| درباره بنده |
|
صفحه نخست |
| شخصيت ها |
|
امير المؤمنين علي(ع) |
| دانلود سخنرانيها |
|
استاد نقویان |
| شاعران |
|
فخرالدين عراقي همداني |
| اساتید موسیقی |
|
استاد جليل شهناز |
| امکانات |
|
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد |
|
!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان، تولد استاد محمد رضا شجریان این صدای سخن عشق را بر خود ایشان و جامعه موسیقی و تمام عاشقانه هنر و موسیقی ایران زمین تبریک عرض می نمائیم و از خداوند بزرگ و مهربان برای ایشان طلب توفیق،سربلندی و عمری طولانی می کنیم. آری، درروز اول مهر ۶۶ سال قبل کسی بدنیا آمد که دل زنده ای نیست که با شنیدن طنین صدای ملکوتیش یاد حضرت دوست نکند و تاملکوت نرود،آری آمد که به این بیت ازحضرت حافظ تجلی دهد که: مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد با دلی لبریز از شوق و افتخار به اینکه از دوستداران استاد شجریان هستیم، از عمق جان می گوییم که استاد دوستتان داریم و تولدتان مبارک باد ************************************ سلام، عرض تبريك به شما به مناسبت حلول ماه مبارك رمضان و طلب پوزش از شما مهربانان براي عدم حضورم در چند هفته گذشته، دليل اين غيبت بنده اينست كه همونطوري كه اطلاع داريد بنده در كنكور شركت كرده بودم كه به لطف خدا تونستم قبول بشم و چند روز گذشته رو نيز در استان گلستان يعني محل قبوليم بودم.بهرحال اگر مدتي نبودم ببخشيد،خوب به پست امروز بپردازيم: *************** پست امروز بنده ياد ايام نام دارد، نامي آشنا و خاطره انگيز براي عاشقان ودلشدگان هنر و موسيقي،دراينجا براي اينكه بتونم اشارت امروز رو بهتر بيان كنم سوالاتي مطرح مي كنم و سپس جواب آنها را مي دهم: معمولابراي اندازه گيري هر چيزي آنرا با چيز ديگري از همان جنس ميزان مي كنند،سوال من اين است كه شما: وقتي مي گوييد فلان كس چه جمالي دارد و چقدر زيباست او را با چه كسي مقايسه كرده ايد؟ وقتي مي گوييد آن گل خوشبو است شما آنرا با بوي كدام گل مقايسه كرده ايد؟ وقتي مي گوييد صدا ونغمه ي او خوش است، آنرا با صداي چه كسي مقايسه كرده ايد؟ وقتي مي گوييد فلان رفتار بد است با رفتار چه كسي آنرا مقايسه كرده ايد؟ وقتي مي گوييد چه منظره زيبايي،آنرا با كدام منظره مقايسه كرده ايد؟ وقتي مي گوييد .................؟؟؟ شايد افرادي بگويند اينها در فطرت ما هستند ، ولي جواب عارفان چيز ديگريست كه : اين سوالات آدرس جايي را مي دهند كه ما در آن بوده ايم ولي از خاطرمان رفته است و تنها با ديدن بعضي از چيزهايي كه در دنيا كمي شبيه به آنجاست ياد آنجا مي كنيم، مثل روي زيبا ،بوي خوش،صداي خوش،منظره زيباو خلاصه هر جيز زيبايي كه در دنيا وجود دارد كه البته همه سايه آن زيبايي و جمال است... من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم نتيجه اي كه ميتوان از اين بحث گرفت اينست كه حضرت حافظ فرموده : عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست دير گاهست كزين جام هلالي مستم من سعي كردم چون هميشه همه سخنانم رو خلاصه بگويم اميدوارم منظورم را درست بيان كرده باشم،در ضمن پست بعدي بنده درباره تسلط استاد شجريان بر قرائت قران و دعاي ماندگار ربنا مي باشد. خوب سخن كافيست فكر كنم شما نيز موافقيد كه باهم كمي از آن روزگار و از آن گلشن كه درآن ايامي مسكن داشته ايم وان شاا... به آن باز خواهيم گشت بشنويم ياد ايام از كاست هاي ماندگار استاد شجريان مي باشد كه هنرمندي نيست كه آنرا نشناسد در اين اثر استاد با پسرشان همايون(تنبك) و با نوازندگي استادان عندليبي(ني)و پيرنياكان(تار) همكاري داشته اند.به اطلاع برسانم كه اين كنسرت به صورت تصويري در بازار موجود مي باشد كه در سال 1372 در آمريكا اجرا شده است. شعر اين اثر از رهي معيري مي باشد كه توصيف كم نظيري از آن گلشن داشته اند.
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
غلامرضا اعواني (استاد دانشگاه ): " مولانا " عشق اصلی را نزد خدا می داند بيان "مولانا" بياني عرفاني است كه به زباني دقيق و لطيف در آمده . ازنظر "مولانا" همه اوصاف كمال كه در عالم وجود داشته باشد، همه صفات خداوند هستند. از اين رو هر كاري كه انسان انجام مي دهد جلوه اي از خداست . مثلا زراعت هم كار خداست . زيرا خداوند در قرآن مي فرمايد :« آيا شما هستيد كه زراعت مي كنيد يا ما ؟» در واقع انسان هميشه نايب خدا در زمين است، در همه كارها هم از جانب خداوند نايب مي شود. همه صفات كمال صفات خداوند هستند، "مولانا" عشق را هم از اوصاف خداوند می داند. او عشق اصلي را نزد خدا و آن را بسان زرناب می داند. در حالي كه عشق انساني ما فقط زراندود است، "مولانا" مثالي مي زند مبني بر اينكه آتش سرخ است، نور آن سفيد است و چوب در حال سوختن هم منشا دود است. او معتقدست عشق ما دود دارد، در حالي كه عشق خدا پاك است. در نظر "مولانا" زر انسان جنبه حقانيت دارد ( عشق انسان تنها زراندود زر اصلي يعني خداست ). مولانا" معني شناسي است كه به حقايق و اسراري پي مي برد كه به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است كه به انسان همه اسراسر را با قيد كل ها آموخته است.يعني حقايق همه اسرار الهي در انسان ظهور دارد.بنابراين او وجود جامع و الهي و مظهر اسم الله است.به گفته اعواني مراد "مولانا" اين است كه انسان نبايد به مرده وجود فاني دل ببندد، بلكه بايستي به وجود ازلي حضرت حق دل ببندد. از نظر حكما وجود مبتني بر عشق است خداوند در قرآن مي گويد:«همه موجودات زمين و آسمان در تسبيح خداوند هستند» . اين گفته ممكن است به نظر ما به زبان شعر نزديك باشد، ولي در حقيقت زبان وجود است، همه حكماي قديمي هم زبان وجود را مبتني بر عشق دانسته اند. "ارسطو" فيلسوفي استدلالي و واضح منطق است، او با اين وجه استدلالي خداوند را غايت همه اشياء و معشوق همه اشياء و موجودات گفته است. ا صحبت درباره انسان شناسي "مولانا" بسيار گسترده است. اما درباره عقل و عشق نزد باید بگویم: مولانا عقل را بر جزيي و كلي تقسيم مي كند، عقل كلي نزد او همان عشق است ،"مولانا" از عقل مكتسبي و قراردادري هم سخن مي گويد. نزد مولانا آنچه با عشق تضاد دارد، عقل جزئي و دنيايي است كه منكر عشق مي شود. |
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
***************************************
****************************
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
مادها: قصری مشهور به هفتحصار در آن ساختند همچون قصر عجایب هفتگانهی بابل. پادشاهان آن دیاکو، فرورتیش، هووخشتره و اژیدهاک و این اوج شکوه هکمتانه بود که به پرجمعیتترین و پررونقترین شهر دنیای زمان خود تبدیل شده بود هخامنشیان: پایتخت تابستانی ، ضرابخانهٔ هخامنشیان، صدور نخستین فرمان حقوق بشر به دست کوروش کبیر و ملجا استر و مُردِخای تا در نهایت آمدن نام همدان به نام احمتا در تورات عهد عتیق... سلوکیان: اقامتگاه حکومتی جانشینان اسکندرمقدونی که حدود یک سده بر قسمتی از ایران تجزیه شده حکومت داشتند. اشکانیان: پایتخت تابستانی ساسانیان: پایتخت تابستانی سلجوقیان: در سده ششم هجری سلجوقیان مرکز خود را از بغداد به این شهر منتقل کردند و مدت پنجاه سال این شهر پایتخت سلجوقیان بود زندیان: علی مرادخان -خواهرزاده کریم خان- والی همدان شد که پس از مرگ کریمخان ادعای استقلال طلبی داشت و همدان را مرکز و پایتخت خود قرار داد. به نام خود سکه ضرب نمود. و شش سالی در برابر شاه قاجار مقاومت کرد. اکباتان و هفت ویرانی بزرگ یک زلزله و شش جاهطلب مست از جام قدرت، درست به عدد مجد و شکوهها، وگویی به مکافات روزهای اوج، هریک و هربار آنچنان کمر بر حذف شوکت همدان بستند -و نتوانستند- که نوشتهاند گویی خون ازلی زندگی در رگهای این شهر جاری است که هر بار به سرعت رو به آبادی ونوسازی میگذاشته است. و عجیب نیست اگر بعضی مورخین قدیم نقل کردهاند از شیرویه بن شهردار که سلیمان نبی از همدان عبور کرد و زیادی چشمهها و آبهای جاری بدید و بنایی ندید. پرسید سبب چیست که اسباب هست و مسبب نیست. گفتند یا نبی! کس را یارای اقامت در این مکان نیست که برف در آن زیاد فرو میریزد که گاهی به طول نیزه برسد و سرمای شدید به مردم مسلط میگردد... و به همین شرح، بعضی مورخین را اعتقاد افتاده است سلیمان پیغمبر این ملک را دعا کرده است و همدان حیات ابدی یافته است... بُختُالنَصر: پادشاه بابل و سازنده باغهای معلق بابل، که تنگ چشمی وی را سبب حمله و ویرانی هفت حصار هکمتانه نامیدهاند. گویند او بر اثر شدت خونریزی وسفاکی سالهای آخر عمر را به جنون گذراند.بعدها داریوش هخامنشی شهر را مرمت کرد. اسکندر مقدونی: با حملهٔ کشورگشای یونانی ، آخرین بازمانده دولت پارس ( داریوش سوم) از مقابل اسکندر گریخت و اسکندر به متعاقب آن به شوش و تخت جمشید دست یافت. در مراجعت در همدان پیروزی خود را جشن گرفت. کشتاری وحشیانه و بی رحمانه بوسیله یونانیان در همدان بوجود آمد . مردآویج زیاری : لشکر کشی مردآویج به همدان به بهانه انتقام کشته شدن خواهر زادهاش بدست مردم همدان و قتل عام دو روزهای که در آن شهر به راه انداخت، در تاریخ، سخت معروف است و زبانزد. وی از جمله نظامیان حکومت علویان طبرستان بود و از خاندان آل بویه. او قصد بردن شیرسنگی را نیز کرد و چون نتوانست دستهای آن خرد کرد. زمینلرزه مهیب: در زمینلرزه سال 345 ه ق شهر به تلی از خاک و ویرانه بدل شد و تمثیل کنند که آجری نبود تا بر دیگری برقرار مانده باشد . مغولها: یورشهای بی رحمانه مغولان بدنبال ترکان از سال 618 تا 627 ه ق به همدان سبب بسیاری ویرانی و آشفتگی گردید. مغولان که از مقاومت 10 ساله همدان به تنگ آمده بودند. پس از دستیابی به شهر آنچنان قتل و ویرانی در شهر به راه اندا ختند که تا سالها شهری به نام همدان وجود نداشت. ساکنین با تجربه اینبار نیز راه کوهستان در سر گرفتند و از کنار الوند به تویسرکان رفتند. مغولها به تویسرکان نیز حملهور شدند و چنان کردند در آن شهر مصفا که چندصد سال از دایره حیات پاک بود. تا اینکه افراد متواری و سرگردان در کوهها و روستاها ازنو به شهر آشوب زده برگشتند و شهری دیگر ساخته و همدان بازسازی شد. از آن دودمان، تیمور لنگ نیز کشتارها کرد تا آذوقهای در شهر قحطی زده نماند. افغانها: در پی حملهٔ افغانها و سقوط دولت صفوی، همدان سالها در محاصرهٔ لشکر پابرهنگان بی فرهنگ مغول قرار داشت و سرمای زمستانی و ناآشنایی با اقلیم مانع از نفوذ آنها میشد تا اینکه فتنه موثر افتاد و شهر سقوط کرد. افاغنه، کینهمندانه از سالها انتظار، به مراتب وحشیانهتر از آنچه بر اصفهان کردند، شهر و شهریان را نابود کردند ومتواری. آغامحمد خان قاجار: از میان آن همه مصیبت که بر این شهر قدیمیتر از تاریخ رفته و شرحش رفت، همهٔ مسببین به نوعی انیرانی بودند .یونانی و مغول و ترکعثمانی و افغان و... - به استثنای مردآویج-و از دشمن، جز دشمنی توقعی نبوده است. اما خواجهٔ استرآبادی را که اتفاقا از همان خطهٔ مردآویج است را حکایت ستم وبیداد، تلختر آمد. اگر در کرمان بیست هزار نفر کور کرد در همدان ، شهری که با سردمداری خان زند، شش سال او را پشت دروازههایش نگه داشته بود، با شکست دادن مبارزان، به انتقام این ماجرا یک بار دیگر طعم تلخ قتل و غارت و آتش سوزی و دربدری در کوهستانهای زاگرس را به مردم این خطه چشانید. چندان که تا قد بلند کردن شیخ اسدآبادی چندان نامی از همدان در جریان اتفاقات وحوادث نبود. خان قجر، نوهٔ ناخلف شیخ صفیالدین اردبیلی، با آن جیغهای زنانهاش، فرمان سفاکیها داد که بماند به یادگار. مشروطه خواهی در همدان خصوصاً پیش از دیگر شهرهای ایران رخ نمود که از نتایج آن تأسیس ادارات- انجمن شهر- شهرداری- دادستانی بود. دو سال قبل از آنکه در کرمان و پس از آن در تهران، اجتماعیون به مشروطه برسند، در همدان، به کوشش ظهیرالدله، نخستین مجلس شورای محلی تشکیل شد در دو جنگ جهانی اول و دوم پیاپی به اشتغال قوای روس- عثمانی- انگلیس و آمریکا در آمد و ستاد سپاهیان آنها گردید و قحطی را از سر گذراند .در این دوران روشنفکرانی از این شهر برخاستهاند که نقش آنان در مبارزه با استبداد کاملا برجسته است. با آغاز سلطنت رضاشاه، از آنجا که وی سالها مسئول لشکر قزاق همدان بود، توجه خاصی به عمران این شهر نمود و یک طراح آلمانی بر اساس مدل شعاعی، طرح جامع شهری همدان را کشید. هماکنون همدان جزو معدود شهرهای دارای نقشهٔ طراحی شدهٔ شهری ایران است که این موضوع همواره نقشی فراوان در سیال بودن ترافیک و کمی آلودگی این شهر داشته ... در جریان نهضت ملی کردن نفت، کفن پوشان همدان در کنار کفن پوشان کرمانشاه و قزوین در کاروانسرا سنگی به رگبار بسته شدند و برخوردهای زیادی در میان حامیان مصدق و چماقداران رخ داد.
