تبليغاتX
سرّعشق (یک تارنمای شخصی)
درباره بنده

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


مطالب بر اساس موضوع

قرآن مجید
حضرت محمد(ص) - پیامبر اعظم
پرسش و پاسخ شیعه و سنی
حضرت علی ابیطالب (ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
امام حسن مجتبی (ع)
اباعبدالله الحسین (ع)
امام زین العابدین(ع)
امام محمد باقر (ع)
امام صادق (ع)
امام موسی کاظم (ع)
علی ابن موسی الرضا(ع)
امام جواد (ع)
امام هادی (ع)
امام حسن عسکری (ع)
حضرت ولی عصر امام زمان (عج)
حضرت ابالفضل (ع)
حضرت زینب کبری (س)
دیگر اهل بیت (ع)
نماز
امام خمینی (ره)
آیت الله خامنه ای
آیت الله بروجردی
مراجع اعظام
آیت الله سید علی قاضی
سخنرانی آیت الله جوادی آملی
سخنرانی و آثار استاد مرتضی مطهری
سخنرانی از استاد علیرضا پناهیان
سخنرانی حجت الاسلام نقویان
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
شیخ حسین انصاریان
حجت الاسلام دهنوی
دکتر حسین الهی قمشه ای
معرفی کتاب و کتابخوانی
کتابخانه ادبیات
کتابخانه کامپیوتر
کتابخانه تاریخ
کتابخانه هنر
علامه محمدتقی جعفری
حضرت حافظ شیرازی
سعدی شیرازی
مولوی - جلال الدین رومی
عطار نیشابوری
تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ
سمینارهای آنتونی رابینز(از مشهورترین سخنوران جهان)
دکتر وین دایر Dr.Wayne W.Dyer
دکتر علیرضا آزمندیان
هنر خوشنویسی
سیاسی و اجتماعی
دانلود کلیپ
کاریکاتور
انقلاب و دفاع مقدس
رفع شبهات عمومی
دعای کمیل
حیوانات
روانشناسی و درمان
پیامک،SMS،جک،لطیفه
داستان و حکایت
پایتخت تاریخ و تمدن همدان
نجوم و ستاره شناسی


شخصيت ها

امير المؤمنين علي(ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
اباعبدالله الحسین (ع)
شيخ الرئيس ابوعلي سينا


دانلود سخنرانيها

استاد نقویان
امام خميني (ره)
آیت الله جوادی آملی
استاد علیرضا پناهیان
استاد مرتضی مطهری
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
دکتر حسين الهي قمشه اي


شاعران

فخرالدين عراقي همداني
خواجه حافظ شيرازي‌
حکيم نظامي گنجوي
ابوالقاسم فردوسي
سعدي شيرازي
عطار نيشابوري
فريدون مشيري
خيام نيشابوري
باباطاهر عريان‌
مولانا


اساتید موسیقی

استاد جليل شهناز
جلال تاج اصفهاني
عليرضا قرباني
سالار عقيلي
شهرام ناظری
حسين عليزاده
علیرضا افتخاری
ایرج بسطامی
حسام الدین سراج


امکانات


در كل اينترنت
در سرّعشق
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد





Powered by WebGozar

!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!


معرفی خواجه عبد الله انصاری و الهی نامه

خواجه عبدالله انصاری

ابواسماعیل عبدالله بن محّمد الانصارى الهروى:

خواجه عبدالله انصاری مشهورترین نثر عرفانی نویس و مقدم بر همه ایشان است وی در اواخر قرن چهارم (396) متولد و در 481 هجری از جهان رفت سخنان و مقالات و آثار متعددی از او به فارسی و عربی به جای مانده است كه مشهورترین آنها منازل السائرین و طبقات الصوفیه و مناجات نامه اوست و سخنانی را كه در تفسیر قرآن مجید از دیدگاه عارفان گفته، شاگرد دانشمند او میبدی در تفسیر كشف الاسرار و وعدةالابرار (در نوبت سوم) مذكور داشته است و به همین سبب تفسیر وی به نام استادش تفسیر خواجه عبدالله انصاری مشهور شده است.

الهی نامه  :

مناجات نامه یا الهی نامه رساله ای عرفانی ـ ادبی به فارسی، شامل بخشی از مناجات ها و سخنان عرفانی ـ حكمی "خواجه عبدالله انصاری" ( متوفی 481 ق )، مفسّر، فقیه، واعظ، ادیب و عارف پر آوازه سده پنجم ق است.

سبك و ساختار این رساله و همچنین مشابهت برخی عبارات و مطالب آن با دیگر آثار خواجه عبدالله انصاری و نیز تكرار بسیاری از بندهای آن در سایر مصنّفات او در انتساب آن به خواجه جای تردیدی باقی نمی گذارد. امّا طرف دیگر این امر نشان از آن دارد كه این رساله تألیف مستقلی نیست، بلكه گزیده ای است از مناجات ها و كلمات قصار عرفانی او كه، در سده های بعد، به همّت مریدان یا علاقه مندان او جمع آمده و چون، اكثر مناجات های آن با خطاب "الهی" آغاز شده است، آن را "الهی نامه" نامیده اند.

الهی نامه كه از قدیم ترین و مهم ترین متون عرفانی فارسی است، شامل مناجات ها، دعاها و سخنان وجد آمیز عرفانی در قالب نثری مسجع و موزون است. از این رو، هم از لحاظ عرفانی و هم از نظر ادبی اثری  ارزشمند است.

خواجه عبدالله انصاری نخستین نویسنده ای است كه معانی بلند عرفانی را در قالب نثر مسجّع بیان داشته او در سجع پردازی این اثر بیش تر به شیوه ی كلمات قصار و نزدیك به شعر است. خواجه در حوزه ی مناجات بیش ترین سجع را به كار برده كه البته قالب اكثر این مناجات ها و برخی از قطعات آن ها، علاوه بر موسیقی بیرونی، از موسیقی درونی نیز برخوردار است و در آنها آهنگ خوش كلام و معانی بلند عرفانی و دینی در هم آمیخته است. او نخست مفهومی را در قالب نثر سلیس و روان و در عین حال موزون و سپس همان را در قالب شعری دلكش بیان می كند، به گونه ای كه نه تنها گسستگیی میان اجزاء كلام واقع نمی شود، بلكه حفظ رابطه فنّی و معانیی نظم و نثر بر زیبایی و دلنشین كلام می افزاید. این شیوه نگارش، یا به تعبیری بهتر، املای خواجه تأثیر بسیاری در متون ادبی ـ عرفانی سده های بعد بر جای نهاد.

مناجات

با این همه می توان گفت كه الهی نامه، صرف نظر از جنبه ادبی آن، از جنبه فنی آن نیز به عنوان ابزاری برای بیان معانی عرفانی شایان اهمیت است؛ به گفته مولایی،  آشنا ترین و كهن ترین كاربرد سجع در كلمات قصار صوفیان بیش تر مسجع و به زبان رمز اشارت بیان می شود. كوتاهی جملات و فشردگی معنی در سجع یكی از بهترین شیوه ها برای انتقال رموز و اشارات عرفانی است و از این رو صوفیان، برای بیان اندیشه ها و تجارب و تعالیم عرفانی، از این شیوه بهره گرفته اند.

الهی نامه، هر چند رساله ای عرفانی است، از جهت تعلیمی و حكمی نیز قابل توجه است؛ از همین روست كه محتوای كلمات قصار خواجه را بر سه گونه دانسته اند:

عرفانی حكمی و تعلیمی.

از آنجا كه این رساله گزیده ای از آثار مختلف خواجه است، مباحث عرفانی آن نیز متنوع است و از اصول و مبانی عرفانی تا سلوك عملی، احكام و مقررات دینی و زهد آمیز را شامل می شود. مؤلف، كه در شمار صوفیان متشرّع و از پیروان مكتب "صحو" است، در این رساله گاه همچون عارفی شوریده و سُكری مشرب نمایان می شود حتی سخنان شطح آمیز بر زبان می آورد. به گفته ی خود وی "آنچه حسین منصور گفت من گفتم، امّا او آشكارا گفت من بنهفتم". با این همه، سعی او بر آن است كه از حدود شریعت تجاوز نكند و برآن است كه سلوك و وصول به حقیقت بدون شریعت امكان ناپذیر است. مهم ترین مباحث عرفانی این رساله عبارت است از:

  1. توحید، آفرینش، تجلی ذات و صفات، عشق و عنایت، ابلیس و موضوع تقدیر، علم و عمل، ذمّ كرامت و نكوهش معرف رسمی و عبادت بر سبیل عادت.

 او اصل توحید را خارج از حیطه ی عقول و عین آن را مصمون از توهم و همچنین آن را یگانه بودن از غیر خداوند می داند و می گوید: "توحید آن نیست كه برسر زبان داری ؛ توحید آن است كه درمیان جای داری".

از این رساله نسخه های متعددی در دست است؛ مهم ترین آن ها نسخه ی متعلّق به كتابخانه ی  "ایا صوفیه" است كه، در (855 ق)، به خطّ نسخ كتاب شده است.

الهی نامه، نخستین بار ضمیمه رسائل خواجه عبدالله انصاری، به كوشش "سلطان حسین تابنده گنابادی"، در تهران، (1319 ش)، چاپ شد و بعدها نیز همین چاپ، با تصحیح و مقاله مجدّد "وحید دستگردی"، در (1349 ش)، انتشار یافت، پیش از آن، به صورت مستقّل، در (1341 ش)، در كابل، چاپ شده بود. مهم ترین چاپ آن به كوشش "محمد سرو مولایی"، ضمن مجموعه رسائل فارسی خواجه عبدالله انصاری، در (1377 ش) صورت گرفته است. علاوه بر آن، بارها به زبان انگلیسی ترجمه شده است.


برگرفته از دانشنامه زبان و ادب فارسی

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت   توسط JHN | موضوع:

شامل سالار

آریا ادیب

ویژگی های سبک شاعران و قالب های شعر کلاسیک فارسی

هر چند در شعر همه ی شاعران، می توان عناصری را يافت كه سبب تمايز كلام آنان از سخن عادی می شود، ولی شيوه ی استفاده ی آنان از این عناصر يكسان نيست. مثلن عنصر خيال (در کنار عنصرهای زبان و موسیقی شعر)، يكی از ابزارهای عمده ی بيان شاعرانه است. اما در همین زمینه، از ميان چند شاعر هم دوره، ممكن است يكی به تشبيه گرايش بيش تری داشته باشد، يكی به استعاره و ديگری به مجاز.

 

١- ویژگی های سبک شاعر


منظور از سبك يك شاعر، مجموعه ی آن ويژگی هايی است كه شعر او را از عامه ی شاعران آن روزگار، متمايز می سازد.

سبک دو شاخص عمده دارد، یکی  انحراف از هنجار و دیگری بسامد این انحراف.
منظور از هنجار (نُرم)، مجموعه ی ويژگی هايی است كه به طور طبيعی و معمول در شعر يك دوره وجود دارد و انحراف از هنجار، يعنی خارج شدن از اين روال كلی. بسامد نيز ميزان تكرار اين انحراف در آثار شاعر است.
مثلن اگر در غزل های شاعران امروز بنگريم، می بینیم كه اغلب این شاعران از وزن هاي شفاف و با طول متوسط مانند "مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات"، "مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات" و "فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات" استفاده كرده اند و استفاده از اين وزن ها در اين دوره از شعر فارسی، يك هنجار است.
سپس شاعری چون سيمين بهبهانی مي آيد و برخلاف اين هنجار، وزن هايی كدر، بلند و حتا گاه نوظهور را در غزلش به كار می گيرد مانند "مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن" يا "مفاعلن فعلاتن فع مفاعلن فعلاتن فع".
اين، انحرافی است از آن هنجار و چون در شعر اين شاعر بسيار رخ داده است (یعنی بسامد بالايی دارد) يك ويژگی سبكی این شاعر شمرده مي شود. البته ديگرانی هم پیش و پس از اين شاعر در این وزن ها شعر گفته اند، اما نه به آن اندازه كه برای آنان نيز يك ويژگی سبكی باشد.
با يك بررسی آماري ساده، می توان دريافت كه پس از انقلاب در ایران، فقط نزدیک به ده درصد از غزل ها در اين وزن های بلند سروده شده اند، در حالی كه در كتاب های "خطی ز سرعت و از آتش" و "دشت ارژن" از سیمین بهبهانی استفاده از وزن های بلند يك ويژگی سبكی آشکار است (نزدیک به شش تا نه برابر هنجارِ ده در صدی).

و این تنها يك ويژگی سبک بود در عنصر موسيقی و آن هم موسيقی بيرونی و فقط بلندی وزن. ولی سبك يك شاعر را مجموعه ی ويژگي هاي شعر او از زوايای گوناگون می سازد و هميشه نيز به همين سادگی نمی توان از آن آمارگيري كرد. برخی از ویژگی های سبكی شعر آن اندازه پنهان و پيچيده هستند كه جز به یاری كند و كاوی عميق و كارشناسانه دیده نمی شوند و كار به ويژه آن هنگام سخت تر مي شود كه بخواهيم رابطه ی اين خصوصيات سبكی را با خصلت های روحی و فكری شاعر دريابيم.

اکنون با هم به برخی دیگر از ویژگی های سبک کار شاعران نگاهی می اندازیم:

 

• اندیشه


عواطف انسانی، درونمايه عمده ای برای شعر هستند ولی آیا به راستی می توان بدون يك تكيه گاه فكری و اندیشه ای، صاحب عاطفه بود؟ هر احساس شاعرانه ای ـ اگر راستين باشد نه تصنّعی ـ از نوع نگرش شاعر به جهان آب می خورد و هر انسانی ـ ولو خود نداند ـ صاحب يك نظام فكری است. منظور ما از انديشه و فکر، در اين جا، آن بخش از اندیشه های شاعر است كه در شعرش تجلی مي يابد، و به باری آن می توان گفت كه او چه گونه می انديشده است. ولی نبايد تصور كرد كه برای یافتن رد پای اندیشه در شعر شاعران، بايد در پی شعرهای حكيمانه و يا پند و اندرزهايی كه جنبه ی آموزشی دارند برويم.
فردوسي در شاهنامه و در جريان گشوده شدن "گنگ دژ" به دست كيخسرو، از زبان اهل حرم افراسياب می گويد:
كه از شهرياران سزاوار نيست / بريدن سری كان گنهكار نيست
اين سخن در واقع حاصل نگرش فردوسی نسبت به حكومت داری است كه در دهان اهل حرم گذاشته شده است. يكي دو سده پس از او، انوری در قطعه اي كه در تقاضای افزايش مواجب سروده است، می گويد:

پادشاهان از پی يك مصلحت صد خون كنند.

ما در اين دو شعر، دو گونه اندیشه می بينيم و گرچه هر دو شاعر در اين جا در صدد حكيمانه شعر گفتن نبوده اند، ولی فردوسی داستان سرايی مي كرده و انوری گدایی.

يك شعر هنگامی موفق و ماندگار است كه در آن سوی بار عاطفی آن، نگرشی فكری نيز نهفته باشد، به گونه ای كه اگر نظم آن را با برداشتن خيال ها و ديگر هنرمندی های صوری اش به نثر برگردانیم، آن فكر همچنان بر جای بماند.
براي روشن شدن اين سخن، دو بيت از بيدل را نگاه می کنیم:

خيال حلقه زلف تو ساغری دارد / كه رنگ نشأه آن نيست جز پريشانی
دوری مقصد به قدر دستگاه جست و جوست / پا گر از رفتار مانَد، جاده منزل می شود


بيت نخست، پُر از تصوير است، ولی هنگامی که همه را بشكافيم، به اين خواهيم رسيد كه "زلف تو پريشان است" و فراتر از اين، چيزی در بيت نمی توان يافت.
در بيت دوم، ولي يك اندیشه مطرح است. شاعر برخلاف اين ذهنيت طبيعی كه "با حركت و جست و جو می توان به منزل رسيد"، می گويد: "جست و جوهاست كه مقصد را دور نشان می دهد و اگر پای در دامن بكشيم و در خود سير كنيم، همين جاده، خود سرمنزل مقصود خواهد بود."

اين از شاخصه های اندیشه ی بيدل است و در سه بيت زیر از همين شاعر نيز به شكل های مشابهی بيان شده است:

جمعيت وصول، همان ترك جست و جوست / منزل دميده ای اگر از پا گذشته ای
شايد ز ترك جهد، به جايی توان رسيد / گامی در اين بساط، به پای بريده رو
گر به خود سازد كسی، سير و سفر در كار نيست / اين كه هر سو می رويم، از خويش رَم داريم ما

ما در شعر فارسی، به نسبت شماره ی شاعران، شاعران صاحب انديشه كم داشته ايم و امروز نيز كم تر كسانی هستند كه بتوان يك دستگاه فكری منسجم در شعرشان سراغ گرفت. در بيش تر شعرها آن چه به چشم می خورد، انديشه هایی اقتباسی است كه گاه با رفتارهای عملی خود شاعر ناسازگاری دارد و این گونه شاعران در بسياری از شعرها تنها اصطلاحات فلسفی يا عرفانی خود را به رخ مخاطب می كشند، ولي فراتر از آن اصطلاحات، چيز دندانگيری نمی توان در شعر آنان يافت.


پس از دريافت لزوم وجود انديشه در شعر، بايد ديد كه آن انديشه تا چه حد ارزشمند و قابل پذيرش است و در اين جا پای مباحث ارزشی به ميان می آيد.
سخن درباره ی عنصر انديشه در شعر ، وارد قلمروهای ديگری به جز شعر می شود و جنبه ی آموزشي خود را نیز از دست مي دهد، زیرا فكر كردن را نمی توان آموزش داد و اگر هم بتوان، كار يك مجموعه ی آموزشی شعر نيست. پس ما بيش از آن كه اهميت وجود انديشه را در شعر گوشزد كنيم، كاری نمی توانيم بکنیم.

به هر حال، نبايد از ياد برد كه تاثرات عاطفی، هر اندازه هم كه شديد باشند، گذرا و مقطعی هستند. يك شعر، در برخورد نخست، اثر عاطفی بيش تری دارد و در بارهای بعدی، آن اثر را نخواهد گذاشت، مگر اين كه در كنار عاطفه، چيز عميق تری، یعنی اندیشه هم در آن وجود داشته باشد. تحولی كه در اثر انديشيدن در انسان پدید می آید، از تحولات عاطفی بسيار عميق تر و ماندگارتر است.

• عاطفه

مراد از عاطفه، حالت های اندوه، شادی، ياس، اميد، ترس، خشم، شگفتی و مانند این ها است كه رویدادهای عينی يا ذهنی، در ذهن شاعر پدید می آورندو وی می كوشد كه اين حالت و تأثر ناشی از رويدادها را آن چنان كه برای خودش تجربه شده است، به ديگران منتقل كند. عاطفه در اين شعر مولانا:

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن / ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
از نوع اندوه است

و در اين غزل، از نوع شادی:
بهار آمد، بهار آمد، بهار مشكبار آمد / نگار آمد، نگار آمد، نگار بردبار آمد


عاطفه، مهم ترين عنصر سازنده ی شعر است و خواننده نيز بيش ترين تأثير را از جنبه ی عاطفی شعر می گيرد. اگر عنصرهای صوری شعر، يعني خيال، زبان و موسيقي شعر، حس زيبايي پسندی خواننده را اقناع می كنند، عاطفه به باطن او نقب می زند و زيبايی های معنوی ای را كه پنهان تر و البته والا تر از زيبايی صورت هستند، نشانش می دهد. انسان بنا بر سرشتی كه دارد، دوست دارد ديگران در عواطف او شريك باشند و او نيز البته چنين همنوايی ای را با هم نوعان خود حس می كند. هنر، ابزار اين همنوايی است و پلي میان عواطف هنرمند و مخاطب او. شعر نيز تأثير عاطفی خويش را مرهون اين ویژگی انسان هاست.
عاطفه را از دو جهت بررسی مي كنيم:

الف ) درجه ی تأثير عاطفی

تأثير عاطفی آن گاه صورت می گیرد كه شعر بتواند نمایش راستین و صادقی از حالات درونی شاعر باشد و در عين حال، خواننده نيز آن قدر در اين حالت عاطفی، احساس اهميت بكند كه از عواطف خويش برای همراه شدن با شاعر مايه بگذارد. بيش ترين تأثير، هنگامی خواهد بود كه شاعر و مخاطب، در يك جو عاطفی قرار داشته باشند و كم ترين تأثير، آن گاه است كه مخاطب حس كند آن چه که شاعر می گويد برای او بيگانه است.

