهاى وجود دارد چيزى كه هست برخى ازاين دانشمندان چنين فرض كردهاند كه عناصر من پنهان همه از شعورظاهر به باطن گريخته و تغيير شكل دادهاند ولى برخى ديگر به اصالتشعورباطن ايمان و اعتراف دارند شعور اخلاقى شعور هنرى شعور علمىهمچنين شعور مذهبى روان انسان را اصيل و ناشى از سرشت او مىدانند . آن نقطه اصلى كه راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا مىكند همين جااست عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و اعتقاد دارند در تقويتاين نيرو مىكوشند معتقدند كه كانون احساسات عالى الهى قلبى را بايدتقويت كرد و موانع رشد و توسعه آنرا بايد از ميان برد و به اصطلاح بايد قلبرا تصفيه كرد و آنگاه با مركب نيرومند و راهوار و سبك بال عشق بسوى خداپرواز نمود اما فلاسفه و متكلمين از راه عقل و فكر و استدلال مىخواهند شاهد مقصود و گمشده و مطلوب خود را كشف كنند عارف مىخواهد پرواز كند وبرسد فيلسوف مىخواهد سر به جيب تفكر فرو برد و حضور او را درانديشه خود احساس مىكند عارف مىخواهد ببيند و فيلسوف مىخواهدبداند عبادات در شرع مقدس براى پرورش اين حس است و لا اقل يكى ازفلسفههاى عبادات اين است . امروز دانشمندان زيادى هستند كه به وجود چنين احساس و شور و عشقو جنبشى در عمق روح آدمى كه او را به خداى لا يزال پيوند مىدهد ايمان دارند . ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسى در آدمى هست دو راه در پيشداريم يكى آنكه خودمان شخصا و عملا دست به آزمايش در وجود خودمان وديگران بزنيم ديگر اينكه ببينيم دانشمندانى كه سالهاى دراز در زمينهروان آدميان از جنبه مسائل معنوى مطالعاتى داشتهاند چه نظر دادهاندقدماى ما از طرق استدلالى و اشراقى وجود چنين عشقى را در سراسر موجوداتو از آن جمله انسان اثبات مىكردند و علماى امروز تجربيات روانى رادليل بر اين مطلب مىگيرند . از جمله اين دانشمندان دانشمند معروف الكسيس كارل صاحب كتابانسان موجود ناشناخته است وى در باره دعا مىگويد: دعا پرواز روح است بسوى خدا و هم او مىگويد: گفتهاند كه در عمق وجدان شعلهاى فروزان است انسان خود راآنچنانكه هست مىبيند از خودخواهىاش حرصش گمراهىاش ازغرور و نخوتش پرده بر مىدارد براى انجام تكاليف اخلاقى راممىشود براى كسب خضوع فكرى اقدام مىكند در همين هنگام سلطنتپر جلال آمرزش در برابر او پديدار مىگردد . از جمله اين دانشمندان ويليام جمز است وى مىگويد: هر قدر انگيزه و محرك ميلهاى ما از عالم طبيعتسرچشمه گرفتهباشد غالب ميلهاى ما و آرزوهاى ما از عالم ماوراء طبيعتسرچشمهگرفته چرا كه غالب آنها با حسابهاى مادى و عقلانى جوردرنمىآيد هم او مىگويد: من بخوبى مىپذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است و قبولهم دارم كه فرمولها و دستور العملهاى فلسفى مانند مطلب ترجمهشدهاى است كه اصل آن بزبان ديگرى باشد . هم او مىگويد: عموما معتقدند كه ايمان خود را بر پايههاى فلسفى محكم ساختهاندو حال آنكه مبناى فلسفى بر روى ايمان قرار دارد . پاسكال كه بقول مرحوم فروغى محبت را برتر از عقل مىداند وبنياد علم و اعتقاد را بر اشراق قلبى قرار مىدهد مىگويدبه وجود خدا دل گواهى مىدهد نه عقل و ايمان از اين راهبه دست مىآيد و هم او مىگويد: دل دلائلى دارد كه عقل را به آن دسترس نيست . برگسون نيز به نقل مرحوم فروغى معتقد است به دو نوع ديانت و دونوع اخلاق و براى هر يك از دو نوع مبدا و سرچشمه خاص قائل استسافلو عالى مبدا سافل صلاح هيئت اجتماعيه است و مبدا عالى فيضى است كه ازعالم بالا مىرسد در باره آن نوع ديانت كه از مبدا عالى سرچشمه مىگيردمىگويد: آن همان مايه دانشى است كه در جانوران غريزه و در انسان عقلرا به وجود مىآورد از آن مايه دانش در انسان قوه اشراقى بهوديعه گذاشته شده كه در عموم به حال ضعف و ابهام و محو است ولىممكن است كه قوت و كمال يابد تا آنجا كه شخص متوجه شدهكه آن اصل اصيل در او نفوذ دارد مانند آتشى كه در آهن نفوذ و آنراسرخ مىكند به عبارت ديگر اتصال خود را به مبدا در مىيابد وآتش عشق در او افروخته مىشود هم تزلزل خاطرى كه از عقلدر انسان رخ كرده مبدل به اطمينان مىگردد هم علاقهاش ازجزئيات سلب شده به طور كلى به حيات تعلق مىگيرد عاشقمبر همه عالم كه همه عالم از او است . يكى از دانشمندان روانشناس معاصر كه به اصالتحس دينى در عمق وجدان بشر معتقد استيونگ شاگرد معروف و مبرز فرويد است وى نظريهاستاد خويش را مبنى بر اينكه احساس مذهبى يك احساس مادى عقب راندهشده تغيير شكل دادهاى است رد كرد و معتقد باصالت اين حس گرديدهميان او و استاد در اين زمينه نامهها مبادله شده است كه در برخى كتبمسطور است . اينشتاين دانشمند معروف عصر ما بيان جالبى در اين زمينه داردوى در مقالهاى كه از او تحت عنوان مذهب و علوم نقل شده بحثى در اين زمينهمىكند و پس از اينكه مدعى مىشود محرك مذهبى در همه مردم يكسان نيستو از بعضى كتب مذهبى مانند توراه و انجيل از لحاظ طرز معرفى خدا انتقادمىكند مىگويد: يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد گر چهبا شكل خالص يكدست در هيچكدام يافت نمىشود من آن را احساسمذهبى آفرينش يا وجود مىدانم بسيار مشكل است اين احساسرا براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم به خصوص كه دراينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلف تظاهر مىكند نيستدر اين مذهب فرد كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كهدر ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد حسمىكند او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد چنانكه مىخواهداز قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يك باره بعنوان حقيقت واحددريابد . در قرآن مجيد و آثار قطعى پيشوايان بزرگ اسلام دلايل زيادى هستبر اينكه مسئله فطرى بودن دين و توجه به خدا سخت مورد توجه بوده استظاهرا قرآن كريم اولين كتابى است كه اين مسئله را طرح كرده است و اكنونپس از چهارده قرن مىبينيم دانش بشرى آنرا تاييد مىكند . نظر به اينكه توضيح و تفسير اين آيات خصوصا با توجه به كلماتى كهاز رسول اكرم و خاندان پاكش در توضيح و شرح آن آيات رسيده دامنه سخنرا زياد بسط مىدهد و از حوصله اين كتاب خارج است ما در اينجا تنها بهنقل برخى آيات و دو سه جمله از پيشوايان دين اكتفا مىكنيم و مىگذريم: 1- (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها) 2- (ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فى السموات و الارض) 3- (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب)رعد آيه 28. 4- (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا) طه آيه 124 5- (فذكر انما انت مذكر) غاشيه آيه 21 6- (سبح لله ما فى السموات و الارض) حديد حشر صف آيه اول . 7- (و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهما لست بربكم قالوا بلى) اعراف 172. 8- (و الذين آمنوا اشد حبا لله) . 9- (فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول. نهج البلاغه خطبه اول . 10- (ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا و اخترعهم على مشيته اختراعا ثمسلك بهم فى طريق ارادته و بعثهم فى سبيل محبته صحيفه سجاديه دعاوى اول. بحث در دلالت هر يك از اين آيات و كلمات بر مدعاى ما طولانى استاز مطالعه تفاسير اين آيات و شروح اين كلمات مطلب روشن مىشود به عبارت ديگر راه مطالعه در خلقت اين راه نيز به نوبه خود به سه راه منشعب مىشود: 1- از راه تشكيلات و نظاماتى كه در ساختمان جهان به كار رفته است . 2- از راه هدايت و راهنمائى مرموزى كه موجودات در مسير خويشمىشوند . 3- از راه حدوث و پيدايش عالم . مطالعه احوال موجودات نشان مىدهد كهساختمان جهان و ساختمان واحدهائى كه اجزاء جهان را تشكيل ميدهندحساب شده است هر چيزى جائى دارد و براى آن جا قرار دادهشده است و منظورى از اين قرار دادنها در كار بوده است . جهان درست مانند كتابى است كه از طرف مؤلف آگاهى تاليف شدهاست هر جمله و سطر و فصلى محتوى يك سلسله معانى و مطالب و منظورهائىاست نظمى كه در كلمات و جملهها و سطرها به كار برده شده است از روىدقتخاصى است و هدف را نشان مىدهد . هر كس تا حدودى مىتواند خطوط و سطور كتاب خلقت را بخواند ويك سلسله معانى از آنها درك كند و قصد و فكر مؤلف آن را دريابد هر كسىمىتواند نظامات حكيمانه و آثار و علائم بكار رفتن تدبير و اراده را در كار خلقتروشن استنباط كند هر چند درس ناخوانده و بيابانى باشد ولى البته اگركسى با علوم طبيعى آشنائى داشته باشد به تناسب معرفتش به اين امورنظامات و آثار و علائم وجود و حكمت و تدبير را در كار خلقت بيشتر ادراكمىكند . قرآن كريم با اصرار و ابرام بى نظيرى افراد بشر را به مطالعه در خلقتو ساختمان موجودات به منظور شناختن خداوند سوق مىدهد و همچنين دركلمات پيشوايان دين كه نمونهاش خطبههاى نهج البلاغه و توحيد مفضل وبرخى دعاها و برخى احتجاجات ائمه اطهار است عنايت فوق العادهاى به اين مطلبشده است نظر به اينكه ذكر اجمالى چندان مفيد نيست و تفصيل و تشريح ازحدود اين كتاب خارج است ما از ذكر آيات و خطب و احاديث و دعوات واحتجاجات مربوطه صرف نظر مىكنيم و به وقت ديگر موكول مىنمائيم . مسلما براى عامه مردم بهترين راه شناساندن خداوند همين راه استاكنون مىخواهيم ببينيم كه چگونه است كه تشكيلات و نظامات ساختمانموجودات بر وجود خداوند عليم و حكيم دلالت مىكند . جواب اين پرسش روشن است همان طورى كه اصل پيدايش يك اثربر وجود نيروى مؤثر دلالت مىكند صفات و خصوصيات آن اثر نيز مىتواندتا حدود زيادى آئينه و نشان دهنده صفات مؤثر بوده باشد مثالى ذكر كنيم: ما افراد انسان مستقيما از محتويات ضمير و افكار و انديشهها و ملكاتاخلاقى و روحى يكديگر آگاه نيستيم و نمىتوانيم آگاه باشيم بديهى استكه نه من مىتوانم مستقيما ضمير شما را بخوانم و بلا واسطه از نيت وصفات اخلاقى شما آگاه گردم و نه شما مىتوانيد مستقيما از ضمير من آگاهشويد ولى در عين حال تا حد زيادى به محتويات ضمير يكديگر پى مىبريمبدون آنكه كوچكترين ترديدى به خود راه دهيم . ما در باره شخص معينى اعتقاد علمى پيدا مىكنيم و او را به عنوان عالممىشناسيم به چه دليل به دليل آثار قولى و كتبى كه از او ديدهايم ما يكى رافقيه ديگرى را حكيم سومى را رياضىدان چهارمى را اديب ميدانيمچرا براى اينكه از اولى سخنان و نوشتههاى فقهى و از دومى سخنان ونوشتههاى حكمى و از سومى رياضى و از چهارمى ادبى شنيده و ديدهايمبحكم سنخيتى كه لازم است ميان اثر و مؤثر بوده باشد امكان ندارد كه از فاقد علم سخنان علمى و يا از كسى كه فقط فقيه استسخنان منظم فلسفى و رياضىو ادبى و يا از كسى كه فقط حكيم است آثار فقهى يا رياضى صادر شود مثلاهيچيك از ما كه صاحب جواهر را مىشناسيم شك نداريم كه او فقيه بزرگى بودهاست و حال آنكه او را نديدهايم و اگر هم مىديديم نمىتوانستيم مستقيما ازضمير او آگاه شويم اما كتاب جواهر او دليل قاطعى است بر اينكه مؤلف آنفقيه بزرگى بوده است . ممكن است كسى بگويد قطع و علمى كه ما در اينگونه مسائل داريم باينمعنى نيست كه هيچگونه احتمال خلافى در كار نيست بلكه باين معنى است كهاحتمال خلاف در حساب احتمالات آنقدر ضعيف است كه هيچ عقل سليمى آنرابحساب نمىآورد احتمال خلافى كه در كار است احتمال تصادف و اتفاق استمثلا در مورد كتاب جواهر ما قاطع هستيم كه مؤلف آن فقيه بزرگى بوده امانه به اين معنى كه هيچگونه احتمال اينكه او فقيه نبوده و اين نوشتهها از روىتصادف و اتفاق تنظيم شده باشد ندهيم خير احتمال اينكه مؤلف جواهر فقيهنبوده و نوشتهها تصادفا تنظيم شده است وجود دارد ولى بقدرى آن احتمالضعيف است كه قابل به حساب آمدن نيست و لهذا مىگوييم قطع و علم داريم كهصاحب جواهر فقيه بزرگى بوده نه ظن و گمان احتمال تصادف در اينگونهموارد به شكل يك كسر از عددهائى كه ما مىشناسيم از قبيل يك صدم يك هزارم يكميليونيم يك مليارديم و غيره نيست بلكه بصورت كسر از يك عددى است كهدر وهم ما نمىگنجد مثل اينكه فرض كنيم عدد يك را رسم كنيم و در طرف راستآن آنقدر صفر بگذاريم كه بكره ماه برسد احتمال تصادف در اينگونه موارداز قبيل يك احتمال در مقابل اين عدد غير قابل تصور از احتمالات است ولىبهر حال همين اندازه احتمال هست . ما بعدا در باره اين مطلب بحثخواهيم كرد در اينجا همين قدر مىگوييماين اندازه احتمال كه قابل به حساب آمدن نيست مانعى ندارد ما با اينكهاينگونه احتمالات را كه فقط با يك نيروى عظيم رياضى مىتوانيم وجود آنهارا كشف كنيم نه اينكه در وجدان خود چنين احتمالاتى را احساس نمائيمدر باره هر مؤلف و نويسندهاى مىتوانيم بدهيم مثلا مىتوانيم احتمال بدهيمهمين نوع احتمال كه سعدى با همه اين آثار ذوقى و ادبى يك ذره ذوقادبى نداشته و تصادفا اين نثر و نظمها بر زبانش جارى شده استيا بو علىبوئى از فلسفه و طب نبرده است و تصادفا و بدون توجه كه قلم را روى كاغذمىكشيده يك سلسله مسائل منظم و نقل اقوالهاى صحيح و تحقيقات قابل استفادهاز آب در آمده است و همچنين صاحب جواهر كه جواهر را مىنوشته است با اينكه جلو چنين احتمالى را منطقا نمىتوانيم سد كنيم شك نداريم كه سعدىداراى ذوق شعرى و ادبى و بو على سينا داراى افكار فلسفى و طبى و صاحب جواهرداراى ملكات فقهى بوده است كسانى كه بشر را به خدا شناسى از راه مطالعه كتابخلقتسوق دادهاند خواستهاند بشر همان اندازه به علم و حكمت صانع متعالمطمئن شود كه از روى آثار سعدى و بو على و صاحب جواهر بمقامات ادبى وفلسفى و فقهى آنها مطمئن مىشود . كرسى موريسون در كتاب راز آفرينش انسان ترجمه محمد سعيدىصفحه 9 مىگويد ده عدد سكه يك شاهى را از شماره يك تا ده علامتبگذاريد و