|
|
نامهای همدان در گذر تاریخ (ترتیب خاصی ندارد) : اکباتان ، احمتا ، هنگ متان ، آکسایا ، اهدانه ، هکمتان ، هگمتانه ، آنادانا ، سارو ، ایپیفانیا ، زینستان ، امدانه ، همدانا ، نازمه و ... آشوريان باستان به شهرهاي قوم كاسي، عنوان " كاركاشي " داده بودند كه " كار " به معني قرارگاه يا منزلگاه و " كاشي " اسم قوم " كاسي گ است. آشور شناسان و مادشناسان، جملگي اين كار كاشي ( با شهر كاسيان ) را منطقه كنوني همدان دانسته اند. پرفسور گيريشمن، باستان شناس معروف فرانسوي، معتقد است كه اسم قبلي هگمتانه، " اكسايا" يعني شهر كاسي ها بوده است. و در مجموع اعتقاد غالب بر اين است، كه شهر هگمتانه را يكي از اقوام آريايي بنام مادها ساخته اند. و نخستين دولت ايراني را در آن بنا نهاده اند. ولي نتايج تحقيقات بيانگر آن است كه شهر هگمتانه پيش از انتخاب به پايتختي توسط مادها، وجود داشته مردماني از قوم كاسي در آن مي زيسته اند. سپس بازماندگان قوم كاسي، بعدها با طايفه اي از آريايي ها قوم موسوم به ماد را پديد آورده اند. و با غلبه بر دولت تجاوزگر آشوري، دولت ماد را بنيان كذاشته، و پايتخت خود را كار كاشي قرار داده اند. و از آن به بعد، اين شهر هگمتانه نام گرفته است. مادها گروهي از اقوام آريايي بودند، كه از جنوب سيبري به سمت فلات ايران حركت كرده و در غرب ايران ساكن شدند. عواملي مانند رشد اجتماعي و فرهنگي، تماس با گروههاي بومي ساكن فلات ايران، وجود همسايگاني قدرتمند، و احساس نيازهاي جديد سياسي و اجتماعي، آنها را وادار به اتحاد و ايجاد حكومتي مقتدر نمود به طوريكه قوي ترين قوم آن روزگار يعني آشوري را براي هميشه از صفحه روزگار محو كردند. امروز هموم باستان شناسان، تپه باستاني هگمتانه، واقع در مركز شهر همدان را، كه وسيع ترين تپه باستاني ايران است، بقاياي همان ابنيه عهد كاسي، مادي، هخامنشي و بعد از آن مي دانند. مساحت اين تپه حدود 30 هكتار مي باشد. كه با در نظر گرفتن بخش هايي كه جزء محدود تپه باستاني بود، ولي اينك ساختمانهاي مسكوني بر روي آن ساخته شده، به بيش از 40 هكتار نيز مي رسد. |
|
مهاجرتهاي اقوام آريائي نژاد ماد ازحدود 3500 سال پيش به منطقه غرب ايران ومحدوده فعلي استان همدان واختلاط وسلوك آنان با اقوام مستقر در منطقه به تدريج منجر به شكل گيري نخستين حكومت فراگيربه مركزيت هگمتانه (همدان) در فلات قاره ايران گشت واين حكومت در 650 سال قبل از ميلاد در اوج اقتدار خود ضمن غلبه بربزرگترين قدرت سياسي ونظامي آن عصر يعني دولت آشور قلمرو خود اراز شرق به آسياي ميانه ودرغرب به قلب آسياي صغير بسط داد. بر اساس نوشته هاي هرودوت ورخ يوناني بدستور ديااكو نخستين پادشاه ماددرهگمتانه (همدان) پايتخت آنان استحكامات عظيمي شامل قلاع تودرتوو قصرهاي سلطنتي برپا گشت. اكثريت محققين علوم تاريخ وباستان شناسي را عقيده بر اين است كه تپه امروزي هگمتانه در دل شهر همدان برجاي مانده بقاياي همين تاسيسات ميباشد. اين تپه طي چندين سال اخير مورد كاوشهاي باستانشناسي قرارگرفته وكارگاههاي كاوش واشيا ﺀ بدست آمده در معرض ديد علاقمندان قراردارد.همچنين انجام حفاريهاي باستان شناسي در تپه هاي گودين نزديك كنگاور ونوشيجان در ملاير گوشه هائي از فرهنگ وتمدن اقوام ماد رادراين زمان برماآشكار ساخته كه از جمله آنها مي توان به نخستين اشكال خط ونگارش وسكه هاي اوليه ومظاهر فرهنگ ديني ومعماري ايراني اشاره نمود.از دوره هخامنشيان علاوه بر سنگ نبشته هاي ميخي گنجنامه همدان تعداد قابل توجهي اشيا ﺀ زرين وسيمين ونيز بقاياي كاخهاي سنگي بيادگار مانده است كه علاقمندان ميتوانند ازآنها در موزه ملي كشور وموزه تپه هگمتانه بازديد كنند از دوره هاي سلوكي واشكاني در همدان مجسمه شير سنگي وگورستان پارتي ودر نهاوند نشانه هائي از يك معبد برجاي است. شهرهمدان دردوره ساساني يكي از ضرابخانه هاي اين حكومت بوده وسكه هاي متعددي از اين دوره در دست مي باشد.شهرنهاوند نيز در اين زمان داراي اهميت ويژه اي بود ودژ مستحكمي در آن قرارداشت ويكي از مراكز ايالات اسپهبد نشين هفتگانه اين دوره بود.اعراب در يورش به ايران فتح نهاوند رافتح الفتوح ناميدند وگشودن همدان را به سال 645 ميلادي پس از فتح نهاوند بزرگترين پيروزي خود برساسانيان شمرده اند. از آثار اين دوره مي توان به غار قلعه جوق درفامنين وبقاياي قلعه اي در همان محل اشاره كرد. نفوذ وگسترش اسلام درايران تغييرات وتكامل شگرفي رابرپايه تعاليم اسلام واصول هنرها ومعماري قديمي كشور سبب شد. ازاين دوره 1400 ساله در نقاط مختلف استان يادمانهاي متعددي برجاي مانده كه اهم آنها عبارتند از:بناي بسيار زيبا وارزشمند گنبد علويان از دوره سلجوقي – برج قربان – بقعه استر ومردخاي – بقعه خضر از قرون 7تا9 هجري درهمدان امامزده ازناو از دوره سلجوقي در فامنين – امامزاده هود واظهر دررزن وبقعه حبقوق نبي در تويسركان از قرن هشتم –امامزاده يحيي – امامزاده حسين وامامزاده اسماعيل د رهمدان ونيز كاروانسراي فرسفج ومدرسه علوم ديني شيخ عليخان زنگنه در تويسركان – آب انبار وسنگ نبشته اي معروف به كتيبه آقاجان بلاغي مربوط به بناي يك سد در اسدآباد – يخچال ميرفتاح در ملاير وحمام حاج آقا تراب در نهاوند ونيز تعدادي پل شامل پل شكسته (خسروآباد)در اسدآباد- پل كوريجان وآبشينه در همدان پل جهان آباد در فامنين – پل فرسفج ومجموعه بازار در تويسركان وپل زرامين در نهاوند جملگي از دوره صفوي وبازار,مسجد جامع وميدان امام همدان وبازارملاير ازابنيه مهم بعداز دوره صفوي. درخاتمه شايان ذكر ميداند همدان اولین پایتخت نخستین تشکیلات حکومتی در ایران بوده ، که در آن دوره هگمتانه نامیده شده است. آثارمشکوفه از تپه باستانی هگمتانه و نیز کتیبه های گنج نامه آثاری از آن زمان می باشند. آثار تاریخی ، فرهنگی متعدد موجود در همدان ، موجب شد تا در جلسه مورخ 2/2/1370 شورای عالی شهرسازی و معماری کشور، همدان به عنوان یکی از شش شهر تاریخی فرهنگی کشور شناخته شود. همچنین این شهر از دير باز مهد پرورش مردان بزرگي د رزمينه علم وهنر – عرفان – دين وسياست بوده است كه ا زجمله اين مشاهير ميتوان به فيلسوف عاليقدر جهان اسلام ابوعلي سينا- شاعر وارسته وعارف بزرگ باباطاهر- عارف دلسوخته وحق طلب عين القضاه همداني ونيز مردان علم وسياست نظير,خواجه رشيد الدين فضل اله همداني وزير مشهور ايلخانيان مغول وهمچنين ادبا وشعراي گرانقدري چون ميرزاده عشقي- مفتون همداني وعارف وهمچنين مردان دين وسياست چون سيد جمال الدين اسدآبادي اشاره نمود. بدين لحاظ عاشقان وشيفتگان مظاهر فرهنگ وتمدن ايران واسلام مي توانند علاوه بر آثار وابنيه تاريخي استان از بناهاي يادبودي كه براي برخي از اين بزرگان برپا شده نظير آرامگاه بوعلي وباباطاهر نيز بازديد نمايند. گذشته از آثار تاريخي استان همدان از لحاظ طبيعي نيز داراي جاذبه هاي خاصي است كه از جمله آنها مي توان به غار بي نظير وبسيار زيباي عليصدر در شهرستان كبودرآهنگ – گردشگاههاي گنجنامه وعباس آباد در همدان – پارك زيباي ملاير- سراب گيان نهاوند وييلاقات خوش آب وهواي شهرستان اسدآباد اشاره نمود. وجود مجموعه جالب وبي بديل جاذبه هاي فرهنگي – تاريخي وطبيعي وارتباطات سهل اين استان با مركز كشور ونيز آب وهواي خنك آن در فصل بهار وتابستان استان همدان را به عنوان يكي از مهمترين قطبهاي گردشگري مطرح نموده ودرسال جاري اين استان بلحاظ جذب گردشگر در كشور توانست رتبه چهارم را احراز نمايد همچنين درراستاي برنامه ملي توسعه گردشگري كشور شهرهمدان به عنوان منطقه مدل گردشگري انتخاب گرديده است |
|