هر اندازه شعر برخوردار از تجربه های عاطفی عام انسانی باشد، ناگزیر با انسان های بيش تری پیوند می يابد و هر اندازه به رویدادها و دنیای شخصی نزديك تر شود، گستردگی حوزه ی كاربردش را از دست می دهد.
براي درك به تر اين نكته، چند پاره شعر از ايرج ميرزا را نقل کرده و با یکدیگر می سنجیم:

نمونه ی نخست، بخشی از يك قصيده است كه گويا شاعر درباره ی اسبی كه هديه گرفته، سروده است:

فرمانروای شرق ـ كه عمرش دراز باد  / می خواست زحمت من درويش، كم كند
از پيری و پيادگی و راه های دور / فرسوده ديد، خواست كه آسوده ام كند
اسبی كَرَم نمود كه چون کردمش سوار  / صد رم به جای يك رم در هر قدم كند
گويی كه جِن نموده در اندام او حلول / بيچاره از قيافه خود نيز، رم كند
در روی زين به رقص در آرد سوار را / زان سرفه های سخت كه با زير و بم كند

نمونه ی دوم، پاره ای است از يك مسمط كه وی درباره ی قوام السلطنه ـ نخست وزیر وقت ـ سروده است.

كه گمان داشت كه اين شور به پا خواهد شد / هر چه دزد است، ز نظمیه رها خواهد شد
دزدِ كت بسته رئيس الوزرا خواهد شد / مايه رنج تو و زحمت ما خواهد شد
مملكت باز همان آش و همان كاسه شود / لعل ما سنگ شود، لو ء لو ء ما ماسه شود
اين رئيس الوزرا قابل فراشی نيست / لايق آن كه تو دلبسته او باشی، نيست
همتش جز پي اخاذی و كلاشی نيست / در بساطش به جز از مرتشی و راشی نيست
گر جهان را بسپاريش، جهان را بخورد / ور وطن لقمه نانی شود، آن را بخورد

و نمونه ی سوم، قطعه ی معروف "مادر" اوست:

گويند مرا چو زاد مادر / پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بَرِ گاهواره من / بيدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من / بر غنچه گل، شكفتن آموخت
يك حرف و دو حرف، بر زبانم / الفاظ نهاد و گفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد / تا شيوه راه رفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست / تا هستم و هست، دارمش دوست

هر سه شعر، تأثرات عاطفی شاعر را نمايش می دهند و شايد اگر از زاويه ی هنرمندی های شاعرانه نگاه كنيم، دو شعر نخست را قوی تر از سومي بيابيم، ولی آن گاه كه پای تأثير بر ديگران به ميان می آيد، ديگر قضيه فرق می كند.
مخاطبان، به اين می انديشند كه با كدام يك از اين شعرها اشتراك عاطفی بيش تری دارند.
اين جا ديگر شعر نخست، نمی تواند تأثيرگذاری ويژه ای داشته باشد، چون بسيار اندكند آن كسانی كه همانند شاعر، اسب چموشی هديه گرفته باشند و حالت خود را در اين شعر نمایش داده شده ببينند. پس عاطفه در اين شعر، فردی است و در عين حال، مقطعی.

در شعر دوم، بيان شاعر از عاطفه های شخصی خودش فراتر می رود و يك جامعه را پوشش می دهد، جامعه ای كه ریيس الوزرايی قوام السلطنه را درك كرده است. پس همه ی افراد همان جامعه می توانند خود را با شاعر همنوا ببينند. در اين جا می توان گفت كه با عاطفه ای اجتماعی رو به هستیم.

در شعر سوم، ديگر سخن از يك فرد يا جامعه نيست، بلكه شاعر از زبان كل بشریت سخن می گويد و احساسی را بيان می كند فراتر از زمان و مكانی خاص و اين را عاطفه ی بشری مي توان ناميد.

ب )  عاطفه های عینی و ذهنی

گذشته از نوع عاطفه ای كه در شعر وجود دارد، بحث مهم ديگری نيز در شعر مطرح است و آن شيوه ی بيان تاثرات عاطفی است. شاعر برای این کار دو شيوه ی كلی در اختيار دارد: بيان هنری آن حالت عاطفی با كمك آرايه های ادبي (بیان ذهنی) و دیگری تصويرگری آن چه که باعث ایجاد آن حالت شده است (بیان عینی).

براي توضيح بيش تر، اين چند بيت از ابتداي قصيده ی "نامه اهل خراسان" را از انوری می بینیم:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر / نامه اهل خراسان به برِ خاقان بر
نامه ای مطلع آن رنج تن و آفت جان / نامه ای مقطع آن درد دل و سوز جگر
نامه ای بر رقمش آه عزيزان پيدا / نامه ای در شكنش خون شهيدان مضمر
نقش تحريرش از سينه مظلومان خشك / سطر عنوانش از ديده محرومان تر
ريش گردد ممرِ صوت، از او گاه سماع / خون شود مردمك ديده از او وقت نظر

روشن است كه شاعر از واقعه ی دردناكی سخن می گويد و  توانايي او در بيان شدت اين اندوه نيز آشكار است.
ولی تا اين جا روشن نيست كه آن چه که باعث اين اندوه شده چه بوده است و تا آن قضيه روشن نشود، همنوايی مخاطب با او كامل نخواهد بود. اين همنوايی آن گاه صورت می گيرد كه خود واقعه توصيف شود، توصيفی شاعرانه و عينی:

بر بزرگانِ زمانه شده خُردان سالار / بر كريمانِ جهان گشته لئيمان مهتر
مسجد جامع هر شهر، ستورانشان را / پايگاهی شده نه سقفش پيدا و نه در
خطبه نَكْنند به هر خطه به نام غُز از آنك / در خراسان نه خطيب است كنون، نه منبر
كشته فرزند گرامي را گر ناگاهان / بيند، از بيم خروشيد نيارَد مادر
بر مسلمانان زان نوع كنند استخفاف / كه مسلمان نكند صد يك آن با كافر

در اين جا شاعر نه تنها آن حالت عاطفی، بلكه رویدادی را نیز كه باعث آن حالت شده است، توصيف مي كند و اين، بسيار مؤثرتر از آن توصيف نخست است که در واقع تنها مقدمه ای بوده است برای آماده سازی مخاطب تا منتظر اين فراز از شعر بماند. پس منظور ما از بيان ذهنی، ذكر خود عاطفه ها است و از بيان عينی، فضا سازی ای كه شاعر انجام می دهد تا بدون بروز مستقيم عاطفه، مخاطب، خود در آن حالت قرار گيرد. ناگفته پيداست كه اين گونه توصيف های عينی، بسیار مؤثرتر از بیان ذهنی عاطفه هستند.

٢ – ویژگی های قالب های کلاسیک شعر فارسی

منظور از قالب يك شعر، شكل آرايش مصراع ها و نظام قافيه آرايی آن است. البته شعر به مفهوم عام خود نه در تعريف می گنجد و نه در قالب، ولی شاعران و مخاطبان آنان، در طی زمان به تفاهم هايی رسيده اند و بدون اين كه در اين تفاهم ناگزیر باشند، شكل هايی ویژه را در مصراع بندی و قافيه آرايی شعر به رسميت شناخته اند.
بدین ترتيب در طول تاريخ، چند قالب پديد آمده و شاعران كلاسیک ما كم تر از محدوده ی اين قالب ها خارج شده اند. فقط در سده ی اخير، يك تحول جهش وار داشته ايم كه اصول حاكم بر قالب های شعر را تا حد زيادی دستخوش دگرگونی كرده است. در قالب های كهن، شعر از تعدادی مصراع هم وزن تشكيل می شود. موسيقی كناری نيز همواره وجود دارد و تابع نظم خاصی است.
هر قالب، فقط به وسيله ی نظام قافيه آرايی خود مشخص می شود و وزن در اين ميان نقش چندانی ندارد. ولی از ميان بی نهايت شكلی كه می توان برای قافيه آرايی تعدادی مصراع داشت، فقط حدود ده دوازده شكل باب طبع شاعران فارسی زبان قرار گرفته و بدین ترتيب، ده دوازده قالب شعری رايج را پديد آورده است.
ساده ترين شكل شعر، اين است كه فقط دو مصراع داشته باشيم که به آن، بيت می گوييم. اين دو مصراع می توانند هم قافيه باشند يا نباشند. بيت واحد كوچكی است و سرودنِ فقط يك تك بيت به عنوان يك شعر، كم تر رايج بوده است، مگر در لا به لای متن های نثر يا در مواردی كه شاعر مضمونی كوتاه برای بيان يافته و سرِ آن نداشته است كه خود را به اندازه بيش از يك بيت به زحمت سرودن بياندازد.
اين هم يك بيت از گلستان سعدی:

ابلهی كو روز روشن شمع كافوری نهد / زود بينی كش به شب روغن نباشد در چراغ

بيت به عنوان يك قالب مستقل كم تر به كار رفته و خود واحدی براي قالب هاي بزرگ تر است; يعنی مصراع های بيش تر شعرها دو به دو به هم پيوسته اند.

قطعه

قطعه مجموعه ی تعدادی بيت است كه مصراع های دوم شان هم قافيه باشند. طبيعتن هر قطعه دست کم می تواند دو بيت داشته باشد ولی حداكثری برای آن نمی توان تصور كرد و اين به اقتضای سخن شاعر بسته است. علت نام گذاری قطعه این است که شعری با قالب قطعه مانند آن است که از وسط یک قصیده برداشته شده باشد و در واقع قطعه ای از یک قصیده است. اين هم يك قطعه ی معروف پنج بيتي منسوب به انوری:

نشنيده ای كه زير چناری، كدو بُنی / بر جست و بر دويد بر او بَر، به روزِ بيست
پرسيد از آن چنار كه تو چند روزه ای؟ / گفتا چنار: عمرِ من افزونتر از دويست
گفتا: به بيست روز، من از تو فزون شدم / اين كاهلی بگوی كه آخر ز بهر چيست؟
گفتا چنار: نيست مرا با تو هيچ جنگ / كه اكنون نه روزِ جنگ و نه هنگام داوری است
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان / آنگه شود پديد كه نامرد و مرد، كيست


قطعه در تاريخ ادبيات، قالب بيان موضوعاتی است كه بايد به نثر بيان می شده اند: موضوعاتِ از پيش انديشيده، مانند شرح حال، خاطره و هجو. نثر بودن اين قالب تا بدان حد است كه بیش تر نامه نگاری های شاعران هم در اين شكل بوده است. اما رفته رفته كه نثر جای واقعی خود را در ادبيات باز يافت، قطعه فراموش شد و امروزه بسيار كم اتفاق می افتد كه شاعری قطعه بسازد و اين قالب حتا در شعر قديم ما نيز مقام و موقعيت درخوری نيافته است.
اگر چه قدیمی ترین قطعه ها مربوط به ابن یمین است و از میان شاعران معاصر پروین اعتصامی نیز بیش تر اشعارش را در قالب قطعه سروده است ولی تقریبن هيچ يك از شاعران بزرگ ما به قطعه سرايی شهرت ندارند و اين قالب، رشته اصلی كار هيچ يك از آنان نبوده است.

چه توجيهی براي اين انزوا داريم؟ شايد با بررسي قالب غزل بتوانيم پاسخی در خور بيابيم.

غزل

غزل شبيه قطعه است، با اين تفاوت كه مصراع نخست بيت نخست نيز با مصراع هاي دوم بيت ها هم قافيه است. يعنی در بيت نخست، هر دو مصراع هم قافيه اند و در بيت های بعدی، فقط مصراع های دوم دارای همان قافيه هستند.
تعداد بيت ها نيز معمولن بين پنج تا حدود پانزده است.
مي بينيد كه تفاوت صوری غزل و قطعه بسيار نيست ولی در عمل، غزل يكی از پر كاربردترين قالب های شعر ما بوده و هست و بخش عمده ای از شاهكارهای ادب فارسی در اين شكل سروده شده است.
چرا این گونه است؟ بدون شك راز اين تفاوت، در قافيه دار بودن بيت نخست غزل است كه پيش قراول بيت هاست و اين امتياز موسيقيايی، شنونده را به خوبی برای شنيدن بقيه ی شعر ترغيب می كند.
ما اغلب شعرهای كهن را با مطلعشان (نخستین بیت شعر) می شناسيم و بيش ترين توجه را به آن بيت داريم.
در قطعه، با شنيدن مطلع، هيچ اثری از موسيقی كناری نمی بينيم چون در بيت دوم است كه اين موسيقی آشكار می شود. در غزل، اما از آغاز اين موسيقی را حس می كنيم و آن در دو مصراع پياپی بیت نخست.
بدین ترتیب شاعران با به كاربردن فقط يك قافيه بيش از قافيه های قطعه، امتياز موسيقيايی بسياری می گيرند و به اصطلاح، بر ای شان صرف می كند كه از ميان اين دو قالب، غزل را برگزينند. اين است راز رواج غزل و ركود قطعه.
انتخاب يك شاهد مثال برای غزل كار سختی است. ما به ناچار به غزلی مشهور از كليم بسنده می كنيم:

پيری رسيد و مستی طبع جوان گذشت / ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
باريك بينی ات چو ز پهلوی عينك است / بايد ز فكر دلبر لاغر ميان گذشت
وضع زمانه قابل ديدن دوبار نيست / رو پس نكرد هر كه از اين خاكدان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشكر بهار / يك نيزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
در راه عشق، گريه متاع اثر نداشت / صد بار از كنار من اين كاروان گذشت
حب الوطن نگر كه ز گل چشم بسته ايم / نتوان ولي ز مشت خس آشيان گذشت
طبعی به هم رسان كه بسازی به عالمی / يا همتی كه از سر عالم توان گذشت
در كيش ما تجرد عنقا تمام نيست / در قيد نام ماند اگر از نشان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز اين نبود / كان سر كه خاكِ راه شد، از آسمان گذشت
بی ديده راه اگر نتوان رفت، پس چرا / چشم از جهان چو بستی از او می توان گذشت؟
بدنامی حيات، دو روزی نبود بيش / گويم كليم با تو كه آن هم چسان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن / روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت

غزل از حوالی سده ی ششم هجری تا امروز، رايج ترين قالب شعر كلاسیک ما بوده و البته در اين ميان دچار دگرگونی محتوايی نيز شده است. غزل های نخست صرفن عاشقانه بوده اند آن هم از نوع عشق ساده ی زمينی، ولی از حوالی سده ی هفتم، عرفان موضوع اصلی غزل شده است تا ظهور شاعران مكتب هندی كه پای مضمون های اجتماعی و اخلاقی را نيز به اين قالب باز کردند، هر چند غزل های حافظ و معاصران او نيز خالی از اين مفاهيم نبوده اند.
در سده ی حاضر، كم كم غزل های سياسی و حماسی نيز پا به این ميدان نهادند و اکنون می توان حس كرد كه اين قالب، مضمون هایی را كه ويژه قالب های ديگر بوده اند نيز در خود جذب كرده و روز به روز فربه تر شده است.
فربهی غزل، لاغری ديگر قالب ها را در پی داشته است و این علتی جز اين نمی تواند باشد كه غزل، قالبی است از هر نظر متعادل و در عين حال، قابل انعطاف. اين قالب، درازای مناسبی دارد و آن اندازه هست كه شنونده فرصت كند در فضای شعر قرار گيرد و البته از طولانی بودن آن نيز دلتنگ نشود. غزل در همه ی وزن های رايج در شعر فارسي سروده شده و خوب از كار درآمده است.
هنوز هستند كسانی كه غزل را فقط با همان تعريف نخستين و مضمون های عاشقانه ی آن می شناسند و شعرهايی را كه دارای اين شكل هستند ولی مضمون های ديگری دارند، غزل به معنای دقيق نمی دانند. به نظر می رسد كه امروز ما بايد براي يك ارزيابی و تقسيم بندی درست، تكليف خود را در مورد قالب ها مشخص كنيم كه آیا شكل صوری مصراع ها و آرايش قافيه ها را ملاك عمل قرار می دهيم يا محتوای شعر را؟

اگر شكل صوري ملاك باشد، آن چه در اين شكل سروده مي شود غزل است، با هر محتوا و حال و هوايی كه باشد. ولی اگر محتوا ملاك باشد، آن گاه باید مشخص کرد که تفاوت قالب ها را با چه معياری باید نشان دهيم و با چه عنوانی نام نهيم؟ به هر حال به نظر می رسد همان گونه كه شاعران كهن ما غزل را در شكل عاشقانه اش محدود نكردند، ما نيز بايد براي پذيرش گستردگی محتوايی آن آماده باشيم.

مسمط


مسمط به معنی به رشته کشیدن مروارید است و در اصطلاح ادبی نوعی از شعر است که دارای چند بند است.  هر بند مسمط دارای چند مصراع هم قافیه است و در پایان هر بند مصراعی با قافیه ای جداگانه آورده می شود که قافیه مصراع های پایان همه ی بندها یکی است .

این قالب شعری  ابتکار منوچهری دامغانی شاعر سده ی پنجم است .
 مسمط ها بر پایه ی شماره ی مصراع های هر بند نام گذاری می شوند، مانند مسمط مخمس (با بندهای ۵ مصراعی)، مسمط مسدس (با بندهای ٦ مصراعی ) و ...


منوچهری در مسمط خود می گوید:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که برآن شاخ رزان است /  گویی به مثل پیرهن رنگرزان است
دهقان به تعّجب سرانگشت گزان است
کاندرچمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را دنبال بکندند / پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
گویی به میان باغ، به زاریش پسندند / با او نه نشینند و نه گویند و نه خندند
وین  پرّ نگارینش  بر او  باز  نبندند
تا آذر مه  بگذرد، آید سپس آذار

 

بنابراين، می توان غزل يك شاعر را نيز با افزودن چند مصراع هم قافيه به مصراع های نخست، به مسمط تبديل كرد كه نوعی تضمين است و البته مقلدانه و كم ارزش، زیرا شاعر دوم، حرف تازه ای نمی گويد و فقط سخن شاعر نخستين را كش می دهد و غالبن ضعيف تر.
مسمط که به وسيله ی منوچهري دامغاني ابداع شده است گويا جز خود او، كسی اقبال ويژه ای به آن نشان نداده است. تنها مسمط معروف جز كارهای منوچهری، مسمط تضميني شيخ بهايي با مطلع "تا كي به تمنای وصال تو يگانه" است و بس.
بر خلاف چهار پاره كه در فقر موسيقی كناری به سر می برد، مسمط دچار تراكم قافيه است چون شاعر ناچار است در همه ی مصراع  های آن، قافيه را رعايت كند.
اين التزام شديد به قافيه كه حتا مجال تنفسی نيز باقی نمی گذارد، احتمالن از علت های اصلی كم رواجی مسمط بوده است. افزون بر اين كه كش دادن مضمون و پركردن بند به هر صورت، در اين جا هم وجود دارد و مانعی است برای ايجاز.
مسمط سال هاست كه ديگر حتا حضور كمرنگی نيز در شعر شاعران مطرح فارسی ندارد و تنها مسمط های منوچهری همچنان نمونه های ارزشمند از اين نوع شعر هستند

ترجيع‏بند و ترکیب بند

اين قالب، از تعدادی غزل (موسوم به خانه) ساخته شده است به گونه ای كه در حدّ فاصل غزلها، بيت هايي قافيه دار به نام بند ترجيع مي آيند. بندترجيع در خانه های مختلف می تواند متفاوت باشد و يا عينن تكرار شود. اين قالب از نخستين دوره های شعر فارسی وجود داشته و ترجيع بند ناميده مي شده است. بعدها، كسانی كه گويا به افزونی تقسيم بندی ها علاقه داشته اند، نوعی را كه بند ترجيع آن در هر خانه تغيير مي كند، تركيب بند نام نهاده اند و از آن هنگام، دو قالب ترجيع بند و تركيب بند داشته ایم. شعر هاتف اصفهاني (اقلیم عشق) با بند ترجيع ثابت "كه يكی هست و هيچ نيست جز او  وحده لا اله الاّ هو" ترجيع بند و مرثيه ی دوازده بندی محتشم كاشاني براي رویداد كربلا، تركيب بند شمرده می شده است.

