تبليغاتX
سرّعشق (یک تارنمای شخصی)
درباره بنده

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


مطالب بر اساس موضوع

قرآن مجید
حضرت محمد(ص) - پیامبر اعظم
پرسش و پاسخ شیعه و سنی
حضرت علی ابیطالب (ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
امام حسن مجتبی (ع)
اباعبدالله الحسین (ع)
امام زین العابدین(ع)
امام محمد باقر (ع)
امام صادق (ع)
امام موسی کاظم (ع)
علی ابن موسی الرضا(ع)
امام جواد (ع)
امام هادی (ع)
امام حسن عسکری (ع)
حضرت ولی عصر امام زمان (عج)
حضرت ابالفضل (ع)
حضرت زینب کبری (س)
دیگر اهل بیت (ع)
نماز
امام خمینی (ره)
آیت الله خامنه ای
آیت الله بروجردی
مراجع اعظام
آیت الله سید علی قاضی
سخنرانی آیت الله جوادی آملی
سخنرانی و آثار استاد مرتضی مطهری
سخنرانی از استاد علیرضا پناهیان
سخنرانی حجت الاسلام نقویان
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
شیخ حسین انصاریان
حجت الاسلام دهنوی
دکتر حسین الهی قمشه ای
معرفی کتاب و کتابخوانی
کتابخانه ادبیات
کتابخانه کامپیوتر
کتابخانه تاریخ
کتابخانه هنر
علامه محمدتقی جعفری
حضرت حافظ شیرازی
سعدی شیرازی
مولوی - جلال الدین رومی
عطار نیشابوری
تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ
سمینارهای آنتونی رابینز(از مشهورترین سخنوران جهان)
دکتر وین دایر Dr.Wayne W.Dyer
دکتر علیرضا آزمندیان
هنر خوشنویسی
سیاسی و اجتماعی
دانلود کلیپ
کاریکاتور
انقلاب و دفاع مقدس
رفع شبهات عمومی
دعای کمیل
حیوانات
روانشناسی و درمان
پیامک،SMS،جک،لطیفه
داستان و حکایت
پایتخت تاریخ و تمدن همدان
نجوم و ستاره شناسی


شخصيت ها

امير المؤمنين علي(ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
اباعبدالله الحسین (ع)
شيخ الرئيس ابوعلي سينا


دانلود سخنرانيها

استاد نقویان
امام خميني (ره)
آیت الله جوادی آملی
استاد علیرضا پناهیان
استاد مرتضی مطهری
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
دکتر حسين الهي قمشه اي


شاعران

فخرالدين عراقي همداني
خواجه حافظ شيرازي‌
حکيم نظامي گنجوي
ابوالقاسم فردوسي
سعدي شيرازي
عطار نيشابوري
فريدون مشيري
خيام نيشابوري
باباطاهر عريان‌
مولانا


اساتید موسیقی

استاد جليل شهناز
جلال تاج اصفهاني
عليرضا قرباني
سالار عقيلي
شهرام ناظری
حسين عليزاده
علیرضا افتخاری
ایرج بسطامی
حسام الدین سراج


امکانات


در كل اينترنت
در سرّعشق
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد





Powered by WebGozar

!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!


پرده اول: برادرم! مرا دریاب!

(واگویه‏های سردار علقمه که بالهایش بر زمین افتاد)

برادرم! حسین! ای مولای من! مرا اذن فرما. آهنگ میدان کرده‏ام. دیگر تاب شنیدن صوت اندوهگین فرزندان حرم را ندارم.

برادرم! ای پسر فاطمه! مرا اجازه فرما تا به سوی علقمه رهسپار شوم. نگاه کن، کودکان فریاد "العطش" غریبانه‏شان بر آسمان بلند است. نگاه کن! دل فرشتگان کهکشان از خشکی لبان دخترکان حرم، آتش گرفته است. این دل عباس است که می‏جوشد. این غیرت حیدر است که در سینه‏اش می‏خروشد. برادرم! مگذار این عقده بر دلم برجای ماند. مگذار شرمنده روی زینب گردم. مگذار ناله‏های اهل حرم، بیش از این آتشم زند. بگذار راهی شوم. نگاه کن، این توشه من است. اشکی روان از گونه‏هایم و تیغی بران چون ذوالفقار پدر و سینه‏ای توفان زده از یاد مادر.

نگاه کن. شریعه را بسته‏اند. آب از جریان افتاده است. نه! این قلب عباس است که از تپش ایستاده است. برادرم. بگذار شرمنده روی اهل حرم نگردم.

دیگر طاقتم به سر آمده است. اذنم ده. به فرمان توام ای مولای من! اگر دیگران به تو مولا می‏گویند; تو هم مولای منی هم برادرم. و اگر چنین است پس بگذار حق برادریمان را اداکنم. برادرم! دیروز آن دنیازده دون صفت، امان‏نامه برای خاندان بنی کلاب آورده بود. آن هنگام که امان نامه او دیدم، قلبم آتش گرفت. قلبی که جز شراره عشق تو در آن زبانه نمی‏کشد.