« امامزاده حسین » که در همدان بیشتر به «شاهزاده حسین» معروف می باشد ، در سمت شمالی اول خیابان شهدا در کوچه ای به نام خود امامزاده قرار دارد. بقعه بنای امامزاده حکایت از دوره صوفهی می نماید. شبستان اصلی (زیر گنبد) هشت ضلعی است به طول هر ضلع 30/3 متر ، اکثر مورخان احتمال می دهند این شبستان مربوط به دوره قاجار است شاید در زمان فتحعلیشاه قاجار بازسازی شده باشد. بنا به قول معمرین همدان و اشاره ای که در زیارتنامه شده است. نخستین بنای آرامگاه در قرن پنجم به سال 423 هـ .ق بوده ، لیکن در طول تاریخ چند بار بازسازی شده است. گفته می شود در زمان هلاکوخان مغول در وسعتی بیشتر تجدید بنا شده است. امامزاده اسماعیل در حاشیه جنوبی بلوار بین میدان فلسطین به میدان باباطاهرهمدان در مجاورت مسجد قدیمی « حاج کلبعلی» و زینبه بنای آجری قدیمی به شکل مربع وجود ارد که به امامزاده اسماعیل معروف است. ساختمان و بقعه موجود حکایت از دوره صفوی می کند و تاریخ احداث آن سال 1135 هـ .ق است که مصادف با دوره حکومت آخرین شاه صفویه « شاه سلطان حسین » صفوی می باشد. فضای داخل شبستان مربعی کوچک با ضلع 5 متر است دارای چهار طاق نماست بیش از یک متر که به فضای زیارتگاه تا حدی افزوده است. امامزاده یحیی در حاشیه شمالی بلوار آیت اله مدنی زیارتگاهی با بنائی مانده از روزگار صفویه وجود دارد که به «امامزاده یحیی » معروف است. در پیرامون نسب نامه این بقعه متبرکه آگاهان علم الانساب سخن بسیار گرفته اند و آنچه معلوم است فرد مدفون شده در این امامزاده یکی از سادات علوی حسنی همدان که با فاصله چند پشت به حضرت امام حسن مجتبی می رسد. بنای کنونی امامزاده از بناهای دوره صفویه است. که در دوره قاجار برخی تعمیرات روی آن انجام شده است. ایوان ورودی به شبستان حرم فضائی است به نسبت بزرگ و آئینه کاری دو رواق مربوط به امیر افخم یکی از امرای دوره قاجار درهمدان و دو رواق دیگر مربوط به زن امیر افخم است. امامزاده عبداله امامزاده عبداله در گذشته در میان کوچه های تنگ و پرپیچ و تاب قدیمی همدان قرارداشت. کوی و برزنی که این امامزاده در آن بود به نام « باغ میر عقیل» معرف بوده هنگام احداث خیابان باباطاهر، تقاطع بلوار به جهت خیابان شریعتی و میدان عین لقضات سبب شد درصد زیادی از کوچه ها در مسیر خیابان کشی قرارگیرند و بنای قدیمی امامزاده در تقاطع بلوار و خیابان باباطاهر واقع شد. همین امر باعث شد کوچه و پس کوچه ها خارج شده در میانه میدان بزرگی قرار می گیرد. اخیراً امامزاده بازسازی شده و باغائی زیبا آغوش به روی زائران خود گشوده است. در شبستان امامزاده عبداله دو قبردر جوار هم وجود دارد. یکی منسوب به «عبداله» از نواده های حضرت موسی بن جعفر (ع) و قبر دیگر منسوب به دایه آن حضرت می باشد. امامزاده « اهل بن علی » در حاشیه جنوبی خیابان شهدا، در یکی از محلات قدیمی به نام « کوی پای مصلی قدیمی به نام امامزاده « اهل بن علی » قرار دارد به قول مورخان بنای امامزاده از دوره صفویه و زمان شاه طهماسب اول (984- 930 هـ .ق ) است و در تاریخ مفصل همدان آمده در صحن این امازاده قبر «شاملا» وجود دارد. صاحب « جراب الحکمه » کرمانشاهی تنزیل همدان آن قبر را «امین الدین» معروف به «مولی شاملو» می داند و می گوید امین الدین حسین ابن عبدالغنی الفتوحی اصفهانی مشهور به شاملا از شاگردان سید عبدالحی بن عبداوهاب بن علی جرجانی معاصر سلطان شاه طهاسب و شاه حسین ماضی صفویه بوده است.
در میانه سمت غربی میدان بزرگ باباطاهر ، بقعه ای وجود دارد که به نام « امامزاده هادی بن علی » معروف است . امامزاده دارای بنای محکم و استوار است و از بناهای قرن ده هجری می باشد احتمالاً از بناهای دوره شاه طهاسب اول ( 980 – 930 هـ .ق ) است در زیارتنامه نام فرد مدفون شده « هادی ابن امام زین العابدین (ع)» آمده است . از ویژگیهای شبستان این امامزاده وجود محراب است. قاسم بن احمد قاسم معروف به بطحائی از اعقاب امام سجاد (ع) در شمال شرقی همدان روستای قاسم آباد قرار دارد . این روستا به سبب داشتن امامزاده ای در بین اهالی همدان و روستاهای اطراف معروف و شناخته شده است. قاسم آباد و امامزاده اش به خاطر داشتن آب و هوای ییلاقی و مناظر طبیعی زائرین زیادی در فصل تابستان دارد. فرد مدفون شده این امامزاده در زیارتنامه « قاسم بن احمد قاسم معروف به بطحائی از اعقاب امام سجاد (ع) معرفی می نماید. در روی قبر ضریحی قدیمی قرار دارد که احتمال داده می شود مربوط به دوره سادات حسنی در همدان باشد برخی دیگر فرد مدفون شده را « قاسم بن موسی و علی جیرانگ » معرفی کرده اند. امامزاده خضر در بلندی تپه خضر در شمال شرقی همدان گنبدی چهار گوش قرار دارد. این گنبد به نظر می رسد از آثار دوره صلاجقه و علویان همدان است سطوح دیوارهای داخلی بقعه با آیاتی از قران مجید و اشعار فردوسی گچبری شده است . در بقعه مجرابی زیبا ومزین به گل و بوته آیات قرآنی از گچ ساخته و گچبری شده است. گفته می شود در بقعه قبر چندین تن از امرای سادات علوی و « مجدالدین علاء امدوله» قرار دارد. بقعه خضر به نام امامزاده خضر (خدر) هم نامیده می شود، و زیارتگاه اهالی روستای خضر = خدر و همچنین مردم حاشیه نشین همدان است و به نظر می رسد بقعه باقی مانده از بنای بزرگی باشدکه در بالای تپه بوده ، برخی دیوارها فروریخته در مجاور آن بازگو کننده این واقعیت می باشد. مسجد جامع در سمت غربی خیابان اکباتان از میدان ام خمینی (ره) همدان و در فاصله تقریباً د متری از میدان امام، یکی از قدیمی ترین و در عین حال بزرگترین مساجد همدان به نام مسجد جامع (مسجد جمعه) قرار دارد. گر چه قدیمی ترین بخش بنای کنونی مسجد بیش از 160 سال قدمت ندارد، مکان آن به شهادت تاریخ بیش از هزار سال نمازگاه همگانی مردم شهر بوده است. عظیم ترین قسمت جامع همدان «شبستان طاق بزرگ» است که باقی مانده از دوره قاجار می باشد به تاریخ (1253 قمری) یکی دیگز از شبستانهای این مسجد شبستان 55 ستونی ات که قدیمی تر از طاق بزرگ است. مسجد جامع همدان در میان بازار قرارداردو درهای آن به راستای بزارهای اطراف باز می شوند. اخیراً دری به خیابان اکباتان برای این مسجد گشوده اند شبستان رو به روی طاق بزرگ به شبستان قدیمی «چهل ستون» بود که تخریب و به جای آن شبستان جدیدی بنا گردید. مسجد جامع همدان دارای 3 جفت مناره است که یک جفت آن در کنار خیابان اکباتان می باشد.
كليساي حضرت رافائيل
كليساي پروتستان محل این کلیسا در خیابان شهدا می باشد.
|
|
آثار به دست آمده از تپه ي باستاني گيان در شهرستان نهاوند نشان دهنده ي سكونت اقوام بومي ايراني در اين منطقه در 37 قرن پيش از ميلاد ( 7500 سال قبل ) است . در هزاره ي دوم قبل از ميلاد قلمرو اين استان مورد توجه اقوام كوچ نشين آريايي قرار گرفت . اقوام آريايي دام پرور بودند اما پس از اسكان عده اي از آنها در نواحي كوهستاني همدان به كشاورزي نيز پرداختند عده اي هم چنان كوچ نشين باقي ما ندند . آب بازگشت زمان و تكامل ابزار توليد شكل بهره برداري از محيط طبيعي نيز تغيير كرد و شيوه هاي مختلف معيشت شكل گرفت . در اينجا به اختصار به شيوه هاي گوناگون زندگي در اين استان مي پردازيم .
الف -نقش آب : شكل گيري سكونت گاه ها در استان همدان همانند ساير نقاط ايران بيش از هر چيز به ميزان دسترسي به آب بستگي داشته است . به طوري كه مي توان گفت تمام روستاها در كنار منابع آب به وجود آمده اند . به ويژه در نواحي اي كه در آن چشمه هاي آهكي ( كارستي) وجود دارد سابقه ي سكونت به زمان هاي بسيار دور برمي گردد. ب - نقش خاك : علاوه بر آب . خاك قابل كشت نيز در پيدايش و توسعه ي روستاهاي استان نقش داشته است وجود دشت هاي حاصلخيز و هموار در اين منطقه بستر مناسبي براي فعاليت هاي كشاورزي به وجود آورده است . روستاهاي استان همدان عمدتا"در مجاورت و روي پادگانه هاي آبرفتي و مخروط افكنه ها استقرار يافته اند اين مناطق علاوه بر آب خاك حاصل خيز نيز دارند .
انواع روستاهاي متمركز در استان همدان با توجه به وضعيت ناهمواري ها و شيب زمين به سه دسته تقسيم مي شوند: الف - روستاهايي كه در دشت ها به وجود آمده اند و شكل آنها تقريبا" مدور است. ب - روستاهايي كه درپاي كوه ها ودامنه ها و در شيب هاي تند به وجود آمده اند و به صورت پلكاني هستند . پ - روستاهايي كه در طول رودخانه ها تكوين يافته اند و به روستاهاي طولي معروف اند . در گذشته در روستاهاي استان ساختمان ها را از مصالحي مي ساختند كه در محيط طبيعي اطراف روستايافت مي شد. اين مصالح با توجه به اقليم و طبيعت گل . خشت . سنگ و چوب بود كه براي ساختن بناهايي با سقف هاي مسطح از آنها استفاده مي كردند . در سالهاي اخير در بناي اغلب خانه هاي روستايي از مصالحي مانند آجر . سيمان . آهن و ... استفاده مي كنند .
الف - آب : همه ي شهر هاي استان در مناطقي به وجود آمده اند كه در آن مناطق دسترسي به منابع آب امكان پذير بوده است . اين عامل به عنوان عامل اصلي و تعيين كننده بيش ترين نقش را درپيدايش و توسعه ي شهرها داراست . ساير عوامل موثر در پيدايش و توسعه ي شهرها پس از اين عوامل قرار مي گيرند. - ناهمواري: عامل ارتفاع و ناهمواري در پيدايش شهرهاي استان بي تاثير نبوده است . در شكل گيري و توسعه ي شهرهايي مثل همدان و تويسركان علاوه بر عامل آب . عامل ارتفاع نيز نقش مهمي داشته است . اين عامل در دسترسي آسان تر به منابع آب سطحي در دامنه هاي كوه ها و دفاع در برابر دشمن نيز اهميت خاصي برخوردار بوده است . پ - عامل ارتباطي : عامل ديگري كه در ايجاد و توسعه ي برخي از شهرهاي استان همدان دخالت داشته عامل ارتباطي است مثلا" شهر رزن به دليل قرار گرفتن در مسير جاده اصلي همدان - تهران توسعه يافته ويه شهر تبديل شده است . اين عامل در توسعه ي شهر هاي ملاير و اسدآباد نيز بي تاثير نبوده است . ث - موقعيت جغرافيايي : كبودر آهنگ يكي ديگر از شهرهاي استان است كه علاوه بر دارا بوده منابع غني آب هاي زير زميني نسبت به روستاهاي اطراف خود مركزيت هندسي دارد و به سبب موقعيت برتر جغرافيايي اين منطقه به تدريج توسعه يافته و به شهر تبديل شده است .