سعدی در ترجیع بند خود می گوید:
ای زلف تو، هرخمی کمندی / چشمت به کرشمه، چشم بندی
مخرام بدین صفت مبادا / کزچشم بدت رسد گزندی
ای آینه ایمنی که ناگاه / در تو رسد آه درد مندی
یاچهره بپوش یا بسوزان / بر روی چو آتشت سپندی
دیوانه عشقت ای پری روی / عاقل نشود به هیچ پندی
تلخ است دهان عیش از صبر / ای تنگ شکر ، بیار قندی ...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
دردا که به لب رسیده جانم / آوخ که ز دست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف هرگز / کز هستی خویش در گمانم
پروانه ام اوفتان و خیزان / یکباره بسوز و وارهانم
گر لطف کنی بجای اینم / ور جور کنی سزای آنم
جز نقش تو نیست درضمیرم / جز نام تو نیست بر زبانم
گر تلخ کنی به دوری ام عیش / یادت چو شکر کند دهانم ...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم

 
اكنون از اين دو قالبِ همزاد و هم ريشه، فقط اسمی باقی مانده است و چند نمونه ی معروف از شاعران كهن، و اين ها ديگر هيچ حضور فعالی در شعر معاصر ندارند.

قصيده

تعريف قصيده نيز همانند غزل دشوار است. اگر ساده با قضيه برخورد كنيم، می گوييم قصيده قالبی است شبيه غزل ولي با تعداد بيت هايی بيش تر. ولی اين "بيش تر" يعنی چقدر؟ و چرا اصولن برای اين شكل، نامی ويژه اختيار شده است؟ چرا برای قطعه های طولانی نامی ديگر ننهاده ايم و برای غزل های طولانی نهاده ايم؟

برای دريافتن پاسخ اين پرسش ها، بايد قدری حاشيه روی كنيم:
اين تقسيم بندی ها و نام گذاری ها، اعتباری ندارند مگر اين كه كار ما را در تفهيم و تفاهم آسان كنند. يعنی به اين وسيله، تعدادی از شعرها كه ويژگی های مشتركی دارند، از بقيه جدا شوند و ما بتوانيم با استفاده از يك اسم، به مجموعه ای از ويژگی ها اشاره كنيم.
ممكن است دو شعر در شكل قافيه آرايی كاملن متفاوت باشند ولی اين قافيه آرايی در ويژگی های هنری، كاربرد و محتوای آن ها تأثيری قابل توجه نگذارد.
در آن صورت، دليلی ندارد كه برای هر شكل، قالبی مستقل در نظر گيريم و اسمي تازه بتراشيم. در مقابل، ممكن است دو شعر، با يك اختلاف جزیی، تفاوت چشمگيری در محتوا، كاربرد و حال و هوای هنری بيابند.طبعن انتظار می رود كه شكل هر يك را با نامي ويژه مشخص كنيم.
قصيده و غزل این حالت را دارند. یعنی تفاوت حال و هوا و كاربردشان آن اندازه زياد است كه دو عنوان مستقل را طلب می كنند. گاه حتا اين تفاوت های ديگر از تعداد بيت ها نقشی تعيين كننده تر می يابد. حال ببینیم که اين تفاوت های ديگر در كجاست؟َ
قصيده اغلب به مناسبتی خاص يا برای موضوعی مشخص سروده می شده و قالبی تريبونی و خطابی داشته است، بر خلاف غزل كه بيش تر با خلوت مردم سر و كار داشته است.
مثلن نمی توان گفت که سعدی غزل "از هر چه می رود سخن دوست خوش تر است" را برای رخداد خاصی گفته ولی می توان گفت انوری قصيده ی "به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر" را برای تهاجم غُزها به خراسان سروده است.  
زبان قصيده اغلب خشن تر و تكنيكی تر است و زبان غزل، نرم تر و سهل تر.
اگر دقيق تر بگوييم، در قصيده تكيه بيش تر بر هنرمندی هاي موسيقيايی و زبانی است و در غزل، بر تخيل.
مي توان اين تفاوت را در مقايسه میان غزل ها و قصيده های يك شاعر دريافت. مثلن شادروان خليل الله خليلی يا مهرداد اوستا. اين دو تن در هر دو قالب با نیرومندی نسبتن يكسانی ظاهر شده اند ولی در قصيده هايشان كفه ی زبان را سنگين تر مي يابيم.
آيا وجود اين ويژگي ها در هر يك از اين دو قالب، اتفاقی است يا علتی طبيعی دارد؟

قطعن اين تفاوت، نمی تواند اتفاقی باشد، زیرا حمل بر اتفاق، برای امری امكان پذير است كه فقط چند نمونه ی نادر داشته باشد. ولی وقتي ما صدها قصيده و غزل با اين ويژگی ها داريم، بايد در پی علت های منطقی باشيم نه اتفاقی و تصادفی.
آنان كه با محفل های مناسبتی و شعرهای تريبونی سر و كار داشته اند، به خوبی اين را تجربه كرده اند كه تأثيرگذاری خطابی بر يك جمع و تسخير عاطفه های آنان، با شعر كوتاه سخت است و شاعر نياز به حداقل زمانی برای در دست گرفتن نبض مجلس دارد.
از سويی ديگر، در شعری كه به طور شفاهی و از راه گوش منتقل می شود، زبان و موسيقی تأثيرگذاری بيش تر و زود تری دارند.
اين عامل ها می توانند دست به دست هم بدهند و شاعر را تشويق كنند كه هر گاه شعر تريبونی می سرايد، قالبی دراز و زبانی مطنطن و كوبنده اختيار كند و به اين ترتيب، قصيده شكل می گيرد.
در مقابل، شعری كه بر احساسات فردی استوار است و در خلوت يا جمع های كوچك استفاده می شود، طبيعی است كه كوتاه تر سروده شود ـ تا بتوان به راحتی آن را به خاطر سپرد و با خويش زمزمه كرد ـ و هنرمندی اش از نوع تخيل باشد كه به سرعتِ زبان و موسيقی دريافت نمی شود و نياز به زمانی دارد كه در خلوت فراهم است.
در زیر چند قصيده از قصيده سرايان معروف فارسی را نام می بريم و خوانندگان را به خواندن کامل آن ها ارجاع مي دهيم.

ای ساربان! منزل مكن جز در ديار يار من                    (امير معزی)
مكن در جسم و جان منزل، كه اين دون است و آن والا  (سنايی)
به سمرقند اگر بگذری اي باد سحر                           (انوری)
هان ای دل عبرت بين! از ديده عِبَر كن، هان!              (خاقانی)
ای ديو سپيد پای در بند                                         (ملك الشعرا بهار)

مستزاد

مستزاد غزل، رباعی يا مسمطی است كه به پایان برخی مصراع های آن، مصراع های كوچكی افزوده شده باشد.
وزن مصراع های كوچك، يكسان است و غالبن بخشی از زنجيره مصراع های اصلی. به گفته ی دیگر مستزاد شعری است که در هر بیت آن، در پایان هرمصراع، پاره ای به آن می افزایند که با مصراع اول هم وزن نیست، اما با معنای مصراع نخست ارتباط دارد. این پاره ها نیز با یکدیگر هم قافیه است. کهن ترین آن را به سده ی پنجم نسبت داده اند.

مولوی غزلی زیبا درمستزاد دارد که این گونه آغاز می شود:


هر لحظه به شکلی بت عیّار بر آمد / دل برد و نهان شد
هردم به لباس دگر آن یار برآمد / گه پیر و جوان شد

 

اين هم يك رباعي مستزاد از بيدل است:

يك چند پی دانش و دفتر گشتيم / كرديم حساب
يك چند پی زينت و زيور گشتيم / در عهد شباب
چون واقف از اين جهانِ ابتر گشتيم / نقشی است بر آب
ترك همه كرديم و قلندر گشتيم / ما را درياب

مستزاد هم از قالب های مرده ی شعر ماست، هر چند پيش از اين هم زندگی آنچنانی نداشته و در حد تفنن به كار می رفته است.
بيش ترين كاربرد مستزاد در اوايل سده ی حاضر در ايران و افغانستان و در طنزهاي اجتماعی بوده است.
به هر حال، اين قالب نيز همان مشكل عدم ايجاز را دارد، چون پاره هايی كه به آخر مصراع ها وصل می شوند، بار معنايی چندانی ندارند و با آن وزن كوتاه شان نمی توانند هم داشته باشند.
در ضمن مستزاد تنها قالب شعر کلاسیک فارسی است كه در آن وزن همه مصراع ها در هر بیت برابر نيست و اين می توانسته جرقه ای باشد در ذهن نوپردازان كه بنای كار خود را بر نابرابری مصراع ها گذاشتند.

چهار پاره

اين عنوانی عام است برای شعری كه از بندهای چهار مصراعی تشكيل شده باشد و در هر بند، بعضی مصراع ها با یکدیگر هم قافيه باشند. مشهورترين شكل چهارپاره كه رواجی عام هم يافته، آن است كه مصراع های دوم و چهارم هر بند، هم قافيه باشند. همان گونه كه در اين نمونه از عبدالجبار كاكايی می بينيم:

چون شبانان وحشی درآيند / نای در نای و آتش در انگشت
عشق، خورشيد خورشيد در دل / خشم، فوّاره فوّاره در مشت


شعله می بارد از چشم هاشان / لاله می رويد از خاك، ناگاه
گرم، در نای خود می نوازد / شعر يك مرد و يك تير و يك راه


آن كه چون قوچ وحشی، شب و روز / بسته بر خويش، شاخ خطر را
آه، بگذار تا بگذراند / آخرين سنگلاخ خطر را


فریدون تولّلی، فریدون مشیری، دکترخانلری و ملک الشعرای بهار از به ترین چار پاره سرایان معاصر به شمار می آیند.

اکنون نمونه ای از چارپاره ی فریدون توللی که دو بند آن را در زیر می آوریم :


دور، آن جا که شب فسونگر و مست / خفته بر دشت های سرد و کبود
دور، آن جا که یاس های سپید / شاخه گسترده بر ترانه ی رود
دور، آن جا که می دمد مهتاب / زرد و غمگین  ز قلّه ی پر برف
دور، آن جا که بوی سوسن ها / رفته تا درّه های  خامش  و  ژرف

 
چهار پاره كه "دوبيتی پيوسته" نيز ناميده شده است، در دوره های نخست شعر فارسی وجود نداشته است. بنا بر نظر شادروان دكتر يوسفی "سابقه سرودن دوبيتی هاي پيوسته شايد به اوايل سده ی نهم هجری می رسد." ولی اين قالب، بيش ترين رواج را در اوايل سده ی حاضر و در ميان شاعرانی داشته كه ضمن حفظ مشخصات اصلي قالب هاي كهن، آزادي عمل در انتخاب قافيه را در بيش ترين حد ممكن می خواسته اند، زیرا چهارپاره حتا از مثنوی نيز آزادتر است چون شاعر در هر دو بيت (چهار مصراع)، فقط يك بار بايد به دنبال قافيه بگردد (و مصراع چهارم را با دومي هم قافيه كند.) در حالی كه در مثنوی، در دو بيت بايد دو قافيه پيدا كند.
لیکن چهارپاره با اين امكانات و آزادی عمل و با وجود رويكرد شديد اين عده به آن، باز هم نتوانست قالبی فراگير و پايدار شود و جايگاهی در حد مثنوی و غزل بيابد. در واقع اين قالب، يك انتخاب ناگزير بود برای قد راست كردن در برابر شعر نو،  يا به گفته ی ديگر، آخرين سنگری كه وفاداران به اسلوب كهن به آن پناه برده بودند. ولي چهارپاره سرايان سال ها، اين بضاعت را نداشتند كه در اين قالب، آثار جاودانه ای پديد آورند.
نسل جوان كهن سرايي كه در سال های اخير نفس تازه كرد و به ميدان آمد نيز ديگر به چهارپاره قانع نشد و  اين قالب همچنان در سايه ماند، زیرا نه از جذابيت های دیگر قالب هاي كهن به خوبی برخوردار است و نه از آزادی قالب هاي نو.  در موسيقی كم می آورد و نمی تواند با مثنوی و غزل رقابت كند و در عين حال، ميدان فراخی هم براي سخنوری ندارد تا همتايی براي قالب نيمايی باشد كه با آن آشنا خواهيم شد.
از سوی ديگر، چهارپاره قالبی كُند است، يعنی شاعر اغلب ناچار است در هر بند، فقط يك مطلب را بيان كند و عملن سخنی را كه مثنوی سرايان در يك بيت تمام می كنند، كش بدهد و در دو بيت (يك بند) به پايان برساند. چه بسا كه سخن تمام شده و بند تمام نشده و اين جاست كه رعايت اختصار دشوار می شود.


مثنوی

قالب قصيده از شعر عرب برگرفته شده و غزل نيز به تدريج از دل قصيده بيرون آمده است. ولی مثنوی را شاعران فارسی زبان پديد آورده اند. اين قالب از تعداد نامعينی بيت تشكيل شده و در هر بيت، مصراع های نخست و دوم هم قافيه اند. قافيه می تواند در هر بيت عوض شود و با اين فراخی ميدان انتخاب برای قافيه، شاعر در طولانی كردن شعر، دست بازتری دارد و مانند غزل و قصيده نگران يافتن كلمات تازه ای با قافيه يكسان نيست. اين آزادی عمل در مثنوی، شاعران كهن ما را تشويق كرده كه منظومه های طولانی را در اين قالب بسرايند، چنان که شاهنامه فردوسي مثنوی اي است با شصت هزار بيت.
بدين ترتيب، مثنوی سده ها قالب بي رقيبی بوده است برای داستان سرايی، وقايع نگاری و حتا آموزش دانش های گوناگون. همين، باعث شده است كه بسياری از مثنوی های كهن نيز همانند قطعه ها، عرصه ی بيان مفاهيم غير شاعرانه باشند يا دست کم عيار شعر در آن ها نسبت به غزل و قصيده كم تر باشد. حتا شاهنامه فردوسی و مثنوی معنوی هم در همه ی لحظات، "شعر" به مفهوم خاص آن نيستند.
شاهد مثال برای اين قالب را از مثنوی خسرو و شيرين نظامی، انتخاب كرده ايم كه گفت و گويی است ميان خسرو و فرهاد و از فرازهای شكوهمند مثنوی های روايی ما:

نخستين بار، گفتش كز كجايی؟ / بگفت: از دارِ مُلكِ آشنايي
بگفت: آن جا به صنعت در چه كوشند؟ / بگفت: اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا: جان فروشی در ادب نيست / بگفت: از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت: از دل شدی عاشق بدين سان؟ / بگفت: از دل تو می گويی، من از جان
بگفتا: عشق شيرين بر تو چون است؟ / بگفت: از جان شيرينم فزون است
بگفتا: هر شبش بينی چو مهتاب؟ / بگفت: آری چو خواب آيد; كجا خواب؟
بگفتا: دل ز مهرش كی كنی پاك؟ / بگفت: آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا: گر خرامی در سرايش؟ / بگفت: اندازم اين سر زير پايش
بگفتا: گر كند چشم تو را ريش / بگفت: اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا: گر كسيش آرد فرا چنگ / بگفت: آهن خورَد ور خود بود سنگ
بگفتا: گر نيابی سوی او راه / بگفت: از دور شايد ديد در ماه

ولی اين قالب كه سده ها ميان شعر و غير شعر در رفت و آمد بوده، در سال های اخير، كاربردی صرف شاعرانه هم يافته به وسيله ی كسانی كه به قالب هاي كهن وفادار بوده اما در پی قالبی می گشته اند كه تا حد ممکن محدوديت كم تری از لحاظ قافيه داشته باشد.
مثنوی به دست اين شاعران، قالبی كار آمد شده برای شعرهايی كه الزامن طولانی هم نيستند و از عناصر بيان شاعرانه تا حد امكان برخوردارند.
مثنوی های قديم، در وزن های كوتاه (حداكثر يازده هجا) سروده می شدند و اين قراردادی نانوشته ولی معتبر بوده است. عده ای از شاعران امروز، اين قيد را نيز برداشته و در وزن های متوسط (حدود پانزده هجا) نيز مثنوی های موفقی سروده اند، البته با تعداد بيت هايی غالبن كم تر.

اين كه در ادب قديم، مثنوی با وزن متوسط نداشته ايم يا كم تر داشته ايم، بدون شك علل موسيقيايی دارد كه در اين جا مجال بحث در آن ها نيست. فقط همين اندازه می توان گفت كه گويا طولانی بودن خود شعرها ديگر جايی برای بلندی وزن مصراع ها نيز باقی نمی نهاده است. در واقع رابطه ای منطقی ميان طول مصراع ها و طول شعر وجود دار د به گونه ای كه افزايش يكی، كاهش آن ديگری را ايجاب می كند.

رباعی و دو بيتی

اين قالب ها از دو بيت (چهار مصراع) تشكيل می شوند به گونه ای كه مصراع های نخست، دوم و چهارم هم قافيه اند و مصراع سوم می تواند با آنان هم قافيه باشد يا نباشد، كه اغلب هم نيست. ويژگی منحصر به فرد اين دو قالب اين است كه همواره فقط در دو وزن خاص سروده می شوند. رباعی بر وزن "مفعول مفاعلن مفاعيلن فع" كه معادل است با عبارت "لا حول ولا قوه الاّ بالله" سروده می شود و دو بيتي بر وزن "مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل".

دوبیتی یا ترانه، از جهت قافیه همانند رباعی است و تفاوت آن با رباعی در وزن آن ها است. موضوع دوبیتی ها بیان حال و روز شاعر و مشکلات روزانه، آرزوهای نخستین انسان وگاهی باورهای فلسفی و مطالب عرفانی است و مشهورترین گویندگان دوبیتی باباطاهر و فایز دشتستانی هستند.

 
البته وزن رباعی انعطاف پذيری هايی دارد، يعني تغييرات مختصری در هجاها را می پذيرد بدون اين كه آسيب ببيند.

 

آنان كه محيط فضل و آداب شدند / در جمع كمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك، نبردند برون / گفتند فسانه ای و در خواب شدند         (خيام)


ز دست ديده و دل هر دو فرياد / كه هرچه ديده بيند، دل كند ياد
بسازم خنجری، نيشش ز پولاد / زنم بر ديده تا دل گردد آزاد                 (باباطاهر)

درباره ی رباعی و دو بيتی اين سخنان مشهورند كه اين ها قالب هايی براي بيان لحظات شاعرانه يا تأمل های كوتاه هستند و رباعی بيش تر برای تامل های فكری و دوبيتی بيش تر برای تامل های عاطفی مناسبت دارد. نكته ی ديگری كه همواره مورد اشاره بوده است، نقش اساسی و مؤثر مصراع چهارم اين دو قالب است كه بايد ضربه ی اصلی را بزند و سخن را به پايان بَرَد. ولی اهل ادب از اين نكته كم تر سخن گفته اند كه چرا شاعران برای اين دو قالب از ميان اين همه وزن، همين دو وزن خاص را برگزيده اند و چرا به راستی شعرهای معروفی در اين شكل ولی با وزن های ديگر نداريم و اگر داشته باشيم، بايد آن ها را چه بناميم؟

ما بايد بپذيريم كه يك پديده ی عام، نمی تواند اتفاقی باشد و بايد حتمن علتی منطقي داشته باشد. همین اندازه  می توان گفت اين كه همه ی رباعي و دوبيتی سرايان به همين دو وزن بسنده كرده اند، حتمن دلايل زيباشناسانه و حتا روان شناسانه داشته است و اين، تحقيقی ظريف را می طلبد كه از مجال و توان ما خارج است
رباعی در شعر كهن ما، قالبی فرعي بوده است، البته نه در حد قطعه. دو بيتي نيز جز در شعرهای عاميانه، كاربرد چشمگيری نداشته است. در سال های اخير، شاعرانی اين دو قالب را كه ديگر تقريبن در شعر رسمی ما حضوری جدی نداشتند، زنده كردند و كاربردی عام بخشيدند، هر چند محدوديت تعداد بيت ها و نيز معدود بودن فوت و فن های رباعی و دوبيتی سرايی، نگذاشت كه اين جريان به صورتی خلاق تداوم يابد. به هر حال، بايد پذيرفت كه اين دو قالب، محدوديت هايی جدی دارند که یکی محدوديت در قافيه است. به اين معنی كه شاعر ناچار است در سه چهارم مصراع ها رعايت قافيه را كند ،در حالی كه در غزل و مثنوی، اين نسبت به نزدیک نصف می رسد. مثنوی محدوديتی در تعداد بيت ها ندارد و تعداد بيت های غزل هم معمولن بين پنج تا پانزده يا حتا بيست قابل تغيير است ولی در رباعی و دو بيتی، حتا يك بيت هم نمی توان كم يا زياد كرد.