برادر جان! حسین! ای مولای من! بگذار روانه شریعه شوم. می‏خواهم آب بیاورم.

ای آب تو اینجا چه آرام نشسته‏ای، ای آب تا ابد از روی آسمان شرمنده‏ای.

ای آب چگونه از کنار خیام آل‏الله می‏گذری و قلب خسته آنان را می‏دری.

ای آب تا ابد گریه کن، حسین تشنه است و فرزندانی که در اضطراب و واهمه‏اند و تنها امیدشان حسین است و عباس که آمده است تا آب بیاورد.

ای آب، چه گوارا بر دستان من می‏غلتی. چه هوسناک بر کف دستانم بر من می‏خندی.

نه! مباد که از تو بنوشم و حسین و فرزندانش نوای العطش گویند.

بریده باد دستانم اگر از تو بنوشم و حسین تشنه باشد.

خدایا! تو شاهد باش. این آب ارزانی فاطمه است. پس چه سان از فرزندان او دریغ می‏کنند. مهریه‏ای را که در آفرینش زمین به نام فاطمه رقم خورده است.

خدایا تو شاهد باش. عباس از این آب ننوشید.

ای مشک خالی از آب. چه زیبا نجوایی دارد. صدای پر شدن تو. سریع‏تر خیام در انتظار تواند و چشم به راه من.

ای اسب تیزتر برو. چون ابر در آسمان، نگاه حسین به علقمه است. نمی‏دانم در دل او چه می‏گذرد؟

خدایا! این لشکر چرا با ما آن می‏کنند که با کفار حربی می‏کنند.

خدایا! چون باران بر من سنگ فرود می‏آید، تیر به سویم.

اگر نبود مشکی که بر دوشم نهاده‏اند و سقایت‏برترین بندگان آفرینش که بر عهده‏ام گذارده‏اند، می‏نگریستند که عباس در برابرتان ایستاده است. منم! عباس!

فرزند همان مردی که در فراز فرود شمشیرش دل کوه آب می‏گشت. منم از تبار سلسله جبال غیرت و مردی. منم فرزند حیدر کرار! به آفریدگار سوگند! دست از حسین برنمی‏دارم. بیایید تا تیغ ذوالفقارم ارزانی‏تان باشد. بیایید تا نعره حیدری‏ام صاعقه‏وار بر پیکرتان فرود آید.

و این دستم ارزانی حسین! و آن دستم ارزانی زینب! و چشمم ارزانی مادر! و این جسمم فدای دردانه پیامبر!

اما مشک را نزنید! بگذارید قطره‏ای به کام تشنه حسین برسد.

خدایا! ببین با فرزند مرتضی چه می‏کنند. ببین دستی در بدن ندارم.

ببین با صورت بر زمین می‏آیم. برادرم! مرا دریاب! حسینم!

عباس را کشتند. برادرم! بیا!

خدایا این قوم دل رقیه را شکستند. دل دخترکان حرم را و فرزندان پیام‏آور عشق را. خدایا! اینان دل زینب را آزردند. حسین چشم به راه من است. حسین جان! بیا! مرا کشتند.

پرده دوم: ساربان! اندکی تامل

«قطره‏هایی از دریای اندوه زینب‏علیها السلام‏»

ای ساربان! محمل را مبند. اندکی آهسته‏تر، آرام‏تر. کاروان را بگو که قدری تامل، می‏خواهم یک بار دیگر حسینم را ببینم.

ای ساربان! حسینم بی سر و جان در میان توده‏های نیزه و شمشیر افتاده است، شتاب مکن.

آیا کسی هست زینب را یاری کند؟

آیا کسی هست‏سنگینی کوه اندوه زینب را با خود تقسیم نماید؟

حسینم! برخیز. بنگر زینب را. نگاه کن خواهرت را. ببین موهای پریشان سفید او را. این همان زینبی است که از مدینه با تو همراه شد، آیا او را نمی‏شناسی؟

حسین جان! ببین! حرمت را آتش زده‏اند. چادر از سر و روی زنان بنی‏هاشم کشیده‏اند. می‏خواهند حرمت را به اسارت ببرند. آیا نمی‏شوی؟ این صدای زنگوله‏های اشتران بنی‏هاشم نیست! صدای زنجیرهای در گردن ماست، صدای غل‏های افکنده در پاهایمان.

کجایی مادرم، زهرا! کجایی تا ببینی زینب را، که تنها و غریب میان گرگ‏های وحشی کوفه و شام مانده است.

مادرم! زهرا! ای کاش همان روز که تو رفتی مرا نیز می‏بردی.

مادرم! می‏خواهم گلوی حسینم را ببوسم. سر بر تن ندارد، می‏خواهم بدنش را ببوسم، پیکرش پاره پاره است.

مادرم ای مادرم! ای زهرای علی! کجایی تا داغ‏های نهفته در دل زینب را بنگری؟! کجایی تا ناله‏های سوزناک تنهاترین شیرزن کربلا را بشنوی؟!

کجایی تا بنگری فرزندان امیه و حرب چگونه بر سینه فرزندان تو تاختند و سینه نازنین حسینت را با خاک یکی کردند؟!