از ميان شهر هاي استان طي اين سالها همدان بيشترين تغييرات را داشته است طرح جامع همدان كه در سال 1352 به تصويب رسيد حدود شهر همدان را براي بيست و پنج سال آينده تعيين كرد ولي با تغييراتي كه بعدا" در اين طرح داده شد كوي هايي در اطراف شهر همدان به وجود آمدند استان همدان قبل از پيروزي انقلاب اسلامي شامل يازده نقطه ي شهري به نامهاي همدان . ملاير . نهاوند . تويسركان . كبودر آهنگ . اسدآباد . بهار . لالجين . سامن . مريانج و سركان بوده است . بعد از پيروزي انقلاب اسلامي وبر اساس قانون قبلي تقسيمات كشوري . قروه نيز به شهر تبديل شد و پس ازآن هم با تجديد نظر در قانون قبلي تقسيمات كشوري بخش هاي فامنين . رزن . فيروزان . دمق . قهاوند. صالح آباد . ازندريان و جورقان به شهر تبديل شده اند.
اين عشاير قشلاق را دراستان هاي مركزي . لرستان . كرمانشاه . ايلام و خوزستان سپري مي كنند. زيان آنان لري . كردي و تركي و مذهب آنان شيعه و سني است . عشاير درمدت توقف خود در مناطق ييلاقي استان . محصولات دامي و لبني خود را به بازارهاي محلي عرضه مي كنند. آب و هواي استان همدان معتدل كوهستاني است .ميزان بارش در اين استان مطلوب نيست هر چند كه ميانگين بارش سالانه ي اين استان از ميانگين بارش كشور بالاتر است . استان همدان از نظر منابع خاك وضعيت مطلوبي دارد ولي ميزان بارش جواب گوي منابع خاك در بخش كشاورزي استان نيست. استان همدان با مشكل كم آبي رو به روست . اين امر علاوه بر لطمه زدن به بخش كشاورزي در برخي سال ها مشكلاتي را در زمينه ي تامين آب آشاميدني ايجاد مي كند. مطالعه ي مجدد و دقيق منابع آب استان بازنگري شيوه هاي استفاده از اين منابع و اقدام به ذخيره سازي آ ب ممكن است مشكلات كمبود آب و توزيع نا برابر را در فصول مختلف سال حل كند.
1- رود گاماسياب : اين رود دائمي . پر آب ترين رود استان است و با شعبه هايش . بين كوه هاي مياني و جنوبي استان جريان دارد . رود كاماسياب در مسير خود شاخه هاي مهمي به نامهاي رود ملاير . قلقل رود و خرم رود را دريافت مي كند . گاماسياب پس از سيراب كردن دشت نهاوند و از جنوب غربي استان همدان وارد كرمانشاه مي شود . اين رود يكي از شاخه هاي مهم رود كرخه به شمار مي رود و در نهايت به خليج فارس مي ريزد . 2- رود قره چاي : اين رود فصلي بين كوه هاي مياني و شمالي استان جاري است . شعبه هاي مهم آن مانند رود آبشينه و رود صالح آباد و ساير شعبات فرعي آن از قله هاي كوهستان الوند سرچشمه مي گيرند. رود قره چاي از كوه هاي شمالي استان نيز شعبات ديگري به نامهاي خميگان . زهتران و دمق را دريافت مي كند . قره چاي پس از زهكشي بخش مهمي ازسطح استان از شرق استان همدان وارد استان مركزي مي شود و درنهايت به حوضه ي مسيله در حوضه ي آبريز مركزي مي ريزد . 3- رود تلوار : اين رود فصلي در شمال غربي استان جريان دارد و پس از طي مسافت كوتاهي وارد استان زنجان مي شود . تلوار از شاخه هاي رود قزل اوزن به حساب مي آيد كه در گيلان به سفيد رود معرف است و به درياي مازندران مي ريزد.
ب - منابع آب زير زميني : استان همدان از نظر آب هاي زير زميني در بعضي از مناطق مثل دشت هاي قهاوند . رزن - فامنين . كبودر آهنگ و همدان - بهار در گذشته وضعيت مطلوبي داشته ولي درسالهاي اخير به علت بهره برداري بي رويه . سطح آب هاي زير زميني در اين دشتدها با كاهش شديد مواجه شده و وضعيت بحراني پيدا كرده است . از ميان چهار دشت نيمه ي جنوبي استان . دشت هاي اسدآباد و نهاوند از نظر آب هاي زيز زميني غني هستند . بهره برداري از منابع آب زير زميني در سطح استان به ترتيب اهميت توسط چاه هاي عميق و نيمه عميق . چشمه ها و قنات ها صورت مي گيرد . پيش ترين استفاده از منابع آب استان در بخش كشاورزي است و پس از آ? مصارف شهري و روستايي و سپس بخش صنعت و معدن قرار دارند.
الف - مشكلات طيبعي : اين مشكلات عمدتا" به عوامل نامساعد طبيعي مربوط مي شوند. مانند : - توزيع نامناسب زماني بارش - توزيع نامناسب مكاني بارش - پوشش فقير گياهي در حوضه ي آبخيز رودها - شوري آب در بخشي از مناطق استان مثل قسمت هايي از دشت قهاوند - وضعيت خاص ناهمواري هاي استان كه باعث مي شود همه ي رودها به خارج از استان سرايز شوند و هيچ رودي به استان وارد نشود و.... ب- مشكلات اجرايي : اين مشكلات بيش تر به نحوي بهره برداري از منابع آب استان مربئط است كه از جمله ي آنها مي توان به موارد زير اشاره كرد: - سيستم قديمي آبياري ( اتلاف آب در شبكه هاي انتقال . رو باز بودن نهرها و تبخير شديد آب اتلاف آب توسط گياهان هرز كنار نهرها و روش آبياري غرقابي) - سيستم سنتي بهره برداري ( احداث بندهاي خاكي و چوبي ناپا يدار كه اولين سيل آنها را تخريب مي كند ودر نتيجه . نهرها پر از رسوب مي شوند) - آشنا نبودن كشاورزان با شيوه هاي آبياري كم مصرف ( مثل آبياري باراني و قطره اي ) - خشك شدن و كم آبي يا تخريب قنات ها در اثر بي توجهي يا حفر بي رويه ي چاه هاي عميق و نيمه عميق - وجود خرده مالكي ( يك پارچه نبودن زمين هاي كشاورزي كه باعث كاهش بازدهي آبياري مي شود) طرح ها و اقدامات جاري در زمينه ي منابع آب . طرح هاي موجود در زمينه ي منابع آب به دودسته تقسيم مي شوند: طرح هاي مربوط به تامين آب آشاميدني شهرها و روستاها و طرح هاي مربوط به تامين آب كشاورزي . الف - طرح هاي مربوط به تامين آب آشاميدني شهرها و روستاها - حفرچاه هاي عميق در دشت هاي استان . - احداث سدهاي مخزني مثل سد آبشينه يا سدهاي در دست مطالعه مثل سد سياه كمر در شهرستان همدان . سد كلان در ملاير و سد امام زاد عسگر در شهرستان بهار . ب - طرح هاي مربوط به تامين آب كشاورزي . - سدهاي مخزني در دست مطالعه . شيرين سو.آلان عليا . قاباق تپه در شهرستان كبودر آهنگ . سد شنجور در شهرستان رزن . سد نعمت آباد در شهرستان اسد اّباد و سد ملوسان در شهرستان نهاوند. - احداث بندهاي انحرافي در نقاط مختلف استان . - تغذيه ي مصنوعي و كنترل سيلاب در دشت هاي اسدآباد . همدان - بهار. كبودر آهنگ . رزن - فامنين و قهاوند. - انجام دادن كارهاي مطالعاتي براي احداث شبكه هاي آبياري و زه كشي و ايستگاه پمپاژ در شهرستان نهاوند. |
|
سلام و عرض ادب ،چند تا آهنگ سنتی برای RingTone و SMS گوشي هاي همراه آماده كردم كه مي تونيد دانلود كنيد! |
|
استان همدان موقعیت نسبی ناهموارها ي استان چه تحولاتي را پشت سر گذاشته اند ؟ ناهمواري هايي كه امروزه استان همدان را تشكيل داده اند در طي دوران هاي زمين شناسي دچار تغييرات زيادي شده اند يكي از عوامل تغيير شكل اين ناهمواري ها آبهاي روان بوده است آبهاي روان در برخي مناطق با تخريب ارتفاعات و انباشتن مواد در چاله ها به ويژه طي دوره ي كواتر نر سبب كاهش ارتفاع كوه هاو پيدايش دشتهاي متعددي شده اند در برخي مناطق نيز شدت عمل آب هاي روان به اندازه اي بود كه شكل ناهمواري ها را معكوس كرده است مثلا" كوه به دره تبديل شده يا دره ي عميق دوره هاي گذشته اكنون به صورت كوه در آمده است . كوه (( خان گر مز )) در غرب تويسركان نمونه اي جالب از اين پديده است . اشکال ناهمواریها الف - كوه ها 1 - كوه هاي شمالي : اين كوه ها در قسمت شمال غربي كوه هاي مركزي ايران قرار دارند و خط الراس آنها مرز بين استان همدان و استان قزوين است جنس كوه هاي شمالي عمداتا" از سنگهاي آذرين بيروني و سنگهاي آهكي است 2 - كوه هاي مياني : اين كوه ها شامل كوهستان الوند است كه به موازات ارتفاعات شمالي از مرزهاي غربي استان شروع مي شود و تا حوالي شهر (( ازندريان )) در نزديكي جاده ي همدان - ملاير ادامه دارد . قله الوند با ارتفاع 3363 متر در اين كوه ها واقع است مرتفع ترين نقطه ي استان قله ي ( گاو بره ) با ارتفاع 3384 متر مي باشد . كوهستان الوند از نظر زمين شناسي يك باتوليت به حساب مي آيد و جنس آن از سنگهاي آذرين دروني ( گرانيت ) است پيرامون اين سنگها هاله اي از سنگهاي دگرگوني قرار گرفته است . 3 - ارتفاعات جنوبي : اين ارتفاعات كه به كوه هاي گرو موسوم اند همانند ارتفاعات شمالي و مياني استان جهت شمال غربي جنوب شرقي دارند و بخشي از رشته كوه زاگرس محسوب مي شوند . به عبارت ديگر از مجموعه ي ارتفاعات استان اين ارتفاعات جزء كوه هاي زاگرس به حساب مي آيد اين كوه ها به صورت ديواره اي بين استانهاي همدان ولرستان كشيده شده اند و جنس آنها همانند رشته كوه زاگرس - عمدتا" از سنگهاي آهكي است . 4- كوه هاي پراكنده : در حدفاصل ارتفاعات شمالي و مياني استان كوه هايي به طور پراكنده واقع اند كه از جمله آنها مي توان قلي آباد و قره داغ را نام برد در حد فاصل ارتفاعات مياني و جنوبي نيز كوه هايي مانند خان گرمز كوه سفيد سياه دره و كمر زرد واقعند . در غرب استان و در شمال دشت همدان - بهار بلنديهاي قرار دارد كه ارتفاع زيادي ندارد اين كوه ها عمدتا" از آهكهاي بلورين تشكيل شده اند غار معروف عليصدر در اين تشكيلات بوجود آمده است . در جنوب شرقي استان نيز كوه هاي پراكنده اي ديده مي شود كه از مهمترين آنها مي توان كوه سرده و كوه گرمه نام برد .شهر ملاير در دامنه كوه گرمه قرار دارد. ب- دشت ها: دشت هاي استان همدان از نظر نحوه ي پيدايش به دو دسته تقسيم مي شوند 1 - دشت هاي تراكمي 2 - دشت هاي فرسايشي ( كاوشي) دشت هاي تراكمي در اثر انباست آبرفت ها در مناطق پست به وجود آمده اند و دشت هاي فرسايشي در اثر تخريب و جابه جايي مواد سازنده ي ارتفاعات ايجاد شده اند . دشت هاي ملاير و تويسركان از نوع فرسايشي و بقيه ي دشت هاي استان انوع تراكمي است بافت خاك دشت ها در نزديكي ارتفاعات درشت دانه است و با دور شدن از كوه ها بافت خاك ريزدانه مي شود برهمين اساس فعاليت كشاورزان در قسمت هاي مركزي دشت ها به زراعت و در حاشيه ي آنها به باغداري اختصاص يافته است . پست ترين اراضي استان در دشت نهاوند ودر محل خروج رود گاماسياب از استان همدان قرار دارد كه داراي 1420 متر ارتفاع است . دشت هايي كه بين ارتفاعات مختلف استان گسترده شده اند عبارت اند از - دشت رزن - فامنين تاثيرات نا همواري ها بر زندگي مردم استان : جنگلها و مراتع استان به علت تنوع آب و هوا و جنس خاك اب توجه به عامل ارتفاع انواع پوشش ها يا گونه هاي متفاوت گياهي در نقاط مختلف استان مشاهده مي شود. جنگل دراستان پوشش گياهي به صورت (( جنگل متراكم )) وجو ندارد ولي پوشش گياهي جنگلي در سطوح محدود و پراكنده مشاهده مي شود . اين پوشش گياهي جنگلي از نظر وضعيت به دودسته جنگل هاي تنك و جنگل هاي مخروبه تقسيم مي شود. جنگل هاي تنك در گيان و زرين باغ نهاوند و جنگل هاي مخروبه در ارتفاعات گرو در شهرستان نهاوند و بخشي نيز در شهرستان هاي تويسركان . ملاير و همدان مشاهده مي شوند. از گونه هاي درختي اين جنگل ها : بلوط .كيكم ( افرا جنگلي) دغداغان . گلابي وحشي و زبان گنجشك و از گونه هاي درختچه اي : بادام كوهي . ارژن. دافنه و سماق را مي توان نام برد.