ديگر‏ شكل های ‏شعر فارسی

آن چه با عنوان قالب هاي شعر کلاسیک معرفی شد، همه ی شکل های ممكن و موجود در شعر فارسی نبود. با انتخاب آرايش های گوناگونی برای قافيه ها و دسته بندی مصراع ها، شكل های بسياری می توان ساخت كه به هيچ روی در شعر ما تجربه نشده باشند و هيچ لزومی ندارد براي آن چه که وجود ندارد اسم بتراشيم. ما در كارنامه ی شاعران خويش، شعرهايی داريم كه در شكل های ديگری خارج از اين قالب ها سروده شده اند.
وحشی بافقی مسمط هايی دارد كه در آخر هر بند آن ها، نه يك مصراع، بلكه دو مصراع هم قافيه آمده است مثل شعر معروف "دوستان! شرح پريشانی من گوش كنيد". علامه دهخدا شكلی خاص از ترجيع بند پديد آورده و شعر "ياد آر ز شمع كشته ياد آر" را در آن سروده است. اقبال لاهوری غزل های سه بيتی و دوبيتی هايی در وزن های غيرمعمول و يا مسمط هايی خارج از هنجار اين قالب دارد. مانند شعر "از خواب گران خيز" كه تلفيقی است از مسمط و ترجيع بند و مستزاد.

راه برای كسی بسته نيست و هيچ شاعری از آزمايش باز داشته نشده است. هيچ لزومی ندارد كه ما خود را در آن چه هست و نام و نشان و قاعده ای دارد، محدود كنيم همچنان كه هيچ لزومی ندارد حتمن از اين محدوده خارج شويم. اين اقتضای بيان شاعر است كه قالب را تعيين می كند و چه بسا كه در يك قالب، فقط يك شعر خوب بتواند شكل يابد. ما نبايد تصور كنيم كه هر قالبی بايد اسم و عنوان و نمونه های تجربه شده بسياری داشته باشد. شعر "از خواب گران خيز" شكل مناسب خود را يافته و در آن شكل، اثری است ماندگار و تأثيرگذار. حالا اين از قالب های شناخته شده ی ما نيست، نباشد. در اصل تأثير گذاری شعر، خدشه ای وارد نمی شود. بعضی از غزل های مولانا نيز این گونه اند و با شكل معمول غزل سازگاری ندارند، ولي زيبايند و ماندگار.
و فراموش نكنيم كه اصل مبحث قالب های شعر، مبحثی اعتباری است براي سهولت تفهيم و تفاهم، تا بتوانيم راحت تر به همديگر بگوييم كه به چه شكلی اشاره داريم. پس همين كه ما می گوييم "غزل" و مخاطب ما درمی يابد كه چه نوع شعری را در نظر داريم، كافی است و چند و چون بر سرحد مجاز تعداد بیت های آن، كمكی به ما نمی كند.
بايد توجه ما به اين مبحث در همين حد باشد و نه بيش تر، و اگر هم تحقيقی درباره ی قالب ها می كنيم، به تر است در رمز و رازهای موفقيت يا عدم موفقيت و چه گونگی استفاده ی به تر از امكانات زبانی، تصويری و موسيقيايی در هر قالب باشد و به نام گذاری، و به شاخه بندی هم تا آن جا بپردازيم كه كار ما در اين مباحث ارزشمند، آسان شود.

از: مشعل

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت   توسط JHN | موضوع:

دکتر تقی ارانی

تکامل و تغییر زبان فارسی

چند سال است که از تغییر زبان فارسی سخن می رود و این جنبش امروز به ویژه شدت پیدا کرده است. جنبش برای تغییر زبان فارسی مخلوط امروز، دو دلیل کاملن متضاد دارد که نباید با هم مخلوط شود.

۱- جنبش شووینیسم

۲- جنبش ترجمه ی علوم ملت های غربی به فارسی

شووینیسم را نمی توان میهن پرستی ترجمه کرد. میهن پرستی مادی با شرایط معلوم و در موارد ویژه با خط مشی مجله ی دنیا موافقت کامل دارد و عبارت از این است که مردمی که از زمین و آب و آفتاب و معدن یک سرزمین ضروریات زندگی خود را تامین می کنند و در آن جای دارند، بدان سرزمین علاقه ی مادی دارند.

اگر دست خارجی بخواهد از محصولات این سرزمین که از تبدیل رنج اهالی آن به کالا به وجود آمده است، استفاده ی غاصبانه کنند، آن مردم با آن دست خارجی می جنگند. این علاقه، میهن پرستی مادی، یعنی میهن پرستی حقیقی است. اما اگر این حقیقت، حالت عرفانی و پرستش روحانی پیدا کرده و زیر پای تجسم های مجازی محو گردد، این علاقه ی مادی، به پرستش رنگ ها، خاک، اسم و روح شخص مبدل می شود، یعنی اگر حالت پرستشی مانند بت پرستی، روح پرستی و جن پرستی را پیدا کند، آن را شووینیسم می نامند. از این گفته آشکار می شود که میهن پرستی حقیقی یک علاقه ی حساب شده ی منطقی و مادی، و شووینیسم یک نوع بت پرستی است. اکنون به موضوع برگردیم.

نخستین جنبش در زبان فارسی پس از عرب، در زمان صفاریان است که محمد بن وصیف را وادار می کند برای یعقوب لیث به فارسی شعر بگوید (اگر چه لغت های عربی زیاد مخلوط دارد). علت مادی این جنبش فورن به هر فکر منطقی می رسد. یعقوب با شمشیر برای حفظ ریاست خود و خانواده ی خود بر ضد حکومت مرکزی خلافت قیام کرده بود. این عمل (یعنی فارسی نویسی) هم قیام ایدئولوژیک او بود (ایدئولوژیک را اگر غلط ترجمه کنیم، باید بگوییم قیام فکری) و این گام نخست بود که برداشته شد و عملی شد.

به همین ترتیب علت مادی قیام فارسی سره ی دقیقی و فردوسی نیز آشکار می شود. این قیام هم عملی شد و یک شاهنامه ی به نسبت پاک از عربی به وجود آمد. ولی چرا از آن پس مردم با فارسی شاهنامه سخن نگفتند؟ لغت هایی که پیش از آن زمان هم معمول بود و متروک نشده بود و توسط رودکی و دیگران به کار برده شده بود، از آن به بعد هم معمول ماند، ولی لغت های "دژ" به جای "قلعه" و زوبین و خشت و مانند آن ها معمول عموم نشد.

دلیل مادی این امر هم بر متفکر مادی آشکار است. چون قدرت مرکزی خلفا از میان رفت و دیگر علتی برای مخالفت با عرب نمانده بود. از سوی مرکز فشاری نبود تا از سوی ملت زیردست واکنشی پیدا شود. مذهب اسلام هم که با اوضاع اجتماعی قرون وسطا مطابقت داشت. امیر محلی به وجود یک مذهب در مردم نیاز داشت و مردم مسلمان بودند و از سوی مرکز اسلام هم فشار مادی وجود نداشت، پس امیر محلی دیگر چه دعوتی داشت که قیام کند؟ بر عکس، از آن روز به بعد باز عربی دانستن، گفتن، نوشتن و وارد کردن مثل ها، عبارت ها و لغت های عربی در میان روابط فارسی جزو هنرها شمرده می شود. کتاب هایی مانند "کلیله و دمنه" ترجمه ی ابوالمعالی و "دره نادری" پیدا می شود. سعدی به زبان عربی هم (زبانی که در محیط فارسی زبانان بدان عربی گفته می شود) شعر می گوید. نفوذ عربی نتیجه ی نیاز آن دوره به یک مذهب و نبودن ضررهای مادی از سوی اسلام بوده است.

در دوره ی جدید با نفوذ تمدن اروپایی در ایران، باز یک جنبش جدید درباره ی زبان فارسی دیده می شود. در اوایل سده ی بیستم میلادی هنوز میهن پرستی شعار مهم ملت های اروپایی است و این شعار به ایران هم نفوذ می کند. از آن پس به ویژه یک عده به غلط گمان می کنند که مانع پیشرفت ایران فقط مذهب اسلام است. در این عده ی معدود که تا حدی روشنفکر ترقی خواه به شمار می آیند، احساسات میهن پرستی به جوش می آید. همه ی تقصیرها را به گردن عرب می اندازند. می گویند اگر عرب کتابخانه های ما را آتش نزده بود، مردم می دیدند که همه ی اکتشاف های امروز در کتاب های زمان داریوش ضبط بوده است. از این احساسات، خروارها در گفته ها و نوشته های این دسته دیده می شود. اما روشن است که این عده خیلی کم بودند و بیش تر مردم که در دین خود متعصب بودند، به این حرف ها پشت پا می زدند.

در این دوره برخی کتاب ها به زبان فارسی خالص و ناب منتشر می شود. مثلن کتابی در سال ۱۲۷۳ منتشر می شود به نام "پروز نگارش فارسی" که بد نیست پشت جلد آن را در این جا نقل کنیم:

«پروز فارسی

کارخانه

میرزا رضا خان بیکشلو قزوینی که از پی نگارش پارسی، آویژه برای نمونه از هر گونه نوشته است

چاپ دوم

مخصوص است به کتابخانه معارف -  قیمت پنجهزار در خارج بعلاوه اجرت پست -  عنوان مکاتیب تهران – مقابل شمس العماره کتابخانه شیخ محمد علی بهجت دزفولی»

این پشت جلد را ما برای این در این جا نقل کردیم که نشان دهیم در زمان انتشار این کتاب، "فارسی آویژه" که نصف پشت جلد کتاب با آن نوشته شده است در چه حالی بوده است. از عبارت: «مخصوص است . . . » تا پایان پشت جلد، نزدیک به ۲٦ کلمه است که از آن ۱۸ کلمه عربی، یک کلمه ی "پست" اروپایی و ٧ کلمه فارسی است.

از این جا می توانید حدس بزنید که اگر شما این کتاب را بخوانید آن را نخواهید فهمید، زیرا مانند این است که کتابی به کجراتی یا ترکی جیغتو می خوانید و شاید اگر پشت جلد کنده شود، شما در فارسی بودن کتاب هم شک کنید. ولی با وجود این می بینید که این کتاب چاپ دوم هم دارد (شاید هم بیش تر از این هم چاپ شده باشد). از این جا باید نتیجه بگیرید که انتشار این کتاب نتیجه ی بوالهوسی یک شخص نبوده، بلکه یک جنبش موافق با این فکر وجود داشته است و چنان چه گفتیم این جنبش از نفوذ تمدن ازوپایی در مردمی که نسبت به مذهب شک و تردید پیدا کرده بودند پیدا شد و  این جنبش گاه شدید و گاه ضعیف ادامه داشته است.

امروز ما در یک مرحله ی جدید جنبش اصلاح زبان فارسی هستیم که باز با دوره های پیشین فرق دارد. امروزه ما در این موضوع یک چیز را خوب فهمیده ایم: حتمن باید تمدن اروپایی را فرا بگیریم و خود را مانند یک ملت متمدن مسلح کنیم.

ببینیم تمدن اروپایی یعنی چه؟

یعنی علم اروپایی، صنعت اروپایی و هنر اروپایی. آیا مهد علم و صنعت اروپایی یکی از کشورهای اروپا است؟ اکنون اروپا و امریکا و ژاپن تمام عامل پیشرفت تمدن هستند. فلان تحقیق علمی یا صنعتی که در فلان گوشه ی دنیا انجام می شود، فورن در همه جا منتشر می شود. علت آسانی این ارتباط علمی با وجود تفاوت زبان های ملت های متمدن چیست؟ علت عمده این است که زبان علمی این دنیا در حقیقت یکی است و لغت های علمی که در همه ی این زبان ها به کار می رود، در همه مشترک و همگی ریشه ی لاتین و یونانی دارند و چون به تدریج زندگی علمی با زندگی عادی توام می شود، اسباب های علمی جزو لوازم و ضروریات خانه ها می شود. لغت های علمی بین المللی هم به تدریج لغت های بین المللی عادی می گردد. کسبه ی فرانسه و دهقان آلمان و ماهی گیر روسی همگی اسباب اندازه گیری درجه ی حرارت را "ترمومتر" می گویند. این لغت و این اسباب دیگر در چهار دیوار آزمایشگاه محبوس نیست، بلکه در میان مردم به طور گسترده رایج است. همه "فون" را به معنی صدا می دانند و هر اسباب که اختراع می شود و "فون" جزو نام آن است، مانند تلفون، میکروفون، گرامافون، فونوگراف و فونولیت، همه جای دنیا می داند که به صدا مربوط است و اگر "فوتو" در نام خود داشته باشد، مربوط به نور است و و و .

دانش های گوناگون مانند پزشکی، فیزیک، شیمی و دیگر فنون به اندازه ای نام گذاری دقیق دارند که اگر هر زبانی بخواهد برای خود اصطلاحات جدید وضع کند، علم بین المللی که هنوز به دلیل تفاوت زبانی در انتشار و پیشرفت خود دچار اشکال است، بدتر دچار زحمت خواهد شد. از این جا علت نخست جنبش برای اصلاح زبان فارسی روشن می شود: چون ما احتیاج به علوم و صنایع اروپایی داریم باید برای لغت ها و اصطلاحات علمی و فنی فکری بکنیم.

اما یک موضوع دیگر که باز در حقیقت نتیجه ی نفوذ تمدن اروپایی است، میل مفرط ما به صرفه جویی وقت در آموختن و به کار بردن خط و زبان است. ما اگر بخواهیم با ملت های متمدن همدوش باشیم، باید همان دقت و ظرافتی را که آن ها در موضوع خط و زبان به کار می برند، ما هم به کار بریم و یکی از موضوع های مهم در میان این ملت ها صرفه جویی از وقت و از کار است.

بدین ترتیب روشن شد که عامل مهم جنبش امروزی برای اصلاح زبان فارسی نفوذ تمدن اروپایی به ایران، به ویژه احساس نیاز به لغت ها و اصطلاحات علمی و صرفه جویی وقت است. حال ببینیم سمت و سوی حرکت این جنبش چه گونه باید باشد؟

مجله ی دنیا عقیده ی خود را در سرمقاله ی نخستین شماره ی خود در عبارتی کوتاه ولی دقیق و عمیق به روشنی نوشت که: «ما به موقع خود لغت های فرنگی و عربی را به کار برده و در عین حال از اصول فرنگی مآبی و عربی مآبی خودداری خواهیم کرد . . . ». در این جا این عبارت را که چهار جزء دارد کمی تفسیر کنیم:

نخست آن که زبان فارسی ناگزیر است از کلمه های فرنگی استفاده کند. شما امروز دیگر گرامافون و رادیو و پست و پاکت و میکروسکوپ و اتم و لنف و مانند آن ها را از زبان فارسی نمی توانید بیرون کنید. اگر بخواهید اسم بیماری لنفو گرانولو یا آنالیز، دیالیز، الکترولیز، الکترود، کاتد، آند، انرژی پتانسیل و غیره را به فارسی ترجمه کنید به شما می خندند، زیرا وقتی یک مبتدی این لغت های خارجی را یاد گرفت، در عین حال لغت های معمول چندین زبان را آموخته است، ولی اگر ترجمه ی آن ها را یاد بگیرد حتمن غلط و نارسا هستند، زیرا زبان فارسی اصلن این مفاهیم علمی را ندارد، از این رو در فهم کتاب های علمی بین المللی دچار اشکال خواهد شد.

این بخش نخست از گفته های ما البته مورد مخالفت هم شووینیست ها و هم متعصب های مقدس است. دسته ی نخست مخالف است چون تصور می کند زبان فارسی کامل ترین زبان ها است، یعنی در این جا اتفاق غریب و ناگهانی درباره ی زبان فارسی روی داده است: یک سلسله از زبان های آریایی همگی از سانسکریت مشتق شده اند. یکی از آن ها دچار حمله ی عرب و غیره شده و زبان های دیگر زیر رهبری آکادمی ها و در مهد علم و صنعت و ذوق هنری بیش تر رشد کرده است، ولی با این وجود زبان فارسی، به علت های نامعلوم، از همه ی خواهران خود برای بیان هر مقصود کامل تر است ! این اخلاق عمومی شووینیست ها که خود را گول می زنند، از جو الاغ خود می دزدند، هر چیز خود را بالاتر و حتی گوش خود را درازتر از هر حیوان می پندارند، شاید هم در یکی از این تصورات ذیحق باشند، ولی حقیقت مسلم این است که زبان فارسی بدون لغت های فرنگی نمی تواند نیاز یک فارسی زبان متمدن امروز را برطرف کند.

ولی مرد مومن مقدس از یک نقط نظر دیگر با این گفته ی ما مخالف است. او گمان می کند عربی کامل ترین زبان است و کامل ترین مطالب هم در همین زبان گفته شده است و اگر خبری به زبان دیگری بود دیگر قاطع است، به ویژه اگر به شعر و سجع و قافیه دار باشد. این مرد زبان های اروپایی را ناقص و کاربرد آن ها را کفر می داند.

برای ما این دو دسته ی مخالف با آن که با هم مخالفند، یک صف واحد را تشکیل می دهند. ما هر دو را زیر سرپوش کهنه پرستی جای می دهیم. یکی کهنه ی هزار و چهار صد ساله را می پرستد ، دیگری کهنه ی چندین هزار ساله را. کجی خط مشی دسته ی دوم البته زننده تر است، زیرا مقدسین، نمی توانند خود را از چنگال تعصب موجود رها کنند. دسته دوم می خواهد با مته های الکتریکی از اعماق زند و اوستا لغت بیرون بیاورد. اگر با این تعصب، ما معادن خود را به جای خرافات از زیر زمین بیرون آورده بودیم، در عمل از ملت های درجه اول می شدیم.

یک غلط فاحش در عمل شووینیست ها این است که از برادران فاشیست خود تقلید کرده و می خواهند بخشی از تاریخ را از میان ببرند. فاشیست ها می گویند ما جنگ جهانی و عواقب آن را از تاریخ خود حذف می کنیم و فرض می کنیم که ما دنباله ی همان زمان پیش از جنگ را تعقیب می کنیم. واقعن حرف از این پوچ تر نمی شود. شووینیست ها می گویند ما سعدی و امثال او را که به فارسی مخلوط چیز نوشته اند از تاریخ خود دور می کنیم. گلستان کتاب ادبی نیست و برای فارسی ارزشی ندارد. واقعن بی مغزی این گفته هم کم تر از گفته های رفقای فاشیست نیست. هنگامی که مجله ی دنیا صحبت از پیشرفت کرد، درست است که ادبیات گذشته را نفی کرد، ولی نفی دیالکتیک. نفی دیالکتیک را در "ماتریالیسم دیالکتیک" بخوانید. ما ادبیات و تاریخ گذشته را نابود نمی کنیم، بلکه آن را نفی می کنیم. یعنی آن را از بین برده و جزو مرحله ی کامل تر می کنیم. کهنه پرستان چون این را نفهمیدند، هلهله و ولوله در گرفت که آثار ملی ما را می گیرند. حال آن که ما به روشنی گفتیم که مرحله ی کامل بدون مرحله ی قبل به وحود نمی آید. ما آن چه را که نفی می کنیم، در مرحله ی کامل تر دوباره جذب می کنیم.

فاشیسم از محصولات جنگ جهانی و فارسی امروز محصول ادبیات قرون وسطا است. چه گونه می توان مخالف ادبیات فارسی قرون وسطا بود و از آثار هزاران سال پیش طرف داری کرد؟ این دیگر مرده پرستی صد در صد است. صد رحمت به کفن دزد قدیم. صد رحمت به آن کهنه پرستی که می خواهد با همان فارسی پاره پاره ی قرون وسطایی بسازد. این شووینیست می خواهد با آن فارسی هم مخالفت کند. به قول خودش عرب ملعون آثار تمدن (؟!) او را از میان برده است.

خلاصه آن که شووینیست می خواهد این ملت را بی همه چیز کند. آثار قرون قدیمه که نداشت، آثار قرون وسطا را هم از دستش بگیرد. به باور شووینیسم، زبان فارسی نباید با زبان های شرقی و اروپایی کلمه های مشترک داشته باشد. پس چاره جز واژه بافی نیست. بدین ترتیب بازی با کلمات و "نومینالیسم" در میان شووینیست ها آغاز می شود. فراگیری علوم و فنون صنعتی جای خود را به لغت گذاری می دهد. جوانانی که نه زبان خود و نه زبان بیگانه را می دانند، برای یک مفهوم علمی که هنوز علم آن را فرا نگرفته اند لغت وضع می کنند.

خط مشی درست مجله ی دنیا کاربرد اصطلاحات بین المللی را ضروری می داند. نه آن که مجله ی دنیا این راه را پیشنهاد می کند، بلکه این راه چون طبیعی است به خودی خود آغاز شده است و ناگزیر بدین ترتیب هم پیش خواهد رفت.