آنها را در جيب خود بريزيد و بهم بزنيد پس از آن سعىكنيد آنها را به ترتيب شمارش از يك تا ده در آوريد و هر كدام رادر آورديد پيش از اينكه سكه دومى را بيرون بياوريد دوباره بجيبخود بيندازيد با اين ترتيب احتمال آنكه شماره يك بيرون بيايدمعادل يك بر ده است احتمال اينكه شماره يك و دو به ترتيببيرون بيايد يك بر صد است احتمال آنكه شماره يك دو و سهمرتبا بيرون بيايد يك در هزار است احتمال آنكه شمارههاىيك و دو و سه و چهار متواليا كشيده شود يك در ده هزار است . و بهمين منوال احتمال در آمدن شمارهها به ترتيب كمتر مىشودتا آنكه احتمال بيرون آمدن شمارههاى از يك تا ده به رقم يكبر ده مليارد مىرسد منظور از ذكر مثلى بدين سادگى آنست كهنشان داده شود ارقام در مقابل احتمالات چگونه قوس صعودى مىپيمايندبراى بوجود آمدن حيات در روى كره ارض آن قدر اوضاع و احوالمساعد لازم است كه از حيث امكانات رياضى محال است تصور نموداين اوضاع و احوال بر سبيل تصادف و اتفاق با يكديگر جور آمدهباشند و بهمين جهت بايد ناگزير معتقد بود كه در طبيعت قوه مدركهخاصى وجود دارد و در جريان اين امور نظارت مىكند وقتى بايننكته اذعان آورديم بايد ناچار معتقد شويم كه مقصد و منظور خاصىنيز از اين جمع و تفريقها و از پيدايش حيات در بين بوده است . امروز فرضيهها و نظريههاى خاصى در باره آفرينش جهان زمين حياتانسان وجود دارد بعضى گمان مىكنند با قبول آن فرضيهها و نظريهها ديگرلزومى ندارد كه فرض كنيم جهان و حيات و انسان با ارادهاى حكيمانهبوجود آمده است مثلا در باره كرات منظومه شمسى طبق فرضيه معروف لاپلاسگفته مىشود كه قطعاتى است كه در اثر نزديكى و برخورد خورشيد با يك ستاره ديگر از خورشيد جدا شدهاند در باره حيات گفته مىشود كه در اثر جمع شدن يك سلسلهشرايط شيميائى پديد آمده است و سپس طبق ناموس تكامل رشد و تكثير يافتهتا به امروز رسيده است در باره اندامهاى گياهها و حيوانات و انسان گفته مىشودطبق اصول نشوء و ارتقاء خود بخود بحكم طبيعت پديد آمدهاند و در باره عقلو هوش و روح انسانى گفته مىشود كه جز خاصيت مادى تركيبات شيميائىچيزى نيست . ما فرضيه لاپلاس را در باره اينكه زمين قطعهاى است كه از خورشيد جداشده است و فرضيه كسانى كه مىگويند آغاز حيات بصورت پيدايش يك موجودتك سلولى بوده است و فرضيه كسانى كه انسان و حيوان و گياه را از يك ريشهمىدانند كه تدريجا تطور يافته است عجالتا مىپذيريم اما مىخواهيم ببينيمآيا با تصادف و اتفاق يعنى عدم دخالتشعور و اراده ممكن است همين فرضيهها راتوجيه كرد يا نه بهتر است از زبان خود دانشمندان جديد بشنويم: كرسى موريسون در صفحه 10 كتاب راز آفرينش انسان مىگويد: برخى ستاره شناسان معتقدند كه احتمال نزديكى دو ستاره بهم تاحدودى كه قوه جاذبه آنها در هم فعل و انفعال كند و آنها را بسوىيكديگر بكشاند به نسبتيك به چند ميليون مىباشد احتمال آنكهدو ستاره به همديگر تصادم نمايند و باعث تجزيه و تلاشى يكديگر شوندبقدرى نادر است كه از حوصله قدرت محاسبه خارج مىباشد . پس معلوم مىشود فرضا اين فرضيه را بپذيريم كه زمين قطعهاى است كهدر اثر يك تصادم و برخورد از خورشيد جدا شده است بايد فرض كنيم كه عمد وقصدى در كار بوده است كه آن برخورد و تصادم بوجود آيد و هدف خاصى از اينكار منظور بوده است كه همان پيدايش حيات و سپس حيوان و بعد انسان بعنوانهدف اصلى مخلوقات زمين است . و اما پيدايش حيات فرض مىكنيم كه جمع شدن يك سلسله شرائطمادى و شيميائى براى پيدايش حيات كافى باشد يعنى فرض مىكنيم كه حياتخاصيتخود ماده است نه فعليتى جوهرى و اضافى بر فعليت ماده خود اينجمع شدن شرايط با تصادف و اتفاق قابل توجيه نيست كرسى موريسون درصفحه 154 كتاب خويش مىگويد: ممكن نيست تمام شرائط و لوازمى كه براى ظهور و ادامه حياتضرورى است صرفا بر حسب تصادف و اتفاق در آن واحد بر روىسيارهاى فراهم شود. ايضا در همين كتاب پس از آنكه در فصل سوم تحت عنوان گازهائى كه ما استنشاق مىكنيم فصل مشبعى در باره شرائط امكان پيدايش حيات بحث مىكنددر خاتمه فصل چنين مىگويد: اكسيژن و ئيدروژن و اسيد كربونيك چه به تنهائى و چه در حال تركيبو اختلاط با همديگر از اركان اوليه حيات جانداران بشمار مىروندو اساسا مبناى زندگانى در زمين بر آنها استوار است از ميانميليونها احتمال حتى يك احتمال هم نمىرود كه همه اين گازها درآن واحد در سيارهاى جمع شوند و مقدار و كيفيت آنها هم به طورىمتعادل باشد كه براى حياه كافى باشد از طريق علمى كه توضيحىدر باره راز طبيعت نمىتوان داد اگر هم بخواهيم بگوئيم همه آننظم و ترتيبات تصادفى بوده آن وقت بر خلاف منطق رياضى استدلالكردهايم . پس معلوم مىشود پيدايش حيات را در روى كره زمين حمل بر تصادفكردن خلاف عقل سليم است بر حسب نظريات علمى امروز ريشه نسلى حيوانها و گياهها يك چيزاستيك سلول بوده است كه بدو شعبه مختلف نباتى و حيوانى منشعب شده استاكنون ببينيم آيا بنا بر همين نظريات ممكن است اين انشعاب را با تصادف واتفاق توجيه كنيم خصوصا با توجه به نيازى كه اين دو شعبه بيكديگر دارند يامجبوريم بپذيريم آن انشعاب نيز از روى عمد و قصد بوده است . كرسى موريسون در صفحه 58 كتاب خويش مىگويد: در آغاز ظهور حيات در كره ارض اتفاق عجيبى رخ داده است كهدر زندگى موجودات زمين اثرات فوق العاده داشته استيكى ازسلولها داراى اين خاصيت عجيب شد كه بوسيله نور خورشيد پارهاىتركيبات شيميائى را تجزيه كند و از نتيجه اين عمل مواد غذائى براىخود و ساير سلولهاى مشابه تدارك نمايد اخلاف و نوادگان يكىاز اين سلولهاى اوليه از غذائى كه توسط مادرشان تهيه شده بود تغذيهكردند و نسل حيوانات را بوجود آوردند در حالى كه اخلاف سلولىديگر كه بصورت نبات در آمده بود رستنىهاى عالم را تشكيل دادهو امروز كليه مخلوقات زمينى را تغذيه مىنمايند آيا مىتوان باوركرد كه فقط بر حسب اتفاق يك سلول منشا حيات حيوانات و سلولديگر ريشه و اصل نباتات گرديده است . نكته جالب در اينجا اينست كه نباتات و حيوانات كه بعدها از اين دوسلول انشعابى اوليه پديده آمدهاند مكمل و نيازمند به يكديگرند بدون هر يك از اينها ديگرى نمىتواند بحيات خود ادامه دهد راز آفرينش انسان صفحه توضيح مىدهد كه حيوانات در زندگى خود نيازمند به اكسيژن مىباشد و نباتاتنيازمند به كربن حيوانات اكسيژن استنشاق مىكنند و اسيد كربونيك بيرونمىدهند و نباتات بر عكس با اسيد كربونيك تنفس مىكنند برگ نباتات درحكم ريه انسانى است كه در زير حرارت آفتاب اسيد كربونيك را به عنصر كربنو اكسيژن تجزيه مىكنند و اكسيژن را دفع و كربن در تنه آنها باقى مىماندآنگاه در صفحه 32 مىگويد: همه نباتات و جنگلها و بوتهها و خزهها و بطور كلى رستنيها ساختماناصلى وجودشان تركيبى از آب و كربن استحيوانات كربن دفعمىكنند و نباتات اكسيژن و از اين رو هر گاه اين دو عمل موجوداتمتوقف مىماند آن وقتيا حيوانات همه اكسيژنها را مصرف مىكردندو يا نباتات كليه كربنها را و چون موازنه بهم مىخورد نسل هر دوطايفه بسرعت رو به انقراض و زوال مىرفت . يكى ديگر از عجائب عالم جانداران كه به هيچ وجه با تصادف قابل توجيهنيست اينست كه تقريبا از اوايل پيدايش حيات جنس نر و ماده كه براى ادامهنسل ضرورت دارد بوجود آمده است دستگاههاى مربوط به تناسل چه در عالمحيوانى و چه در عالم نباتى چه در جنس نر و چه در جنس ماده آنقدر حيرت انگيزاست كه به هيچ وجه نمىتوان گفت هدفى در ايجاد اينها در كار نبوده است و دستگاهخلقت اينها را براى ادامه نسل به وجود نياورده است . از اينها مىگذريم و مىآئيم اندامهاى نباتات و حيوانات را در قسمتهاىمختلف مطالعه مىكنيم آن چنان غرق حيرت و بهت مىشويم كه مطالعه يك كتابچندين هزار صفحهاى مملو از نكات دقيق و ظريف هرگز نمىتواند ما را ايناندازه دچار بهت و حيرت و اعتراف بقدرت كامله و حكمت بالغه بوجود آورندهآن بكند و به قول سعدى: آفرينش همه تنبيه خداوند دل است دل ندارند كه ندارد به خداوند اقرار اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار مدت كوتاهى در اروپا اين فكر پديد آمد كه نظامات خلقت نباتات وحيوانات آنگاه دلالت مىكند بر حكمت بالغه صانع عالم كه خلقت اشياء دفعتاو آنا صورت گرفته باشد اما اگر تدريجا صورت گرفته باشد مانعى ندارد كه يكسلسله تصادفات تدريجا متراكم و منجر به آنچه هستشده باشد بعد از پيدايش داروينيسم و ارائه اصول طبيعى تطور اين عقيده براى بعضى پيدا شد كه اصولداروينيسم براى توجيه خلقت تصادفى جانداران كافى است . آنچه مسلم است اينست كه اصولى كه علماى زيستشناسى براى تكاملذكر كردهاند به تنهائى به هيچ وجه براى توجيه خلقت كافى نيست محال استكه با عدم دخالت دادن قصد و هدفدارى در طبيعت بتوان خلقت را توجيه كرد . تكيهگاه داروينيسم انتخاب طبيعى و بقاى اصلح است اين خودحقيقتى است كه در نبرد حيات يكنوع غربال طبيعى صورت مىگيرد وآن جاندار كه بنوعى با شرائط حيات منطبقتر است قابليت بيشترى براىبقاء دارد . ولى سخن در اينست كه آيا آن چيزهائى كه براى حيات موجود زنده مفيدو لازم است ممكن است ابتدائا بصورت تصادف بوجود آمده باشد تا بعد در غربالطبيعت باقى بماند يا نه مطالعه در احوال موجودات نشان مىدهد يك نيروىمرموز و شاعر و هدفدار وضعى در اندام جانداران بوجود مىآورد كه آنها رامتناسب با شرائط محيط نمايد . اگر همه تغييراتى كه در بدن موجودات زنده پيدا مىشود از نوع پردهلاى انگشتان بعضى مرغها بود ممكن بود بگوئيم تصادفا در لاى انگشتيكمرغ پرده پيدا شده و اين پرده براى شناورى او در آب مفيد واقع شد و مورداستفاده حيوان قرار گرفت و بعد بوراثت به اعقاب او منتقل شد قطع نظراز اينكه علم وراثت آن را قبول ندارد ولى بعضى اندامهاى مفيد و لازم جاندارانبصورت يكدستگاه بسيار عظيم تو در تو و پيچ در پيچ است تنها هنگامى قابلاستفاده و بهرهبردارى است كه تمام دستگاه به وجود آمده باشد نظير دستگاهعظيم باصره در اينگونه موارد چگونه مىتوانيم بگوئيم كه تصادفا تغييرى دربدن موجود زنده پديد آمد و او را اصلح براى بقاء ساخت و طبيعت او را درغربال خويش نگهدارى كرد . راز آفرينش انسان صفحه پس از اينكه توضيحى در باره ساختمانعجيب چشم مىدهد مىگويد: همه اين تشكيلات عجيب از مردمك ديده گرفته تا شمشها ومخروطها و اعصاب بايد با يكديگر و در آن واحد بوجود آمدهباشد زيرا اگر يكى از اين نظامات پيچيده ناقص باشد بينائى چشمغير مقدور خواهد بود با اين وصف آيا مىشود تصور كرد همه اينعوامل خود بخود جمع آمده و هر يك از آنها وضع نور را طورىتنظيم كرده است كه بكار ديگرى بخورد و حوائج او را رفع كند . باز چيز ديگرى كه توليد شگفتى و حيرت مىكند اينست كه سلولهاى بدنكه عددشان در بدن يك فرد به ميلياردها مىرسد و از عدد مجموع افراد بشردر عصر حاضر بيشتر است با اينكه همه از يك اصل و ريشه زادهاند هر دستهاى كارىمخصوص بخود انجام ميدهند و غذاى مخصوص بخود را جذب مىكنند هر سلولاز اعضاء مختلف بدن مثل استخوان گوشت ناخن مو چشم دندان و امثالآن همان غذائى را جذب مىكند كه بكار پرورش و زندگانى او مىخورد سلولهانيروى انطباق عجيبى دارند خود را با شرايط و احتياجات هماهنگ مىسازند. راز آفرينش انسان صفحه 61 مىنويسد: سلولها ناگزيرند شكل و هيئت و حتى طبيعت اصلى خويش رابنا به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه با آن زيست مىكنند و خودجزئى از آن هستند تغيير بدهند و خود را با آن هماهنگ سازندهر سلولى كه در بدن موجودات جاندار بوجود مىآيد بايد خود راآماده سازد كه گاهى بصورت گوشت در آيد گاهى بصورت پوستگاهى ميناى دندان را تشكيل دهد و گاهى اشك چشم را و گاهىبصورت بينى در آيد و گاهى بقالب گوش در اين حال هر سلولىموظف استخود را به همان شكل و كيفيتى در آورد كه براى انجام آنمساعد است . عجائب نظم و همبستگى در آفرينش قابل احصاء و احاطه نيست هر گوشهاىرا بنگريم جز انتظام و انطباق و هماهنگى و جز آثار دخالت قصد و عمد و ارادهدر مخلوقات نمىبينيم. راز آفرينش صفحه مىنويسد: دلايل بارزى كه نشان مىداد انسان در طول زمان با طبيعت انطباقيافته است امروزه با اين نظريه تكميل مىشود كه طبيعت هم بنوبهخود را با انسان انطباق داده است. در صفحه 148 مىنويسد: وقتى حجم زمين و وضع آن را در فضا در نظر بگيريم و انطباقاتحيرتانگيزى را كه براى پيدايش آن بكار رفته از نظر بگذرانيمخواهيم ديد كه اگر قرار بود اين انطباقات بر حسب تصادف و اتفاقپيش بيايد برخى از آنها در يك مليون احتمال به يك احتمال صورتمىگرفت و مجموع آنها ميلياردها احتمال هم بيشتر لازم داشتبهمين جهت پيدايش زمين و نشاه حيات را در روى آن هرگز نمىتوانبا قوانين مربوط به اتفاق و تصادف تطبيق نمود عجيبتر از انطباق انسان به عوامل طبيعت انطباق طبيعت به انسان است 2- هدايت و راهيابى از جمله آثار و علائمى كه در خلقت موجودات مشاهده مىشود و دليلبر دخالت نوعى قصد و عمد و تدبير است راهيابى اشياء است هر موجودىعلاوه بر ارگانيزم و سازمان منظم داخلى از يك نيروى مرموز برخودار استكه بموجب آن نيرو راه خود را بسوى آينده مىشناسد به عبارت ديگر اشياءو موجودات در عين اينكه به حسب ساختمان مادى و جسمانى كور و نابينامىباشند يك نوع بينش مرموزى آنها را رهبرى مىكند اين بينش مرموز رادر ماوراء ساختمان جسمانى اشياء بايد جستجو كرد اما اينكه ماهيت اينبينش مرموز چيست و چگونه مىتواند باشد آيا در درون اشياء نهفته است و ياصد در صد بيرونى است و يا از قبيل كشش يك نيروى قويتر است موجودات رابسوى كمال به اصطلاح فلاسفه از قبيل تحريك و تاثير معشوق است در عاشقبحث دامنهدارى است و به هر حال دليل و مؤيد وجود قدرت مدبرى است كهبر موجودات سيطره دارد و آنها را تدبير مىنمايد . اين دليل غير از دليل