کجایی تا بنگری آن چهره آسمانی را که ملائکه مقرب عرش، هر صبح و شام به زیارت او بر زمین نازل می‏گشتند، چگونه در خون غلتیده است؟!

کجایی تا بنگری کودکان تشنه لب بنی هاشم را که با تازیانه سیراب کردند؟!

مادرم! کجایی! کجایی تا ببینی چگونه گوشواره‏های دخترانت را به غارت بردند؟!

صدای فریاد دخترکان گوش پاره، قلبم را به آتش می‏کشد. اما چه کنم؟ تنهایم.

مادرم! فرزندانم را کشتند. برادرانم را تکه تکه کردند. خواهرانم را به اسارت می‏برند. چه کنم؟

مادر جان! اکبرم نیست، عباسم به سوی تو پر کشیده است. بال‏های زخمی‏اش هنوز در کنار علقمه افتاده‏اند.

کجا بیابم برادرانم را؟ کجایید ای یاران باوفای حسین؟!

کجایید ای رهروان صدیق مادرم زهرا؟! کجایی حسین! اکبرم! عباسم؟!

آن‏گاه که بر زمین زیبای کربلا آهنگ ماندن کردیم، عباس و اکبر اشترم را بر زمین خواباندند. بازوان عباس یاریم کردند. امروز همه کاروان را از میان خاکسترهای حرم به یکجا جمع کردم. آنان را یک به یک سوار بر اشتران نمودم.

اما! اما خودم، تنها شده‏ام. مادرجان! یاریم کن. می‏خواهم از کربلا بروم، اما دلم در میان گودی قتلگاه مانده است.

حسینم; حسینم در خون خفته است. مادر جان! دلم خسته است، قلبم دریایی توفانی از اندوه و حزن.

امشب دیگر یارای خواندن نماز شب ایستاده را ندارم. نشسته‏ام. نشسته‏ام در سجاده تو. با همان چادر نمازی که تو در نیمه‏های شب با آن نماز می‏گزاردی. به یاد آن دورانی که در مدینه، در تنهایی‏های نیمه شب بابایم علی، شریک و همنوای ناله‏های نیمه شبش می‏شدم، امشب نماز خواندم.

مادرجان! ما را به اسارت می‏برند. ما را می‏برند و در انتظار تازیانه‏های طعن و نیش خفاشان کوفه و شامیم.

ما را به اسارت می‏برند، اما نه!

اسیر آنانند، آنان که سالهاست در بند و غل کیسه‏های زر و تزویرند. اسیر آنانند که در تعفن کاخ سبز شام فرو غلتیده‏اند.

مادر جان! خسته‏ام، اما خون در رگم می‏دود. تپش قلبم، رجز عشق می‏خواند.

از حنجره‏ام صدای توست که بیرون می‏آید.

خطبه‏هایم خطبه‏های علی است که از گلویم فوران می‏کند.

این صدای سرخ توست که سکوت آسمان مدینه را می‏شکند.

این صدای رسای علی است که رعب بر دل و جان ساکنان عافیت می‏افکند.

مادرم! ما را می‏برند، اما گویا تاریخ را به همراهمان می‏کشند.

ما را می‏برند، اما گوش‏ها و قلب‏های تشنه، در آرزوی سیراب شدن از حنجره ماست.

ما را می‏برند، و ابرهای دیدگان ما، باران عشق را بر کویر مرده تاریخ می‏باراند.

مادرم! گل یاد حسین را در همه زمین‏ها خواهم کاشت.

با زیبایی حسین، همه تاریخ را زیبا می‏کنم.

حسن طاهری

+ نوشته شده در  85/01/27ساعت   توسط JHN | موضوع: اباعبدالله الحسین (ع)