همان گونه که گفته شد مجله ی دنیا کاربرد کلمه های عربی را هم حایز می داند. ولی باید فهمید که کدام کلمه های عربی؟ بر خلاف عقیده ی نژادپرست ها، هیچ نژادی ساده نیست و هیچ زبانی هم جامد و برابر حالت روز اولیه ی خود نیست. ما امروز مجموعه ای از کلمه های عربی داریم مانند: قلم، فهم، حاضر، لباس و غیره که بیرون کردن آن ها از فارسی هم اشتلاه و هم محال است. مگر زبان های اروپایی ایت همه کلمه های لاتین و یونانی ندارند؟ در ضمن تکامل و تغییرات زبان فارسییک سلسله کلمه های عربی هم وارد آن شده است و امروز چه لزومی هست که این کلمه ها را بیرون کنیم؟ اگر این کار را کردیم، پس باید یک انجمن دیگر هم تشکیل دهیم تا تشخیص دهد از کلمه های فارسی قدیم کدام یک به ریشه ی زبان پارتی و غیره ارتباط دارد و آن ها را هم بیرون کنیم. اگر نکنیم مخالف خط مشی شووینیستی خود رفتار کرده ایم.

اما شووینیست این اندازه هم دقیق نمی تواند فکر کند. چون فاشیسم در فلان نقطه ی دنیا ضد یهود است، پس ما هم باید در این جا ضد عرب باشیم. فکر کنید ما کلمه های عربی ساده ی موجود را به جرم سامی بودن محکوم به اعدام کردیم و با خروارها چسب و سریشم به زور تعدادی کلمه های مرکب به حای آن ها گذاشتیم، خیال می کنید زبان فارسی به تر شده است؟ نه! هر اتدازه شمار لغت بیش تر باشد و اختلاف های دقیق و ظریف میان کلمه ها بیش تر باشد، زبان برای گفتن افکار دقیق رساتر است. جوان خوش ذوق مدتی فکر می کند که در فلان مورد عبارت "نفع و ضرر" یا "خوب و بد" را به کار ببرد و سرانجام هیچ کدام را به کار نمی برد، چون "خیر و شر" برای منظور او از هر دو مناسب تر است.

کلمه ها با هم اختلاف های باریکی دارند که ذوق سلیم در برابر اختلاف تاثیر آن ها حساس است. بدیهی است که کلمه های مشکل عربی که با وجود داشات برابر فارسی آسان و معمولی در نتیجه ی تعصب یک مشت مقدس رایج شده است باید از میان برود. اگر به خارجی ها نگاه کنیم خواهیم دید مثلن انگلیسی ها هم بسیار ملت پرستند، ولی هیچ این فکر را پیدا نکزرده اند که کلمه های لاتینی را از زبان انگلیسی خارزج کنند.

با بیرون کردن این کلمه ها، ما ادبیات گذشته را هم برای خود نامفهوم می کنیم. یعنی گم می کنیم، آزادی و میدان تعبیر اندیشه ها را به زبان فارسی (که امروز هم کم است) سلب می کنیم. برای وضع عده ای کلمه های تازه ی غیر لازم وقت تلف می کنیم.

شووینیسم اندیشه های متضاد و پریشان دارد. به ملیت و آثار ملی می تازد، سعدی و مولوی را از خود دور می کند، خود را بالاترین و کامل ترین ملل می داند (گنجشک هم شوهرش را قوی ترین حیوانات می پندارد) ولی در عین حال به ملت دیگر هم که در همین اشتباه غوطه ور است حق می دهد.

اکنون برویم به بخش آخر عبارت مجله ی دنیا که نوشتیم ما در عین خال از اصول فرنگی مآبی و عربی مآبی پرهیز خواهیم کرد. منظور چیست؟

اگر ما به ماندن کلمه های عربی ساده ی معمولی در فارسی کنونی رای می دهیم، مرادمان این نیست که بگوییم در زبان فارسی به روی کلمه های عربی و فرنگی باز است و هر فکلی که یک کتاب لکتور تمام کرد یا هر بچه آخوند که دو روز یک کتاب از معقول یا منقول زیر بغل گرفت، حق دارد هر لغت غیر ضروری یا ناهنجار عربی و فرنگی را به کار برد. هر کلمه های عربی یا فرنگی که فارسی شناخته می شود، معین می گردد و تابع کامل دستور زبان فارسی می گردد. یعنی کاربرد کلمه های خارجی (چه عربی و چه اروپایی) به جز آن چه که بدین ترتیب صورت گرفته است نادرست به شمار می رود.

خلاصه ی این گفتار را می توان در چند نکته ی زیر یان کرد:

۱- کلمه ها و اصطلاحات علمی اروپایی وارد زبان فارسی خواهد شد.

۲- کلمه های معمولی و آسان عربی در زبان فارسی بر جای خواهد ماند

۳- کلمه های ناهنجار عربی که کاربردی ندارد از زبان یک مشت کهنه پرست و همچنین کلمه های غیر ضروری فرنگی از زبان یک مشت فکلی از بین خواهد رفت.

۴- در صورت نیاز به ساختن کلمه های نو در زندگی روزانه، به جای کلمه های غلیظ، کلمه های ساده ی فارسی رایج خواهد شد.

و این نکته ها را ما پیشنهاد نمی کنیم، بلکه این همان مسیر خرکت خود زبان فارسی است و ما تنها باید بکوشیم که این تکامل ناگزیر دستخوش شووینیسم نشود.

در پایان این را نیز می افزاییم که چنین جنبشی برای فراگرفتن خط لاتین موجود است و نیرومندتر هم خواهد شد، زیرا اصلاخ خط نیز یک گام بزرگ در جهت آسان کردن آموزش و صرفه جویی در وقت است. به ویژه با تقلید خط لاتین، اشکال املای زبان فارسی نیز که از آثار زبان عربی است، از میان خواهد رفت.

 

از: انتشارات علمی، فلسفی، اجتماعی و هنری برای همه، تهران ۱۳۳۰

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت   توسط JHN | موضوع:

دکتر علی اشرف صادقی

فارسی شناسی

 * ثبت و مطالعه گویش‌ها و لهجه‌های زبان که شما برایشان از اصطلاح" گونه‌های غیر معیار" استفاده می‌کنید، اساسا" چه فایده‌ای دارد؟
دکتر علی اشرف صادقی: به دو دلیل این ها باید ثبت شوند، زیرا، هم تاریخ زبان فارسی خودمان را روشن می‌کنند و هم به روشن شدن نکات مبهم و حل نشده از زبان‌های میانه و قدیم کمک می‌کنند. ما هنوز نتوانسته‌ایم معنای برخی از کلمات پهلوی را در متون تشخیص دهیم. معنی این ها با مطالعه ی گویش‌های فارسی روشن می‌شود. خیلی از این کلمات هنوز زنده هستند. حتا زبان دورافتاده و خاموشی مانند اوستا که دو هزار سال است که مرده است و معنای برخی از کلماتش مشخص نیست، با مطالعه ی این گویش‌ها روشن می‌شود. کلمه‌ای در اوستا بود به صورت «سُونو». می‌دانستند که نام حیوانی است. نخستین بار سید حسن تقی زاده مقاله‌ای به انگلیسی نوشت و نشان داد که این کلمه آخرش افتاد و شده «سُون». این «سُون» با تبدیل [u] به [i] که در خیلی از گویش‌های ایرانی هست (مثل این که «خون» را در برخی جاها «خین» می‌گویند)، شده است «سین» و در متن های ما ثبت شده و ما امروز به آن «سِن» می‌گوییم، یعنی همان حشره ی آفت گندم و حبوبات که «سِن» نامیده می‌شود و در متن ها «سین» نوشته شده است. این «سین» تغییر یافته ی آن «سون» است و از این راه معنی این واژه اوستایی روشن شده است.
بنابراین برای شناخت بیش تر از تاریخ زبان‌های ایرانی، این ها باید ثبت شوند تا بعدها بتوان به کمک این مطالعات و مطالعات دقیق تر زبان‌های دوره میانه یعنی پنج زبان پهلوی، پارتی، سغدی، سکایی، ختنی و بلخی اطلاعاتی به دست آوریم و شکل قدیمی‌تر این زبان ها را بازسازی کنیم. این از جنبه فایده‌ای که مطالعه ی گویش‌ها برای تاریخ زبان‌های ایرانی دارد.
اما مطالعات گویشی برای نظریه‌های عمومی زبان هم می‌توانند دستاوردهایی داشته باشند. مثلن مطالعه ی زبان‌های کرانه ی دریای خزر نشان می‌دهد که این زبان‌ها از نظر رده شناسی بیش تر OV هستند و با فارسی و گویش‌های داخل فلات تفاوت هایی دارند.
مطالعه ی سایز زبان‌ها و گویش‌های ایرانی نشان می‌دهد که در هر کدام از آن ها از نظر رده‌شناسی رد پایی از حالت OV  قبلی هست که گیلکی و مازندرانی به تر آن ها را حفظ کرده‌اند و همچنین تالشی که آن هم در آن سوی کوه‌ها قرار دارد و کم تر تحت تاثیر زبان‌های داخل فلات قرار گرفته است. خوب ما هر چه به تر این گویش‌ها را مطالعه کنیم کمکی هم به شناخت کل زبان‌های دنیا کرده‌ایم و در نتیجه، مطالعه ی این گویش‌ها می‌تواند بر نظریه‌هایی که بر مطالعه ی زبان بشری به طور کلی ارایه می‌شوند، اثر بگذارد. می‌گویند که این نظریات باید عام و کامل باشند که بشود همه ی زبان‌ها را با آن ها مطالعه کرد.

* ضرورت برنامه ریزی زبانی در ایران چیست؟، در حالی که عده‌ای از زبان شناسان از جمله خود شما معتقدید که زبان آزادتر از آن است که به چنین بایدها و نبایدهایی تن دهد و از راهی که در پیش گرفته است باز بماند؟ شما در جایی از جشن‌نامه‌تان گفته‌اید وقتی صحبت از برنامه ریزی زبانی به میان می‌آید، پای کشورهایی در میان است که هنوز در آن ها زبان رسمی جا نیفتاده است و زبان معیار وجود ندارد. در جایی دیگر می‌گویید هر زبانی در طول تاریخ راه خودش را می‌رود. در این صورت، برنامه ریزی زبانی در ایران چه توجیه و چه ضرورتی دارد؟
-  من در مقاله‌ای در مجله "زبان شناسی" سال‌ها پیش این مطلب را بیش تر شکافته‌ام و گفته‌ام زبان از یک طرف دائمن در حال تغییر و تحول است و این ذاتی زبان است و کار خودش را انجام می‌دهد. از طرف دیگر نیرویی آگاهانه‌ به نام تثبیت و معیارسازی در کار است. یعنی زبان رسمی به دلیل این که باید ارتباط بین سخن گویان را سهل‌تر و آسان‌تر کند ناچار است تثبیت شود و کم تر متحول گزدد و تا آن جا که می توان از ابداع نوآوری های بی‌جهت در آن خودداری شود. بنابراین، یک عده‌ای پیدا می‌شوند که سعی می‌کنند زبانی را معیار کنند، یعنی آن را تثبیت کنند. این دو نیرو در برابر هم قرار می‌گیرند، ولی در عین حال پا به پای هم پیش می‌روند و نیروی تحول ذاتی زبان است که قطعن غلبه می‌کند. این نیرو زبان را به جلو می‌برد و دگرگون می‌کند و به همین دلیل هم هست که ما الان می‌بینیم زبان‌های مهم دنیا از جمله فارسی با وجود سنت‌های ادبی نیرومندی که دارند، با هزار سال گذشته‌شان تفاوت پیدا کرده‌اند. ولی با آن که شکسپیری در انگلستان بوده است و نویسندگان بزرگی در فرانسه و آلمان بوده‌اند، زبانی که مردم این کشورها  الان دارند با زبان این نویسندگان یکی نیست. اما در ایران تصادفن در طول این هزار ساله، زبان فارسی بسیار کم تر متحول شده است. این را همه متوجه شده‌اند و تصریح کرده‌اند. یعنی ما الان وقتی تاریخ بیهقی، سیاست نامه ی خواجه نظام الملک، چهار مقاله و مانند این ها را می‌خوانیم، می‌بینیم که آن ها را  کاملن می‌فهمیم و به استثنای برخی لغات یا فرم‌های دستوری، تقریبن تغییری نکرده است. ما آثار گذشتگانمان را می‌توانیم بخوانیم، با شعرا و نویسندگان بزرگمان می‌توانیم هم فکر باشیم، افکارشان را بفهمیم و تجزیه و تحلیل کنیم، در حالی که برای یک انگلیسی، امروز باید شکسپیر را ترجمه کنند.

*   اصلا نمایش‌نامه‌های شکسپیر را در آمریکا نمی‌توانند روی صحنه ببرند و این رابطه قطع شده است.
-  این رابطه قطع شده است. ولی اگر بیاییم داستان "حسنک وزیر" را نمایش نامه کنیم خیلی راحت فهمیده می‌شود؛ حتا با زبان بیهقی که کهنه گراست. امروز مهم ترین دستگاه تثبیت زبان و معیار سازی، فرهنگستان زبان است. یکی از وظایف فرهنگستان این است که زبان را تثبیت کند و بر شکل‌های پذیرفته شده و تحول یافته مهر صحت بزند. ما از زبان عربی کلمات بسیاری را گرفته‌ایم و غالبن، هم معنایشان را عوض کرده‌ایم و هم تلفظشان را. حالا ادیبان تصورشان این است که به دلیل قداست زبان عربی که به زبان دین اسلام است باید کلماتش در زبان فارسی به عینه، یعنی همان طور که در خود آن زبان است، تلفظ شود که این نظریه‌ای کاملا رد شده است، به دلیل این که هیچ زبانی نیست که عنصری را از زبان دیگری بگیرد و آن را با قواعد آوایی و صرفی و نحوی خودش تطبیق ندهد. خود زبان عربی کلمات زبان‌های دیگر را می‌گیرد و مُعرب می‌کند. ما هم کلمات زبان‌های دیگر مانند کلمات انگلیسی و فرانسه و عربی را گرفته‌ایم و آن ها را با تلفظ زبان خودمان تطبیق داده‌ایم، منتها خیلی به آن آگاهی نداریم. مثلن در انگلیسی کلمه ی «کلاس» را می‌گویند کِلَس [klæs] ولی ما ایرانی‌ها نمی‌توانیم آن را این گونه تلفظ کنیم و آن را تغییر می‌دهیم. اگر برای این کارمان اصطلاح قدیمی‌ را بخواهیم به کار ببریم، باید بگوییم که ما آن را «مُفَرس» کرده‌ایم (در مقابل مُعَرب). یعنی آن را فارسی کرده‌ایم. یا مثلن sport که ما آن را «اِسپرت» تلفظ می‌کنیم، یعنی یک مصوت آغازین و در آن اولی ( کِلَس) یک مصوت میانجی گذاشته‌ایم. عرب هم همین کار را می‌کند و وقتی «گ» ندارد، «گ» را تبدیل به «ج» می‌کند. یعنی روزنامگ ِ پهلوی را «روزنامج» می‌کند، جمع آن را هم «روزنامجات» می‌کند. یا «گوارب» فارسی را «جوراب» می‌کند. خیلی از کلماتی که ما الان داریم، دو مرتبه آن ها را از عربی گرفته‌ایم. یعنی اصلش از خودمان بوده است، سپس به عربی رفته و معرب شده و بعد فضلای ما دوباره آن را از عربی گرفته‌اند.
ما هم می‌گوییم «عَطر» مُفرس «عِطر» است و  اگر بخواهیم آن را عربی تلفظ کنیم، باید «ع» را حلقی بگوییم و «ط» آن را هم همین طور، ولی هیچ ایرانی‌ای نمی‌تواند این طور تلفظ کند. پس ما حتا اگر بگوییم «عِطر»، باز هم آن را مُفرس کرده‌ایم.

* همین جا این پرسش پیش می‌آید که وقتی یک واژه وام گرفته می‌شود، تغییرات آوایی و حتا گاهی معنایی در آن به وجود می‌آید. ولی آن چیزی که شما فرمودید، درباره ی آن واژه‌هایی است که قرض گرفته شده و بعد تثبیت شده‌اند و دیگر جای خودشان را در فارسی پیدا کرده‌اند. با این حال گاه نوعی اصرار آشکار و آگاهانه و تصنعی دیده می‌شود برای بازگرداندن تلفظ جا افتاده ی این کلمات به تلفظ به اصطلاح اصیل عربی‌شان. مثلا «عِدالت» را به اصرار می‌گوییم «عَدالت». آیا این می‌تواند توجیهی معناشناختی داشته باشد؟ مثلن آیا می‌توان گفت که «عَدالت» در مقایسه با «عِدالت»، چون در گفتمان و موقعیت خاصی به کار می رود، لابد باید معنای ضمنی متفاوتی داشته باشد؟ اگر این طور است، چرا تلفظ آن را کاملن عربی نکنیم تا تفاوت معنایی‌اش هم بیش تر به چشم بخورد؟ «جَنوب» و «شِمال» هم از این دست است.
-  بگذارید پرسش قبلی را که نیمه تمام ماند، تمام کنم و بعد به این پرسش برگردم. آن جا صحبت از این بود که یک دستگاه رسمی باید زبان را تثبیت کند و آن فرهنگستان است. می‌خواهم تاکید کنم که فرهنگستان باید تلفظ این کلمات بیگانه خواه عربی، خواه اروپایی را که وارد زبان فارسی شده و تلفظش تغییر کرده، مطابق عادات زبانی ما تثبیت کند و مُهر صحت بر آن ها بزند و بگوید که این ها درست است. یعنی یکی از کارهایش مثلن این است که بگوید تلفظ فارسی «عید  id» عِید  eydو تلفظ  «عِطر  etr» عَطرatr  است یا تلفظ فارسی قِمار، قُمار است. در مورد کلمات فرنگی هم همین طور. باید تثبیت کند و بگوید در فارسی «اِسپرت» درست است نه «سپرت» که ایرانی اصلن نمی‌تواند آن را تلفظ کند. همان طور که عده‌ای عربی دان تصور می‌کنند که ما باید کلمات عربی را مثل خود عرب‌ها تلفظ کنیم، عده‌ای فرنگی‌دان‌ هم تصور می‌کنند که ما باید کلمات اروپایی را مثل خود سخن گویان این زبان‌ها که صامت آغازین در کلماتشان دارند، تلفظ کنیم. من می‌گویم هر زبانی عاداتی دارد که جزو قواعد و اصول و پایه‌هایش است. البته این قواعد ممکن است به مرور زمان عوض شود. ما البته در قدیم در زمان ساسانیان، صامت آغازین داشته‌ایم که تحول پیدا کرده است. فرهنگستان کارش این است که تمام این تلفظ‌ها را که تغییر یافته و عده‌ای این ها را دستاویز فضل فروشی و احیانن تحقیر دیگران می‌کنند تثبیت کند و این دکان را ببندد و بگوید که تلفظ فارسی این ها چیست.


* آیا فرهنگستان با سیاست‌های زبانی‌ خود به ویژه از طریق واژه گزینی، عملن می‌تواند از زبان فارسی، هم در برابر چیرگی زبان‌های بیگانه حمایت کند، و هم این نکته را جا بیندازد که وقتی عنصری وارد زبان شد و در آن حل شد، دیگر نمی‌توان آن را به موقعیت اولش برگرداند؟
-  فرهنگستان با واژه‌های عربی‌ که وارد زبان فارسی شده است کاری ندارد. با لغاتی مثل تلفن، تلویزیون، رادیو، تاکسی، اتوبوس، و نظایر آن هم کاری ندارد و این ها را فارسی می‌داند و نمی‌خواهد برای این ها معادل فارسی بسازد. اما در رشته‌های علمی که اساسن کار فرهنگستان در همین قسمت متمرکز است، به واژه سازان کمک می‌کنند، یعنی استادان همان رشته‌ها هستند که واژه‌هایشان را به فرهنگستان می‌آورند و می‌گویند این مفاهیم علمی وجود دارد و ما برای این مفاهیم، این الفاظ را پیشنهاد کردیم. پس فرهنگستان برای واژه‌های علمی واژه گزینی می‌کند. علت این هم که خود استادان به این نتیجه رسیده‌اند که مثلن برای واژه‌های فیزیکی باید معادل فارسی انتخاب شود این است که واژه‌های علمی در زبان‌های انگلیسی و فرانسوی خوشه‌ای هستند. در نتیجه، با وندهای همان زبان‌ها به کار می‌روند. اگر قرار باشد این ها وام گرفته شوند، صورت‌های دیگر آن ها یعنی مشتقات آن ها هم به دنبالشان می‌آیند. اگر یک واژه‌ای منفرد باشد، به جایی ضرر نمی‌زند، یعنی فقط «رادیو» یا یک «تاکسی» می‌آید و به جایی هم ضرر نمی‌زند. ولی وقتی که «کانداکت»، «کانداکتی «، «کانداکتیویتی»، «کانداکتانس» را داریم، اگر قرار باشد که همه ی این ترکیبات با وندهای خود وارد زبان ما بشود، دستگاه ساختواژی، دستگاه صرفی و واژه سازی زبان فارسی مختل می‌شود و این نهایتن به مرگ زبان می‌انجامد. یعنی وقتی زبانی نتواند واژه بسازد و واژه هایش به آن چه که هست منحصر شود، رفته رفته یک زبان مرده می‌شود.