نظم است دليل نظم مربوط است به تشكيلات وسازمان مادى و جسمانى و به عبارت ديگر ارگانيزم اشياء يك دستگاه صنعتىاز قبيل اتومبيل يا ساعتيا كارخانه پارچهبافى داراى سازمان است داراىاجزاء و اعضاء و تشكل است هر جزء از اجزاء آن شهادت مىدهد كه براىكارى ساخته شده و قصد و عمدى در ساختمان آن بكار رفته است اما اتومبيليا ساعتيا كارخانه پارچهبافى و هر واحد صنعتى ديگر از نيروى خاصراهيابى بهرهمند نيستيك رابطه مرموز ميان او و هدف دستگاه وجود نداردكه بطور خودكار او را در جهت هدف خود هدايت كند بر خلاف واحدهاىطبيعى كه چنين است اينجا مطلب نيازمند به توضيحى است. راهيابى اشياء بر دو نوع استيكنوع آن لازمه جبرى سازمان داخلىاستيعنى ممكن ستسازمان و تشكيلات داخلى يكدستگاه آن چنان منظمباشد كه بطور خودكار راهى را كه بايد برود و كارى كه بايد بكند انجام دهديكدستگاه ساعت آن چنان دقيق ساخته مىشود كه كار خود را بدون يك ذره تخلفانجام مىدهد يك سفينه فضائى آن چنان دقيق و منظم ساخته مىشود كه مسيرخود را بدون انحراف طى مىكند و كارهائى كه بايد انجام دهد از قبيل عكسبردارى و مخابره دقيقا انجام مىدهد . صنعت امروز بدين سو پيش ميرود كه ماشين جاى هوش انسان را مىگيرد ماشين حساب دقيقا جمع و تفريق و ضرب و تقسيم مىكند يك اتومبيل مجهزاست به دستگاهى كه مجموع مسافتى را كه تا كنون طى كرده و دستگاهى كهسرعتحركت اتومبيل را نشان مىدهد و دستگاههائى كه تمام شدن روغنيا بنزين را اعلام مىكند دستگاه رادار از پيش وقوع خطر را اطلاع مىدهديكدستگاه ساده قطبنما جهت را بطرز صحيح نشان مىدهد اين مقدار ازراهيابى و كار منظم از مجموع خواص فيزيكى و شيميائى اشياء استفاده و استنتاجمىشود و لازمه سازمان يافتن مواد و اشياء و حركات و آثار آنها است . بدون شك نتيجه سازمان منظم و تشكيلات مرتب و حساب شده كار منظمو مرتب و حساب شده است اين نوع از راهيابى از گذشته و عليت فاعلى سرچشمهمىگيرد يعنى از مجموع امورى كه داراى يك سلسله خواص فيزيكى و شيميائىمىباشند سازمانى بوجود آمده و اجزاء مجموعه بيكديگر مربوط شدهاند و لازمهقهرى و نتيجه جبرى مواد جمع شده به علاوه خاصيتهائى كه هر كدام دارند وبه علاوه نظم و ارتباطى كه ميان آنها برقرار شده و آنها را بصورت يكدستگاهدر آورده كار معين و راه پيمائى منظم است . نوع ديگر از راهيابى كه در اشياء مشاهده مىشود آن چيزى است كهگذشته و عليت فاعلى يعنى نظم مادى براى چنين راهيابى كافى نيست آن نوعاز راهيابى حكايت مىكند از رابطه مرموزى ميان شىء و آيندهاش و از عليتغائيه يعنى از يكنوع علاقه و توجه به غايت و هدف . حركات و اعمال يكدستگاه تا آنجا كه مربوط به سازمان مادى شىءاست قابل پيش بينى ستيعنى نفس سازمان مادى و تشكيلات داخلى شىء كافىاست كه با احاطه به آنها بتوان كارهاى آن را پيش بينى كرد زيرا مىتوانرابطه تاليفى و تركيبى مجموعه موادى كه در يكدستگاه كار گذاشته شده استو عملها و عكس العملهاى قهرى را بدست آورد و تا وقتى كه حركات و اعماليك شىء در حدود عملها و عكس العملهاى طبيعى اجزاء شىء است و قابل پيش بينىاست راهيابى شىء نتيجه قطعى نظم سازمان او است و دليل جداگانهاى بهشمار نمىرود اما اگر رسيد به مرحلهاى كه آن شىء كار خاصى نبايد انجام دهدبر سر دو راهى است در عين حال آن شىء يكى از آن راهها كه او را بهدفمىرساند انتخاب مىكند اينجا است كه پاى هدايت نوع دوم به ميان مىآيدپس موجبات و مرجحات راهيابى نوع اول در گذشته و عليت فاعلى شىء نهادهشده است و موجبات و مرجحات راهيابى نوع دوم در عليت غائى و آينده آنشىء نهاده شده است در نوع اول شىء وجوب و ضرورت خود را از فاعل كسب مىكند و در نوع دوم از غايت هر چند باعتبارى از نظر دقيق فلسفى ميانفاعل و غايت انفكاكى نيست . اكنون ببينيم از چه راه و بچه دليلى مىتوانيم ثابت كنيم كه چنين نوعهدايتى در همه موجودات و يا برخى از آنها در كار است . مقدمه مطلبى را بايد از قرآن كريم استفاده كنيم . قرآن كريم ظاهرا اول كتابى است كه ميان نظم داخلى اشياء و هدايتو راهيابى آنها تفكيك كرده و آنها را بصورت دو دليل ذكر كرده استيعنىتلويحا ثابت كرده است كه راهيابى موجودات تنها معلول نظم و ساختمانمادى و داخلى آنها نيست . در سوره طه آيه 50 از زبان موسى نقل مىكند(قال ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى) يعنى پروردگار ما آنست كه در پيكر هر موجودى آنچه را كهشايسته است نهاده و سپس او را در راهى كه بايد برود هدايت كردهاست . در سوره اعلى آيه 3و4 مىفرمايد: (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى) آنكه آفريد و سامان داد و آنكه اندازهگيرى نمود و سپس هدايتو راهنمائى كرد . راجع به هدايت جمادات مىفرمايد: (و اوحى فى كل سماء امرها)حم سجده 12 و در باره نباتات مىفرمايد: (و النجم و الشجر يسجدان) الرحمن 6 و در باره حيوانات مىفرمايد: (و اوحى ربك الى النحل) نحل 68 در باره انسان مىفرمايد: (فالهمها فجورها و تقويها) شمس 8 و هم مىفرمايد: (و اوحينا اليهم فعل الخيرات) انبياء 73 و در باره خصوص پيامبران مىفرمايد: (و ما كان لرسول ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب) شورى 15 بالاخص در باره خاتم پيامبران مىفرمايد: (فاوحى الى عبده ما اوحى)نجم 4. اكنون ببينيم بچه دليل و از چه راهى مىتوانيم چنين هدايتى را درموجودات اثبات كنيم؟ راه اثبات آن ابداع و ابتكار است هر جا كه نوعى ابتكار ديدهمىشود دليل بر وجود هدايت نوع دوم است لازمه جبرى ساختمان منظم مادىاشياء كار منظم پيش بينى شده است ولى ابداع و ابتكار نمىتواند محصولسازمان مادى و حركات پيش بينى شده باشد ابداع و ابتكار نشانه وابستگىبه آينده و عدم وابستگى كامل به گذشته است . يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه عملياتجمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقا انجام دهد يعنى نظم ساختمانى ماشينمىتواند چنين خاصيتى را به وجود آورد اما هرگز يك ماشين حسابقادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست همچنين يك ماشين ترجمهمىتواند دقيقا سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند ولى هرگز نظم دقيقآن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نخواهد بود . اثبات و نفى چنين هدايتى در جمادات اندكى دشوار است اما در نباتاتو حيوانات و انسان يعنى آنجا كه پاى حيات بمعنى مصطلح در ميان استدشوار نيست وارد بحث جمادات نمىشويم همين قدر مىگوئيم كه عمومىتريننيروى حاكم بر اجسام و اجرام جهان نيروى جاذبه است ولى نيروى جاذبهچيست آيا نيروى جاذبه خاصيت ذاتى جرم است نظير بعد داشتن و سايرخواص ضرورى هندسى كه غير قابل انفكاك از اجرام و اجساد استيا اينكهنيروئى است كه به موجودات داده شده و احيانا ممكن است اجرام از اين نظربميرند يعنى در حالتى فرو روند كه اين خاصيت تنظيم كننده حركات آنها از ميانبرود اين مطلبى است كه نفيا و اثباتا نمىتوان بان پاسخ داد ولى خود نيوتن كه مكتشف اين قانون است مىگويد من همين قدر مىدانم كه رابطهاىميان اجرام هست كه همديگر را به نسبتخاص حجم و فاصله بسوى يكديگرمىكشند عجالتا نام آنرا نيروى جاذبه مىگذارم اما حقيقتش چيستنمىدانم . اما در مورد جانداران در كار سلولهاى حياتى چند نوع كار ابتكارىديده مىشود كه ساختمان ماشينى آنها براى توجيه آن نوع كارها كافى نيستيا بايد معتقد شويم سلولها داراى آن قدر عقل و علم و شعور و ادراكند كهخود انسان به هيچ وجه به پايه آنها نرسيده و نخواهد رسيد يعنى بايد معتقد شويم آنها فكر مىكنند و مىفهمند و متاثر مىشوند فقط جثهشان كوچك استو يا بايد معتقد شويم كه يك نيروى مرموز مستقيما آنها را در كارشان به شكلديگرى غير از طريق عقل و ادراك رهبرى كرده است در اينكه يك سلولنباتى يا حيوانى مانند انسان دستگاه عقل و انديشه و تعليم و تعلم ندارد و ازنظامى نظير نظام انسانى پيروى نمىكند ترديدى نيست پس باقى مىماند دوراه يكى اينكه ساختمان ماشينى اشياء براى هدايت آنها كافى باشد ديگراينكه نيروى مرموز هدايت آنها را رهبرى كند . كارهاى خارق العادهاى كه ابداع و ابتكار شمرده مىشود و ساختمانماشينى سلولها كافى براى توجيه آنها نيست چند نوع است: 1- قدرت انطباق با محيط و تغيير دادن طبيعتخود 2- تقسيم كار و انتخاب وظيفه 3- ابتكار تجديد ساختمان عضو از ميان رفته و يا ايجاد عضو جديدمورد نياز 4- اكتشاف نيازمندىهاى خود بدون وساطت تعليم و تعلم . راجع بقدرت عظيم انطباق سلولها با محيط كه حتى قادر به عوض كردنطبيعتخود مىباشند و همچنين تقسيم كار و انتخاب وظيفه ميان سلولها بااينكه همه از يك اصل ريشه سرچشمه مىگيرند قبلا بطور مختصر بحثشداكنون در قسم سوم و چهارم بحث مىكنيم . نيروى حيات هزاران نقش زيبا و بديع بر صفحه روزگار بصورت گلهاو درختها و پرندگان و چهار پايان و غيره بوجود آورده استساختمانسلول اولى و عوامل خارجى محيط كافى نيست كه اين همه نقش و نگار و زيبائىدر جهان خلق و ابداع نمايد در كتاب راز آفرينش انسان صفحه مىنويسدماده جز بر طبق قوانين و نظامات خود عملى انجام نمىدهدذرات آتمها تابع قوانين مربوط به قوه جاذبه زمين فعل و انفعالاتشيميائى و تاثير الكتريسته هستند ماده از خود قوه ابتكار نداردو فقط حيات است كه هر لحظه نقشهاى تازه و موجودات بديع به عرصهظهور مىآورد بدون حيات عرصه پهناور زمين عبارت از بيابانىقفر و لم يزرع و دريائى مرده و بى فائده مىشد . بعلاوه در هر جاندارى قدرت تجديد ساختمان پيكر در حدودى وجوددارد اين قدرت در جانداران متفاوت است در كتاب راز آفرينش انسانصفحه مىنويسد بسيارى از حيوانات مثل خرچنگند كه هر وقت پنجه يا عضوى از آنهابريده شود سلولهاى مربوطه فورا فقدان آن عضو را خبر مىدهند ودر صدد جبران آن بر مىآيند ضمنا به مجرد اينكه عمل تجديد عضومفقود خاتمه يافتسلولهاى مولد از كار مىافتند و مثل آن است كهخود بخود مىفهمند كه چه وقت موقع خاتمه كار آنها رسيده است اگريكى از حيوانات اسفنجى را كه در آب شيرين زيست مىكند از مياندو نيم كنيد هر نيمه آن به تنهائى خود را تكميل مىكند و بصورت فردكامل در مىآيد سر يك كرم قرمز خاكى را ببريد سر ديگرى را براىخود درست مىكند ما وسائلى در دست داريم كه سلولها را براىمعالجه بدن بكار بيندازيم اما آيا هرگز اين آرزو تحقق خواهديافت كه جراحان سلولها را وادارند دستى تازه يا گوشت و استخوانو ناخن و سلسله اعصابى در بدن بوجود آورند . اما قسمت چهارم: در اينجا لازم است باصطلاح الهامات فطرى حيوانات را مطرح كنيمجانوران معمولا يك سلسله كارها را انجام مىدهند كه به هيچ وجه با آنها سابقهنداشته و آنها را نياموخته بودند با توجه به اينكه امور آموزشى چه در انسانو چه در حيوان بوراثت منتقل نمىشود اهميت مطلب بيشتر روشن مىشوديكى از آنها غريزه لانه و آشيانه است راز آفرينش انسان صفحه مىنويسداگر جوجه زندهاى را از آشيانه خارج كنيد و در محيطى ديگر آنرابه پرورانيد همينكه به مرحله رشد و تكامل رسيد خود شروع به ساختنلانه بسبك و طريقه پدرانش خواهد كرد . در باره حشرهاى بنام آموفيل مىنويسد كه آن حيوان كرمى را شكارمىكند و بنقطهاى از پشت او نيش مىزند نه آن اندازه كه كرم بميرد و گوشتشفاسد گردد بلكه آن اندازه كه بى حس شود و تكان نخورد سپس در نقطه مناسبىاز بدن اين كرم تخم گذارى مىكند خودش قبل از اينكه بچهها بدنيا بيايندمىميرد بچهها از گوشت تر و تازه كرم تغذيه مىكنند تا بزرگ مىشوندعجب اينست كه فرزندان با آنكه مادر را هرگز نديده و عمل خارق العاده او رامشاهده نكردهاند پس از آنكه به حد رشد رسيدند در موقع تخم گذارى عملمادر را با كمال دقت و بدون اشتباه تكرار مىكنند و چون هرگز نسل پيشينو نسل بعدى اين حشره يكديگر را درك نمىكنند احتمال ياد دادن به هيچوجه نمىرود . راز آفرينش انسان صفحه 81 در باره مارماهى مىنويسد: اين حيوانات همينكه به مرحله رشد رسيدند در هر رودخانه و بركهدر هر گوشه عالم باشند به طرف نقطهاى در جنوب جزاير برموداحركت مىكنند و در آنجا در اعماق ژرف اقيانوس تخم مىگذارندو در همان جا مىميرند آن عده از مارماهيها كه از اروپا مىآيند هزارانميل مسافت را در دريا مىپيمايند تا به اين نقطه مىرسند بچههاىمارماهى كه هنگام تولد از هيچ كجاى عالم خبرى ندارند و فقطخود را در صحرائى بى پايان از آب ديدهاند شروع مىكنند بمراجعتبه موطن اصلى خويش و پس از عبور از درياهاى بى پايان و غلبهبر طوفانها و امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه يا بركهاىكه والدين آنها از آنجا آمدهاند بر مىگردند به طورى كه همه انهارو درياچههاى جهان هميشه پر از مارماهى است اين مارماهيهاى جوانپس از آنكه با زحمات و مشقات فراوان خود را به موطن اصلى رساندنددر آنجا نشو و نما مىكنند و چون به سن رشد رسيدند بر طبق همانقوانين مرموز و لا ينحل به نزديكى جزاير برمودا بر مىگردند واين دور و تسلسل را از سر مىگيرند اين حس جهتيابى و بازگشتبه موطن اصلى از كجا سرچشمه گرفته است هرگز تا كنون هيچمارماهى از سواحل امريكا در آبهاى اروپا ديده نشده و هيچ مارماهىاروپائى هم در سواحل امريكا شكار نشده است براى اينكه مارماهىاروپائى وقت كافى براى رسيدن به جزاير برمودا و پيمودن عرصهدرياها را داشته باشد دوره رشد آنرا بيك سال و گاهى هم بيشتر بالابرده است . در باره زنبور عسل مورچه موريانه كتابها نوشته شده و بايد مطالعهشود تا عجايب و شگفتيها در مورد هدايت و راهيابى عجيب اين حشرات روشنشود ما براى پرهيز از اطاله بيشتر از ذكر نمونههائى از زندگى اين جاندارانخوددارى مىكنيم |
|
به نام خداوند که انسان را از خون بسته آفرید ودر آن روح خودش را دمید و چهل شبانه روز آن را بارور ساخت.