امام و مولانا


دكتر حسين فقيهي
(مقاله‏اي از سمينار بررسي انديشه‏هاي عرفاني و ادبي امام خميني و مولانا ـ هندوستان، دهلي‏نو، خرداد 1379)
يكي از تحولات اجتماعي، ديني و سياسي كه در قرن اخير به وقوع پيوست و چشم جهانيان را خيره كرد، نهضتي بود كه از سوي شخصيتي عالم، مجاهد، عارف و مجتهد زمان پي‏ريزي شد و به ثمر نشست.
امام خميني چهره برجسته‏اي است كه امروزه كمتر مشاهده مي‏شود تا كسي وي را نشناسد و يا درباره او چيزي نداند. شخصيت امام خميني را تنها از يك بعد نگريستن كار شاياني نيست زيرا اين مجاهد نستوه و سترگ تاريخ، در حالي كه مجتهدي والامقام بود عارفي دلباخته، زاهدي وارسته، سياستمداري شجاع و نترس، معلم اخلاق و تهذيب‏گر نفس و مبارزي جوانمرد، فيلسوفي عاليقدر و يكي از رجال بزرگ اجتماعي و الهي بود.
بعد معنوي و ديني امام خميني بر همگان معلوم و شناخته است، تنها چيزي كه در زندگي وي مهم بود كسب معنويات و ساختن روح و جان فرد و جامعه بر مبناي بينش الهي و رهبري جامعه به گرايشات ديني و مذهبي بود. او خود مردي با ايمان، هدفدار و ديندار بود و مي‏خواست دنياي امروز را كه از بي‏ديني و لامذهبي رنج مي‏برد بسوي نور و روشنايي هدايت كند.
كلاس درس اخلاق و تهذيب‏نفس او پر از دانشجويان و طلابي بود كه مي‏خواستند از ثمره اين شجره طيبه استفاده كنند و از بوي دلاويز آن، شميم جان خود را معطر سازند، وي بارها به جوانان تذكر مي‏داد كه علم و دانش منهاي اخلاق و تهذيب نفس همچون شمشير تيز و برّان در دست زنگي مست است. دنياي امروز علم و دانش دارد، اما چون از انسانيت و اخلاق بي‏بهره است، جز جنگ، ويراني، استثمار و استعمار و نابودي انسانهاي ستمديده، تنها براي سودجويي بيشتر از طريق فروش اسلحه به چيزي نمي‏انديشد.
امام خميني معتقد بود اخلاق و علم مكمل يكديگرند، لذا وي عالمي متعبّد و متخلّق به اخلاق ديني بود. علم و دانش را در حد اعلاي آن فراگرفت و به كار برد. اطلاعات او در زمينه‏هاي فلسفي و عقلي به همان‏قدر وسيع بود كه در زمينه‏هاي عرفاني و معنوي با آنكه در طول تاريخ، راه فيلسوفان عقلگرا و عارفان دلباخته و عاشقان الهي هم جدا بود، اما امام خميني بين آندو تلفيق ايجاد كرد، يعني هم با گرايشات فلسفي، خرد خويش را استوار ساخت و هم با زمينه‏هاي عرفاني، روح و جان خود را از خردگرايي محض برحذر داشت.
بيشترين تخصص امام خميني در زمينه علم فقه و اصول بوده است و اين دو علم نردباني بود براي صعود به مراحل عالي علم دين و مذهب.
كرسي درس او در موضوعات فقه و اصول، مشتاقان بسياري از دانش‏پژوهان علم دين و طالبان راه حق و يقين داشت، بسياري از طلاب جواني كه از مباحث ديني ايشان استفاده كرده‏اند، هم‏اكنون خود بعنوان مجتهدي آگاه و دانشمند در حوزه‏هاي ديني به تدريس و تحقيق سرگرمند.
فقاهت و مرجعيت امام خميني، ظاهراً مانع مي‏شد تا ايشان در زمينه‏هاي ادبي، آنهم در موضوعات عرفاني و غزليات عاشقانه به ظاهر كفرآميز، شعري بسرايند و اثري از خود به يادگار بگذارند، اما چون همه كارهاي وي نوعي خارق عادات و برخلاف جريان طبيعي بود، اين موضوع نيز در مسايل عرفاني و ادبي ايشان تاثير بسزايي داشت، امام در وجد و شور عارفانه خويش آنچنان از خود بيخود شده، در آتش عشق و دلباختگي فاني في‏اللّه و محو مي‏شد كه براي التيام بخشيدن به اين سوز و گداز عاشقانه در پيشگاه معشوق و معبود خويش چاره‏اي نمي‏ديد جز آنكه سوزش درون خود را با غزليات پرشور عشقي و عرفاني تسلي بخشد.
مكتب عرفاني امام خميني به ظاهر شبيه به مكتب عرفاني بن عربي، ابن فارض حافظ، حلاج، عين‏القضاة همداني و غيره مي‏باشد، كه بيشتر از طريق وجد، شوريدگي، شيفتگي و سُكر بيان مي‏شود اما از لحاظ محتوايي، بويژه در زمينه‏هاي اصطلاحات عرفاني، جنبه‏هاي اخلاقي، مسائل اجتماعي و تاريخي همانند كشف المحجوب هُجويري، رساله قشريه، مصباح‏الهدايه، منطق‏الطير عطار، حديقه سنايي و از همه مهمتر با مختصر تفاوتي نظير مثنوي مولانا جلال‏الدين رومي مي‏باشد.
گرچه بيشتر اشعار عرفاني امام خميني همچون ديوان حافظ از اصطلاحات عرفاني خاصي نظير مي، ميكده، جام، رند، خرابات، ديرمغان، صومعه، بت و بتكده، غمزه دوست، مطرب، خرقه، ابرو، زلف، گيسو، لب، چشم بيمار و غيره بهره گرفته است، اما نكاتي از همين اصطلاحات و عقايد عرفاني در مثنوي نيز وجود دارد كه قابل مقايسه و بررسي مي‏باشد، براي مثال: واژه صوفي در مثنوي مولوي به عنوان يك شخصيت متعالي و الهي مطرح مي‏شود و در بيشتر موارد از
وي به احترام ياد مي‏شود چنانكه مولوي مي‏گويد:
كوه تور از نور موسي شد به رقص