گياهان مرتعي كه عمدتا" در مراتع استان ديده مي شوند . عبارت اند از : گندميان يك ساله. گندميان چند ساله ( علفي ها) غير چوبي هاي يك ساله . غير چوبي هاي چند ساله ( پهن برگان ) بوته هاي چوبي و درختچه ها. از نظر وضعيت بهره برداري مراتع استان به سه دسته تقسيم مي شوند. 1- مراتع خوب ( 5 درصد از كل مساحت مراتع استان )
وجود پوشش گياهي در منطقه فوايد متعددي دارد كه در اين جا فقط به موارد ي از اهميت پوشش گياهي در استان همدان اشاره مي شود. - حفاظت خاك در برابر فرسايش عوامل تخريب پوشش گياهي دراستان : - تخريب درختان جنگلي توسط عشاير و روستاييان باري تامين سوخت . مهم ترين عوامل موثر در تخريب مراتع استان عبارت اند از : طرح هاي عمراني براي حفاظت از پوشش گياهي : |
|
بسیاری از افراد به خوبی از دیدگاه و نظرات دقیق اسلام درمورد فقه موسیقی اطلاع دقیقی ندارد ندارند و چون به طور دقیق اطلاعی در این زمینه ندارند دائما در تشویش هستند که آیا موسیقی از نظر اسلام کلا حرام است ؟ یا برخی اوقات با خود می گویند چه نوع موسیقی از نظر اسلام حرام است ؟ من در مقاله اول خود در مورد (( حقیقت موسیقی در دین مبین اسلام )) در مقدمه ابتدائی آن این عباراتی را بیان کرده بودم اما باز هم برای یادآوری آن را بیان می کنم تا مطلب بهتر و بیشتر روشن شود ...
ما برای بررسی این موضوع ابتدا به تعریف موسیقی پرداخته و بعد به انواع آن اشاره کرده و نظر اسلام – که برگرفته از قرآن کریم و سنت رسول الله صلی علی علیه وآله وسلم ـ واهل بیت رسول خدا (ع) – می باشد را بیان و به نتیجه گیری می پردازیم ... تعریف موسیقی ... موسیقی عبارت است از اصوات و آهنگ هایی که انسان را در عالمی که برای وی قابل توصیف نیست سیر می دهد ، و چنان بر اعصاب آدمی مسلط می شود که گاهی می گریاند و غمگین می کند و گاهی می خنداند و شاد می کند و گاهی اعضا و جوارح انسان را بدون اختیار به حرکت در می آورد و زمانی تهییج عشق و شهوت و آدمی را برده و غلام خود ساخته و براعصاب ، عقل ، فکر و روانش فرمانروائی و حکومت می کند .[1 ] انواع موسیقی ... موسیقی بر دو نوع است : 1- موسیقی طبیعی موسیقی طبیعی عبارت است از صدای دلنواز ریزش آبشارها ، آوای روح بخش و روح پرور بلبل ، نغمه مسرت بخش جویبارها ، صدای فرح بخش شاخه های درختان به هنگام وزش باذ و ...این اصوات و آهنگ ها نه تنها دور از صدمه و آسیب و زیان است بلکه نیروی تفکر و تعقل را زیاد می کند . اما موسیقی مصنوعی و آهنگ های مصنوعی است که دست بشر آن را بوجود می آورد که این نوع موسیقی خود انواع مختلفی دارد . پاره ایی از این موسیقی ها احساسات متعالی و معنوی را در شنونده بر می انگیزد و او را به یاد خداوند و بهشت می اندازد و دلبستگی به دنیا را در وجود او کاهش می دهد . در یک کلام زمینه ساز تجربه دینی است که غایت القصوای عارفان است (موسیقی متعالی ) و پاره ایی دیگر صرفا به منظور تحریک شهوت و برانگیختن گرایش های مادی و حیوانی تولید و مصرف می شود . این نوع موسیقی مستلزم فساد اخلاقی و رواج بی دینی و لاقیدی و دنیا گرایی و خودفراموشی و گسترش فحشا و گرایش به منکرات و زیر پا نهادن ضوابط دینی و اخلاقی است . با مطالعه تاریخ موسیقی و غنا از زمان جاهلیت و ظهور اسلام ، به این نتیجه می رسیم که با توجه به موقیت های مختلف ، موسیقی و غنا هم دستخوش تحولات عظیمی شده است . به طوری که در روزکاری بزم مجالس و محافل شده و در روزگاری با افت کاملی مواجه می شود ، رونق و رواج نسبی آن در جاهلیت و از رونق افتادن آن در ظهور اسلام و زمان حیات پیامبر (ص) و خلفای راشدین حکایت از بی اهمیت بودن این کار در نزد صدر اسلام و شارع مقدس و خلفای اسلام دارد آن هم به دلیل استفاده ناصحیح موسیقی در زمان جاهلیت برای هوس رانی و شهوت رانی بوده است .[2] با ظهور حکومت به ظاهر اسلامی امویان و با سر کار آمدن خلفای عیاش و هوس باز دوباره باز از موسیقی آن هم به صورت (( مطرب و لهوی )) که برازنده مجالس عیش و نوش و شهوت رانی بود رواج پیدا کرد و این وضع تا ظهور حکومت صفوی به صورت آشکار و پررونق ادامه داشت و اکثر اعراب وابسته به دستگاه اموی و عباسی چه متحجر و غیر متحجر شاهد نوازندگان و مجالس عیش و نوش و هوس رانی و شهوت رانی بودند و هیچ عکس العملی منفی نشان نمی دادند . با روی کار آمدن دولت صفوی دوباره بند و بساط موسیقی درباری و مطرب و لهوی به فراموشی سپرده شد . و این نه به آن معنی که موسیقی مطلقا حرام شد ، بلکه به علت توجه دولتمردان صفوی و علما و دانشمندان به مسایل ناب اسلامی و مذهبی بود که خود به خود موسیقی در این مقطع به دست فراموشی نسبی سپرده شد که این وضع هم خیلی دوام نیاورد و در دوره های بعد دولت صفوی رواج پیدا کرد . پس از زمان امویان که اسلام و منصب خلافت از مسیر اصلی و واقعی خود منحرف شد تا این زمان به قول برخی از نویسندگان هیچ عرب متحجری فتوا به حرمت مطلق موسیقی نداده بلکه آنها درصدد رواج آن بودند .[3 ] و باید از آن نویسندگان پرسید منظورشان از اعراب متحجر چه کسانی هستند ؟ چون از زمان ظهور اسلام بجز شارع مقدس و پیامبر(ص) و اهل بیت (ع) هیچ کس دیگری موسیقی را محدود و در بعضی جاها (موسیقی مطرب و لهوی و غنا ) را حرام ، دانسته اند و آن هم به دلیل استفاده ناصحیح آن در مردمان عصر جاهلیت و در میان خلفای اوباش و پست اموی و عباسی .و آیا اسلام غیر از قرآن و پیامبر(ص) می باشد ؟؟؟ نظر و دیدگاه اسلام در مورد موسیقی و غنا ... آنچه از موسیقی در شرع مقدس اسلام حرام گردیده است ، قسمتی از نوع دوم موسیقی ( مطربی و لهوی و غنا ) است که حرمت این نوع موسیقی نه ساخته فکر متحجران عرب بلکه طبق آیات و سنت پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) می باشد که بعضی آنها در این جا اشاره می شود . از آیات فراوان و روایات عدیده استفاده می شود موسیقی که در شرع اسلام حرام است موسیقی لهوی است ( یعنی آهنگ های متناسب با مجالس اهل گناه و فساد و برای شهوت رانی و هوس رانی ) آیاتی مثل [[ واجتنبوا قول الزور ]][4 ] و [[ ومن الناس من یشتری لهوالحدیث ]] [5] دلالت بر این امردارند چون طبق نظر و اجماع علمای شیعه و سنی منظور از لهوالحدیث در این آیه (( غنا )) می باشد .[6 ] روایاتی بسیار از شارع مقدس در این زمینه وارد شده است که بیانگر حرمت موسیقی مبتذل و مطرب می باشد . رسول خدا(ص) در این مورد می فرمایند : (( استماع صوت الملاهی معصیة والجلوس علیها فسق و التذذ بها من الکفر)) [7 ] گوش دادن به صدای لهوی گناه است و نشستن در مجلس آن فسق و لذت بردن از آن کفر می باشد . بعد از رحلت پیامبر بزرگوار (ص) سیره خلفا نیز بر همین حکم بود به طوری که در زمان ابوبکرصدیق غنا به عنوان یکی از (( ملاهی )) اکیدا ممنوع بود .[8 ] و عمربن خطاب هم از این لحاظ با ابوبکر فرق چندانی نداشت و همواره موسیقیدانان و خوانندگان را به دلیل جلوگیری و از بین بردن موسیقی غنایی که در آن زمان رواج داشت مورد عتاب قرار می دادند .[9] در اعصار بعدی نیز سیره اهل بیت (ع) بر حرمت موسیقی لهوی استوار بود و همه ائمه (ع) بدون استثنا مسلمانان را از این کار منع و نهی می کردند .