|
|
دانستني هايي كه شايد نمي دانستيد *هر تكه كاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا كرد.
|
|
ابوريحان بيروني وحساب دانه هاي گندم خانه هاي شطرنج
دركتب تواريخ اسلامي چنين نقل كرده اند كه يكي از پادشاهان محلي هندبه نام شرام مردي سفاك وظلم پيشه بود ودراند ك مدتي براثرسوء سياست و بي خردي مملكتش دستخوش فقرو رعايايش قرين تيره روزي شدند. برهمنان ان ديار براي رهايي ازاين مصيبت به فكرچاره افتادند. عاقبت يكي ازايشان كه سمسانام داشت بازي شطرنج رااختراع كرد وبه حضورشاه برد وبد وفهماند كه شاه شطرنج با انكه مهمترين مهره بازي است بي د ستياري مهره هاي ديگرنميتواند به حركتي مبادرت كند واگرمعاونت سايرمهره ها نباشد هرحركتي كه اوناشي شود مذ بوح ومنجربه هلاكت است. پادشاه را اين بازي فوق العاده مسروركرد وبه برهمن وعده داد كه رفتارخود راعوض كند وبه پاداش اين اختراع شگرف هرچه بخواهد به اوبدهدبرهمن كه ميخواست پادشاه رادرس ديگري درباب احتياط وميانه روي بياموزد گفت تنها پاداشي كه متوقعم اين است كه پاد شاه امرفرمايد كه گماشتگان درخانه ي اول شطرنج يك دانه ي گندم بگذارند ودرخانه ي دوم دو برابرگندم خانه ي اول ودرخانه ي سوم دوبرابرعدد گندم خانه ي دوم به همين ترتيب تاخانه اخرعده ي گندم هاي هرخانه رامضاعف خانه ي قبل ازان بنمايند ومجموع ان گندم ها را به من بدهند. پادشاه ابتدابه حقارت اين در خواست برهمن خند يد ولي پس ا ز ا نكه به عظمت كميت حاصل گندم ها پي برد ديد كه از عهده ي انجام خواهش برهمن برنمي ايد. ازلحاظ تاريخي درست معلوم نيست كه اين قصه حقيقتي داشته يا نه بلكه قريب به يقين است كه بعضي ازحكماء ان رابراي گرفتن درس عبرت وضع وجعل كردند ولي ازوقتي كه قضيه مزبورشايع شده علماي رياضي درصدد پيداكردن مجموع گندم خانه شطرنج به طرزمذكور درفوق برامده ودرباب ان زحماتي كشيده اند. حاليه كه جداول لگاريتم و دستو رها ي جبري مدون دردست است حساب اين گونه مسائل اسان وكارمحصلين كلاسهاي متوسطه است ولي درگذ شته علوم رياضي ترقيا ت عصرمارانداشته وحتي نوشتن معادلات باحروف و علامات نيزمعمول نبوده است پيداكردن جواب مسائلي نظيرمسئله ي فوق سخت مشكل بود ه است. مسئله ي فوق چنانكه اشاره شد مبني برحساب حاصل جمع يك تصاعدهندسي است باقدرنسبت 2 واين ايام يافتن جواب ان در چند دقيقه ممكن مي شود.
عشق به حساب
بسياري ازدانشمندان عشق مفرطي به حساب داشته اند. امپردانشمند شهيروعالم معروف فرانسوي در علاقه اي كه به اين قسمت داشته مشهوراست چنان كه گويند قبل ازا ين كه ارقام را شناخته وقادربه نوشتن انها باشد باسنگ ريزه ولوبيا حسابهاي طولاني مي نمود. ونيزگويند دركودكي كسالتي عارض وي شده بودوبراي اين كه فكرش راحت باشدمادرش اوراازلوبياهاي عزيزش جدا ساخته بود. امپر لقمه ي ناني راكه پس ازسه روز گرسنگي وپرهيزبه وي داده بودند خرد كرده مشغول محاسبا ت خود گرديد.
|
|
بررسی تاثیر متقابل روانشناختی رنگها در کاربرد هنری رنگ اهمیت بسزایی دارد و استفاده متناسب از هر رنگ می تواند کاربرد ویژه ای در طراحی داخلی داشته باشد. |
|
•بهجاي مقدمه: علم شيمي، ادبيات، رياضي، نجوم و...شنيده بوديد، اماّ مطمئنّم علمي به نام «كلام» را يا اصلاَ نشنيدهايد يا فقط اسمش به گوشتان خورده ونمي دانيد در چه موضوعياست. خاطرتان جمع كه از فهميدنش لذت ميبريد.
•چيستي علمكلام هيچ اعتقادي را نميتوان سراغ داد كه از توجيه عقلاني و استدلالي ديدگاهش خود را بينياز بداند و در صدد توجيه عقلاني تفكراتش برنيايد. بشر از پذيرش احكام عقلي ناگزير است و نميتواند خود را از سيطره احكام عقلي خلاص كند. اگر كسي لحظهاي در انديشه خود به اين نتيجه برسد كه آنچه تاكنون ميانديشيده باطل و خلاف عقل بوده، ديگر هرگز نخواهد توانست به عقايد پيشينش پايبند باشد و لااقل اگر به آنها التزام هم داشته باشد از روي عادت و احترام به سنن پيشينايش است و هرگز اعتقاد و ايمان باطني به آنها نميتواند داشته باشد. به همين دليل است كه شايد هيچ دين ماندگاري را نتوان سراغ داد كه به گونهاي به توجيه عقلاني انديشههايش برنيامده باشد و يا در مقام پاسخگويي به اعتراضات و انتقادات مخالفانش نباشد. همه اديان و مذاهب عالم به اهميت اين موضوع واقف بوده و ميدانستهاند كه غفلت از آن ميتواند منجر به نابودي مذهب شود. از اين رو متفكران و انديشمندان مذاهب, همواره سعي كردهاند مباني عقيدتي خود را توجيه عقلاني نمايند. نخستين تبيين كنندگان و پاسخگويان، بنيانگذاران آن دين بودهاند كه در مورد اديان الهي انبيا عهدهدار اين مهم ميشدند. اما به دليل آن كه معمولا در روزهاي آغازين هر ديني فرصتها براي تأسيس آن دين و مقابله با دشمنان فيزيكي صرف ميشد، كمتر به بحثهاي اين چنيني پرداخته ميشد و اين مهم به دوش معتقدان و پيروان بعدي آن دين ميافتاد تا اصول و مباني اعتقاد خود را تبيين كنند. اين نكته را در تمامي اديان بزرگ جهان همچون يهوديت و مسيحيت و اسلام به وضوح ميتوان ديد. مباحث اعتقادي فراواني را در كتابهاي مقدس يهود همچون تلمود و قبالا ميتوان مشاهده كرد. گستردگي و تنوع مطالب مطرح شده در اين كتابها به هيچ وجه با بحثهاي ساده و ابتدايي تورات قابل مقايسه نيست. در مسيحيت آباء اوليه كليسا و شخصيتهاي برجستهاي همچون پولوس,كلمنت, ترتولين, آگوستين و... هستند كه هر يك با ديدگاههاي خاص خودشان به دفاع از مباني مذهب مسيحيت برخاسته و الهيات (ثئولوژي) مسيحيت را شكل دادند. اعتقادنامه نيقيه را از نخستين طرحهاي كلامي در مسيحيت ميتوان شمرد. در اسلام نيز به فاصلهاي نه چندان زياد از رحلت پيامبر اكرم (ص) كوششهايي در جهات فوق صورت گرفت. مجموعه اين تلاشها علمي به نام علمكلام را به وجود آورد. علم كلام در اسلام از ويژگيهاي منحصر به فردي برخوردار است كه از لحاظ گستردگي عنوانين و تنوع آنها و استفاده فراوان از برهانهاي عقلي از بحثهاي مشابه آن در ساير اديان كاملا متمايز است. •چرا نام «كلام» اما وجه تسميه اين علم به نام كلام و تعريف آن چيست؟ معناي لغوي كلام همان معناي سخن گفتن است. بعضي از انديشمندان علت اين نامگذاري را آن دانستهاند كه مدعي اين علم با سخن, كلام و استدلال به مبارزه و مواجهه رقيب ميپردازد.گروهي ديگر معتقدند كه علت نامگذاري آن بوده است كه علماي اين علم عادت داشتند در كتابهاي خويش سخن خود را با تعبير «الكلام في...» آغاز كنند. اين روش در برخي از كتابهاي كلامي مثل «الملل و النحل» ابن حزم به كار رفته است بالاخره بعضي ديگر معتقدند كه چون يكي از بحثهاي اوليه در اين علم بر سر كلام الهي بوده است كه آيا كلام خدا قديم است يا حادث، از اينرو اين علم به نام كلام نامگذاري شده است.اما دليل اين نامگذاري هرچه باشد، علم كلام را ميتوان اينگونه معنا كرد كه «كلام، علمي است كه تلاش ميكند تا عقايد اسلامي را با استفاده از استدلالات عقلي به اثبات رساند». كلام را به شكلهاي ديگري نيز تعريف كردهاند. مثلاً معتزله موضوع علم كلام و مسائل اصلي طرح شده در آن را پنج اصل ميدانند: توحيد و صفات خدا, عدل, وعده و وعيد, منزلت بين المنزلتين و امر به معروف و نهى از منكر. مرحوم شيخ طوسي عالم بزرگ شيعي موضوع علم كلام را تكليف قرار داده است و مسائل مهم اين علم را: توحيد و اثبات صفات, ماهيت كلام خداوند, تشريع كه راهنماي تكليف است، وعده و وعيد كه نتيجه برانگيختن انبياء است و به پا داشتن حكومت مذهبي و عدل اسلامي براي اجراي شرع و نتايج حاصل از آن (يعني بحث امامت) ميداند. معلم ثاني فارابي كلام را اين گونه تعريف ميكند «صناعت كلام ملكهاي است كه انسان به كمك آن ميتواند از راه گفتار, به ياري آراء و افعال محدود و معيني كه واضع شريعت آنها را صريحاً بيان كرده است بپردازد, و هر چه را مخالف آن است باطل نمايد». ميرسيد شريف جرجاني در كتاب تعريفات, كلام را علمي ميداند كه در آن از ذات و صفات خداي متعالي و احوال ممكنات از مبداء و معاد مطابق اصول اسلامي بحث ميكند. همچنين از نظر او علم كلام علمي است كه از معاد و متعلقات آن همچون بهشت, دوزخ, صراط و ميزان, ثواب و عقاب بحث ميكند.