صوفي كامل شد و رست او ز نقص
چه عجب گر كوه صوفي شد عزيز
جسم موسي از كلوخي بود نيز1
اما مشرب امام خميني درباره صوفي همچون حافظ مي‏باشد، وي كساني را كه پشمينه مي‏پوشند و تنها خود را صوفي مي‏نامند ولي عامل به موازين ديني و اخلاقي نيستند افرادي غدار، ره‏نيافته، فاقد صلاحيت براي توصيف جمال دلبر، دور از معنويت و الهاماتي كه بر دل عارفان واقعي وارد مي‏شود و دور از خوي و خصلت درويشي معرفي كرده و مي‏گويد:
تو و ارشاد من؟ اي مرشد بي‏رشد و تباه
از بَرِ روي من اي صوفي غدار! برو
* * *
گفته‏هاي فيلسوف و صوفي و درويش و شيخ
درخور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
* * *
اگر از اهل دلي، صوفي و زاهد بگذار
كه مر اين طايفه را راه در اين محفل نيست
* * *
اين باهشان و علم‏فروشان و صوفيان
مي‏نشنوند آنچه كه ورد زبان ماست
* * *
صوفي كه به هواي دل خود شد درويش
بنده همت خويش است، چسان درويش است؟2
در خصوص نياز عارفان به پير، همفكري خاصي بين امام خميني و مولوي وجود دارد، امام خميني پير يا مرشد و راهنما را بهترين شخصي براي رساندن عارف به مقصد اصلي و وصال الي‏اللّه مي‏داند، همچنان كه مولوي تحت‏تاثير مقام روحاني خود شمس تبريزي، وي را تا حد خدايي توصيف كرده است، چنانكه مي‏گويد:
سايه يزدان بود بنده خدا
مرده اين عالم زنده خدا
دامن او گير زودتر بي‏گمان
تا رهي در دامن آخر زمان
كيف مدالظّل نقش اولياست
كو دليل نور و خورشيدخداست
رو، ز سايه آفتابي را بياب
دامن شه شمس تبريزي بتاب3
وي در جاي ديگر در وصف پير مي‏گويد:
اي ضيأالحق الحسام‏الدين بگير
يك دو كاغذ برفزا در وصف پير
برنويس احوال پير راه دان
پير را بگزين عين راه دان
پير تابستان و خلقان تير ماه
خلق مانند شب‏اند و پير ماه
پير را بگزين كه بي‏پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ
هين مرو تنها، ز رهبر سر مپيچ
امام خميني نيز به ره‏يافته‏گان بارگاه خداوند بعنوان مرشد و راهنما مي‏بالد و از آنها به پير خرابات، پير ميخانه، پيرمغان، پير ميكده، پير مي‏فروش ياد مي‏كند.
وي خود را در برابر پير مطيع محض مي‏داند و تنها از بارگاه او شفا مي‏جويد و راه فتح و ظفر مي‏پويد. او معتقد است كه سرپنجه قدرتمند پير از قدرت لايزال الهي نيرو مي‏گيرد و قادر است به آساني سالك را فاني في‏اللّه كند.
وي مي‏گويد: پير ميكده آنچنان در كار خويش مهارت دارد كه با نوشاندن جرعه‏اي از ساغر الهي خماري و غفلت را از درون جان هر عارف بيرون مي‏ريزد.
او رسيدن به مرحله استادي را موقعي بر عارف ميسر مي‏داند كه در برابر پير ميكده زانوي ادب به زمين مي‏زند و در يك كلمه، هوشياري و حقيقت‏گرايي خود را در گرو خرقه پير خراباتي مي‏داند و چنين داد سخن مي‏دهد.
گر مرا ره به در پير خرابات دهي
به سر و جان بسويش راه نوردم، نه به پا
* * *
پير ما گفت ز ميخانه شفا بايد جست
از شفا جستن هر خانه حذر بايد كرد
* * *
پير ميخانه بنازم كه به سرپنجه خويش
فانيم كرده، عدم كرده و تسخيرم كرد
* * *
گر در ميكده را پير به عشاق گشود
پس از آن آرزوي فتح و ظفر بايد كرد
با پير ميكده خبر حال ما بگو
با ساغري برون كُند از جان ما خمار
* * *
هشدار ده به پير خرابات، از غمم
ساقي، ز جام باده مرا كرد هوشيار
* * *
شاگرد پير ميكده شو در فنون عشق
گردن فراز، بر همه خلق اوستاد باش
* * *
جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتي و هوشيار شدم4
وحدت وجود يكي از اصطلاحات عرفاني است كه عرفا در اشعار و نوشته‏هاي خويش بسيار از آن ياد مي‏كنند. عرفا معتقدند كه خداوند در همه‏چيز و همه‏جا تجلي كرده است، جايي نيست كه اثري از نيروي الهي نباشد. موجودات همچون موج، خداوند چون درياست و تمام هستي انعكاس از رخ زيباي اوست آنها مي‏گويند خدا زيباي مطلق است و اين زيبايي را تمام هستي متجلي ساخت و در هر كجا اعم از كعبه، بتخانه، كنشت كليسا و ساير معابد نام او مطرح است و جز او هدف نيست. جز آنكه هر كه به سليقه و كشش فكري خود به او روي مي‏آورد و وي را پرستش مي‏كند خدا آنچنان ظاهر و آشكار است كه نيازي به اثبات ندارد چنانكه امام خميني در اين خصوص مي‏گويد:
همه‏جا منزل عشق است كه يارم همه جاست
كوردل آنكه نيابد به جهان جاي تو را
ما همه موج و تو درياي جمالي، اي دوست
موج درياست، عجب آنكه نباشد دريا
* * *
هر كجا پا بنهي حسن وي آنجا پيداست
هر كجا سر بنهي سجده‏گه آن زيباست
* * *
همه آفاق روشن از رخ توست
ظاهري جاي پا نمي‏خواهم5
اكنون اگر اين انديشه‏ها را با افكار مولانا سنجيده و مقايسه كنيم مي‏بينيم كه مولوي نيز در بسياري از موارد بدين مفاهيم اشاره مي‏كند، نظير:
ما چو چنگيم و تو زخمه مي‏زني
زاري از ما ني، تو زاري مي‏كني
ما چو ناييم و نوا در ما ز توست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست
در فرازي ديگر به همين مضمون مي‏گويد:
ده چراغ از حاضر آيد در مكان
هر يكي باشد به صورت غير آن
فرق نتوان كرد نور هر يكي
چون به نورش روي آري بي‏شكي
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بي‏گره بوديم صافي همچو آب
ما، كييم اندر جهان پيچ پيچ
چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ
تا من و تو جملگي جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
عاقبت‏انديشي و سِر نگهداري يكي از ويژگيهاي عارف حقجو و سالك الي اللّه است ولي گاهي عارف از سر شوريدگي و وجد، راز درون خويش را آشكار مي‏كند و جان در مهلكه مي‏اندازد، امام خميني در اين خصوص مي‏گويد:
عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش
از ديارم به در آورد و سر دارم كرد
* * *
فارق از خود شدم و كوس انا الحق بزدم
همچو منصور خريدار سر دار شدم6
مولوي چونان حافظ هويدا كردن اسرار را براي عارف عيب مي‏داند و آن را نتيجه خامي و ناپختگي او مي‏داند و مي‏گويد:
گفت هر رازي نشايد باز گفت
جفت طاق آيد گهي، گه طاق جفت
از صفا گر دم زني با آينه
تيره گردد زود با ما آينه
در بيان اين سه كم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب و ز مذهبت
كين سه را خصم است بسيار و عدو
در كمينت ايستد چون داند او
مولوي به علم و عقل از نظر ظاهري و عرفاني با دو ديد مي‏نگرد، يعني هم نظر مثبت دارد و هم نظر منفي. او معتقد است گاهي علم و عقل مي‏تواند انسان را به آسمان هفتم عروج دهد و راهنماي خوبي باشد ولي با ديد ديگر آندو را پوزبندي مي‏داند كه بسياري از مواقع، نه تنها وسيله رشاد نمي‏شود بلكه گمراه‏كننده است و در اين خصوص مي‏گويد:
آدم خاكي ز حق آموخت علم
تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملك را در شكست
كوري آنكس كه در حق در شكست
زاهد چندان هزاران ساله را
پوزبندي ساخت آن گوساله را
علمهاي اهل حس شد پوزبند
تا نگيرد شير زان علم بلند
و نيز در مورد عقل گويد:
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق
عقل آنجا گم بماند و بي‏رفيق
عقل جز وي عشق را منكر بود
گر چه بنمايد كه صاحب سِر بود
و در جايي ديگر حكايت نحوي و كشتيبان را در مذمت علم ظاهري بصورت داستاني زيبا و شيرين چنين بيان مي‏كند:
آن يكي نحوي به كشتي در نشست
رو به كشتيبان نهاد آن خودپرست
گفت هيچ از نحو خواندي؟ گفت: لا
گفت نيم عمر تو شد در فنا
باد كشتي را به گردابي فكند
گفت كشتيبان به آن نحوي بلند
هيچ داني آشنا كردن بگو
گفت ني، از من تو سيّاحي مجو
گفت كل عمرت اي نحوي فناست
زانكه كشتي غرق در گردابهاست
محو مي‏بايد نه نحو اينجا بدان
گر تو محوي بي‏خطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا كي رهد
چون بمردي تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
و نيز بر فيلسوف عقل‏گرا كه بسياري از حالات عرفاني و معنوي را منكر مي‏شود مي‏تازد و مي‏گويد:
فلسفي منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بر اين ديوار زن
نظق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
فلسفي كو منكر حنانه است
از حواس اوليا بيگانه است
و نيز مي‏گويد:
فلسفي را زهره ني تا دم زند
دم زند تير حقش بر هم زند
دست و پاي او جماد و جان او
هرچه گويد آن دو در فرمان او
امام خميني نيز تنها اتكا به عقل و علم ظاهري را در ره يافتن به مقام قرب ربوبي بي‏حاصل و نوعي حجاب باطن تلقي مي‏كند. او در بحث و بررسي محافل علمي را در اثبات ذات خداوند، سخنان بيهوده و خسته‏كننده موجب تيرگي دل و جان مي‏داند و مي‏گويد:
از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلي نشد
كي مي‏توان رسيد به دريا از اين سراب
هرچه فرا گرفتم، هرچه ورق زدم
چيزي نبود غيرحجابي پس از حجاب
* * *
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست
* * *
در محضر اديب شدم، بلكه يابمش
ديدم كلام جز ز "معاني بيان" نبود
* * *
از قيل و قال مدرسه‏ام حاصلي نشد
جز حرف دلخراش، پس از آنهمه خروش
* * *
مرا كه مستي عشقت ز عقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه يا مسجد ريا دارم؟7
يكي از حالات عرفا به دليل محدود بودن ظرف سخن و ظهور و شور و وجد و شوريدگي در آنها، ظهور كلمات به ظاهر كفرآميز در نحوه بيان آنان است، مولوي در خصوص اين حالات، چنين مي‏گويد:
هرچه گويد مرد عاشق، بوي عشق