*  پیش از این برای واژه‌هایی که در زبان مردم جا افتاده بودند هم معادل‌هایی از سوی فرهنگستان پیشنهاد شده بود  ولی عملن این معادل‌ها بین مردم پذیرفته نشده اند. مثلن به جای آکواریوم، «آبزی دان» پیشنهاد شده، یا به جای پارک «بوستان»، یا به جای استامپ «جوهرگین»، یا به جای اولتیماتوم «زنهاره». قبلن که این طور بوده ولی حالا شاید سیاست جدید شورای واژه گزینی این است که فقط برای واژه‌های علمی معادل وضع کند.
-  ببینید! یک موقعی مجلس شورای اسلامی تصمیم گرفت قانونی را وضع کند که طبق آن، دستگاه‌های دولتی نباید هیچ واژه فرنگی را به کار ببرند. این تصمیم عجولانه‌ای بود که یک عده غیر متخصص گرفته بودند که مشکلات فراوانی را در دستگاه‌ها به وجود می‌آورد؛ مخارج هنگفتی را هم به آن ها تحمیل کرد که نامه‌ها و نوشته های خود را اگر کلمه ی فرنگی داشت، عوض کنند. این کار به هر حال، شدنی نبود و موجب آشفتگی می‌شد و بر می‌گشت به حالت اول. این بود که آقای حداد عادل که آن موقع رییس فرهنگستان بود و هنوز به مجلس نرفته بود، وقت گرفت و به مجلس رفت و با نمایندگان صحبت کرد و آن ها را متقاعد کرد که فقط کاربرد آن واژه‌های فرنگی‌ که در فارسی معادل دارند یا فرهنگستان برای آن ها معادل وضع کرده، مجاز نباشد. نتیجتن این مصوبه ی مجلس به این صورت در آمد. بعد دولت آمد یک لیستی را تقریبن با هزار واژه تهیه کرد که در مکاتبات اداری به کار می‌رفت و این را به فرهنگستان داد و گفت برای این ها واژه بسازید. حالا این که این ها در عمل به کار می‌روند یا نه، مساله ی او نبود. به هر حال ما در پاسخ به یکی از خواسته‌های دولت بود که این کار را کردیم  و سعی کردیم از یک کار دشواری زای بزرگ تری جلوگیری کنیم و مشکل را به حداقل رساندیم. قبول دارم که در میان این ها تعدادی واژه ی جا افتاده فرنگی هم هست که دیگر در زبان مردم جا باز کرده و اشکالی هم ایجاد نمی‌کند.

* آیا همان طور که در حال حاضر از گونه ی معیار زبان فارسی در برابر هجوم زبان‌های غربی چنین حمایتی می‌شود، در برابر عربی هم حمایتی صورت می‌گیرد؟ یا عربی یک استثنا به حساب می‌آید؟
-  نخست پرسشی را که قبلن بی پاسخ گذاشته بودم پاسخ می‌دهم و بعد می‌رسیم به این پرسش. اولن  این که آن جا که پرسیدید آیا زبان فارسی می‌تواند در مقابل هجوم زبان‌های بیگانه مقاومت کند یا نه، و آیا می‌تواند از آن ها تاثیر نپذیرد؟ باید بگویم که پاسخ این پرسش منفی است. برای این که ما الان در مقابل زبان نیرومندی به اسم انگلیسی قرار گرفته‌ایم؛ نه تنها ما بلکه همه‌ی زبان‌های جهان حتا زبان‌های نیرومندی مثل فرانسه و آلمانی هم همین وضع را دارند. مفاهیم علمی بیش تر در جامعه ی انگلیسی زبان آمریکا تولید می‌شود. بیش ترین کتاب‌ها و نشرییات علمی هم در آن جا چاپ می‌شود. کشورهای دیگر باید آن ها را وارد کنند و به آن زبان بخوانند. خواه ناخواه، مقدار زیادی لغات انگلیسی وارد این زبان‌ها می‌شود. یک مقداری هم ترجمه می‌شود، یعنی از زبان انگلیسی ترجمه‌های قرضی یا گرده برداری می‌کنند، یعنی از زبان انگلیسی الگوبرداری می‌شود. حتا زبان عربی هم مقدار زیادی ساخت‌های ترجمه‌ای دارد. زبان فارسی هم استثنا نیست. ما تا جایی که چاره پذیر باشد باید کوشش خود را برای برابر سازی بکنیم، به ویژه در آن جاهایی  که واژه‌ها خوشه‌ای هستند. ولی جاهای دیگری هست که تک واژه‌ها وارد زبان ما می‌شود و برای آن هیچ کاری هم نمی‌شود کرد و به زبان هم آسیبی نمی‌رساند، چون واژگان، روبنای زبان است؛ زیربنای زبان دستگاه آوایی و دستوری آن است. این ها آسیب نمی‌بیند. بنابراین، از دیدگاه من، این ها اشکالی ندارد. تا وقتی که یک زبان بیگانه به ساختار نحوی ما آسیب نرسانده مشکلی پیش نمی‌آید. به دستگاه آوایی و صرفی هم که نمی‌تواند آسیب بزند. ولی اگر کلمات بخواهند به صورت خوشه‌ای وارد شوند و بعد هم ساختار نحوی زبان ما عوض شود، آن جا جای نگرانی هست. پس فرهنگستان بیش تر نگران آن مفاهیم علمی‌ای است که واژه‌های آن ها به صورت خوشه‌ای وارد می‌شوند. ولی این به آن معنی نیست که زبان انگلیسی به هیچ وجه بر زبان ما اثر نمی‌گذارد. کما این که می‌بینیم الان فرضن دستگاهی به نام کامپیوتر یا رایانه وارد جامعه ما شده و تمام اصطلاحات خودش را هم از انگلیسی آورده است: دانلود کردن، چت کردن، رایت کردن و غیره. ما فقط توانسته‌ایم واژه‌های «سخت افزار» و «نرم افزار» و چند تای دیگر را بسازیم. برای «کامپیوتر» هم از زمان فرهنگستان دوم، «رایانه» را ساختند که تا حدودی جا افتاده. «ریزرایانه» و «ابررایانه» و «رایاسپهر» را هم از روی آن ساختند که این خودش کار خوبی بوده است. اگر این ها را هم نساخته بودند، مجبور بودیم باز انگلیسی‌شان را به کار ببریم. «تلفن همراه» به تدریج کلمه ای رسمی‌ برای «موبایل» شد. در نوشتار هم «تلفن همراه» کلمه‌ای رسمی است. خوب این بد نیست. تصور کنید اگر به پیامگیر می‌خواستیم «انسرینگ ماشین» بگوییم، مردم کوچه و بازار و مثلن یک شاگرد بقال یا رفتگر شهرداری این کلمه را چه جور تلفظ می‌کرد؟ الان یک کلمه خیلی شفاف به صورت «پیامگیر» ساخته شده است. اوایل عده‌ای می‌گفتند «منشی تلفنی» ولی وقتی که فرهنگستان کلمه ی «پیامگیر» را به صورت رسمی ابلاغ کرد، دیگر همه می‌گویند «پیامگیر» و همه هم آن را می‌فهمند. Message Short را هم می‌گوییم پیام کوتاه یا پیامک. جا افتادن این کلمات مدت‌ها طول می‌کشد. چنان که «خودرو» در زمان رضا شاه وضع شد و در ارتش به کار می‌رفت ولی در خارج از ارتش به کار نمی‌رفت. اما رفته رفته «خودرو» و «خودروسازی» و مانند این ها دارد در جامعه جا باز می‌کند. جا افتادن واژه‌های جدید هم منوط به گذشت زمان است. فرهنگستان باید در بدو ورود واژه‌ها، در سر گمرک شعبه بزند و وقتی ابزار جدید یا کالایی می‌خواهد وارد شود، مانند برخی از کشورها مانند فرانسه، بگوید که اول برایش معادل وضع کنید بعد آن را با آن اسم، وارد کنید، و بعد هم برایش تبلیغ کنید. اگر ما این قدرت را داشتیم و چنین کاری می‌کردیم و وقتی که فناوری‌های جدید می‌خواست وارد شود، برایش اسم می‌گذاشتیم و مثلن به فکس می‌گفتیم «دورنگار» می‌توانیم «دورنگاری» را هم بسازیم و مثلن بگوییم این دستگاه کارش دورنگاری است. یعنی خود اهل زبان می‌توانند بدون نیاز به دستگاه رسمی، مشتقات این کلمات را با امکانات واژه سازی زبان فارسی بسازند.
زبان عربی حدود هزار و دویست سال بر زبان فارسی تاثیر عمیق گذاشته. این مورد یعنی تاثیر عربی بر فارسی از آن موارد استثنایی است که عربی حتا بعضی از واج‌های خودش را هم به زبان فارسی داده است؛ در دستگاه صرفی زبان فارسی هم دخالت کرده و تقریبن نصف واژگان ما را هم عربی کرده است و نه تنها ما، بلکه آن بخش از جهان اسلام که تحت تاثیر ایران بودند (چون زبان دوم جهان اسلام، فارسی بود و این زبان از یک طرف تا شبه قاره ی هند و از یک طرف تمام آسیای مرکزی را گرفته بود و از طرف دیگر به بالکان رسیده بود)، عناصر و کلمات عربی را با تلفظ فارسی گرفتند، مثلن زبان‌های ترکی آسیای مرکزی و ترکیه و زبان اردو و غیره. در هر حال این واژه‌های عربی، جزیی از زبان ما شده‌اند. فرهنگ غنی ما با همین زبان و با همین واژه‌ها بیان شده است. ابزار انتقال آن مفاهیمی که ما در فرهنگمان داریم همین زبان آمیخته است. شما مولوی را ببینید، سعدی و حافظ را نگاه کنید، عطار و سنایی و ناصرخسرو و دیگران را نگاه کنید، این ها همه با همین زبان نوشته‌اند. واژه سازی هم با همین زبان انجام گرفته است. مفردات افعال را از عربی گرفته‌ایم و از آن ها یا با «-ییدن» یا با «کردن» فعل ساخته‌ایم. مثلن «فهم» را به «فهمیدن»، «رقص» را به «رقصیدن» و «بلع» را به «بلعیدن» بدل کرده‌ایم. این کلمات را در زبان خودمان هضم کرده‌ایم و کم کم بقیه مصدرهای عربی را که وارد شد با «کردن» ترکیب کردیم؛ فکر را دیگر «فکریدن» نکردیم، بلکه گفتیم «فکر کردن»، گفتیم «سعی کردن»، «استعمال کردن» و غیره. اما همراه با این ها تعدادی از ساخت‌های صرفی عربی هم وارد فارسی شد. مثلن پس از «فکر»، «تفکر» و «متفکر» هم وارد فارسی شده است . و در عوض، اسم فاعل و اسم مفعول فارسی برای بعضی از آن ها ساخته شد. مثلن در کنار «بحث»، «بحث کردن» و «بحث شدن»، در فارسی «بحث کننده» و «بحث شده» و غیره و حتا به جای «فهمیدن»، «فهم کردن» ساخته شد:
فهم سخن چون نکند مستمع / قوت طبع از متکلم مجوی

*  رقصان را هم می‌توانیم بگوییم.
-  بله! حتا کلمه ی «رقاص» وقتی که وارد زبان فارسی شد، از آن «رقاصک» ساخته شد، و انواع و اقسام ترکیبات دیگری که می‌توانیم از این عناصر عربی بسازیم. آن چه که ما در دوره ی ساسانی برای این ها داشتیم به تدریح فراموش شد و لغات و اصطلاحات غربی جای آن ها را گرفت و بعد هم ترکیبات زیادی با این ها ساخته شد.
بنابراین ما به این ها کاری نداریم. همه این ها جز زبان ماست. کما این که بیش تر لغات انگلیسی هم گرفته شده از لاتینی و یونانی و فرانسه است و هیچ استاد انگلیسی هم نمی‌ گوید این کلمات انگلیسی نیست.

* دیگر قابل انکار نیست که این ها با وجود این که از عربی آمده‌اند، جا افتاده‌اند و باید به کار برده شوند.
-  بله. جا افتاده‌اند و شناسنامه ی فارسی گرفته‌اند و تلفظشان فارسی شده و در یک شبکه ی معنایی - صرفی زبان فارسی وارد شده‌اند. برای نمونه، کلمات «سال» و «سنه» یا «عمر» و «زندگی» را در نظر بگیرید. ما در اصطلاح رسمی تا پنجاه سال پیش می‌گفتیم «در سنه ی فلان». هنوز هم می‌گوییم «سنوات خدمت» یا «سنش چقدر است؟»، و نمی گوییم «سالش چقدر است؟». این کلمات عربی وارد فارسی شده‌اند و می‌بینیم که جایشان را در اصطلاحات طوری باز کرده‌اند که هیچ وقت نمی‌شود معادل فارسی آن اصطلاح را برای آن به کار برد. مثلا وقتی کسی می‌میرد، می‌گویند «عمرش را داد به شما». ولی چون «عمر» را در فارسی می‌گوییم «زندگی»، اگر بگوییم «زندگی‌اش را داد به شما»، به کلی معنی دیگری می‌دهد. پس این ها وارد قلمروهای معنایی و حتا صرفی شده‌اند و با این ها ترکیباتی ساخته می‌شود. جای هیچ تردیدی نیست که ما نباید به این ها دست بزنیم. از طرف دیگر، تقریبن صد سال است که عربی تقریبن هیچ اثری در زبان فارسی نگذاشته است. عربی تا وقتی در فارسی اثر می‌گذاشت که ما علوم را از فرنگ نمی‌گرفتیم. به محض این که شروع کردیم به گرفتن علوم از فرنگ، دیگر زبان‌های فرنگی در فارسی تاثیر گذاشت. نخست روسی بود، سپس فرانسه و حالا هم انگلیسی. عرب‌ها هم خودشان از آن ها تاثیر گرفته‌اند. ما آن چه را که باید از علوم و معارف اسلامی بگیریم، گرفته‌ایم. نماز و روزه که فارسی است، ولی زکات و خمس و حج و احرام و تکبیر و اذان و اقامه و رکعت و سجده و امثال این ها را از عربی گرفته‌ایم و تمام شده. مفاهیم اداری هم خیلی‌هایش را به هر حال از قدیم گرفته بودیم: «دیوان»، «تدوین»، «مدون». هر چند که «دیوان» اصلش از پهلوی است و به عربی رفته و صرف شده و صورت صرف شده‌اش را هم ما دوباره گرفته‌ایم؛ مثل «روزنامه» که قبلن گفتم در پهلوی «روزنامگ» بوده و به عربی رفته و شده «روزنامج» و آن را با «-ات» جمع بسته‌اند و شده «روزنامه‌جات». بعد دو مرتبه برگشته به فارسی و به جای «روزنامه‌ها» می‌گوییم «روزنامه‌جات» و بعد هم به قیاس با این کلمه، «سبزیجات»، «کارخانه‌جات» و «اداره‌جات» را ساخته‌ایم. خلاصه این که یک پسوند عربی آمده و در فارسی جا باز کرده و زایا شده و خود به پسوند جدیدی تبدیل شده است. ما با «ترشیجات» و «سبزیجات» و «شیرینی‌جات» چه می‌توانیم بکنیم؟

* کاری نمی‌شود کرد چون خیلی ریشه‌دار است، ولی دیگر به این ها اضافه هم نمی‌شود!
-  نه!  اصلا! دارد کم تر هم می‌شود. گرایش جامعه این است که لغاتی را که می‌سازد با واژه‌های فارسی تبار بسازد. گرایش کلی جامعه این است. فرهنگستان هم به همین جهت در اساسنامه‌اش قید کرده که وقتی واژه‌ا ی می‌سازید، اول باید با ریشه‌های فارسی باشد؛ اگر نبود، با عربی‌های متداول؛ باز اگر نبود، با کلمات گویشی. یعنی فرهنگستان برای واژه‌سازی، سه درجه گذاشته است. چون گرایش جامعه این است، الان خود همین استادان هم که واژه می‌سازند، نخست می‌روند از ریشه‌های فارسی استفاده می‌کنند. پس عربی دیگر  واژه‌ای به ما نداده است ولی در همین مدت بیست و هشت ساله با این که گرایش ضد غربی وجود دارد، می‌بینیم که چه قدر واژه از انگلیسی وارد زبان فارسی شده است.

* استاد! به نظر می‌رسد که این سیاست‌های حمایتی از "فارسی معیار" نتیجه ی معکوس می‌دهد. یعنی به جای آن که از فارسی در برابر هجوم واژه‌های بیگانه پاس داری کند، آن را بر ضد گویش‌های غیرمعیار تقویت می‌کند و باعث می‌شود که گویش‌هایی مانند گیلکی و غیره در مقابل فارسی معیار به سرعت رنگ ببازد.
-  این یک امر ناگزیر در همه جای دنیا است که گویش‌ها تحت تاثیر رسانه‌ها از بین می‌روند. دلیل اجتماعی‌اش هم این است که اگر کسی به زبان فارسی معیار تسلط داشته باشد، در همه جای کشور می‌تواد شغل بگیرد. ولی اگر کسی فقط گیلکی بداند، از گیلان که بیرون بیاید دیگر نمی‌تواند در تهران با دیگران ارتباط برقرار کند. یا حتا اگر لهجه ی شدید محلی داشته باشد، ممکن است دیگران به دیده ی خاصی به او نگاه کنند. در نتیجه، چون مردم زبان معیار را دارای پرستیژ و اعتبار اجتماعی می‌دانند، خودشان تمایل دارند که این زبان را اختیار کنند. برخی ‌ها پیش بینی کرده‌اند که گویش مازندرانی با این که پشتوانه نیرومندی دارد، تا پنجاه سال دیگر از بین خواهد رفت. می‌گویند در منطقه ی وسیعی از مازندران مردم سعی می‌کنند در خانه با بچه‌هایشان به فارسی حرف بزنند و بچه‌ها دیگر مازندرانی نمی‌دانند. من خودم هم دیده‌ام که در آن جا مادران با بچه‌هایشان به فارسی حرف می‌زنند. خوب نتیجه این می‌شود که این بچه‌ها در همه جا حتا در بلوچستان می‌توانند به همین زبان حرف بزنند. ولی اگر فقط مازندرانی بلد باشند و به فارسی تسلط نداشته باشند، برایشان مشکل ایجاد می‌شود. اما کار زبان‌شناسان این است که هر چه زودتر این گویش‌ها و این گونه‌های فارسی را برای علم زبان‌شناسی و تاریخچه ی زبان‌های ایرانی، به کمک دستگاه‌های دقیق و با جزییاتشان ضبط و تدوین کنند و قواعدشان را به دست بدهند.