•پيدايش كلام معمولا محققان پيدايش علمي به نام كلام را نتيجه تحولات فكري و فرهنگي نيمه دوم قرن اول هجري و اوايل قرن دوم هجري ميدانند. حتي برخي معتقدند كه نقطه شروع اين علم را بايد در قرن سوم و چهارم هجري جستجو كرد. البته بايد گفت كه سابقه طرح انديشههاي كلامي در اسلام به زمان رسول الله (ص) برميگردد. در زمان پيامبر اكرم (ص) مسلمانان با طرح سؤالاتي كه بعضي از آنها جنبه كلامي دارند، سبب شده اند احاديثي با مضمون كلامي از رسول گرامي اسلام (ص) به نسلهاي بعدي انتقال يابد. پس از تشكيل حكومت اسلامي در مدينه, در طي ده سال حضور پيامبر در ميان مردم, مسلمانان اغلب درگير جنگهاي متعدد بودند. به طوري كه مورخان تا حدود صد غزوه و سريه را ثبت و ضبط كرده اند يعني به طور متوسط در هر سال ده درگيري نظامي. روشن است كه در شرايطي اين چنيني حتي اگر از سطح پائين سواد و آگاهي مردم صرف نظر كنيم فرصت كافي براي پرداختن به مباحث استدلالي وجود نداشته است. دوره خلافت خلفاي سه گانه نيز به همين ترتيب سپري شد و مسلمانان درگير جنگهاي برون مرزي شده و از پرداختن به مباحث فكري و كلامي غافل بودند. تنها موضوعي كه در اين مقطع مطرح بود, مسئله امامت و رهبري جامعه بود, كه پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) بحثهايي را به وجود آورد كه در اين مقطع بيشتر جنبه سياسي داشت. در عين حال درگيري مسلمانان در جبهههاي شرق و شمال اين بحث را نيز تحت الشعاع خود قرار داده بود. در دوره خلافت علي (ع), مسلمانان گرفتار جنگهاي داخلي بودند و توجهات به مشكلات و مسايل داخلي معطوف بود. آنچه از اين دوره به دست ما رسيده, به غير از قرآن مجيد, كلمات و خطبههاي رسولاكرم(ص) و علي ابن ابي طالب (ع) (مخصوصاً در دوره كوتاه خلافت رسمي) و سخنان برخي ديگر از بزرگان اصحاب و تابعين است. احاديث, خطبهها و سخنان پيامبر اكرم (ص) و علي (ع) بهترين گواه اين مدعاست. اين هر دو مأخذ بعدها بسيار مورد استفاده متكلمان قرار گرفت. اكنون سخن در آن است كه علم كلام در اثر كدام عوامل در اسلام پديد آمد؟ گروهي از محققان برآنند كه علت اصلي پيدايش علم كلام، آشنايي مسلمانان با فرهنگ و تمدن كشورهايي چون ايران، يونان و مصر بوده است. آنان ميگويند كه با گسترش قلمرو اسلام، مسلمانان با پيروان ساير مذاهب برخورد كردند. مذاهبي چون يهوديت و مسيحيت كه از نظر كلامي رشد كرده بودند و به مباني عقلي مسلح شده بودند در برخورد با مسلمانان آنان را به چالش ميانداختند و به فكر وادار مينمودند و همين امر به علاوه ترجمه آثار فلاسفه يونان و ايران، زمينه پيدايش علم كلام را در اسلام فراهم آورد. بنابراين در نظر اين گروه از محققان عامل اصلي پديد آمدن علم كلام عاملي خارجي است و نه داخلي. اما به نظر ميآيد كه چنين قضاوتي عجولانه باشد. زيرا هرچند نميتوان منكر تأثير عوامل خارجي در پيدايش علم كلام شد اما اين نكته را نيز نميتوان ناديده گرفت كه اختلافات داخلي مسلمانان پيش از آشنايي آنان با فرهنگهاي بيگانه مباحث متعددي در كلام را به وجود آورد كه هيچ سابقهاي از آنها را نميتوان در فرهنگهاي ديگر يافت. مباحثي مانند امامت (كه بلافاصله پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) در جامعه اسلامي به يكي از بحثهاي اصلي در ميان مسلمانان تبديل گرديد)، جبر و اختيار، مهدويت، اسباب ارتداد و ... مباحثي هستند كه پيش از آشنايي مسلمانان با بيگانگان در ميان آنان مطرح شده بود.بدون ترديد اولين بحث كلامي ميان مسلمانان موضوع امامت است كه هم ريشه در مباحث سياسي داشته و هم در بسياري ابعاد، جنبه كلامي دارد. اين موضوع بلافاصله پس از رحلت رسولخدا(ص) مطرح شد.با خلافت ابوبكر, دوره خلافت خلفاي راشدين شروع شد. در اين دوره از تاريخ اسلام مسلمانان درگير مشكلات داخلي و خارجي زيادي بودند. جنگ با اهل رده و اشخاصي كه به دروغ ادعاي پيامبري ميكردند, از مشكلات عمده دوره خلافت ابوبكر بود. در اواخر خلافت او جنگهاي خارجي مسلمانان شروع شد و با شدت هر چه تمامتر در دوره خلافت دو خليفه بعدي ادامه يافت. تا زماني كه مسلمانان درگير جنگهاي داخلي و خارجي بودند, به مباحث عقلي و كلامي كمتر پرداخته و حتي از نظر سياسي هم گرفتار اختلاف عمدهاي نشدند. پس از آن كه حوزه جنگها به مناطقي بسيار دور نسبت به مركز حكومت اسلامي منتقل شد و مسلمانان از اقوام تحت سلطه, جهت تدوام اين جنگها استفاده نمودند و در مركز حكومت اسلامي نوعي ثبات سياسي و نظامي ايجاد گرديد, يك بار ديگر اختلاف دامنگيرشان شد. در دوره خلافت شيخين اين اختلافات چندان محسوس نبود. تنها گاهي مورخان به احتجاجاتي ميان مسلمانان اشاره ميكنند و يا سئوال كنندهاي سخن ميگويند كه مسايلي از خليفه و يا از يكي از اصحاب رسول الله (ص) ميپرسد و او پاسخ ميدهد. برخي از اين سئوالات جنبه كلامي دارند. مثلاً از اثبات صانع يا وجدانيت او ميپرسند. موضوع امامت با وجود تسلط حاكميت بر قدرت، هر روز ابعاد وسيعتري مييافت. نبود پيامبر اكرم (ص) به وضوح احساس ميشد. بعضيها تأسف ميخوردند كه چرا در حيات پيامبر (ص) سئوالات خود را از وي نپرسيدهاند. وقتي كه نوبت خلافت به خليفه سوم (عثمان بن عفان) رسيد, هم اختلافات سياسي ابعاد وسيعتري يافت و هم مباحث جديدي مطرح شد. دوره كوتاه پنج ساله خلافت علي (ع) در تاريخ اسلام نقش مهمي دارد. در اين دوره علي(ع) به غير از جنگهاي كوچك و موضعي در سه جنگ داخلي بزرگ درگير شد كه هر يك از اين جنگها در تعيين مسير و خط آينده اسلام مؤثر بود. جنگ جمل, جنگ صفين و جنگ نهروان. در اين ميان نبرد صفين از اهميت خاصي برخوردار است. مهمترين نتيجه جنگ جمل ايجاد جوّ ترديد در جامعه بود به گونهاي كه گروهي از ياران علي (ع) از او دوري گزيده از پذيرش فرمان او سرباز زدند. اما جنگ صفين در اين ميان نقطه عطفي در تاريخ اسلام محسوب ميشود. زيرا ماجراي حكميت و پيدايش گروه خوارج در نتيجه اين جنگ بود. از اين پس شيعه به عنوان يك گروه متمايز در برابر اكثريت اهل سنت مطرح شد و خوارج نيز عقايد و تفكرات خود را مطرح كردند. در آن روزگار، دستههاي سياسي و مذهبي براي تثبيت مدعاي خود و مغلوب ساختن خصم از ظاهر آيات قرآن سود ميجستند: هنگامي كه علي عليه السلام عبدالله، پسر عباس ، را براي گفتگو نزد خوارج فرستاد، بدو فرمود: براي آنان از قرآن حجت مياور، چه ظاهر قرآن تاب تحمل معنيهاي گوناگون دارد، از حديث پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم استفاده كن! خوارج از جمله گروههاي سياسي عقيدتي هستند كه در تاريخ اسلام اهميت فراوان يافتند و نيز فصلي مفصل از تاريخ، كلام و بخشي از فقه اسلامي را به خود اختصاص دادهاند.از جمله مباحث كلامي كه در زمان امام علي عليه السلام آغاز گرديد و تقريبا بيشتر اذهان اهل فكر اواخر نيمه اول قرن اول هجري و سپس تمام نيمه دوم اين قرن را به خود مشغول داشت، بحث ايمان يا كفر مرتكب كبيره بود.طرح اين بحث از نتايج مستقيم ماجراي حكميت در جنگ صفين بود. خوارج معتقد بودند: مرتكب كبيره، كافر، مرتد و خارج از دين است و بايد كشته شود. بر همين اساس بود كه اين گروه در جامعه اسلامي، تحت رهبري امام علي عليه السلام به ايجاد بلوا و آشوب پرداخته، دستبه جنايات متعددي زدند. تاريخ مواردي از آنها را ضبط كرده كه نمونههايي از آن عبارت است از: كشتن عبدالله بن خباب (در سال 38هجري) حاكم علي عليه السلام در مداين و دريدن شكم زنش كه آبستن بود و نيز كشتن فرستاده علي عليهالسلام به سوي آنان و كشتن زنان ديگر1. طرح چنين بحث اعتقادي به انگيزه مخالفت با امام علي عليه السلام بود. اتهام كفر به آن حضرت به خاطر پذيرش حكميت و سپس حكم به قتل وي، نتايج چنان اعتقادي بوده است. نظريه خوارج در باب مرتكب كبيره، صرفنظر از ابعاد سياسي موضوع، باعث تحولات عمدهاي در زمينه مباحث كلامي شد. چرا كه اولا باعث شد عكس العملها و واكنشهايي نسبت به اين موضوع از جانب ساير مسلمانان نشان داده شود كه طبعا تحرك فكري را به دنبال داشت، ثانيا به وجود آمدن فرقه بزرگ كلامي معتزله، محصول و معلول همين بحث و ناشي از همين اختلاف است. سپس هر يك از فرق كلامي در اطراف آن به بحث پرداخته، و نظرات مختلفي را عرضه نمودند: جمعي چون مرجئه بر آن شدند كه ارتكاب كبيره، لطمهاي به ايمان شخص نميزند و ايمان (و اقرار قلبي) مقدم بر عمل است و بايد حكم درباره كسي كه كبيرهاي را مرتكب ميشود به تاخير انداخت تا خداوند درباره او حكم فرمايد [6]. معتزله و پيشواي ايشان (واصل بن عطا) معتقد بودند كه مرتكب كبيره فاسق استيعني نه كافر است نه مؤمن، مرتبتي ميان اين دو رتبه و منزلتي ميان اين دو منزلت را داراست. شيعه و برخي مذاهب اهل سنت برآن رفتهاند كه اگر مسلماني مرتكب گناه (اعم از صغيره و كبيره) شد، امكان توبه وجود دارد و با توبه، مغفرت و رحمت الهي شامل وي خواهد شد. ريشههاي آغازين بحث معروف جبر و تفويض را ميتوان در همان دورانها جستجو كرد. عموماً مورخان به هنگام بحث پيرامون جبر و تفويض, موضوع را به اوائل نيمه دوم قرن اول هجري (اواخر دوره صحابه) بر ميگردانند. اين قضاوت صحيح است و دلايل فراواني در اثبات آن ميتوان ارايه داد. اين دوره مصادف است با به قدرت رسيدن خاندان بنياميه. اوضاع و احوال سياسي و شرايط اجتماعي آن روزگار, طرح چنين بحثي را اقتضاء ميكرد. ظاهراً اولين دامن زنندگان به انديشه «جبر» نظريهپردازان و توجيهگران دربار اموي بودهاند. ولي همان طور كه گفته شد، نقطه شروع اين بحث را هم بايد ماجراي حكميت بدانيم. در جريان مباحثات بين عمرو عاص و ابوموسي, عمر و عاص از وي ميپرسد, چرا خدا پيمودن راهي را براي من مهيا ميكند و قدرت را از من سلب مينمايد, سپس مرا شكنجه ميدهد؟ به هرحال انديشه افراطي جبر، انديشه تفريطي تفويض را بدنبال آورد. كساني همچون معبد جهني كه نخستين كسي است كه درباره قَدَر سخن گفت و عبدالملك مروان او را بردار كرد، غيلان دمشقي، يعني غيلان بن مسلم قبطي معروف به غيلانبنابيغيلان كه كيش قدري را از معبد فراگرفت, عمر بن عبدالعزيز او را توبه داد و هشام بن عبدالملك وي را كشت و جعدبندرهم؛ كه قدري مسلك بود و گويند كه مسئله خلق قرآن را اول بار او بيان كرد. هشام بن عبدالملك او را به زندان انداخت و خالدبن عبدالله قسري او را كشت؛ همگي از پيشوايان اين انديشهاند. پس از اين گروه پيشرو كساني چون واصلبن عطا و عمرو بن عبيد (شاگرد واصل بن عطا از دوستان منصور خليفه عباسي كه او را امام ميدانست) اين انديشه را دنبال كردند و اينان در واقع بنيانگذاران فرقه كلامي معتزله اند.در ميان فرق كلامي اسلام اكثر معتزليان, قدري مسلك و بيشتر اشاعره, معتقد به جبراند. شيعه اماميه براساس تعاليم ائمه, نه جبر را به صورت مطلق ميپذيرند و نه تفويض را. شيخ صدوق در اين مورد ميگويد, «اعتقاد ما در اين باب قول جناب صادق (ع) است كه, نه جبري است و نه تفويضي بلكه امري است ميان اين دو امر 2».به غير از مباحث «مرتكب كبيره» و «جبر و تفويض» بحثهاي ديگري چون بحث توحيد و بيان صفات خداوند و حجيت عقل و نقل و... نيز مطرح بوده است. همه اين مباحث اعم از موضوعات مربوط به امامت يا جبر و اختيار بحث مرتكب كبيره, توحيد و صفات و... قبل از آشنايي مستقيم مسلمانان با فرهنگ و معارف غير اسلامي بوده و خود بيانگر اين واقعيت است كه شروع بحثهاي كلامي معلول اختلافات داخلي خودشان بوده است. اما همان طور كه گفته شد نميتوان انكار كرد كه آشنايي مسلمانان با معارف غير اسلامي و طرح شبهاتي از جانب مخالفان و معاندان در رشد بحثهاي كلامي موثر بوده است.
• دستهبندي فرق كلامي فرقههاي كلامي اسلامي را به يك اعتبار ميتوان به دو گروه عمده تقسيم كرد: اول فرقههايي كه صرفاً كلامي نبوده شكلگيري و رشد آنان معلول حوادث ديگري مثلاً حوادث سياسي بوده است. مانند:كيسانيه, زيديه, خوارج و... اما به بحث پيرامون مباحث كلامي نيز پرداختهاند و از آن بحثها غافل نبودهاند. دوم فرقههايي كه شكلگيري آنها عمدتاً ريشه در مباحث كلامي دارد. همچون معتزله و اشاعره.شايد بتوان اوج مباحث كلامي را در زمان خلفاي عباسي و به ويژه در دوران امامت امام رضا(ع) و خلافت مأمون خليفه عباسي دانست. در اين دوران به بحثهاي كلامي فراواني در زمينههاي گوناگون اعتقادي و مخصوصاً امامت بر ميخوريم. فرقههاي متنوع كلامي نيز در اين دوران پديد آمدند.