از دهانش مي‏جهد در كوي عشق
ور بگويد كفر، دارد بوي دين
ور به شك گويد، شكش گردد يقين
گر بگويد كژ، نمايد راستي
اي كژي كه راست را آراستي
گر بت زرين بيابد مومني
كي هلد او را پي سجده كني
بلكه گيرد اندر آتش افكند
صورت عاريتش را بشكند
بت‏پرستي، چون بماني در صور
صورتش بگذار و در معني نگر
مرد حجي، همره حاجي طلب
خواه هندو خواه ترك و يا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او
بنگر اندر عزم و در آهنگ او
با اين بيان مولوي، مي‏توان سخنان امام خميني را كه در بعضي موارد ظاهري ناساز با موازين شرع دارد، توجيه عرفاني كرد، نظير:
مرا كه مستي عشقت ز عقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه يا مسجد ريا دارم
* * *
درِ ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
* * *
از دم شيخ، شفاي دل من حاصل نيست
بايدم شكوه برم پيش بت باده فروش
* * *
تو و سجاده خويش، من و پيمانه خويش
با من باده زده هرچه به دل داري كن
* * *
معتكف گشتم از اين پس به درِ پير مغان
كه به يك جرعه مي از هر دو جهان سيرم كرد
از دلبرم به بتكده نام و نشان نبود
در كعبه نيز جلوه‏اي از وي عيان نبود؟8
اين ابيات و دهها ابيات ديگر در غزليات زيبا و ظريف عرفاني وي گرچه ظاهري ناخوشايند دارد ولي در باطن پر از معنويات و روحيات مي‏باشد. عشق به زيباي مطلق و جذبات وي نيز يكي از مسائلي است كه عرفا بدان توجه دارند. آنان همه زيباييها و ظرافتهاي عالم خلقت و جهان هستي را نمودي از تجليات معشوق مي‏دانند و معتقدند همه چيز تيره و فاقد روشنايي و زيبايي است. آنگاه زيبا و ارزشمند مي‏شود كه پرتوي از آن زيباي مطلق بر آن بتابد لذا آنان براي معشوق حقيقي سيمايي تصور مي‏كنند كه همچون انساني زيبا، داراي چشم، گوش، لب، خال لب، ابرو و مژه، زلف و گيسو، باشد و آن را در نهايت دقت و ظرافت توصيف مي‏كنند.
غزليات عرفاني امام خميني نيز نمودي از بيان همين زيباييهاست، نظير:
گر گذشتي به در مدرسه با شيخ بگو
پي تعليم تو آن لاله عذار آمد باز
* * *
گفته‏هاي فيلسوف و صوفي و درويش و شيخ
درخور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
* * *
اگر ساقي از آن جامي كه بر عشاق افشاند
بيفشاند، به مستي از رخ او پرده برگيرم
* * *
عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش
از ديارم به در آورد و سرِدارم كرد
* * *
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم
* * *
جز سر كوي تو اي دوست ندارم جايي
در سرم نيست بجز خاك درت سودايي
* * *
ساقي و ميكده و مطرب و دست‏افشاني
به هواي خم گيسوي نگار آمد باز
* * *
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بيزار
به دو عالم ندهم روي دل‏آراي تو را
* * *
خم ابروي كجت، قبله محراب منست
تاب گيسوي تو خود، راز تب و تاب من است
* * *
ابرو و مژه او تير و كمان است هنوز
طرؤ گيسوي او عطرفشان است هنوز
* * *
گيسوي يار، دام و دل عاشقان اوست
خال سياه پشت لبش، دانه من است
* * *
گره از زلف خم اندر خم دلبر وا شد
زاهد پير چو عشاق جوان رسوا شد
* * *
به كمند سر زلف تو گرفتار شدم
شهره شهر به هر كوچه و بازار شدم
* * *
دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست
* * *
چشم بيمار تو هركس را به بيماري كشاند
تا ابد اين عاشق بيمار، بيماري ندارد9
مولانا جلال‏الدين رومي نيز در خصوص اين جذبات و دلباختگيها در مثنوي چنين مي‏گويد:
حق چو سيما را معرف خوانده است
چشم عارف سوي سيما مانده است
نيز مي‏گويد:
حق پديدار است از ميان ديگران
همچو ماه اندر ميان اختران
دو سرِ انگشت بر دو چشم نِه
هيچ بيني از جهان انصاف ده
گر نبيني، اين جهان معدوم نيست
عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بردار هين
وانگهاني هرچه مي‏خواهي بين
او درختان را در قلمرو طبيعت جلوه‏گاهي از حق و آيتي از آيات الهي مي‏داند و مي‏گويد:
اين درختانند همچون خاكيان
دستها بر كرده‏اند از خاكدان
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمير خاك مي‏گويند راز
وي موجودات ظاهري را مظهري از تجلي حق مي‏داند كه فقط عارفان الهي و خاصان بارگاه كبريايي آن را درك مي‏كنند، مانند:
غيب را ابري و آبي ديگر است
آسمان و آفتابي ديگرست
نايد آن، الا كه بر خاصان پديد
باقيان في لَبس مِن خلق جديد
با مقايسه گذرا به انديشه‏هاي عرفاني امام خميني و مولانا جلال‏الدين رومي روشن شد كه اصولاً همه عرفا معتقدند كه جهان هستي را با ذات حق، پيوندي ناگسستني مي‏باشد و اساس آفرينش، هيچ‏گاه بدون بهره‏مندي از فيوضات رباني پايدار و استوار نخواهد ماند.