آرتور شوپن هاور آلمانی می گوید : عیبی که موسیقی مبتذل و موسیقی بد و ناهنجار دارد این است که ما به طور کامل از واقعیات برکنار می کند . ویلیام جیمز در مورد مضرات موسیقی مبتذل می گوید : ممکن است خداوند از گناهان ما بگذرد ولی ضعف اعصاب دست از سرما بر نمی دارد .[11 ] مراجع بزرگ تقلید نیز در این عصر موسیقی مبتذل و مطرب را حرام می دانند مه مطلق موسیقی را ، که در این جا قسمتی از بیانات برخی از آیات عظام را بیان میداریم ... آیت الله خامنه ایی رهبر انقلاب اسلامی ایران در این خصوص نظرشان این است که .... ایشان می فرمایند : موسیقی اگر انسان را به ابتذال و بی حالی و واخوردگی از واقعیت های زندگی بکشاند حرام است . موسیقی اگر انسان را به گناه و شهوت رانی تشویق کند این نوع موسیقی حرام است . بنابراین مرز موسیقی حرام و موسیقی حلال عبارتند از ایرانی بودن ، سنتی بودن ، قدیمی بودن ، کلاسیک بودن ، غربی بودن یا شرقی بودن آن نیست . مرز آن چیزی است که من گفتم و آن (( ابتذال )) است . [12 ] نظر آیت الله خامنه ایی در مورد غنا ... غنا ترجیح صدا به نحوی که متناسب با مجالس لهو و لعب باشد که از گناهان بوده و بر خواننده و شنونده حرام است ولی موسیقی نواختن و آلات آن است که به نحو معمول در مجالس لهو و لعب گناه باشد برنوازنده و شنونده حرام است وگرنه نواختن و استفاده از ابزار آلات موسیقی فی نفسه جایز است و اشکالی ندارد ... نظر امام خمینی در مورد غنا ... غنا گویی عقل انسان را از کار می اندازد . تعریف فوق را حضرت امام خمینی در کتاب (( مکاسب محرمه )) از استادشان آیت الله محمد رضا اصفهانی نقل کرده و فرموده اند در صفحه 202 غنا را چنین معرفی می کنند : بهتر آن است که غنا را چنین معرفی کنیم ... صوت نازک (زیر ) انسان که –احتمالا – زیبایی داشته و به خاطر طرب انگیزی برای متعارف مردم (عرف معمول ) داشته باشد یا به طوری که انسان از خود بی خود شده و عقل را به کلی از کار می اندازد ... به این ترتیب ملاحظه می شود که امام خمینی برای غنا حدود و مراتبی را در نظر می گیرند و دیگر اینکه ایشان صدای نازک را که عقل را از کار می اندازد و مایه پستی و خواری و فساد می شود غنا می دانند. غنا دو نوع است : غنای حق و غنای باطل غنا حق آن است که تغنی (با غنا خواندن ) به اشعاری که بهشت و دوزخ را به یاد می آورد و انسان را به توجیه و یادآوری به دارالقرار و زیبایی های نعمات خداوند تشویف کند . این عبارات بررسی کارشناسانه حضرت امام خمینی درباره نظرات و گفتارهای فیض کاشانی و محقق سبزواری پیرامون غنا است .. با غنا خواندن به اشعاری که متضمن مصالح دینی و اخروی و موجب توجه به زهد و عبادت و یاد خدا باشد مطلقا حرام نیست ..بنابراین شنیدن غنایی که متضمن اشعاری است که بهشت و دوزخ را به یاد انسان می آورد و به آخرت ترغیب می کند یا نعمات و نعمت های خداوند و عبادات و یاد خداوند را متذکر و انسان را در عمل به خیرات و خوبی ها تشویق نماید .دراین صورت هیچ مانعی ندارد . زیرا چه جملگی انسان را به یاد حق می آورد و بسا پوست های بدن را به حرکت و دل های حق جویان را نرم می کنند و این جاست که هر فرد خردمندی پس از شنیدن و استماع انواع آوازها غنای حق را از غنای باطل تشخیص می دهند . آیت الله العظمی صانعی در این خصوص در مورد استفتایی که ایشان بیان کردند فرموده اند : جواب : به نظر این جانب تبعا لبعض الاعلام من الفقها (قدس سره ) حرمت موسیقی غنا ، حرمت محتوایی است و هر صوت و غنا و موسیقی ایی که در آن ترویج بی بند و باری و بی عفتی باشد و یا برای عیاشی و هوس رانی عیاشان و هوسرانان خودخواه و غیر متعهد و یا ترویج باطل و تخدیر افکار و به انحراف فکری کشاندن انسان ها باشد و یا از اسلام ، چهره ایی ناخوشایند و خلاف سهولت و عدالت نشان دادن وامثال موارد باشد ، در همه و همه غنا و موسیقی اش هم حرام است و عامل و خواننده و مستمع ، مرتکب دو حرام شده اند و حتی اگر آیه ایی از قرآن هم برای ترغیب به کار حرام و باطل با غنا خوانده شود ، غنای آن هم حرام است چه رسد به غنا و موسیقی نسبت به سنت و مسائل دیگر اسلامی .... [15]
مسئله 539 – موسیقی هنر و فنی است که از هنر ها و فنون بشری و در زمان های اخیر رواج بیشتری دارد . برخی از انواع آن حلال است و می توان به آن گوش داد و برخی حرام می باشد و گوش دادن به آن جایز نمی باشد. مسئله 540 – موسیقی حلال ، آن است که با مجالس لهو و لعب تناسب ندارد و به عکس آن ، موسیقی حرام به موسیقی ای گفته می شود که با مجالس لهو و لعب هماهنگی دارد. مسئله 541- مقصود از (( متناسب با مجالس لهو و لعب )) این نیست که آن موجب آرامش روحی و تغییر حال و وضع انسان می شود که چنان چیزی خوب است و احیانا موسیقی و آواز حلال نیز آن وضع را به وجود می آورد بلکه مقصود از آن ، این است که شنونده آن خصوصا اگر با هنر و فن موسیقی آشنا باشد می داند که کدام یک با مجالس لهو و لعب و مشابه آنها ، تناسب دارد [16 ]
البته قدر مسلم در غنا است و آن این است که آوازهایی موجب خفت عقل ((حال می خواهد اسمای خداوند باشد یا غیر اسمای خداوند)) می شود . یعنی شهوات را آنچنان تهییج می کند که عقل به طور موقت از حکومت ساقط می شود و همان خاصیتی را دارد که شراب و قمار داراست غنا محسوب می شود . تعبیر (( خفت عقل )) هم تعبیر فقها از جمله شیخ انصاری است . آنچه مسلم این است که اسلام خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست کند و عمل هم نشان داده که مطلب هم از همین قرار است . [17 ] اعتقادات و نظرات امام موسی صدر در مورد موسیقی ... امام موسی صدر با این که یک فقیه عالم بودند موسیقی را هم آموختند . ایشان دستگاه های موسیقی را می شناختند و به یکی از خواهر زاده هایشان که پدر او موسیقیدان بود ، حتی توصیه کرده بودند: (( سعی کن هفته ایی یک پرده موسیقی را از پدرت یاد بگیری )) در این صورت دریچه ایی علمی به رویت باز خواهد شد که خود جهان دیگری است . ایشان نسبت به برگزاری سرودی در حسینیه ارشاد در سال 1348 خشنود شدند و گفتند : فقهای ما نباید ببینند رسول خدا(ص) 1400 سال پیش چه کردند .آنها باید فکر کنند که اگر ایشان امروز می بودند چه می کردند . امام موسی صدر آنگونه حوزه های علمیه را نسبت به مسائل روز بی تفاوت و عقب می دیدند که درباره ی دو روحانی نو گرای دیگرمحمد حسین بهشتی و مرتضی مطهری گفته بودند .آقای بهشتی و مطهری محصول حوزه نیستند و مثل آقای بهشتی شاید در ایران به 3 یا 4 نفر نرسد . علت مخالفت امام موسی صدر با رویه حوزه این بود که بنابر باورش متاسفانه علمای ما آنچنان خودشان را به گذشته وصل کرده اند که هر ابزاری نویی می آید فورا نسبت به آن موضع نسبی می گیرند اما امام موسی صدر این رویه را نمی پسندیدند و همچون گذشته که خلاف رویه ی حوزویان بود به دانشگاه رفتند و زبان انگلیسی و فرانسه را آموختند و موسیقی را هم فرا گرفتند.[18 ] این فقها و علما تمام نظراتشان برگرفته از شرع اسلام می باشند و همه ی آنها با درنظر گرفتند شرایط زمانی و مکانی و موقعیت و عرف جامعه خودشان فتوایی را صادر کردند و نظری را بیان نموده اند ... و اما در مورد مسئله ایی که مورد شبهه خیلی از افراد می باشد این که آیا صدای زن و آواز خواندن زن در اسلام حرام است یا حلال است؟ نظرات آیت الله العظمی خامنه ایی ... مجرد صوت زن نا محرم حرام نیست و استماع صدای زن فی نفسه منعی ندارد ، ولی اگر به ملاحظه وضع خاص خواننده در حال خواندن ، یا وضع خاص مجلس و محل خوانندگی ، یا به ملاحظه مضامین موضوعی که خوانده می شود ، از مصادیق مطرب لهوی به حساب آید یا مستلزم مفاسد باشد جایز نیست .. س-1146 – گوش دادن به صدای زن هنگامی که شعر و غیر آن را با آهنگ و ترجیح می خواند اعم از این که شنونده جوان باشد یا خیر ، مذکرباشد یا مونث چه حکمی دارد ؟ و اگر آن زن از محارم باشد حکم آن چیست ؟ جواب – اگر صدای زن به صورت غنا نباشد گوش دادن به صدای او هم به قصد لذت و ریبه نباشد و مفسده ایی هم بر آن مترتب نگردد اشکال ندارد و فرقی بین موارد فوق نیست ... س-1143 – خواندن به صورت غنا توسط هریک از مرد و زن چه از طریق نوار کاست باشد و یا از طریق رادیو و چه به همراه موسیقی باشد یا نباشد چه حکمی دارد ؟ جواب – غنا حرام است و خواندن به صورت غنا و گوش دادن به آن جایز نیست اعم از این که توسط مرد باشد یا زن باشد یا به طور مستقیم باشد یا از طریق نوار و همراه نواختن آلات لهو باشد یا نه . کلا احکام حرام بودن برای صدا و آوازی است که غنا است حال می خواهد خواننده زن باشد یا خواننده مرد باشد و اگر غنا باشد و باعث فساد و فساد انگیزی باشد حرام است حال می خواهد خواننده مرد باشد یا زن باشد یا محرم یا نا نظر آیت الله سیستانی ... سئوال- آیا آواز خواندن زن حرام است ؟ جواب- آواز خواندن زن حرام نیست مگر این که مهیج شهوت اجانب باشد . بلی غنا که آوازخوانی لهوی است بر مرد هم حرام است ...[20 [ { اگر صدای زن غنا نباشد و باعث لذت جنسی و تهییج شهوت نشود و مفسده ایی نداشته باشد اشکال ندارد .. واما حرف آخر... در مورد موسیقی خوب باید یک حدودی را رعایت کرد که اگر از ابتذال درآید نه تنها حرام نیست ، بلکه بعضی گفته اند که واجب هم است ، امام محمد غزالی در کتاب کیمیای سعادت گفته است که موسیقی 3 نوع است یک نوع واجب است ، یک نوع حرام است و یک نوع مباخ می باشد فقط یک نوع موسیقی خوب نیست زیرا اگر انسان گوش به هر انکرالاصواتی بدهد دیگر نمی تواند موسیقی خوب گوش کند باید خیلی مراقب باشید تا بوی خوش به مشامتان برسد . موسیقی خوب را بشنوبد و با تمام وجود آن را حس و لمس کنید … نوای بلبلت ای گل کجا پسند آید که گوش هوش به مرغان هرزه گر داری موسیقی زیبا می باشد که همیشه ماندگار باشد و گوش دادن آن هیچ وقت تکراری و یک نواخت نباشد یعنی بعد از یک مدت زیاد باز هم دوست داشته باشی و باز هم آن را گوش دهی و در خاطر به عنوان یک موسیقی جذاب بماند و ما می توانیم این مسئله را تجربه کنیم این طور نیست که همه ی انواع موسیقی جایز نباشد اگر هنر موسیقی رنگ دینی پیدا کند نه تنها حرام نیست بلکه می تواند به عنوان بهترین نوع هنر موسیقی از آن بهره برد و استفاده کرد می گویند همه باید برگردیم به دامن عشق ودامن دین و دامن الیت . یک جمله بسیار زیبا از استاد حسین الهی قمشه ایی … موسیقی یکی از معجزات پیغمبرخدا یعنی حضرت داوود (ع ) می باشد… فهرست منابع : 1- سید مرتضی علم الهدی – ساز و آواز –پیام اسلام –قم –ص5 2- جعفر مرتضی عاملی ، الصحیح من سیرة النبوی – انتشارات دارالهادی-بیروت –ج4 –ص 199 3- حسن مشحون – تاریخ موسیقی ایران – نشر سیمرغ –ج 1 –ص 77 4- سوره حج –آیه 30 6- ابن عبد ریه اندلسی ، عقدالفرید ، داراحیاء التراث العربی – بیروت – ج 6 – قرطبی – تفسیر سوره لقمان – آیه 6 7- به نقل از مجالس الادب و الغنا – محمد عرفه المغربی – فصل موسیقی بعد از اسلام 8- غلام رضا جوادی – تاریخ موسیقی ایران – انتشارات هنری تهران –ج1 –ص 133 9- عقد الفرید –ابن ریه اندلسی – داراحیاء التراث العربی – جلد 6 –ص 11 10- علامه امینی – ج 8 –ص 72 تا 74 13- رساله اجوبه – بخش استفتائت .
15- پایگاه اطلاع رسانی و دفتر آیت الله العظمی صانعی .. - پایگاه اطلاع رسانی ایت الله عظمی سید علی سیستانی ...
18- مقاله فقیدی که برای مسیحیان موعظه می خواند. 19-سایت آیت الله خامنه ایی |
|
از ديدگاه روانشناسي اگر موسيقي بر مبناي آهنگ ضربان قلب تدوين شده باشد و داراي روح سازندگي و بالندگي و نيز حامل پيام ارزشي باشد، مي تواند تأثيرات مثبتي بر فرد و جامعه بجا بگذارد. همچنين اکثر روانشناسان متفق القولند که موسيقي يکي از عوامل اصلي ايجاد هيجان بوده و موجب افزايش برانگيختگي در افراد مي شود.
در شريعت اسلامي آن بخش از موسيقي که حکم غنا را در بر مي گيرد، به خاطر ضرر و فسادي که بر روح انسان واردمي سازد، منع گرديده است و از مطالعه مجموع روايات و احکام اسلامي ملاحظه مي شود که موسيقي حرام (غنا) موجب اثرات منفي روحي و معنوي بسياري همچون: غفلت زدگي، افزايش دلبستگي هاي مادي و دنيوي، کوتاهي عمر، محروميت از رحمت الهي، فقر و تهي دستي، عدم استجابت دعا و تخدير مغز انسان مي گردد. در مورد موسيقي بايد گفت همانطور که دراسلام خوردن برخي خوراکي ها منع گرديده است و در ديدني ها، ديدن برخي چيزها جايز نمي باشد، درشنيدني ها نيز اسلام شنيدن برخي از موسيقي ها را به خاطر ضرر و فسادي که در روح انسان ايجاد مي کند منع نموده است و براي موسيقي محدوديت ها و موازيني را وضع نموده چرا که اسلام معتقد است که انسان نبايد اسير احساسات شود ؛ لذا بايد توجه داشت که اسلام مخالفتي با ذات موسيقي ندارد. استاد حسين الهي قمشه اي مي گويد: "موسيقي يکي از معجزات پيامبر خدا يعني حضرت داوود (ع) مي باشد". خداوند رحمان نيز در بهشت انسان را به شنيدن موسيقي هاي دلنواز و صداي خوش وعده داده است.