* آیا می‌توانیم در مورد گونه ی معیار فارسی هم چنین نتیجه‌ای را صادق بدانیم؟ یعنی آیا می‌توانیم بگوییم همان طور که گویش‌ها در برابر زبان‌های معیار رنگ می‌بازند، زبان‌های معیار هم در مقابل آن گونه ی جهانی که شما گفتید انگلیسی است، رنگ می‌بازند؟
-  بله. در مورد زبان‌های معیار ملی هم این وضع پیش خواهد آمد. احتمالن آثاری هم از آن ظاهر شده است، به این صورت که مثلن ما الان می‌بینیم در کشور آلمان که خیلی هم نسبت به زبانشان متعصب هستند و حتا برای تلفن و تلویزیون هم از ریشه آلمانی واژه ساخته‌اند، وضع طوری شده است که دانش جویان دکتری دانشگاه‌ها آن قدر به زبان انگلیسی مسلط هستند که ترجیح می‌دهند رساله‌هایشان را هم به این زبان بنویسند تا آمریکایی‌ها و سایر انگلیسی زبان‌ها هم بتوانند آن را بخوانند. اگر به آلمانی بنویسید، دیگر آن ها نمی‌توانند این کتاب‌ها را بخوانند. این گرایش در جامعه ی علمی به وجود آمده. در ایران هم گاهی جرقه‌هایی دیده می‌شود که بعضی‌ها می‌گویند ما هم زبان علمی‌مان را انگلیسی بکنیم که دانش جویانمان راحت شوند. اگر یک روزی صد سال - دویست سال دیگر، ارتباطات جهانی طوری بشود که زبان انگلیسی (یا هر زبان دیگری) کاملن مسلط شود، قدرت نظامی و فرهنگی و چیزهای دیگر هم ممکن است پشت سرش بیاید. اگر طوری بشود که همه ببینند اگر انگلیسی بدانند همه جا جایشان است، خوب همه سعی می‌کنند آن را یاد بگیرند و ممکن است دستگاه‌های آموزش و پرورش کشورهای مختلف هم سعی ‌کنند از دوره ی دبستان انگلیسی را پا به پای زبان‌های مادری آموزش بدهند که این به معنی مرگ سایر زبان‌هاست. یعنی یک زبان واحد جهانی ایجاد می‌شود. منتها الان با وضع کنونی در سده ی بیستم و بیست و یکم، که مساله سلطه اقتصادی و نظامی در جهان مطرح است و عده‌ای هم دارند با آن مبارزه می‌کنند، به دنبال این مبارزه سعی دارند زبان‌های ملی را هم تقویت کنند و آن سلطه را کمی خنثا کنند. ولی اگر قدرت‌های جهانی به جایی برسند که دیگر نخواهند سلطه پیدا کنند و با ملت‌ها هم با تسامح برخورد کنند، احتمال دارد که در جریان این جهانی شدن، یک زبان جهانی هم ایجاد شود. منتها تا وقتی که این برخوردهای قهرآمیز هست، مقاومت هم هست و چنین اتفاقی نمی‌افتد.


برگرفته و کوتاه شده از: مجله ی بخارا، شماره ی ٦۳

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت   توسط JHN | موضوع:

مشکلات کنونی زبان فارسی و راه های حل آن ها

 

زبان پارسی در مرحله ی بغرنج گذار و تحول کیفی است. در کشور ما تا آن جا که مشاهده می شود یک سیاست علمی برای اداره ی آگاهانه ی سیر تکاملی زبان و تسریع این سیر در مجاری سالم و ضرور وجود ندارد. تلاش های انفرادی و یا گروهی جمعی از دوستداران زبان پارسی، هنوز به معنای آن نیست که در این زمینه آن کار جدی که باید یشود، شده است و یا می شود.

زبان پارسی اکنون از همه جهات، در زمینه ی فونتیک، گرامر، لکسیک و از جهت دانشواژه ها ( ترمین علمی ) دچار هرج و مرج شگرفی است که ناشی از سیر خود به خودی آن است. باید درباره ی مشکلات زبان و حل آن ها تصور روشنی داشت و بر اساس این تصور و راه حل علمی،  عملکرد و زبان را آگاهانه در مجرایی که به سود تکامل سالم و واقعی آن است سیر داد و به تکامل خود به خودی آن که همیشه با بیراهه ها و کژراهی ها همراه است و طی زمانی طولانی به ثمر می رسد، بسنده نکرد.

عمده ترین مشکلات زبان پارسی چون این هستند :

 

١-  مسئله ی خط

۲-  دانشواژه ها

٣-  کارواژه ها ( افعال )

۴-  لفظ عوام و زبان ولایات

۵-  درست نویسی و درست گویی

۶-  سمانتیک و دستور زبان

۷-  عرضه داشت ادب فارسی

 

١- مسئله ی خط

۲- دانشواژه ها

 

دانشواژه یعنی مقولات و اصطلاحات علوم طبیعی و اجتماعی و تکنیک که در دوران ما با سرعتی حیرت انگیز و در جهات بسیار بسیار متنوع در حال بسط است و بیش از پیش بافت عمده ی زبان ها و رشته ی اندیشه ها را تصرف می کند و زبانی دقیق و دارای محتوای عینی را جانشین زبان مبهم و فاقد محتوای عینی می سازد.

اکنون مسئله بر سر این است که ما چه گونه زبان فارسی را که علاوه بر صدماتی که از انحطاط مدنی قرن ها ی اخیر تاریخ کشور ما دیده و از نظر بافت لغوی و قدرت مانور صرف و نحوی زبانی عمدتا قرون وسطایی است،  با مقتضیات عصر جوشان تکامل علم و فن و عصر انقلابات دوران ساز اجتماعی موافق سازیم و آن را به افزار شایسته ی یک تفکر دقیق بدل کرده و به سطح معادل دقیق ِ مهم ترین زبان های خارجی امروز برسانیم.

کسانی که با ترجمه ی متون علمی و یا ادبی از زبان های مهم جهان به زبان فارسی سر و کار دارند، در جریان ترجمه گام به گام احساس می کنند که در وجود زبان فارسی کنونی با افزاری نامناسب، نارس،  بدون قدرت مانور و فاقد ذخیره ی لازم لغوی سر و کار دارند که نمی تواند مجرای خوبی برای انتقال محتوای واقعی این زبان ها به فارسی باشد. لذا مترجمان ایرانی باید در جریان ترجمه، پایه ی " خلاقیت " را تا حد لغت سازی و یا گاه " ساخته کاری "  در متون اصلی برسانند و گاه نیز با ماستمالی و از زیرش در رفتن ها به نحوی از انحاء مطالب را منتقل کنند.

زبان های مهم جهان دچار چون این  مشکلاتی نیستند. آن ها می توانند عین مطالب را بی کم و زیاد و با دقت علمی لازم از یکدیگر منعکس سازند. زبان فارسی، هر قدر هم مترجم دقیق، با وسواس و در کار خود وارد و عالم باشد، حربه ی لازم را در اختیار وی قرار نمی دهد.

لذا مسئله ی مرکزی تکامل زبان فارسی اکنون مسئله ی دانشواژه هاست. در این جا ما دو  راه  در پیش داریم : یا عین دانشواژه را از زبان های اروپایی بگیریم ( از کدام زبان و بر اساس چه تلفظی ؟ ) و فارسی را از هزارها واژه ی اروپایی که از جهت فونتیک با بافت آن ناسازگار است بیانبانیم، یا آن که برای آن ها معادل سازی کنیم. این معادل سازی نیز می تواند به دو نحو باشد: یا ایجاد معادل های تماما فارسی ( به اصطلاح به فارسی سره ) و یا ایجاد معادل های عربی.

هیچ کدام از این راه حل ها را نمی توان مطلق کرد و دربست پذیرفت، بلکه باید راه حل مختلطی را قبول کرد. ما می توانیم بسیاری  از دانشواژه های اروپایی را عینا برداریم چون آن که عملا نیز همین کار را کرده ایم ( به ویژه در رشته ی تکنیک معاصر ). ما همچنین می توانیم معادل سازی کنیم که  این معادل ها به نظر این جانب ترجیح دارد واژه های اصیل فارسی باشد، ولی در این امر ابدا و اصلا تعصبی نباید داشت. اگر ایجاد یک ترکیب فارسی ِ رسا و شیوا و خوش آهنگ دشوار باشد  و می توان ترکیب عربی مناسب و ساده ای ایجاد کرد،  نباید از آن پرهیز داشت.

امری که به طور قاطع و بی برو برگرد باید انجام گیرد عبارتست از :

الف ) تنظیم فهرست دقیق و جامع دانشواژه های علوم طبیعی، اجتماعی و فنی

ب ) اتتخاب معادل های فارسی برای آن ها

ج ) یکسان ساختن متون بر اساس این معادل ها از مبدا معین تاریخی و خاتمه دادن به وضع کنونی که انواع معادل ها برای یک مفهوم متداول است.

در امر ایجاد معادل ها علاوه بر دانشمندان باید مترجمان پر کار و پر ثمر نیز شرکت کنند و مشکلات خویش را بیان دارند. تبدیل زبان علمی و فنی فارسی به زبان معادل زبان های مهم و دقیق اروپایی یک وظیفه ی مبرم روز است.  اجرای این وظیفه تحولی کیفی در زبان ایجاد خواهد کرد و آن را در پله ی تکاملی بالاتری قرار خواهد داد.

 

٣ – کارواژه ها ( افعال )

 

کارواژه یا فعل عنصر بسیار متحرک و فعال در بافت زبان است و ضعف آن موجب ضعف عمومی ارگانیسم زبانی است. متاسفانه وضع در فارسی کنونی چون آن است که ذخیره ی افعال بسیط بسیار محدود است و باید به کمک مصادر معین،  افعال ترکیبی ساخت. قدرت مانور افعال ترکیبی کم است و لذا از نرمش جملات و تنوع و سایه روشن مفاهیم در آن کاسته می شود.

وضع در زبان پهلوی چون این  نبود. در آن زبان بسیاری از مصادر مرکب امروزی مصادر بسیطی داشت که به کمک پی افزود ها و سر افزود ها رنگ آمیزی فصیح و رسایی به زبان می داد.

وضع کارواژه ها حتی در فارسی دری در دوران اوج و رونق آن چون این نبود. در آثار ادبی پارسی، به ویژه در آثار منظوم، مصادر بسیط  فراوانی است که البته اکنون به کلی متروک شده است. مانند : اوساتدن ( طمع کردن )، پساویدن ( لمس کردن )، بسائیدن ( مایل بودن )، خلنجیدن ( به ناخن کندن )، زنجیدن ( نوحه گری کردن )، فرو مولیدن ( غفلت کردن )، نوئیدن ( نق نق کردن ) و غیره.

در زبان کنونی ما حتا مصادر بسیط فصیح و غیر متروک نیز مورد استعمال بسیار محدود و نادری دارند، مانند :  بالیدن، ستردن، زدودن، شیفتن، آلودن، سپردن، آگاهانیدن، انگاشتن، گراییدن، ستودن، ستیزیدن، گداختن و غیره و غیره و به جای آن ها مثلا رشد و نمو کردن ( برای بالیدن)، محو کردن ( برای ستردن)، پاک کردن ( برای زدودن)، عاشق شدن (برای شیفتن )، مطلع کردن ( برای آگاهانیدن )، فرض کردن ( برای انگاشتن )، اضافه کردن ( برای افزودن )، متمایل بودن ( برای گراییدن )، مدح کردن ( برای ستودن)، خصومت کردن ( برای ستیزیدن)، ذوب کردن ( برای گداختن ) و غیره به کار می رود و حتی کار به جایی رسیده است که که به جای گریستن گفته می شود گریه کردن !

احیاء مصادر بسیط اعم از متداول یا متروک و بسط دامنه ی استعمال آن ها و داشتن معادل برای عمده ترین مصادر زبان های مهم جهان، یکی از اموری است که باید به تدریج در فارسی انجام گیرد. این البته کاریست دشوار و لازمه ی آن اقدام جمعی نویسندگان در طی دوران های طولانی است تا بازگشت به مصادر بسیط یا مصادر ترکیبی خوش پیوند که با سر افزودها ایجاد می شود متداول گردد.

نخستین گام در این راه تنظیم واژه نامه ی مخصوصی از مصادر است و سپس آوردن مصادر بسیط در کتب درسی و کنترل استعمال آن ها در انشاء های مدارس و در مطبوعات.

رو به راه کردن کار مصادر موجب ایجاز زبان می شود. مثلا در فارسی دری به جای آن که بگویند : امیر سوار بر اسب شد، می گفته اند : امیر بر نشست. یا به جای آن که بگویند : به او ارتقاء مقام داد، می گفته اند : او را بر کشید و غیره.

 

۴- لفظ عوام و زبان ولایات

 

در کشور ما در کنار زبان رسمی و منشیانه ی ادبی، در کالبد زبان پارسی و یا به طور کلی در چارچوب زبان های ایرانی " زبان " های دیگری نیز وجود دارد. از آن جمله است " لفظ عوام"  که آن را در مقابل " لفظ قلم" می گذارند و مردم ساده ی شهر ها بدان تکلم می کنند. لهجه ها و زبان های ایرانی متداول در ولایات که برخی از آن ها مانند مازندرانی ( یا تاتی )، گیلکی، طالشی، لری،  بختیاری و سمنانی دارای ویژگی های لغوی و دستوری بسیارند و بعضی مانند کردی و بلوچی خود به صورت یک زبان ملی تکامل یافته و می یابند، نوع دیگر این پدیده است.

مسئله این جا است که باید دیواره های مصنوعی بین لفظ قلم و زبان منشیانه و لفظ عوام را ویران ساخت. این کار مدت ها است که شده است. از زمان قائم مقام و امیر نظام گروسی کاربرد برخی از مصطلحات عامه در زبان ادبی مرسوم گردیده و دهخدا، جمال زاده و هدایت این کار را با پی گیری بیش تری انجام دادند. اکنون دیگر بافت زبان ادبی از مصطلحات عامه، به ویژه ی متداول در تهران، انباشته شده و از این جهت زبان برد کرده است.

زبان عامه دارای مختصات فراوانی است. از جمله این خصیصه که متضمن انواع لغات و تعابیر دقیق برای بیان حالات روحی و نام گذاری اشیاء و حرکات مشخص است و بر خلاف زبان منشیانه ی  ساخت دربارهای صفوی و قاجاری که در آن " نوآنس" و سایه روشن های دقیق،  اندک و مبهمات و کلی بافی های بی شخصیت و تکرار مکرر های بی محتوا زیاد بود، زبان عامه در زیر فشار خود زندگی، رسائی شگرفی در چارچوب بیان مطالب مورد نیاز خویش کسب کرده است.

اما در مورد فروشکاندن دیوار بین زبان ادبی و زبان ها و لهجه های ایرانی مردم ولایات، این امر هنوز در مراحل آغازی است. نویسندگان معاصر مانند صادق چوبک، سیمین دانشور، محمد علی افغانی و دیگران بدین کار شروع کرده اند ولی آن چه که شده به هیچ وجه کافی نیست.

در زبان ولایات به ویژه ذخیره ی بسیار گران بهایی از نام گذاری مشخص برای گیاهان، جانوران و محصولات و اشیاء مورد مصرف وجود دارد که نظیر آن ها در زبان ادبی نیست. ادیب طوسی در " فرهنگ لغات بازیافته "  کوشیده است تا پاره ای از لغات و مصطلحات آشتیان، لنگه، بختیاری، بروجرد، بوشهر، تنکابن، توسرکان، جهرم، مشهد، خلخال، زنجان، سیستان، شمیرانات، گیلان، مازندران، کرمان، گرگان، لاهیجان، نطنز، نیشابور، سمنان، یزد و غیره را گرد آورد. این کار به عنوان آغاز مشکور است، ولی این کاری است که باید با اسلوبی منظم همراه با دقت بیشتر علمی انجام گیرد.

باید به تدریج این همه نام های زیبا که برای درختان، گل ها، مرغان، ماهیان، پدیده های طبیعی، اثاث زندگی و غیره در زبان و لهجه های ولایات وجود دارد ولی زبان ادبی فاقد آن ها است، وارد زبان ادبی شود و زبان از توسل شرم آور به عبارت" نوعی درخت است "  یا " نوعی پرنده است " و امثال آن نجات یابد و بر غناء ، رنگینی، تنوع، نرمش و قدرت مانور خود باز هم بیافزاید.

 

۵-  درست نویسی و درست گویی

 

یکی از مشکلات کنونی زبان ما درست نویسی و درست گویی یا بنا به اصطلاح متداول،  املاء و تلفظ صحیح است. در این زمینه یک هرج و مرج واقعی و گاه خنده آور وجود دارد. ما قصد بررسی تفصیلی این مسئله را نداریم. و به اجمال یادآور می شویم که برخی تصور می کنند صرف و نحو عربی و تلفظ فصیح عربی تنها ملاک واقعی برای درست نویسی و درست گویی در مورد آن واژه های عربی است که در فارسی متداول است و متاسفانه گاه تا  ۶۰ – ۷۰  درصد زبان ما را در تصرف خود دارد. برخی نیز شیوه ی املاء و تلفظ کهن و سنتی متداول در پارسی دری را ملاک قرار می دهند. در این برخوردها نوعی محافظه کاری و آکادمیسم جامد دیده می شود، زیرا اصل تحول پذیری زبان در تمام شئون آن، از جمله در املاء و تلفظ و نیز اصل استقلال زبان فارسی از عربی و تمایز کیفی فارسی کنونی از پارسی دری فراموش می گردد. به همین جهت تلفظ متداول در نزد خود حاملان اصلی زبان که تنها ملاک واقعی است، اساس قرار نمی گیرد و مضحکاتی در تلفظ پدید می گردد که نویسنده ی فقید هدایت آن را به شوخی"  تُحریک بَذاق " ( به جای تحریک بذاق که صحیح است ) می نامید. در رادیو و تلویزیون دولتی، شخص غالبا به این شیوه ی خنده آور و فضل فروشانه ی " تُحریک بَذاق " برخورد می کند.

اگر خط فونتیک جانشین خط نیمه ایدئوگرامیک ما بشود مسئله ی درست نویسی و درست گویی در فارسی به ناگزیر حل خواهد شد، ولی در چارچوب خط کنونی حل این مسئله با اشکالات بزرگی رو به رو است.

راه منطقی حل هرج و مرج موجود در عرصه ی درست نویسی و درست گویی آن است که مجمع ذیصلاحیتی قواعد این کار را در مورد فارسی کنونی روشن کند. ضوابط و ملاک های لازم را بیابد، مشکلات و مسائل تنازع و بحث را حل نماید و در کنب درسی و نشریات این مقررات را به شکل یکسان وارد سازد. نویسندگان دائره المعارف فارسی ( به سرپرستی غلامحسین مصاحب ) خود راسا به این کار دست و قواعد درست نویسی و نقطه گذاری ( سجاوندی ) فارسی را تنظیم و آن را با دقت نسبتا زیادی در اثر حجیم خود مراعات کرده اند. شاید این تنها اثر چاپ شده ی فارسی باشد که در این حد بالا و درخورد تحسین فرهنگ زبانی نشر یافته است. ما نمی خواهیم آن چه را که این مولفین مقرر داشته اند دربست تائید کنیم، ولی شیوه ی کار آن ها که شیوه ی معاصر کار است، مورد تائید ماست.

اکنون به تعداد مولف در ایران، شیوه ی خودسرانه ی نقطه گذاری مرسوم است که در کنار هرج و مرج در املاء و تلفظ، عرصه ی دیگری از آشفتگی را نشان می دهد.

 

۶-  مشکلات سمانتیک و دستور زبان

 

مشکلات مربوط به لغات فارسی، حدود و معانی آن ها، قواعد تحول و ترکیب لغات و  قواعد دستور زبان  نیز از مشگلات یاد شده کم تر نیست و آشفتگی در این زمینه ها نیز به حد اعلاست. مرزهای لغوی زبان روشن نیست. علی رغم کوشش فوق العاده ارزنده ی شادروانان دهخدا و دکتر محمد معین و با تصریح سپاسی که پارسی زبا نان نسبت به این استادان خدمتگزار دارند، هنوز هم ما فاقد یک فرهنگ تفسیری جامع و متقن درباره ی لغت فارسی هستیم و نیز علی رغم کوشش پژوهندگان با صلاحیتی مانند بهار، قریب، همایون فرخ، همائی، دکتر خانلری، دکتر احمد شفائی و دیگران در زمینه ی تنظیم و تنسیق قواعد دستوری زبان فارسی، ما هنوز از این جهت نیز دچار سر در گمی های بسیاریم.

روشن است که در آغاز کار باید تدارکی وسیع به صورت تک نگاری ها برای بررسی لغات و قواعد دستوری ِ مهم ترین آثار ادبی ادوار گوناگون تاریخ کشور ما انجام گیرد. در این زمینه آثار جداگانه و گاه بسیار با ارزشی ( مانند اثر دکتر شفیعی درباره ی مختصات دستوری شاهنامه ی فردوسی ) نشر یافته ولی این کوشش ها منظره ساز نیست.

در زمینه ی ریشه شناسی فارسی، کار هنوز در مقدمات است. در فرهنگ های فارسی هنوز " منسوخ " و " معمول " و نیز " کهن " و " نوسازانه "  از هم متمایز نشده است. تحول تاریخی ِ محتوای سمانتیک لغات بررسی نگردیده است و غیره. این جا عرصه ی پژوهش و کاوش سخت فراخ است.

اگر رژیمی خلقی و متکی به شیوه ی کار دورنمادار و علمی در ایران بر سر کار بود، می توانست این وظیفه را در سنوات معدود انجام دهد، اما از آن جا که در کشور ما فرهنگ دچار سیر پر اعوجاجی است، کوشش های هماهنگ ِ عقبه دار و متشکل در این زمینه دیده نمی شود و ما آثار ارزشمند جداگانه را مرهون ابتکار و فداکاری مولفین با قریحه ای هستیم که گاه با خرید انواع رنج ها یک تنه به سراغ اجرای وظیفه ای می روند که تنها از عهده ی یک جمع متشکل و نقشه مند برآمدنی است.