+ نوشته شده در  85/01/09ساعت   توسط JHN | موضوع: مولوی - جلال الدین رومی

----- سکوت
----- حکایت (خاموشی)
----- حکایت (غرور)
----- ناگفته های محسنی اژه ای از فتنه سال گذشته
----- عکسهای جالب از استتار حیوانات
----- عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
----- عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)
----- از تولد تا مرگ یک دختر
----- زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل
----- سیدحسن نصرالله در خانه احمدي نژاد
----- خلیج همیشه فارس
----- نظر معلم شهيد علي شريعتي در خصوص ولايت فقيه
----- کم خونی ناشی از کمبود مواد مغذی
----- آلت موسیقی - در باب نشان ندادن ساز در تلویزیون - به همراه فایل صوتی
----- یکی از شعرهای جالب خلیل جوادی
----- حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
----- زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی
----- پیامک های زیبا
----- استاد علا‌مه محمدتقی جعفری (ره)در آیینه آثار
----- مراحل جوانمرد شدن
----- لیستی از خرید های مفید از اینترنت
----- نظام روي عرشه جماران اقتدار خود را اعلام كرد
----- پشت پرده ی اصلاحات
----- درمان زودرنجي در نو جوانان به چه نحوي است؟
----- استراژي ما در برابر فيلم فتنه(مقاله)
----- مراحل شكل گيری باران
----- يافتن سرعت نور توسط قرآن کريم
----- بخشهایی از اعجاز علمی قرآن
----- پرفروشترین ها محصولات اینترنت در ماه اخیر
----- کوتاه و شنیدنی

درباره وبلاگ

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

دوستان

وبلاگ اسماعیل شفائی
وبلاگ مـــعـمار
وبلاگ انجمن آرمان نو
وبلاگ محسن خوش سیرت


تبلیغات

پکیج تکنیک های تست زنی
مجموعه سخنرانيهاي دكتر الهي قمشه اي
سخنرانی های رحیم پور ازغدی
سخنرانی های شهید مرتضی مطهری
سخنرانی آیت ا... بهجت
یک مجموعه بی نظیر از آنتونی رابینز
مجموعه کامل سخنرانی حجت الاسلام نقویان
مجموعه آثار دکتر شریعتی
سحنرانی های علامه جعفری
مجموعه سخنرانی استاد قرائتی
سخنرانی های شیخ احمد کافی
*...|| مرجع کامل تقویت حافظه ||...*
*...|| اعتماد به نفس فوق العاده در 100 دقیقه||...*
*...|| روشهای صحيح مطالعه و یادگیری ||...*
*...|| اصول سخنراني و فن بيان ||...*
شبیه ساز کنکور رشته علوم تجربی
161 تلاوت از استاد عبدالباسط
آموزش تقویت حافظه و تند خوانی
نرم افزار حسابداری بازاریان
آفیس Microsoft Office Professional Plus 2010
ماساژور دلفینی
موکن گوش و بینی
بلوز طرفداران تیم پرسپولیس
بلوز طرفداران تیم استقلال
كيف ضد اشعه آيلين مدل كتابي برای موبایل
شارز گوشی با 1 باطری قلمی
عطر یوسف
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
سلسله مباحث نظری حسن رحیم پور ازغدی
افزایش صدای سونی اریکسون
قويترين و محبوبترين مترجم
نرم افزار طراحي چهره اداره پليس !!!


ارتباط
ايميل به مدير وبلاگ...؛
گفتگو با مدير وبلاگ


درباره سرّعشق

سرّعشق (یک تارنمای شخصی)

استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است
All CopyRight Reserved by
SerreEshgh
ir.wisdom@gmail.com
©2005-2009
 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح: JHN
JHN

Check PageRank

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است