|
|
تحليلى تطبيقى از قيام امام حسين (ع) و قيام امام خمينى غلام حيدر ابراهيمباى سلامى مقدمه: تاريخ زندگى بشر حاكى از آن است كه هر هنگام كه جوامع را نابسامانى فرهنگى و اجتماعى فراگرفته است، پيامبران و مصلحان به اسلام به عنوان كاملترين دين الهى بر محمد (ص) نازل شد تا هم جامعه زمان وى اصلاح گردد و هم حاوى اصول دستورهايى "انقلاب اسلامى ايران پرتوى از عاشورا و انقلاب عظيم الهى آن است". فرض اساسى ما در اين پژوهش اين است كه هر دوى اين قيامها با عنايت از دستورهاى كلى اسلام درباره اصلاح و تغيير جامعه به بخش اول آسيبهاى جامعه اسلامى در زمان قيام امام حسين (ع) و امام خمينى (ره) هر مصلحى با توجه به تصورى كه از وضع مطلوب جامعه دارد بر وضع موجود جامعه زمان خويش ايرادات و اشكالاتى وارد مىداند 1- آسيبهاى اعتقادى و مذهبى بررسى نحلههاى فكرى وانديشههاى دينى نشان مىدهد كه مهمترين علل انحطاط و سقوط جامعه اسلامى بعد از رحلتحضرت قبل از قيام امام خمينى (ره) هم ملاحظه مىشود كه جامعه در زمينه عقايد الهى و مذهبى دچار آسيبهاى جدى است. در آستانه قيام ايشان با توجه به وابستگى جامعه به جوامع بيگانه شرق و غرب، مسئله جدايى دين از امور سياسى و اجتماعى "اين يك نقشه شيطانى بوده است كه از زمان بنىاميه و بنى عباس طرح ريزى شده است و بعد از آن هم هر حكومتى كه آمده رواجانديشه جدايى دين از سياستبه دليل اينكه هرگونه مسئوليت اعتقادى و اجتماعى را از افراد سلب مىكرد با روحيه تسامح و "خودخواهى و ترك قيام براى خدا ما را به روزگار سياه رساند و همه جهانيان را بر ما چيره كرده و كشورهاى اسلامى را زير نفوذ 2- آسيبهاى سياسى و اجتماعى جامعه اسلامى بعد از رحلت پيامبر (ص) از نظر سياسى و اجتماعى معيارها و ضوابط اسلامى تحتالشعاع ارزشهاى قومى و نژادى قرار مىگيرد و امام خمينى (ره) يكى از ديرپاترين آسيبهاى جامعه اسلامى را "عدم تشكيل حكومتحق" مىداند و در زمانى قيام خود را آغاز در نظر امام خمينى (ره) غلبه حكومتباطل يك آسيب اساسى است و از اين رو درباره غلبه رضاخان مىفرمايد: "قيام براى شخص است كه يك نفر مازندرانى بى سواد را بر يك گروه چند ميليونى چيره مىكند كه حرث و نسل آنها را 3- آسيبهاى اقتصادى و غارت بيت المال در جامعه اسلامى پيامبر با توجه به اصول و موزانههايى كه بر مالكيت و نظام اقتصادى حاكم شد ثروتمندان و اشراف ايجاد نظام طبقاتى و تبعيض و نابرابريهاى اجتماعى، سبب شد تا نظام عقيدتى و اخلاقى جامعه نيز متحول شود و پذيرش در نتيجه اين حقيقت روشن مىشود كه اگر چه عوامل متعدد در سقوط ارزشها و معيارهاى اسلامى در جامعه نقش داشتهاند اما "الناس عبيدالدنيا و الدين لعق السنهم يحوطونه مادرت به معائشهم فاذا محصوا بالبلاء اقل الديانون" مردم بنده دنيا هستند دين را تا آنجا مىخواهند كه با آن زندگى خود را سر و سامان دهند و چون آزمايش شوند دينداران واقعى يكى از آسيبهاى مهم جامعه در آستانه قيام امام خمينى (ره) فاصله طبقاتى و بهره كشى سرمايه داران و طبقه ثروتمند جامعه از "استعمارگران به دست عمال سياسى خود كه بر مردم مسلط شدهاند نكات اقتصادى ظالمانهاى را تحميل كردهاند و بر اثر آن و تاريخ انقلاب اسلامى به خوبى نشان مىدهد كه محرومين و مستضعفين كه از اين آسيب ويرانگر (تسلط و بهره كشى اغنيا از 4- آسيبهاى فرهنگى و اخلاقى در زمان حيات پيامبر (ص) خصلتهاى پست فرهنگ بدوى و قبيلهاى از جامعه محو شد و كينه توزى به برادرى مبدل گشت. با گسترش همين معيارها بود كه دين الهى توانست در درون انسانها و همچنين در محيط اجتماعى آنان تحول ايجاد كند و از يك اما بعد از رحلت رسول اكرم با بروز فرهنگ بدوى و هواهاى نفسانى مجددا روحيه برترىجويى و مالاندوزى و راحت طلبى بر شرايط اخلاقى و فرهنگى جامعه در آستانه قيام امام خمينى (ره) نيز به گونهاى بود كه هيچ تناسب با ضوابط و اصول اخلاقى "اينها نيروهاى انسانى ما را خراب كردند نگذاشتند رشد كنند، خرابيهاى مادى جبرانش آسانتر از خرابيهاى معنوى است، اينها بخش دوم راههاى اصلاح جامعه از نظر امام حسين (ع) و امام خمينى (ره) در بخش اول به آسيبهاى جامعه اسلامى در زمان قيام امام حسين (ع) و قيام امام خمينى (ره) اشاره شده و اينك راههاى اصلاح 1- اصلاحانديشه دينى و تغيير نگرش مردم نسبتبه دين دين يكى از سرچشمههاى اصلى فرهنگ در جوامع بشرى است و صلاح و فساد هر جامعه به صلاح و فسادانديشه دينى در آن امام حسين (ع) به عنوان مظهر اسلام محمدى با قيام خود عزم آن دارد تا بر تفسيرها و برداشتهاى رايج دين خط بطلان كشد و "انا خرجت لطلب اصلاح فى امة جدى اريد ان امر بالمعروف و انهى عنالمنكر و اسير بسيرة جدى و ابى على ابن ابيطالب". پرواضح است كه عامل اصلى انسجام امت اسلامى دين است و اصلاح امت ممكن نيست مگر با اصلاح دين و اصلاح دين نيز به بنابراين امر به معروف و نهى از منكر براى انسان مسئوليت اجتماعى مىآفريند و او را دچار نوعى از بيقرارى مىسازد تا نسبتبه امام خمينى (ره) اصلاحانديشههاى دينى را سرلوحه نهضت اسلامى قرار مىدهد و با طرح مسئله جدايى دين از سياست تغييرها "ما موظفيم ابهامى را كه نسبتبه اسلام به وجود آوردهاند برطرف سازيم تا اين ابهام را از اذهان نزداييم هيچ كارى نمىتوانيم با رفع اين ابهام از دين است كه بزرگترين انقلاب دينى جهان در جامعه اسلامى ايران به وجود مىآيد و امر به معروف و نهى از منكر 2- نفى سازش با حكومت جور سكوت در مقابل حكومتباطل و بىتفاوت بودن نسبتبه وضع موجود جامعه موجب نهادينه شدن و ثبات هرچه بيشتر معيارها و هنگامى كه بنى اميه با توسل به معيارهاى نژادپرستانه و استثمار و اغفال مردم سعى مىنمود كه تسلط خود را با حاكميت معاويه "انى لا اعلم فتنة اعظم على هذه الامة من ولايتك عليها" و هنگامى كه معاويه بر خلاف سيره رسولالله از امام براى خلافت موروثى خاندان بنىاميه و جانشينى فرزندش يزيد "تا اينجا اين نهضت ماهيت عكسالعملى آنهم عكس العمل منفى در مقابل يك تقاضاى نامشروع دارد و به تعبير ديگر ماهيتش امام خمينى (ره) نيز با اقتدا به امام حسين (ع) چنين كردند و در مقابل حكومت جابر همه مصيبتها را تحمل كردند و با آزادگى و ظلمستيزى راه امام حسين (ع) بود كه در وجود امام خمينى (ره) دوباره متجلى گشت و خود ايشان مىفرمايند: "حضرت سيدالشهدا به همه آموخت كه در مقابل ظلم، در مقابل ستم، در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد".. (13) "امام مسلمين به ما آموخت كه در حالى كه ستمگران زمان به مسلمين حكومت جائرانه مىكنند در مقابل او اگرچه قواى شما 3- اهميت دادن به نقش مردم نهضتهاى انقلابى و اصلاحى معمولا ثبات نظام اجتماعى را برهم مىزنند و افكار و آراء مردم را تحت تاثير خود قرار مىدهند. امام در سال شصت هجرى كه امام حسين (ع) نهضت را شروع كردند شرايط خاص بر جامعه حاكم بود و مردم كوفه وقتى از قيام امام امام خمينى (ره) در جامعهاى متفاوت از جامعه زمان امام حسين (ع) قيام خود را آغاز نمودند و مردم در قيام امام خمينى (ره) "اگر ما بتوانيم... مردم را بيدار و آگاه سازيم... حتما او را با شكست مواجه خواهيم ساخت. بزرگترين كارى كه از ما ساخته ايشان بارها تاكيد فرمودهاند كه براى اصلاح جامعه بايد يك موج تبليغاتى و فكرى به وجود بياوريم تا يك جريان اجتماعى پديد 4- تشكيل حكومت اسلامى نقش حكومتها در اصلاح و فساد جوامع بر كسى پوشيده نيست. اسلام دين جامعى است و اجراى اصول اجتماعى، اقتصادى و "زندگى سيدالشهدا، زندگى حضرت صاحب سلام الله عليه، زندگى همه انبياء عالم، همه انبياء از اول، از آدم تا حالا همه شان اين ايشان كه "عدم تشكيل حكومتحق" را از مهمترين و ريشه دارترين آسيبهاى جامعه اسلامى مىدانند اظهار مىدارند: "اگر گذاشته بودند كه حكومتى كه اسلام مىخواهد، حاكمى را كه خداى تبارك وتعالى امر به تعيينش فرموده است، رسول اكرم و لذا بهترين راه تصحيح جامعه از نظر ايشان اين است كه: "تودههاى آگاه وظيفهشناس و ديندار اسلامى متشكل شده، قيام كنند و حكومت اسلامى تشكيل دهند". (20) 5- تبيين و تصريح ارزشهاى اسلامى نظام اجتماعى در هر يك از جوامع بشرى به واسطه ارزشها، هنجارها و احساسات مشترك بين اعضاى آن جامعه انسجام مىيابد قيام امام حسين (ع) در سال شصت هجرى جولانگاه و نمايشگاه اين ارزشهاى متعالى بود و فرزند پيامبر با چنين نهضتى، پويايى 1- ايمان به جهاد فى سبيل الله و احياى روح مجاهده و مبارزه كه بر حسب آيه شريفه "قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله" 2- احياى روحيه شهادت طلبى (21) و برترين مراحل عرفان عملى. "ولاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا" 3- مقاومت و پايدارى و پشتكار در مبارزه. "فاستقم كماامرت" 4- احياى روحيه آزادگى و ذلت ناپذيرى. "هيهات مناالذلة" 5- شجاعت و شهامت و پرهيز از مصلحتانديشى و راحت طلبى و توجيهگرى. "انى لاارى الموت الا السعادة و الحياة مع الظالمين 6- احياى روحيه برادرى و برابرى و تساوى حقوق زن و مرد. 7- احياى امر به معروف و نهى از منكر و ساير امور عبادى نماز، روزه، دعا. 8- احياى جنبههاى اخلاقى، مروت، ايثار و... پىنوشتها: 1- اسپريگن، توماس "فهم نظريات سياسى" ترجمه فرهنگ رجايى، انتشارات آگاه، چاپ اول 1365 2- اورعى، غلامرضا،انديشه امام خمينى (ره) درباره تغيير جامعه، موسسه انتشاراتى سوره، تهران، 1373، به نقل از صحيفه نور 3- امام خمينى (ره)، صحيفه نور، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول، جلد اول، ص165 4- شهيدى، سيد جعفر، قيام حسينى (ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، چاپ دوازدهم، 1367 5- امام خمينى (ره)، صحيفه نور، جلد اول ص4- 3 6- شهيدى، سيد جعفر، همان، ص52- 46 و ص85 7- پيشين. 8- امام خمينى (ره)، ولايت فقيه، انتشارات اميركبير تهران، 1360 (افست نسخه نجف)، ص42 و 43. 9- شهيدى، سيد جعفر، همان ص46- 33 10- امام خمينى (ره)، صحيفه نور، جلد هفتم، ص23 11- امام خمينى (ره)، ولايت فقيه، ص177 12- مطهرى، مرتضى "حماسه حسينى" انتشارات صدرا، جلد اول، 1363، 189- 186 13- امام خمينى (ره)، قيام عاشورا در كلام و پيام امام خمينى (ره)، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره)، چاپ اول، 14- پيشين 15- امام خمينى (ره)، در جستجوى راه از كلام امام، انتشارات اميركبير، دفتر دهم، ص 46 16- امام خمينى (ره)، ولايت فقيه، ص173 17- براى اطلاع بيشتر مراجعه كنيد به كتاب "شهيد جاويد" نوشته آقاى صالحى نجف آبادى و كتاب "چرا حسين قيام كرد؟ " 18- امام خمينى (ره)، قيام عاشورا، ص38 19- امام خمينى (ره)، صحيفه نور، جلد اول، ص167 20- امام خمينى (ره)، ولايت فقيه، 173 21- برخى از صاحبنظران با توجه به تحليلى كه از اوضاع و احوال جامعه اسلامى در زمان قيام امام حسين ارائه مىكنند و با
|
|
هر مکتب فلسفی، یا مشرب فکری به طور کلی در تمدنی که آن فلسفه و مشرب را به وجود آورده است ریشه های عمیق تاریخی دارد. برای درک علل واقعی پیدایش مکتب اگزیستانسیالیسم، یعنی این که بدانیم چه عواملی باعث شد که مکتب اگزیستانسیالیسم، به نحو خاصی که می بینیم، به وجود آید، باید برگردیم به تاریخ فلسفه و دین در اروپا. تفوق اراده بر عقل در مسیحیت مسیحیت که در واقع سازنده ی تمدن غربی از قرن سوم و چهارم میلادی به بعد بوده است، انسان را به صورت یک اراده تصور کرده، یعنی انسان در مسیحیت اراده ای است که عقل بر او افزوده شده است و این اراده با گرایش به حضرت مسیح، یک نوع شکاف و زخمی را که طبق نظر مسیحیان در روح انسان وجود دارد و اثر گناه اولیه است، التیام می بخشد و فقط پس از گرایش اراده ی انسان به حضرت مسیح و تمتع از فیض و برکت او، عقل انسان می تواند شرووع به فعالیت صحیح کند. به همین جهت تمام فلاسفه ی بزرگ مسیحی از آغاز تاریخ مسیحیت همواره گفته اند، اول انسان باید ایمان آورد و بعد تعقل کند. به قول قدیس آنسلم فیلسوف معروف قرن یازدهم: « اول ایمان بیاورید و بعد تعقل کنید. » این تصور از انسان، یعنی این مردم شناسی در مسیحیت، عمیق تر از آن بود که با انقلاب رنسانس و نهضت های ضد دینی فلسفی در اروپا به کلی از بین برود، و در واقع هنوز هم تصور بشر اروپایی از بشر و انسان بیشتر همین تصور مسیحی است از انسان، اما بدون تعالیم مسیحیت و بعد متعالی ای که در آن وجود دارد. بنا بر این نظر، انسان در بدو امر موجودی است صاحب اراده و در مرحله ی ثانی، دارای عقل و نیروی استدلال. پس راه نجات برای انسان طبق نظر مسیحیت از طریق اراده ی اوست. به همین جهت هم، غربی ها همیشه مکتب های حکمت و عرفان را که می خواهند از راه عقل به وصال حقیقت برسند ، نوعی عرفان، یا تصوف طبیعی نامیده اند، در مقابل آنچه که خود نوعی عرفان ماوراء الطبیعه یا دینی می دانند. رابطه ضعف فلسفه و عرفان مسیحی و ظهور رنسانس با چنین زمینه ای بود که انقلاب رنسانس پیش آمد. این انقلاب لحظه ای رخ داد که در درون خود حکمت و عرفان مسیحی قرون وسطی نوعی ضعف دیده می شد. در قرن چهاردهم، وقتی که هنوز در بحبوحه ی تمدن مسیحی مغرب زمین هستیم، کلام مسیحی شروع به انکار قدرت عقل در درک کلیات کرد. بحث های معروف «آکم» و «نیکلادترکور» و «ارهم» و سایر متکلمین و الهیون مسیحی در قرن چهاردهم، حاکی از نوعی شکاف در داخل سازمان فلسفی و فکری مسیحیت است که به تدریج دست عقل را به کلی از علم الهی کوتاه می کند و در آن امتزاجی که قدیس اوگوستین و بعد از اوتوماس آکویناس جهت تلفیق و هماهنگی بین ایمان و عقل به وجود آورده بودند، خللی ایجاد می کند. دوره ی رنسانس مبتنی بر یک دوره ی شک فلسفی بود. در پایان قرن چهاردهم شک دینی وجود نداشت، ولی فلسفه دچار شک شده است. دوره ای بود که دانشمند معروف فرانسوی ژیلسن، به اسم دوره ی تئولوژیسم از آن یاد می کند، یعنی دوره ای که تئولوژی، یا الهیات مسیحی، اصالت فلسفه را از بین برده بود. این است که وقتی رنسانس انقلاب خود را علیه تمدن یکپارچه و متحدالشکل مسیحیت قرن چهادهم آغاز کرد با نوعی خلا و شک فلسفی همراه بود. هبوط انسان به دنیا در دوره رنسانس رنسانس سعی کرد بشر مسیحی را که نیم ملائکه و نیم حیوان بود، و پایی در آسمان و پایی در زمین داشت کاملا زمینی کند، یعنی تاکنون انسان، زمین را سرزمین اصلی خود نمی دانست و همیشه حالت غربت نسبت به این عالم داشت و وطن انسان همیشه جایی غیر از این زمین بود. بشر سعی کرد وطن انسان را همین عالم خاکی کند، یعنی احساس راحتی در ذهن انسان - به عنوان یک بشر صرفا طبیعی و نه بشری که سایه ی خداوند بود - به وجود آورد. این امر البته بسیار موثر بود در این که بشر آن روزی اروپایی