این ایرانیان همان ایرانیانی هستند که در سده های نخستین تسلط اسلام برای تنظیم و تنسیق ( مرتب کردن. آ. ا. ) لغت، صرف و نحو و ادب زبان عربی به آن کوشش های ارجمند و پر ثمر برخاستند و زبان عربی را به اوج شگرفی در دوران خویش رساندند و آن را به افزار شایسته ی بیان دقیق ترین مطالب حکمی و دینی و علمی بدل کردند. اینک برای پرورش زبان مادری خویش اگر برایشان میدان و وسایل کار و رهنمود درست و اسلوب علمی و نقشه ی دورنمایی آماده باشد، مسلما نبوغی کم تر از پارینه ندارند.

 

۷-  عرضه داشت ادب فارسی

 

برای این که این فهرست شتابان مسائل و مشکلات زبان فارسی را تکمیل کنیم، سخنی چند درباره ی شیوه ی عرضه داشت ارثیه ی ادبی پارسی بیان داریم.

تردیدی نیست که انتشار متون انتقادی آثار منثور و منظوم فارسی با مقدمات تحقیقی و حواشی و تفسیرهای لغوی و تاریخی و فکری که در دهه های اخیر در ایران و خارج از ایران به وفور انجام گرفته است امری است فوق العاده ضرور، ولی مسلما عرضه داشت آثار ادبی منظوم و منثور، تنها به صورت این متون به جامعه، کاریست خطا.

این متون انتقادی باید به عنوان متون آکادمیک در نسخ معدود که مورد نیاز جهان علم است چاپ شود، ولی برای عامه ی مردم باید معتبرترین آثار ادبی نثر و نظم دستچین گردد و هر اثری نیز فقط در آن بخش هایی نشر یابد که واجد ارزش بزرگ هنری و متضمن مطالب و افکار سودمند است و اکسیر زندگی و جنبش است نه تریاک لختی و مرگ.

گناه را نباید پوشاند و باید اعتراف کرد که آثار ادبی ما از انواع افکار منحط یا فاسد،  مانند مدیحه های چاپلوسانه، عقاید مضحک خرافی، اغراق های ابلهانه، شکوه ها و ناله های روح شکن، اندیشه های مرتاضانه و درویشانه ی ناسالم، توصیف عشق های غیر طبیعی، طنزها و هجوهای زشت، فضل فروشی ها و لفاظی های لوس و توخالی، عربی بافی های ثقیل، اطناب های ملالت بار انباشته است و انتقال این مرده ریگ های ناسزاوار که محصول ادبارهای زمانه، دوران های خونین جبر و ستم، سرگشتگی و جهالت است، به نسل معاصر چه معنی دارد ؟

لذا عرضه داشت آثار ادبی با تنقیح (=  پاک کردن از عیب و نقص. آ. ا. )، همراه با توضیحات رسای لغوی، تاریخی، ادبی و فکری، به نحوی که کاملا متن را بر خواننده ی امروزی روشن سازد، تنها کاری است که سودمند است. ادیبان ما گاه به دشواری زبان آثار کلاسیک ما و تفاوت بسیار فراوانی که آن زبان ( فی المثل زبان کلیله یا حتی زبان گلستان ) با زبان متداول امروزی ما یافته است، توجه لازم را معطوف نمی دارند.

علاوه بر الفاظ آرکائیک ( مربوط به دوران گذشته و باستان.  آ. ا. ) به قدری اشارات گوناگون به قرآن و حدیث، اساطیر و حکایات تاریخی، اصطلاحات علوم متداول عصر، عقاید عرفانی و فلسفی و غیره در ادبیات ما وجود دارد که بدون اطلاع از مسائل مورد اشاره ی آن ها درک بسیاری از مطالب غیرممکن می شود.

شادروان فروزانفر در تفسیری که بر کتاب مثنوی مولوی نگاشته نمونه ی خوبی از توضیح این متون بغرنج کلاسیک را به دست داده است. نظیر این کار باید در مورد همه ی متون عمده ی کلاسیک ما که درخورد چون این تفسیرهایی است بشود. در این زمینه کارهای جداگانه ای که برخی بسیار با ارزشند شده است، ولی هنوز این کار به حد کافی و وافی انجام نپذیرفته است.

در مورد ارثیه ی ادبی ما نکته ی درخورد ذکر دیگر عبارتست از ضرورت یک تجدید ارزیابی درباره ی آثار شعر و نثر.

امروز ما با آشنا شدن با آثار گران بهایی مانند " سمک عیار " و " داراب نامه " می بینیم که نویسندگان گم نام این آثار، موافق استنباط امروزی ما از اثر هنری ، نوشته های به مراتب عالی تر از " مقامات حمیدی "  که در ادب سنتی ما حق اهلیت یافته است، ایجاد کرده اند. بر پایه ی استنباط امروز ما درباره ی آثار هنری، قضاوت های سنتی متداول درباره ی شعرا و نویسندگان ما و آثار آنان،  به ناچار سخت تغییر می کند. اگر گذشتگان زمانی مثلا عبدالحمید منشی را در"  کلیله و دمنه "  بیش تر می پسندیدند، امروز ما تمایل بیش تری به زبان زنده، ساده، پر اجزاء ، دقیق و " معاصر"  ابوالفضل بیهقی داریم.

در تاریخ های ادبی متداول کفه شعر بر نثر می چربد. طبیعی است که باید نثر ادبی کلاسیک فارسی را که دارای آثار فراوان و جلیلی است در مقام بایسته و شایسته ی خود نشاند. زائد است که بگوییم تحلیل روند ادبی در کشور ما جز در یک چارچوب مشخص و با نشان دادن زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، جز از طریق روشن ساختن چگونگی و علل و انگیزه های تحول آن، جز با جداکردن آثار خلاق از آثار تقلیدی، نمی تواند ارزش و معنایی داشته باشد. فعالیتی که در این زمینه آغاز شده است هنوز مدت ها باید ادامه یابد تا نتایج دلبستنی و احکام تعمیمی ِ قابل وثوق به تدریج به کف آید.

این نکته را نیز بیافزایم که محدود کردن تاریخ ادبی ایران به دوران های گذشته و کم بها دادن به فعالیت شاعران و نثرنویسان ما طی سده ی اخیر که سده ی رستاخیز و تکاپوی جامعه ی ایرانی است، به کلی خطاست. بر عکس، باید به تحلیل فعالیت ادبی دوران اخیر که از جهت زبان و موضوع با روح ما نزدیک تر است، به مراتب بیش از پیش پرداخته شود و از آن جمله با روشی جدی به نوپردازی در شعر و نثر فارسی که فصل کیفی مهمی در تکامل ادبی ماست،  برخورد گردد.

تردیدی نیست که در همه ی سبک ها غث و سمین ( درست و نادرست. آ. ا. )، صدف و خزف وجود دارد و در نوپردازی نیز چون این است و به همین جهت برخوردهای متعصبانه و دربست له و علیه را که برخوردی غیرعلمی و غیر جدی است باید به کناری نهاد.

به مصداق " العاقل یتعظ بالاشاره "  ( عاقل به اشاره ای در می یابد و می پذیرد. آ. ا. ) نظر خود را درباره ی ۹ مسئله ی مهم تکامل زبان فارسی به کوتاهی بیان داشتیم. امید است برای آنان که امکان و گشایشی برای تحلیل و تفکر و به ویژه اجرا و عمل دلرند، این نوشته در حد خود انگیزه ای و تذکاری باشد.

زبان جاوه گاه شخصیت یک ملت و افزار معنوی آفرینش و فرهنگ سازی اوست. و توجه به تکامل آن امریست ضرور و مشکور ( پسندیده و ستوده. آ. ا. ).

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت   توسط JHN | موضوع:

پیرامون جایگاه سیاسی زبان فارسی

 

در این صفحه، مراد از گشودن باب گفتگو پیرامون قلمروهای گوناگون زبان فارسی،  نه تنها انگشت نهادن بر اهمیت آشنا شدن همه سویه، یادگیری درست و کاربرد شایسته ی  زبان فارسی برای دوستداران زبان فارسی  و نیز یاری رساندن به ادامه ی کار نوزایی این زبان، بلکه از دیدگاه سیاسی همچنین نمایش افزودگی روزافزون آن خودآگاهی سیاسی در به کارگیری زبان فارسی  نیز هست، که بیش از همیشه و از دست کم نزدیک به سه دهه ی پیش، موجب آن گردیده است تا بسیاری از به کارگیرندگان این زبان، البته نه با انگیزه ی  بیگانه ستیزی و یا با غرور نابجای ملی،  بلکه از جمله با هدف پیکار با  بی رمق سازان زبان فارسی و  بی رنگ کنندگان فرهنگ ایرانی، در این نبرد شرکت کنند و هرچه ورزیده تر از این زبان، به مثابه  جنگ افزاری کارا در برابر آنان،  بهره بگیرند.

در خدمت به  این نبرد دشوار و دیر پا، تنها نمایش دادن گوشه های شگفت آور زبان فارسی و آشکار ساختن توانایی های شگرف این زبان،  از طریق تنها  دلخوش ساختن  به طرح موضوعات مکتبی و گفتگوهای روشنفکرانه با اهل فن، سرگرمی و دل مشغول سازی ای بیش نیست و نزد ما جایی ندارد.

در راه نا آسان و پر از سنگلاخ دفاع  از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، که گذر در آن،  در تاریخ ادبیات مردمی ایران سنتی دیرینه و گرانبها دارد و بزرگواران بی شماری درآن عمر و خون و سر داده اند،  ما با  گروه هایی اجتماعی روبرو هستیم که همیشه  سازگار با منافع طبقاتی خود، به فرهنگی که تامین کنندگان  این منافع است، اجازه ی  یورش به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را می دهند.

دردوران پهلوی در راستای تامین منافع سرمایه داری وابسته،  در ضدیت با "عربیت"  و به نام "تجدد" و "مدرنیته" و با پذیرفتن لجام گسیخته و بی رویه ی فرهنگ غربی ، خروار خروار واژه و عبارت از زبان های اروپایی  را بدون اندکی تامل و درنگ در معانی آن ها و جستجوی کافی برای  برابرهای درخورد آن ها،  به زبان فارسی زورچپان کردند و پس از پایان یافتن آن دوران،  نوبت به گروه دیگری رسید تا دوباره و این بار نیز هماهنگ با منافع طبقاتی خود به فرهنگ دیگری روادید ورود دائمی به حریم زبان فارسی  و فرهنگ ایرانی  بدهد

وجه مشترک این کار در دو دوران یاد شده آن است که هر دو گروه در هر دو دوران در کنار آن چه که برای رشد زبان و فرهنگ ایرانی البته ضروری بود، با به کارگیری  رسانه های گروهی و همگانی و اعمال قدرت و اختیارات دولتی، در یک تهاجم فرهنگی،  میدان فراخی از عرصه ی  زندگی ایرانی را در اختیار نه پیشروترین، بلکه پس مانده ترین و خرافی ترین بخش های فرهنگ های غیر ایرانی قرار دادند و به قصد چیره ساختن  این بخش ها بر شیوه ی  زندگی و فرهنگ ایرانیان،  کوشیدند  از شیوه ی  لباس پوشیدن و  رفتار و کردار آنان گرفته، تا شیوه ی  اندیشه، آداب و رسوم و نیز جشن ها و مراسم سنتی آنان،  همگان را به شکل و شمایل دیگری درآورند.

پر روشن است که با به بالا کشیده شدن فرهنگ بیگانه و هرچه بیگانه تر شدن مردم با  آداب و سنن پیشین خود، ناگزیر بسیاری از واژه ها و عبارات مربوط به آن آداب و سنن نیز کمیاب ترشده و اندک اندک با بیرون رفتن از دفتر واژگان زبان، جای خود را به واژه های آداب و سنن فرهنگ از راه رسیده بدهد و بدین ترتیب توانایی زبان نیز برای ساختن معانی و مفاهیم نو که آن را به یاری واژه های اصیل در واژگان  خود انجام می دهد کاهش یابد و یا کار بهره گیری از آن ها به هنگام دیرتری ( یعنی به هنگامی که دوباره خودآگاهی فرهنگی،  سیاسی  و ملی جامعه پدیدار و استوار شود) افتد.( ما در نوشته های دیگر نمونه های این رویداد را در تاریخ زبان فارسی نشان خواهیم داد).

 نتیجه ی دیگر حمایت سیاسی از سلطه ی  یک فرهنگ بیگانه، امروز نیز به رسم دیرین، آن شده است که بسیاری کسان،  فرصت طلبانه و تنها به سیاق آنچه که باب روز و مردم پسند است و در پناه آن حمایت سیاسی، در دفاتر و مطبوعات آزاد و مجاز، با شاعر و نویسنده و هنرمند و دانشمند و نقاد و پژوهشگر خواندن خویش، چیزی  را بگویند یا  بنویسند و به بازار بیاورند که خود هرگز سر سوزنی از آن را حس نکرده و پژوهش و تجربه نکرده اند، بلکه تنها شنیدن و خواندن نوشته های آماده و جانبدارانه ی  سیاسی، آنان را به گفتن و نوشتن  آن مطالب کشانده است. ما از کار این گونه قلم بدستان  در صفحات  بسیاری از دفاتر، نشریات و مطبوعات مجاز و رسمی نمونه هایی انیوه داریم که در نوشته های دیگری، به جای خود، آنها را نیز مورد بررسی قرار خواهیم داد. .

آنان که در عمر خود حتی  سنگی پرتاب نکرده و یک سیلی دریافت نکرده اند، از گل نازک تر نشنیده و آب و نانشان  به جای خود بوده است،  نمی توانند از رنج شکنجه شدگان، ، گرسنگان، تهی دستان  و نکبت زدگان چیزی بدانند، چه برسد به آنکه اجازه داشته باشند تا  اشعار آتشین  و یا داستان های شور انگیز و جگرخراش در باره ی  آنان  بر کاغذ آورند.  ما هنگام  بررسی کار و تاثیر این ادبیات ساختگی که بر تجربیات نویسندگان خود استوار نیست و با ملاحظات سیاسی نگاشته می شود آشکار خواهیم ساخت که دست بر قضا اندازه ی  به کارگیری نادرست و ناشیوای زبان فارسی در کار انبوهی از این گونه قلم بدستان دروغین بسیار بالا و مایه ی شرمساری ایشان  است.

زبان فارسی که به دلایل تاریخی با زبان های گوناگونی،  به ویژه با زبان عربی، آمیخته شده است و اکنون دیگر بسیاری از واژه ها و عبارات این زبان ها را در دستگاه زبانی خود گوارده و از آن خود ساخته است، امروز به دنبال کوششی که از دست کم سه دهه ی  پیش  برای چیره ساختن قطعی و نهایی فرهنگ اسلامی بر زندگی و فرهنگ ایرانیان صورت می گیرد،  بیش از پیش  مورد آسیب قرار می گیرد و  به یاری فرزندان راستین خود با استواری و با پیگیری هوشمندانه ای در برابر یورش و تجاوزی که به حریم آن صورت می گیرد از خود دفاع می کند.

از میان  ابزار این یورش می توان از تاکید گزاف بر زبان عربی به بهانه ی  مسلمان بودن مردم ایران، ملاحظات سیاسی برای یافتن هم پیمانان مسلمان عرب زبان در منطقه برای صف آرایی در برابر دشمنان سیاسی  و نیز کوشش ایدئولوژیک برای اسلامی کردن زبان و فرهنگ ایرانی نام برد.

 مردم ایران از دیر زمان با تکیه برآکاهی سیاسی خود و عشق همیشگی به سنن فرهنگی و زبان خویش،  خردمندانه میان  زبان و فرهنگ خود با مذهب و سیاست روز درکشور مرزبندی نموده اند و داهیانه نشان داده اند که باور ایشان  به دین اسلام به معنی بی باوری به زبان نیرومند و فرهنگ دیر پا و پرمایه ی آنان نیست و این خصلت برجسته و ویژه ی  ایرانیان ، امروز هرچه پرشور و پر توان تر، و دم به دم چشمگیرتر می گردد.

ما در نوشته های این بخش، یعنی در بررسی جایگاه سیاسی زبان فارسی،  از یک سو خواهیم کوشید تا با دادن نمونه های مشخص،  آن موارد آسیب رسانی به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را که برخاسته از کوشش های سیاسی هواداران  فرهنگ اسلامی است آشکار سازیم،  و از سوی دیگر می کوشیم تا جایگاه و نقش سیاسی  زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را به عنوان ابزاری در مبارزه ی جاری مردم ایران برای دستیابی به زندگی شرافتمندانه و بی دغدغه شان، تعیین و ارزیابی نماییم.

امید ما این است که در این راه از راهنمایی ها و یاری هم اندیشان ِدانای خود بی بهره نمانیم.      ایدون باد، 

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت   توسط JHN | موضوع:

----- سکوت
----- حکایت (خاموشی)
----- حکایت (غرور)
----- ناگفته های محسنی اژه ای از فتنه سال گذشته
----- عکسهای جالب از استتار حیوانات
----- عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
----- عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)
----- از تولد تا مرگ یک دختر
----- زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل
----- سیدحسن نصرالله در خانه احمدي نژاد
----- خلیج همیشه فارس
----- نظر معلم شهيد علي شريعتي در خصوص ولايت فقيه
----- کم خونی ناشی از کمبود مواد مغذی
----- آلت موسیقی - در باب نشان ندادن ساز در تلویزیون - به همراه فایل صوتی
----- یکی از شعرهای جالب خلیل جوادی
----- حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
----- زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی
----- پیامک های زیبا
----- استاد علا‌مه محمدتقی جعفری (ره)در آیینه آثار
----- مراحل جوانمرد شدن
----- لیستی از خرید های مفید از اینترنت
----- نظام روي عرشه جماران اقتدار خود را اعلام كرد
----- پشت پرده ی اصلاحات
----- درمان زودرنجي در نو جوانان به چه نحوي است؟
----- استراژي ما در برابر فيلم فتنه(مقاله)
----- مراحل شكل گيری باران
----- يافتن سرعت نور توسط قرآن کريم
----- بخشهایی از اعجاز علمی قرآن
----- پرفروشترین ها محصولات اینترنت در ماه اخیر
----- کوتاه و شنیدنی

درباره وبلاگ

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

دوستان

وبلاگ اسماعیل شفائی
وبلاگ مـــعـمار
وبلاگ انجمن آرمان نو
وبلاگ محسن خوش سیرت


تبلیغات

پکیج تکنیک های تست زنی
مجموعه سخنرانيهاي دكتر الهي قمشه اي
سخنرانی های رحیم پور ازغدی
سخنرانی های شهید مرتضی مطهری
سخنرانی آیت ا... بهجت
یک مجموعه بی نظیر از آنتونی رابینز
مجموعه کامل سخنرانی حجت الاسلام نقویان
مجموعه آثار دکتر شریعتی
سحنرانی های علامه جعفری
مجموعه سخنرانی استاد قرائتی
سخنرانی های شیخ احمد کافی
*...|| مرجع کامل تقویت حافظه ||...*
*...|| اعتماد به نفس فوق العاده در 100 دقیقه||...*
*...|| روشهای صحيح مطالعه و یادگیری ||...*
*...|| اصول سخنراني و فن بيان ||...*
شبیه ساز کنکور رشته علوم تجربی
161 تلاوت از استاد عبدالباسط
آموزش تقویت حافظه و تند خوانی
نرم افزار حسابداری بازاریان
آفیس Microsoft Office Professional Plus 2010
ماساژور دلفینی
موکن گوش و بینی
بلوز طرفداران تیم پرسپولیس
بلوز طرفداران تیم استقلال
كيف ضد اشعه آيلين مدل كتابي برای موبایل
شارز گوشی با 1 باطری قلمی
عطر یوسف
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
سلسله مباحث نظری حسن رحیم پور ازغدی
افزایش صدای سونی اریکسون
قويترين و محبوبترين مترجم
نرم افزار طراحي چهره اداره پليس !!!


ارتباط
ايميل به مدير وبلاگ...؛
گفتگو با مدير وبلاگ


درباره سرّعشق

سرّعشق (یک تارنمای شخصی)

استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است
All CopyRight Reserved by
SerreEshgh
ir.wisdom@gmail.com
©2005-2009
 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح: JHN
JHN

Check PageRank

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است