در اينجا بايد به اين نکته اشاره کرد که هيچگاه در تعريف و تشخيص دقيق مسائل نمي توان دست به کلي گويي زد؛ مثلاً اينکه بگوييم کتاب خوب است يا بد است، آب خوب است يا بد است، چرا که هر آبي يا هر کتابي نمي تواند براي انسان مفيد باشد. لذا در اين مقاله تلاش شده است تا ميان موسيقي هاي سالم و ناسالم تفکيک لازم صورت گيرد و سپس به اثرات انواع خاصي از موسيقي اشاره گردد.
موسيقي ازديدگاه روانشناسي
عموماً موسيقي موجب افزايش برانگيختگي در افرادي مي شود که به آن علاقه دارند و در واقع حالتي از هوشياري، آگاهي، دلبستگي و تهييج درآنها افزايش مي يابد. درنتيجه افراد در اين حالت احساس اجبار مي کنند که پا بکوبند يا با انگشتان خود ضرب بگيرند. البته گفته مي شود شنيدن موسيقي هايى که بر مبناى آهنگ ضربان قلب تدوين شدهاند، در آرامش اعصاب و کاستن تنش افراد مؤثر است. شواهدي نيز وجود دارد که موسيقي از تمرکز عميق جلوگيري مي کند، همان گونه که زاکرکاندل، موسيقي شناس آلماني خاطر نشان مي کند مسابقات شطرنج هرگز با موسيقي همراهي نمي شوند.
موسيقي وقتي با آهنگهاي نشاطانگيز يا با نواهاي حزنانگيز و مخصوصاً اگر با ارتعاشات عجيب وغريب موسيقي (سمفونيك يا جاز) همراه گردد مسلماً تعادل لازمي را كه بايستي بين دو دسته عصب سمپاتيك و پاراسمپاتيك وجود داشته باشد بر هم زده وشخص را به گرفتاري ها و امراضي مبتلا ميسازد. مثلاً آهنگهاي افراطي نشاطانگيز ميتواند نوعي تحريكات اعصاب ياد شده را ايجاد كرده، بطوري که آنها را تهييج نمايد و بتدريج فرد را دچار ناراحتي هاي رواني مي کند ودرنتيجه علائمي همچون بيداريهاي شبانه، فعاليتهاي بي موقع، خوشيهاي ناگهاني، خندههاي بي جا، پرگوئي، ادايسخنان مسخره و حالت عصبانيت در فرد پديد مي آورد. همچنين با ادامه اين وضعيت ممكن است شخص دچار علائمي شبيه مرض ماني(Mania) كه نوعي اختلال خلقي است گردد.
به طور کلي موسيقى تند، بدون آنکه تحريک يا تهديدى در آن وجود داشته باشد احساسات خصمانه را در افراد افزايش ميدهد. ازجمله بيماري هايي كه در اثر تحريكات موسيقي ايجاد ميشود را مي توان به شرح زير نام برد:
1. هيجان: روانشناسان متفق القولند که موسيقي يکي از عوامل اصلي هيجان مي باشد و براي آن شواهدي ذکر نموده اند.
2. اختلالات دماغي: در اين بيماري خرد و انديشه از انسان سلب مي شود و به تدريج آشفتگي هاي روحي و فکري و نگراني هاي رواني پديد مي آيد.
3. ضعف اعصاب: ويليام جيمز در مورد مضرات موسيقي مبتذل مي گويد: ممکن است خداوند از گناهان ما بگذرد ولي ضعف اعصاب دست از سرما بر نمي دارد. [1 ]
4. پارانويا (بد بيني)
5. سيکلوتمي(دوره هاي متناوب سرخوشي خفيف و افسردگي)
آثار موسيقى بر فرد و اجتماع
اگر موسيقي، روح سازندگي و بالندگي داشته و احساسات دروني و پسنديده را به ترسيم كشاند، هم براي هنرمند و هم براي جامعه پيام دارد. اما اگر موسيقي حامل پيام ارزشي نباشد، موجب بطالت و بيهودگي، لهوو لغو و در نهايت انحراف و افسردگي در فرد و جامعه مي گردد.
- تشديد استعدادات روحاني
نوع خاصي از سبک هاي موسيقي موجب همبستگي روحي و اجتماعي گرديده و ميل به همدردي را در فرد بيشتر و وجدان انساني را تحريک مي کند.
- بيان عواطف و احساسات
موسيقي به عنوان وسيله ي ارتباط کلامي و غير کلامي مي تواند عامل ابراز عواطف و احساسات باشد.
- برقراري ارتباطات اجتماعي
موسيقي در جايي که کلمات به تنهايي ناتوان هستند در ايجاد ارتباط کمک مي کند و چون موسيقي فعاليتي مثبت و لذت بخش است بخاطر ترغيب هاي ذاتي و نيروهاي ارتباطي آن غالباً مي تواند انگيزش هايي را فراهم کند که باعث پيوستن به گروه و ارتباط با ديگران شود.
- موسيقى بم و غمانگيز
صداهاى بسيار بم و غير قابل شنيدن موسوم به اصوات زير آستانه اي و مادون صوت (Infrasound)، براى انسانها مضر بوده و موجب بروز حالات غير طبيعى از قبيل اضطراب، نگرانى، غم شديد، ترس و نااميدى در افراد ميشوند. همچنين آهنگهاي غمانگيز موسيقي باعث ايجاد اختلال در خواب، سستي و بي حالي، غفلت و فراموشي، بي رغبتي به دنيا، بدبيني به جامعه، غم و غصههاي بي مورد، سير شدن از زندگاني و خودکشي، افكار درهم و برهم و درجا زدگي فکري مي گردد.
اثرات مثبت موسيقي
جان بلکينگ نويسنده کتاب " نگاه عرف و عقل به موسيقي" معتقد است که موسيقي در تربيت حواس و پرورش عواطف مي تواند بسيار مؤثر واقع گردد. حال در اينجا به برخي ديگراز اثرات مثبت موسيقي اشاره مي کنيم:
1. دادن انگيزه و طرز برخورد مثبت به شنونده.
2. کاهش فشار کار و آسان تر نمودن آن.
3. کمک به درمان برخي بيماري ها همچون آلزايمر، دمانس، آسيب هاي مغزي، ناتواني هاي جسمي حرکتي، اسكيزوفرني و پارکينسون.
4. ايجاد تغييرات مثبت در خلق وخو
5. حل تضادهاي رواني درفرد
6. کمک به برقراري ارتباط با ديگران
تاثير موسيقي بر کودکان
موسيقي يکي از عوامل مؤثر براي تخليه روح و روان شناخته شده است. حال اگر موسيقي اي که مربوط به سنين کودکي باشد براي آنها گذاشته شود مي تواند تأثيرات مثبتي را در بر داشته باشد که از جمله آنها: شادابي و نشاط، آرامش روحي و رواني، آمادگي ذهني براي فراگيري مي باشد.
نظم و سا ختار موجود در موسيقي براي کودکان و سالمنداني که دنياي ذهني پراکنده اي دارند مي تواند مفيد بوده و آنها را از آشفتگي احساسي دور کند.
بررسي ها نشان مي دهد که گوش دادن به موسيقي هاي خاص و شاد بدون کلام به تعادل روحي و عاطفي کودکان کمک مي کند. همچنين موسيقي باعث افزايش رشد جنين و رشد ذهني کودك مي گردد.
مفهوم غنا
صاحب نظران، غنا را عبارت از «آوا» و«صوت» مي دانند. بعضي از صا حب نظران ديگر نيز هرگونه «آواي داراي موسيقي ويژه را غنا مي دانند اعم از آن كه از انسان باشد يا از ابزار و آلات و اعم از آن كه كلامي همراه آن باشد يا خير؟ [7]
شرتوني (1849-1912 م) در اقرب الموارد مي گويد: غناء عبارت از آوازي است كه آدمي از طريق آن به وجد مي آيد؛ [8] لذا هرگونه آوا را غنا نمي گويند و آواي طرب انگيزي كه آدمي را به وجد آورد و عنان اختيار از او بربايد را غنا گويند. به عبارت ديگر غنا آواي جذاب و دلكشي را گويند كه داراي موسيقي خاصي بوده، نفس آدمي را تحت تاثير قرار دهد و داراي دو ويژگي«ترجيع» و «طرب انگيزي» باشد.
از مطالعه مجموع روايات صوت و غناء ملاحظه مي شود كه غناء عملاً در دستگاه اهل فسق و همراه با لهو و لغو و گناه بوده، لذا غنائي كه از مصاديق لهو و لغو و الفاظ باطل و قول زور باشد از نظر شرعي حرام گرديده است.
مقام معظم رهبري در تعريف غنا فرموده اند: موسيقي که مناسب مجالس لهو و لعب و گناه و شهوت باشد غنا محسوب مي شود. يا به عبارتي موسيقي که مناسب رقصيدن باشد (بتوان با آنان رقصيد) غنا محسوب مي شود که اينان انسان را از خدا دور مي کند.
در اينجا نتيجه مي گيريم، اولاً واژه غنا مترادف با واژه موسيقي نبوده و دوماً مفهوم اصطلاحي غناء در شريعت اسلامي كه مورد منع قرار گرفته است با مفهوم لغوي و عرفي آن تفاوت دارد و هر آواي خوشي در اسلام حرام نيست.
اثرات روحي و معنوي موسيقي
بزرگترين هنر موسيقي اين است که انسان را خواسته و ناخواسته به سفري در دنياي ذهني و خيالي دعوت ميکند و بر او سايهاي ميسازد و او را بالا ميبرد و بعد از پايان موسيقي، فرد خود را در يک سرازيري احساس ميکند و سرانجام سرگردان و متحيّر و لبريز از احساساتي که به طور مصنوعي تحريک شدهاند رها ميشود و او ميماند و انبوهي از احساسات تخليه نشده، که نه ميتواند از آن دنياي خيالي دل بکند و نه با زندگي واقعي کنار آيد، با تکرار اين صحنهها و اعتياد به موسيقي، چيزي جز تخدير روح و روان حاصل نميشود. [2] اينک به چند نمونه از تاثيرات منفي موسيقي حرام، به نقل از علامه جعفري (ره) اشاره مينماييم:
1- عدم ايجاد تعادل بين اعصاب سمپاتيک و پاراسمپاتيک
2- ضعف اعصاب
3 - اختلالات دماغي (اغتشاشات مغزي، هيجانات روحي، جنون)
4- سلب اراده و شکست شخصيت
5 - از دست دادن نيروي فکري و امتيازات بشري.
6- افسردگي و خمودي
7- اتلاف وقت
8- لذت نبردن از مناجاتهاي طولاني با خداوند
9- هميشه در تيررس شيطان بودن
10- کوتاهي عمر
11- از بين رفتن غيرت و حيا
12- کشيده شدن پرده اي روي قلب و درک نکردن بسياري از اسرار هستي. [3]
- از دست دادن توانايي هاي فكري و امتيازات بشري
يكي ديگر از تأثيرات موسيقي علاوه بر از بين بردن توانائيهاي فكري، ايجاد اختلال در تدبير امور و از دست دادن ملكات فاضله و صفات عاليه انساني است.
- تضييع نيروي قضاوت
موسيقي در اثر تسلط يافتن بر اعصاب و روان، حالتي در شخص ايجاد ميكند كه انسان را به كلي از قضاوتهاي صحيح و انديشه هاي درست باز ميدارد و گاهي مي شود همه چيز را در نظر يكسان نمايش ميدهد؛ راست و دروغ، نيكي و بدي و..
- غفلت زدگي و دوري از ياد خدا
موسيقي صرف نظر از حلال يا حرام بودنش موجب تخدير مغز انسان مي شود و فرد را از جديت بيرون مي کند، لذا موسيقي انسان را از مسائل جدي بکلي غافل و به يک موجود بيهوده مبدل مي سازد. امام صادق (ع) غنا و موسيقي را يكي از مصداق هاي گفتار بيهوده دانسته كه انسانها را از راه خدا گمراه مي كند.
- بي شرمي و سلب غيرت و حيا
موسيقي و غنا حيا و عفت را از دل انسان بيرون مي برد. امام صادق (ع) فرمود: «کسي که چهل روز در خانه اش بربط نواخته شود، خداي تعالي شيطاني را بر وي چيره مي گرداند و آن شيطان بر تمام اعضاي او مي نشيند، هنگامي که چنين شد، شرم از وي گرفته مي شود پس باکي ندارد که چه مي گويد و يا چه درباره اش گفته مي شود». امام صادق(ع) فرمود: اگر در منزل فردي چهل روز نواي موسيقي پخش شود شيطاني به نام قضدر وارد آن منزل و مکان مي گردد و چنان در آنجا قدرت مداري مي کند که غيرت و حفظ ناموس را از او بر مي دارد. [4]
- کوتاهي عمر
امام صادق (ع) فرمود: موسيقي برکت را از (مال، سلامتي وعمر) اهل خانه مي برد. [5]
در بررسيهايى که محققّان از بين 46 نفر موسيقيدان و نوازندگان مشهور غرب انجام دادهاند، متوسط عمر آنان 47 سال بوده است. [6 ]
- محروميت از رحمت الهي
امام صادق (ع) مي فرمايد:
«غنا در دل روح نفاق را پرورش مي دهد و بدنبال خود بدبختي و فقر مي آورد».