را مجهز سازد تا بتواند کره ی زمین را فتح کند و به خود این حق را بدهد که حاکم بر تمام قاره ها و حتی بر تمدن های دیگر شود. خود این فتوحات نیز این دید را در اروپا تقویت کرد. بین 1450 و 1600 که دوره ی رنسانس است، آشنایی با قاره ها و گیاه ها و حیوانات و مردم دیگر، وحدت عالم طبیعی مسیحی را شکست و این امر کمک کرد که بشر اروپایی به تدریج طبیعی حس کند. این احساس طبیعی بودن، خود نوعی مکتب اصالت استدلال یا راسیونالیسم به وجود آورد. این نکته خیلی قابل توجه است که در دوره ی رنسانس علوم طبیعی، ریاضی و فیزیک هنوز در قالب قرون وسطی بود و اتفاقا اشخاصی که دنبال این علوم می رفتند راسیونالیست نبودند. برعکس آنچه مردم فکر می کنند، بیشتر دانشمندان دوره ی رنسانس جنبه ی عرفانی داشتند، یا کیمیاگر بودند، یا علاقه مند به علوم غریبه. سیطره جنبه بشری عقل (Ratio) بر جنبه های الهی آن در انسان ولی نتیجه ی امر به تدریج تصور یک نوع نیروی استدلالی را در انسان (Raison) به وجود آورد که گاهی در فارسی به معنای عقل ترجمه می شود، چون معنای عقل در فارسی، هم معادل «رزون» است و هم معادل «انتلکت»، هم نیروی استدلال بشری است و هم نیروی عقل الهی. این تصور به وجود آمد که بشر یک نیروی صرفا مستقل استدلالی در خود دارد و با این نیرو می تواند به همه چیز علم پیدا کند. لکن چون مردم شناسی مسیحی، از آغاز راه وصول به حقیقت را در اراده و ایمان می دانست نه عقل، ضعیف شدن ایمان و محدود شدن عقل به استدلال، طریق وصول به حقیقت محض را از بین برد، یا دست کم محدود کرد. در قرن هفدهم یک نوع یقین نسبی جدید فلسفی به دنبال دو قرن شک فلسفی به دست دکارت به وجود آمد، ولی این یقین جدید فلسفی، دیگر مبتنی بر یک دید کلی از انسان نبود، بلکه انسان را محدود کرده بود به استدلال یا رزون همان طور که دکارت گفت حقیقت مبتنی بر تعقل شخص از نفس خود است، یعنی او «می اندیشم» را پایه ی «هستم» بعدی قرار داد. پس در واقع «وجود» به معنی یک واقعیت کلی را که ما هم لمعه ای و مرتبه ای از آن هستیم از بین برد و وجود فردی و بشری را از برای شناخت عالم عینی و واقعی خارجی معیار قرار داد. البته اگر چه او نتوانست به کلی تحولی در تمام شوون فلسفه به وجود آورد، راهی را شروع کرد که به نر بنده خیلی تاسف آور بود و منجر به نوعی بن بست شد که تفکر امروز اروپایی با آن مواجه است. دکارت استدلال را معیار دانستن قرار داد و این امر راسیونالیسم اروپایی را به معنای واقعی به وجود آورد. راهی را شروع کرد که به نظر بنده خیلی تاسف آور بود و منجر به نوعی بن بست شد که تفکر امروز اروپایی با آن مواجه است. دکارت استدلال را معیار دانستن قرار داد و این امر راسیونالیسم اروپایی را به معنای واقعیت وسیع، ماورای فرد و افکار فرد، و به خودی خود دیده می شود، در حالیکه این دکارت است که می آید و راسیونالیسم واقعی را پایه گذاری می کند، یعنی رزون یا استدلال را پایه ی حقیقت و حتی درک واقعیت قرار می دهد. بعد از دکارت سیر فلسفه ی اروپایی تا قرن هجدهم بسط آگاهی این استدلال از خود و از حدود خود است. در واقع اگر چه لایب نیتز سعی کرد این مسیر را تا حدی تغییر دهد، فلسفه اروپایی مسیر خود را ادامه داد و بعد از اسپینوزا و ولف، که به فلاسفه ی تجربی قرن هجدهم انگلیس مانند لاک و هیوم می رسیم می بینیم که فلسفه ی اروپایی، حدودی را که دکارت برای انسان گذارده بود تفحص و تجسس کرد و مرزهای آن را پیدا کرد. محدود شدن عقل بشری در دوران جدید و طغیان بعد الهی او دلیل این که گفته می شود کانت فیلسوف بزرگی است، این است که هم او بود که این حدود را مشخص کرد و گفت: «نیروی استدلال از این برتر نمی رود». وقتیکه راسیونالیسم و نیروی استدلال، حدود خود را به دست آورد در این شکی نبود که می بایستی به هر طریقی که ممکن بود مفری پیدا کند، زیرا تفکر انسانی هرگز نمی تواند در محدویتی محبوس شود. انسان موجودی است که همیشه به دنبال بی نهایت می گردد، چون یک جرقه ی الهی در او هست و چون خداوند بی نهایت است، انسان همیشه در جست و جوی بی نهایت است. این است که به هیچ چیز محدود راضی نیست، از غذا گرفته تا مقام ... انسان همواره در جست و جوی چیزی هست، ولی اگر آن چیز محدود باشد، از آن می گذرد. فلسفه نیز وقتی به جایی رسید که در واقع برای استدلال انسان حدودی قائل شد - و فلسفه ی کانت و از طرف دیگر هیوم و فلاسفه ی انگلیس، محدویت های استدلال را نشان داد - بدیهی بود که یک نوع عکس العمل ضد استدلال در فلسفه ی اروپایی به وجود آورد. علاوه بر این، فلسفه یک جنبه ی خشک پیدا کرده بود، خشک نه به معنی ادبی و فلسفی، بلکه یک نوع دوری از واقعیت زندگی و صیرورت و احتیاجات جنبه ی غیر فکری و استدلالی انسان و از مسائلی که انسان نه به عنوان مفاهیم بلکه به عنوان احساس و یا تجربه مستقمی با آن سر و کار دارد. فلسفه ی قرن هجدهم با مفاهیم ذهنی سر و کار داشت و زیاده از حد انتزاعی شده بود و دیگر با عواطف، احساسات، تجربیات، ترس، واهمه، عشق که این ها فقط احساسات نیست بلکه مراتب بالای فلسفی نیز دارد، سر و کار نداشت. به نظر من این دو عامل با هم توام شد: یکی محدویتی که در درون خود فلسفه اروپایی در اثر محدود کردن عقل به معنای انتکت به دست دکارت به وجود آمد و دیگر دوری تدریجی فلسفه ی اروپایی از حیات، از احساس، از زندگی، از ترس، از واهمه و از آن تلافی با واقعیات حیات که همه ی این چیزها را به وجود می آورد. عکس العمل های مختلف در برابر راسیونالیسم این دو عامل باعث شد که در قرن نوزدهم یک علکس العمل شدید نسبت به فلسفه ی راسیونالیسم به وجود آید. این عکس العمل چندین شق داشت: مثلا یکی شق هگل بود که گرچه خودش را راسیونالیست مطلق می دانست، استدلال را از مرحله ی ثبات و تغییر ناپذیری بر روی صیرورت و تاریخ و زمان منتقل کرد، یعنی حتی مطلق را نتیجه ی تاریخ کرد و به همین جهت اصلا امکان رسیدن به حقیقت را از راه یک منطق ثابت و تغییر ناپذیر از بین برد. نوع دیگر فلسفه ی مارکس است که اصولا نوعی مسیحیت معکوس و بدون خداست، یعنی فلسفه ای است که مبتنی بر عقل محض نیست بلکه مبتنی بر اصالت واقعه های تاریخی است و حلول حقیقت در زمان و تاریخ و نوعی احساس بشر دوستی که همان کرامت یا «شاریته» مسیحیت است، منتهی بدون ارزش های دینی. و دارای یک نوع معادشناسی است یعنی اعتقاد به یک آینده ی طلایی، لکن بدون بعد متعالی و ملکوتی و آسمانی آن، که مسیحیت تعلیم داده است. در واقع مارکسیسم یک نوع کاریکاتور مسیحیت است. فقط در تمدنی امکان داشت چنین فلسفه ای به وجود آید که برای تاریخ ارزش مطلق قائل باشد. مثلا در تمدن اسلامی یا هندو یا بودایی قابل تصور نبود که بر اثر تحول در درون این تمدن ها فلسفه ای به وجود آید که تاریخ یا دیالکتیک تاریخی را اصل واقعیت و حقیقت قرار دهد. به هر حال این فلسفه نوع دیگری از عکس العمل ضد راسیونالیسم شدید قرن هجدهم بود. اما نوع سومی که در واقع مورد بحث ماست، اگزیستانسیالیسم است. این مکتب در بدو امر توسط شخصی به وجود آمد که از لحاظ فلسفی آنچنان اهمیت ندارد، بلکه اهمیتش به عنوان یک مبلغ مذهبی است و او کیرکگارد است. عکس العمل کیرکگارد، نیچه و داستایفسکی در برابر راسیونالیسم عکس العملی که کیرکگارد فیلسوف، یا مبلغ مسیحی دانمارکی نشان داد در مقابل جنبه ی انتزاعی راسیونالیسم بود. در مقابل یک عمل شدید همیشه یک عکس العمل شدید نشان داده می شود و پاسخ افراط تفریط است. همان طور که در قرن هیجدهم راسیونالیسم، آن قدر مسائل را انتزاعی کرده بود که از حیات انسان و احتیاجات واقعی وجود انسانی به دور بود، همین طور کیرکگارد آمد و جنبه ی دیگر موضوع راتایید کرد و گفت ما اصلا به آنچه انتزاعی و ذهنی صرف است علاقه نداریم، بلکه سر و کار ما با مطالبی است که در همین لحظه با آن مواجه هستیم و جزئی از زندگی فعلی ماست. در واقع یکی از شاهراه های اگزیستانسیالیسم در نوشته های کیرکگارد شروع میشود و به همین جهت او را در فلسفه، مانند داستایفسکی در ادبیات، از خدایان قرن بیستم میدانند و می گویند این دو تن پیشگویان نهضتی هستند که در قرن بیستم به وجود آمد، همچنین فیلسوف آلمانی نیچه که او هم بیشتر یک شاعر بود تا فیلسوف ولی در واقع نوعی شهود و ادراک از آینده ی فلسفه در مغرب زمین داشت. هنگامی که نیچه گفت: « خداوند مرده است »- که در واقع یک گفتار شاعرانه است و گفتار فلسفی نیست - اشاره ای بود به تهی بودن حیات فکری بشر اروپایی از معنی، معنی به منزله ی معنی مطلق، به معنی بعد متعالی. این ها همگی، چه داستایفسکی در ادبیات، چه نیچه در فلسفه ی آلمان و چه کیرکگارد به عنوان یک مبلغ مسیحی، تمام در مقابل فلسفه ی راسیونالیستی که در واقع با دکارت شروع شد و با هیوم و کانت به بن بست خود رسید، عکس العمل نشان می دادند. وقتی ما به قرن بیستم می رسیم می بینیم که دوره ای است که اولا در اثر دو جنگ خیلی بزرگ و ثانیا در اثر از بین رفتن بسیاری از آرمان ها و آرزوها و حتی بت های قرن نوزدهم، نوعی کشمکش و هرج و مرج بسیار عمیق در حیات معنوی و همچنین فکری مردم اروپا به وجود آمده است. بن بست نظریه "ترقی" و پیشرفت در تمدن اروپایی تا قبل از جنگ بین المللی اول اروپایی به تمدن خود اطمینان زیاد داشت و ارزش های اروپای قرن نوزدهم مخصوصا کلمه ی "ترقی" برای اروپایی در واقع، عنوان یک بت و یک مذهب داشت. اروپایی به نام ترقی حاضر بود صدها هزار هندی یا چینی را بکشد، یا غارت کند، یا تمام موسسات و افکار تاریخی و فلسفی و مذهبی خود را تغییر دهد، چون اعتقاد خیلی عمیقی داشت که ترقی، هر چند مفهوم آن نامشخص باشد، و جود دارد ولی ترقی به سوی کجا؟ جواب این سوال معلوم نبود، لکن اعتقاد راسخ باقی بود که ترقی هست.... این ها در قرن بیستم از بین رفت. وقتی دیدند جنگی شد که در کشورهایی که به نظر خودشان متمدن ترین ممالک دنیا بود چند میلیون تن از بین رفتند و برادرکشی دامنه یافت و تمام آنچه که بدیهی ترین ارزش های اخلاقی است پایمال شد، عده ی زیادی درباره ی تاریخ تمدن اروپایی و هدف آن شک اساسی کردند. آن ها که مارکسیست بودند برای اثبات وجود ترقی و هدفی مشخص برای آن، دلایل دیالکتیکی خود را ارائه می دادند، ولی عده ی زیادی می دیدند که مساله فقط اقتصادی نیست، بلکه نوعی دگرگونی در ارزش های فلسفی و مذهبی در اروپا پیدا شده است. این امر البته بین دو جنگ تقویت شد، در اروپای بین دو جنگ، بسیاری از متفکران از قبیل نویسندگان و ادبا بودند که به این جریان توجه داشتند. ظهور جنبه های عامیانه اگزیستانسیالیسم بعد از جنگ دوم جهانی پس از جنگ بین المللی دوم این امر بسیار تقویت شد. جنبه ی عامیانه و در واقع اجتماعی اگزیستانسیالیسم که بعد از جنگ پیدا شد، یعنی پیدایش اشخاصی که به معیارهای اجتماع و حتی نظم و نظافت و آنچه که شاخص ترین جوانب جامعه ی اروپایی بود بی توجه بودند، بیشتر مبتنی بر عکس العمل غیر فلسفی و بلکه اخلاقی و اجتماعی بود. نسل جوان وقتی دید در مورد بسیاری از ارزش هایی که پدران و مادران تعلیم داده اند، خود درست به عکس آن عمل می کند، نوعی احساس ریا و دورویی در جامعه مشاهده کرد که ما امروز نیز آن را در نهضت های هیپی ها و غیره در آمریکا و انگستان خیلی خوب می بینیم، و این در اثر نوعی بی اعتمادی نسل جوان به ارزش های پدران و مادران و جامعه ی آن ها شروع شد و به زیر پا گذاشتن همه ی این ارزش ها منجر گردید. به همین جهت اگر چه به زودی فقر جنگ بین الملل دوم جبران شد، این نوع نهضت ها باقی ماند، یعنی افرادی وجود داشتند و دارند که دیگر نمی توانند ارزش های اخلاقی مسیحیت و یا جامعه ی خودشان را از لحاظ عرفی قبول کنند. اگزیستانسیالیسم فلسفی و انواع آن اما از لحاظ فلسفی این جریان از این پیچیده تر است. آنچه که ما اگزیستانسیالیسم فلسفی می نامیم. در آلمان و در فرانسه دو رنگ مختلف به خود گرفت. در آلمان، در واقع اول هوسرل که موسس مذهب فنومنولوژی است و خیلی بیشتر از او شاگردانش هایدگر و یاسپرز سعی کردند جنبه ی فلسفی اگزیستانسیالیسم را به ثمر برسانند و در واقع حرف معروف هایدگر که می گوید: «فلسفه از افلاطون شروع شده و به من خاتمه می یابد» از لحاظی دور از حقیقت نیست. به این معنی که اگر مفهوم وجود را، چنان که از دوران قرون وسطی به بعد محدویت پیدا کرد و به تدریج محدود شد تا صرفا به صورت یک مفهوم ذهنی در آمد تصور کنیم، می بینیم که به جایی بیش از هایدگر نمی شود رفت و فلسفه به هایدگر ختم می شود. ولی روی هم رفته فلاسفه ی اگزیستانسیالیست آلمان گر چه متوجه معنای وجود چنان که در حکمت و عرفان شرقی هست نشده اند، سعی کرده اند در دامن محدویت هایی که تاریخ فلسفه ی اروپا در پیش پایشان گذاشته است، یک نوع بعد متعالی حفظ کنند و متعاقب این بعد، ارزش هایی برای انسان و برای جامعه ی انسانی قائل شوند. در فرانسه ما دو نوع اگزیستانسیالیسم داریم: اگزیستانسیالیسم دینی و اگزیستانسیالیسم ضد دینی، که نماینده ی اگزیستانسیالیسم دینی بیش از هر کس شاید گابریل مارسل نویسنده ی معروف فرانسوی باشد و نماینده ی اگزیستانسیالیسم ضد دینی سارتر و پیروان او هستند، ولی یکی از خصایص این ها این است که نویسندگان اگزیستانسیالیسم بیشتر ادیب هستند و نقاد اجتماع. نوشته های ادبی آن ها دارای ارزش هنری و ادبی است، چه تئاترهایی که نوشته اند چه اشعاری که سروده اند و چه قصه ها و مقالات انتقادی و رمان هایی که نگاشته اند. این ها سعی کرده اند که به فلسفه جنبه ای ادبی و هنری بخشند یعنی جنبه ای که با حیات هر روزه و با زیبایی و احساسات و عواطف انسان سر و کار دارد. منتهی فرق اساسی بین آن ها این است که مارسل و اشخاصی مانند او می گویند که انسان تنهاست و روابط او با جهان و دیگران و خداوند قطع شده و «وجود » ی که ما می گوییم «وجود» انسان فردی است، ولی می افزایند که بین این انسان و آن وجود متعالی که خداوند باشد، خندق و شکافی هست که انسان باید از آن بجهد و قهرمانی انسان، یا آنچه به انسان به عنوان یک موجود قهرمان و زنده ارزش می دهد، همین پرش از یک سو به سوی دیگر است، در حالیکه سارتر و پیروانش معتقدند که ارزش انسان در تحمل این « نیستی» است. انسان باید این موضوع را تحمل کند که موجودی تنهاست و هیچ گاه با دیگری تماسی حاصل نخواهد کرد. پس تنها چیزی که ارزش دارد حفظ ارزش های بشری است از لحاظ از بین بردن بی عدالتی و جز آن. به همین جهت بسیاری از اگزیستانسیالیست های پیرو سارتر جنبه ی چپی و مارکسیستی دارند، و خیلی هم هستند که هم مارکسیست هستند - از لحاظ سیاسی، و هم اگزیستانسیالیست - از لحاظ فلسفی.
|
|
غدیر , درخشان چون گوهری در تابش آفتاب است , وسیع به وسعت ابدیت و جاری در لحظه لحظهکائنات است , صبور چون ایمان , لطیف چون عشق , برنده چون شمشیر و سرافراز چون افلاک است . هیچ دست سیاه کاری در طول تاریخ نتوانسته است نامش را از لوح دلها و صفحه خاطره ها بزداید , هرچند که هزاران بار نامش را از کتابها حذف کردند. کتابهایی را برای این نام به آتش کشیدند و زبانهایی را که در دفاع از این واقعه باز میشد, بریدند اما نتوانستند یاد آن برکه زلال در دامن دشت خفته را از خاطر خداجویان محو کنند.
غدیر , ترازوی عدل است , خورشید حقانیت است غایت آمال انبیا و جلوه ای از وجه الله است .
غدیر , نام دیگر شیعه و تشیع است و شیعه با غدیر معنا پیدا کرد و ماهیت وجودی خود را یافت .
ما از اقیانوس بیکران ولایت عظما همان قدر می دانیم که آن ایستاده بر ساحل اقیانوس از عمق و وسعت و عجایب آن می داند , جز هیمنه ای از امواج آن چیزی به گوش نداریم و جز به قدر وسعت دیدمان نمی بینیم.
|
|
قضا و قدر |
|
آرمان و هدف جهانی جهان پهناور آفرینش از کوچکترین ذره بی مقدارش گرفته، تا بزرگ ترین مجموعه از اجرام ثابت و سیار و کهکشان های شگفت انگیر وی بواسطه ارتباط حقیقی که همه با هم دارند، واحد بزرگی را تشکیل می دهد که با همه هویت و واقعیت و شئون خود « نه تنها از جهت نسبیت مکانی» در تغییر و تحول بوده و یک حرکت کلی و عمومی را به وجود می آورد « طبق نظریه های علمی و فلسفی» متوجه غرض و آرمانی بوده و رهسپار به سوی مقصدی است که «طبق نظریه قطعی نامبرده بالا» با رسیدن به مرز مشترک وی هدف و غرض نامبرده جایگزین این حرکت شده و این جهان گذران پرغوغا تبدیل به جهانی ثابت و آرام خواهد گردید. جهان آینده ما که جهانی است فردایی در دنبال جهان امروزی، بی تردید در برابر روز گذشته خود حالت ثبات و آرامش خواهد داشت و نواقص و کم و کاست این جهان را رفع و تکمیل نموده و هر قوه را به فعلیت خواهد رسانید. ولی آیا این ثبات و کمال وی نسبی بوده و تنها با مقایسه به حال امروزی جهان دارای این صفت خواهد بود، یا ثبات و آرامش نفسی پیدا نموده و هیچ گونه تحول و تغییری راه به وی نخواهد داشت؟ و با تعبیر دیگر آیا حرکت کلی جهان که با رسیدن به مقصد و غرض تبدیل به همان هدف و غرض شده و آرامش پیدا می کند، مانند هدف و غرض حرکت های جزیی امروزی پابرجایی و آرامش نسبی خواهد داشت؟ اگر چه از جهات دیگر در حرکت بوده و سرگرم تکاپو و افت و خیز است. یا اینکه جهان آینده ثبات و کمال نفسی و حقیقی داشته و حساب تغییر و تحول که در این جهان نقش حقیقی پیدایش هر پدیده ای را می بازد به کلی لاک و مهر شده و پرگار روزگار با رسیدن به نقطه نخستین، گردش خود را خاتمه داده و دایره ثابت و کاملی به جای خود خواهد گذاشت و با تغییر امروزی ادراک، چهار بعدی شده و پدیده های آن روزگار دیگر در گرد دیروز و فردا نخواهند بود؟ آنچه بیان اجمالی گذشته روشن می کند: نتیجه ای است سربسته و مطلبی است کاملا پیچیده و فشرده، جهانی است ثابت و کامل در دنبال این جهان سیار و ناقص و سرمنزلی است آرام که کاروان هستی با نهایت تلاش و کوشش به سوی آن در حرکت بوده و روزی همه و هه این رهروان، نتیجه کوشش و تلاش خود را به صورت فعلیت در آن جا دریافت خواهند داشت. پیچیده و فلسفی بودن مسائل هستی البته انسان در راه هضم همین نتیجه، به سوال نامبرده و ده ها و صدها سوالات دیگر برخورد می کند که سیاهی یک سلسله مجهولاتی را از دور جلوه می دهند و در حقیقت یک رشته بحث هایی را تشکیل می دهند که آنها را پیچیده ترین و عمیق ترین بحث های کلی فلسفی می توان شمرد. زیرا نظریه های کلی که کمک حسی ندارند، برای فهم ما هضمش مشکل می باشند. تا ما چشم گشوده و به تماشای مناظر این جهان مادی پرداخته ایم، آنچه از هر گوشه و کنار به چشم ما خورده است و رهسپار این راهیم و هرکدام از ماها نیز که چشم از این جهان بربست، دیگر خبری از وی نداریم (آن را که خبر شد خبری باز نیامد). و در عین حال بحث های دقیق فلسفی با اتکا به براهین یقینی که از مقدمات منطقی و غیرقابل تردید تالیف شده اند، به قسمت عمده این سوالات پاسخ می دهند و این نظریه که «جهان سیار و گذران غرض ثابت و پابرجایی دارد» منطبق است به موضوع معاد که اولیای دین از راه وحی به دست آورده و خبر داده اند. انگیزه خدا در آفرینش جهان بنابراین موضوع «غرض و هدف» رابطه ای با فعل دارد که حرکت فعلی را تبدیل به سکون و آرامش می کند و رابطه ای با فاعل دارد که نقص وجودی وی را تبدیل به کمال می نماید، و طبق بحث های برهانی که از صفات آفریدگار جهان شده، ذات پاک وی جز کمال محض چیزی نبوده و هیچ گونه نقص و حاجتی را در وی نمی شود سراغ کرد. با عطف دو نظریه فوق، نسبت به فعل خدای جهان، می توان فرض غرض و اثبات آن نمود. ولی نسبت به ذات پاک، پاسخ منفی باید داد و به عبارت دیگر اینکه گفته می شود: «مقصود و غرض از اصل خلقت چیست؟ و چرا خداوند غیر از خود موجودی را آفرید؟» اگر مقصود این است که هدف فعل خداوند چیست و متوجه چه غایت و نتیجه ای است؟ « غرض فعل» جوابش این است که هدف این جهان ناقص، جهان کامل و کامل تری است و اگر مراد این است که خداوند بواسطه آفرینش چه نقصی را از خود رفع می کند و چه کمال یا نفعی را به خود جلب می کند؟ سوالی است خطا و جوابش منفی است. و پاسخی که نسبت به مسئله غرض خلقت با زبان دینی گفته می شود: «غرض خدای متعال از آفرینش جهان، رسانیدن نفعی است به دیگران نه به خود.» منظور از همان معنی است که گفته شد. کمال آفریده ها، غرض آفرینش آنهاست در خاتمه باید تذکر داد: به طوری که در تجزیه و تحلیل معنی غرض گفته شد، نتیجه چنین می شود: غرض در جایی تحقق می پذیرد که فعل و فاعل یا تنها فعل نقصی داشته باشد که با غرض رفع شود. بنابراین اگر فعلی یعنی آفریده ای فرض شود که هیچ گونه نقیصه قابل رفع نداشته باشد «مانند مجرد عقلی به اصلاح فلسفه» البته فرضی به این معنی که گفته شد نخواهد داشت. بلی فلاسفه بواسطه تجزیه و تحلیل دقیق تری به دست آورده اند که غرض فعل در حقیقت کمال فعل و غرض فاعل کمال فاعل است. نهایت اینکه فعل گاهی تدریجی است و کمال آن در آخر، به آن ملحق می شود و گاهی دفعی و مجرد از ماده و حرکت است و در این صورت وجود فعل هم خود فعل است و هم کمال و غرض فعل. و همچنین فاعل گاهی ناقص است و پس از فعل کمال خود را می یابد و گاهی تام و کامل است، در این صورت هم فاعل است و هم غایت و غرض. و از این رو خدای از آفرینش جهان ذات خودش می باشد و بس و غرض فعلش که این جهان ناقص باشد، جهان کامل تری است و غرض از جهان کامل تر، خود جهان کامل تر خواهد بود و همچنین هر آفریده کاملی که فرض شود، غرض از خلقت وی خود وی خواهد بود.
|
|
شناخت یعنی آگاهی، و آگاهی احتیاج به تعریف ندارد. ولی ابزار شناخت چیست؟ برای شناخت ابزار متعددی متصور می باشد. یكی از وسائل و ابزارهای شناخت برای انسان "حواس " است. انسان دارای حاسه های متعدد است: حس باصره، حس سامعه، حس ذائقه ،... اگر فرض كنیم انسان فاقد همه حواس باشد فاقد همه شناختها خواهد بود. جمله ای است كه از قدیم الایام معروف است و شاید از ارسطو باشد: «من فقد حسا فقد علما»؛ هر كس كه فاقد یك نوع حس باشد، فاقد یك نوع شناخت است.
گاهی می گوید افرادی دل ندارند. و خدا برای شما دلها قرار داد. بعد از چشم و گوش، دل را ذکر می کند، یعنی همان قوه ای که تجزیه و ترکیب می کند، تعمیم می دهد، تجرید می کند، قوه ای که نقش بسیار اساسی در شناخت دارد. برخی مثل افلاطون فقط عقل را ابزار شناخت می دانند و بس. بعضی برای عقل ارزش زیادی قائل نیستند، ابزار شناخت را فقط حواس، و نقش عقل را بسیار ضعیف می دانند، می گویند هر چه نقش هست مربوط به حس است، مثل فیلسوفان حسی اروپائی كه چنین نظریه ای دارند. هیوم در رأس آنها قرار دارد. جان لاك انگلیسی از رؤسای حسیون است. هابز نیز از حسیون است. یكی دیگر از ابزارها - كه به یك معنا همان ابزار حس است و به یك معنای دیگر باید حسابش را جدا کرد، عمل است. تا وقتی که ما سر و کارمان فقط با حس محض باشد و پای عمل در کار نباشد اسمش استقراء است، وقتی پای عمل نیز در میان بیاید که پای عقل هم بیشتر در کار می آید اسمش آزمون یا تجربه و یا آزمایش است.
دكارت مثل افلاطون عقل را ابزار شناخت می داند، حس را ابزار شناخت نمی داند، می گوید حس به درد عمل می خورد، به درد زندگی می خورد، مثل اتومبیل است برای انسان، به درد كار می خورد ولی با حس هیچ چیز را نمی شود شناخت. شناخت فقط و فقط با عقل است. قرآن نیز علم و تزکیه نفس (دل) را هم به رسمیت می شناسد اما هرگز مثل یك صوفی، مثل یك عارف (البته همه عرفا این طور نیستند، بعضی از آنها خیلی اهل فكر و علم هستند)، مثل بعضی از آنها كه در دنیای هند وجود داشته اند نمی گوید دنبال علم نرو، برو دنبال تزكیه نفس. قرآن می گوید دنبال علم برو، دنبال عمل هم برو، دنبال علم برو، دنبال تقوی هم برو، این دو را از یكدیگر تفكیك نكن. |
|
بعضی افراد که فقط آیاتی را میبینند که میگوید همه چیز به اراده خداست ، خیال میکنند که قرآن کریم چون فرموده همه چیز به اراده خداست پس قائل به اسباب و مسببات و از آن جمله قائل به اختیار و اراده بشر نیست . مخصوصا اروپائیها اغلب وقت درباره اسلام اظهار نظر میکنند اسلام را العیاذ بالله یک دین جبری معرفی میکنند یعنی دینی که برای بشر هیچگونه اختیار و ارادهای قائل نیست . ولی واضح است که این ، یک تهمت به قرآن است . من در کتاب کوچک " انسان و سرنوشت " این مسئله را تا اندازهای بحث کردهام . قرآن به شکلی عموم مشیت الهی و عموم قضا و قدر را قائل است که هیچگونه منافاتی بین آن و اختیار و اراده بشر نیست . از جمله آیاتی که مسئله اختیار و اراده بشر را به طور جدی مطرح فرموده است همین آیه و چند آیه بعدی است . میگوید : « ذلک بما قدمت |
|
||||
| درباره وبلاگ |
|
|
| دوستان |
|
وبلاگ اسماعیل شفائی |
| ارتباط |
| درباره سرّعشق |
|
![]() استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است All CopyRight Reserved by SerreEshgh ir.wisdom@gmail.com ©2005-2009 RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح: JHN JHN
|
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است