«خانه اي که در آن غنا و آواز شهوت انگيز باشد ؛ از درد و بلا ايمن نباشد».
«خانه و محلي که در آن غنا باشد دعا مستجاب نگردد».
«مجلس غنا و خوانندگي، مجلسي است كه خدا به اهل آن نمي نگرد و آنها را مشمول لطفش قرار نمي دهد».
امام صادق (ع) فرموده اند: گوش کردن به لهو (موسيقي) و آوازه خواني، مايه رويش دوروئي و تهيد ستي است، همانگونه که آب مايه رويش کشت (گياه) است.
امام رضا (ع) در بيان گناهان کبيره فرموده اند: از جمله اين گناهان، سرگرم شدن به آلات موسيقي است.
امام صادق(ع) فرمود: در بهشت درختي است وقتي نسيم بر آن مي وزد صداي دلربائي از آن شنيده مي شود كه گوشي دلنوازتر از آن نشنيده است و سپس افزود: اين لذت براي كسي است كه به خاطر خدا از شنيدن غنا در دنيا خودداري كرده باشد.
موسيقي در سخنان امام راحل
از نظر حضرت امام (ره) و بسياري از مراجع ديگر موسيقي كه مطرب و مناسب مجالس لهو و لعب و مروج فساد باشد حرام است. حضرت امام خميني (رضوان الله عليه) در تحرير الوسيله پيرامون حكم غناء مي فرمايند: «اشتغال به كار غناء و شنيدن آن و معامله با آن حرام است».
امام راحل همچنين ميفرمايد: از جمله چيزهايي که مغز جوانها را تخدير ميکند موسيقي است که انسان را از جديّت بيرون ميبرد؛ يک جواني که عادت کرده روزي چند ساعت را با موسيقي سروکار داشته باشد، از مسائل جدّي به کلّي غافل ميشود. [9]
احکام موسيقى
در اسلام صدا و آوازي كه انسان را از ياد خدا دور بدارد و موجبات برانگيختن گرايش هاي مادي و حيواني و دلبستگي به دنيا را درانسان فراهم آورد منع گرديده است وبه طور کلي در شرع اسلام آن غناء و آوازي حرام است كه يكي از شرايط زير را دارا باشد:
1ـ غناء و آوازي كه به گونه لهو و لغو يا باطل كه با مجالس لهو مناسبت داشته باشد.
2ـ غناء و آوازي كه در بردارنده الفاظ و مفاهيم پست و جنبه هاي شهواني باشد.
3ـ غناء و آوازي كه داراي لحن اهل فسوق و گناه باشد.
4ـ صدا و آوازي كه انسان را ازياد خدا دور بدارد.
5ـ آوازي كه همراه با معصيت باشد مانند آواز زن در حضور مردان نامحرم.
در پاسخ به عموم استفتا آتي كه از مراجع عظام شده است فرموده اند: غنا صوتي است كه با ترجيع و طرب همراه بوده و مناسب با مجالس لهو و گناه باشد كه بهطور مطلق حرام است حتي اگر در دعا و قرآن و اذان و مرثيه و غير آن باشد.
موسيقي سرگرم كننده و غفلت آور كه بخاطر ضرر و فسادي كه به بار مي آورد حرام است. بنابراين هرگاه غناء و ساير آهنگها و موسيقي ها مانع ازياد خدا نباشد بلكه انسان را به ياد خدا بيندازد حرام نيست. همچنين استفاده از آلات موسيقي اگر به منظور اجراي سرودهاي انقلابي و مذهبي يا اجراي برنامه هاي مفيد و ارزشمند و امثال آن از اموري كه غرض عقلايي بر آن مترتب است اشكالي ندارد به شرط آنكه مستلزم مفسده نباشد.
صدا و آواز زنان
در اين باره بايد گفت كه بين صداي زن و آواز زن تفاوت است و آنچه كه در اسلام ممنوع است آواز زن است نه صداي زن.
آوازي كه همراه با معصيت باشد مانند آواز زن كه با حضور نامحرمان پديد آيد در اسلام حرام شناخته شده، ولي اگر نامحرم و مردان اجنبي حضور نداشته باشند و آن را نشنوند و خود آواز و محتواي آن ممنوع نباشد اشكالي ندارد.
مشهور فقهاء آواز خواني زن در عروسي ها را مجازدانسته اند؛ البته به شرط اينكه سخنان و حرفهاي باطل و يا آلات موسيقي حرام با آن همراه نگردد و نيز مردهاي نامحرم برمجلس زنها داخل نشوند. آيت الله مكارم شيرازي نيز گوش دادن به سرودهايي كه يك زن تكخواني كرده است را حرام دانسته است.
منابع
- چيت سازيان، مرتضي. موسيقي در اسلام. تهران: باشگاه انديشه، 1386.
- فاطمي، ولي. نت شياطين. قم: حضور، 1386.
- اشميت پترز، ژاکلين. مقدمه اي بر موسيقي درما ني. تهران: اسراردانش، 1384.
- استور، آنتوني. موسيقي و ذهن. تهران: نشر مرکز، 1383.
- اساتيد معارف و مشاوره دانشجويي. آثاردنيوي موسيقي. مرکز مشاوره حوزه علميه قم.
- شرفخا ني خويي، احمد. انسان، غنا، موسيقي. انتشارات مشهور قم، 1380.
- زاده محمدي، علي. کاربرد هاي موسيقي در زمينه هاي روانپزشکي، پزشکي و روانشناختي. تهران: اسرار دانش، 1384.
- جهانشير، گيتا. تاثير موسيقي بر روان انسان. اردبيل: مغان ارس (http://www.moghanaras.com).
- رساله اجوبه – بخش استفتائت. (www.khamenei.ir).
[1]. حسين ميرزاخاني. مباني فقهي و رواني موسيقي: از امام المجتهدين شيخ اعظم انصاري و استاد محمدتقي جعفري.ص 19
[2]. شهيد مرتضي مطهري. تعليم و تربيت در اسلام. چاپ دهم؛ تهران: انتشارات الزهراء، 1366، ص 44 و 45 و مباني فقهي و رواني موسيقي.
[3]. حسين ميرزا خاني. مباني فقهي، رواني موسيقي: از امام المجتهدين شيخ اعظم انصاري و استاد محمدتقي جعفري.ص 34 و 33
[4]. وسائل، ج12، ص231. کافي، ج6، ص433.
[5]. وسائل، ج12، ص235 و مستدرک، ج2، ص458
[6]. سيد جواد حسيني. نشريه الکترونيکي پرسمان. شماره 48- 15/3/87 (http://porseman.org)
[7]. ابن خلدون، مقدمه، ج 1، فصل 23 في صناعه الغنا، ص.453.
[8]. اقرب الموارد، ج 2، ص 890، ماده غناء.
[9]. صحيفهي نور، ج 8، ص 197 تا 201، و ج 9، ص 155.
تعاريف
1. موسيقي طرب انگيز: موسيقي که احساس خوشايندي درانسان ايجاد کند و نا خود آگاه فرد اعضاي بدن خود را به حرکت در بياورد. مانند آهنگها و ترانه هاي عروسي بندري و تکنو.
2. ترجيع: گرداندن صدا يا آواز در گلو.
3. قول زور: سخن باطل.
4. لعب: وسايلي مي گويند که باعث غفلت از ياد خدا مي شوند مثل: آلات موسيقي، آلات قمار و...
5. بربط: عود، يکي از آلات موسيقي شبيه تار.
6. فسوق: ارتکاب اعمال غير اخلاقي و ضد دين.
7. مترتب بودن: بر چيزي نتيجه گرفتن يا حاصل شدن از آن.
منبع: سايت - باشگاه انديشه |
|
دستگاه همايون يکي از هفت دستگاه موسيقي ايراني است. به دليل استفاده از يک گام خاص و تفاوت محسوس در گام بالا رونده و پايين رونده دستگاه همايون منحصر به فردترين دستگاه موسيقي ايراني به شمار ميرود. مقايسه ساير دستگاههاي موسيقي ايراني با موسيقي ديگر ملل و خصوصاً کشورهاي همجوار تشابه و يکسان بودن ريشه برخي را نشان ميدهد. اما اين مطلب در مورد دستگاه «همايون» صادق نيست. دستگاه همايون و يا به تعبيري «دستگاه عشاق»، با حالت محزون و اسرار آميز خود گوشههاي متعددي دارد که گوشه «بيداد» اوج اين دستگاه تلقي ميشود. آثار ارزشمندي از موسيقي ايراني در سده قبل در اين دستگاه ساخته و اجرا شدهاند. «رنگ فرح» از جمله اين آثار است. از لحاظ مرکب خواني اين دستگاه به دستگاههاي سهگاه و شور ارتباط دارد و وسعت اين دستگاه را بيشتر ميکند. يکي از آوازهاي ايراني که اسم آن در کتب موسيقي هست آواز اصفهان است که آن را از متعلقات دستگاه همايون دانستهاند. يکي ديگر از آوازهايي که از متعلقات دستگاه همايون است، آواز شوشتري است. فواصل پردهها در اين دستگاه به صورت زير است: سل(بکار).لا(کرن).سي(بکار).دو(بکار)ر(بکار)مي(بمل).مي بم(کرن).فا (بکار). نت شروع اين دستگاه به طور معمول «فا» است. البته اين دستگاه در کوکهاي ديگري با نامهاي همايون «دو» و «رِ» نيز نواخته ميشود. در رديف مرحوم کريمي از شوشتري به عنوان يکي از گوشههاي اين دستگاه نام برده شده است. گوشههاي رديفي اين دستگاه عبارتاند از: 1. چهارمضراب همچنين آلبوم بیداد استاد شجريان با آهنگسازي استاد مشکاتيان از جمله آهنگهايي است که در اين دستگاه ساخته شده است. |
|
دستگاه نوا نام يکي از هفت دستگاه موسيقي سنتي ايراني است. اين دستگاه در گذشته جزئي از دستگاه شور بوده است.دستگاه نوا را آوازى در حد اعتدال که آهنگى ملايم و متوسط ، نه زياد شاد و نه زياد حزنانگيز دارد ، مي شناسند. نوا يک از دستگاه هايي است که به ندرت توسط اساتيد اجرا مي شود و آوازخوانان جوان بيشتر به سمت شور و متعلقات آن ( به علت سادگي و روان تر بودن ) تمايل دارند. جالب اينکه بسياري از اساتيدي هم که اين دستگاه را اجرا کرده اند ، آن اثر تبديل به يکي از ماندگارترين آثار آنان شده است مثل چهره به چهره محمدرضا لطفي ، ني نوا عليزاده ، نوا و مرکب خوانی شجريان و دود عود مشکاتيان. هر چند که بعضي از اساتيد مثل وزيري و خالقي نوا را مشتق از شور شناخته اند. اما اين دستگاه داراي تفاوت در نت شاهد و ايست و همچنين شخصيت مستقل آوازي با شور و مشتقات آن مي باشد. |
|
اواز دشتي از متعلقات دستگاه شور است، از مشهورترين آثار در آواز دشتي به سرود اي ايران اثر روحالله خالقي ميتوان اشاره کرده، عارف قزويني نيز بسياري از تصنيفهاي خود را در اين آواز ارايه کرده است.
* درآمد دشتي استاد شجریان: رازدل معمای هستی |
|
آواز بيات ترک يا بيات زند از آوازهاي چهارگانه دستگاه شور است که از لحاظ رابطه? فواصل با درآمد، قدري يکنواخت به گوش ميرسد. نُت شاهد آن، درجه? سوم گام شور و نت ايست، درجه? هفتم آن است.
هم رود زنان به زخمه راندن هم فاختگان به زَند خواندن بيات ترک به دليل نزديکي به ماهور، قابليت اجرايي بسياري از گوشههاي ماهور را دارد. بيات ترک تنوعي در تغيير بنيه? شور است که در انتها نيز به شور ختم مي شود؛ زيرا اختلافي در فواصل شور و ترک (با علامت تغيير دهنده) وجود ندارد. فواصل بيات ترک را دوم و سوم بزرگ، چهارم و پنجم درست، ششم بزرگ، هفتم نيم بزرگ و هنگام تشکيل ميدهند که با رعايت تطابق فواصل با مقام ملايم دلگشا در موسيقي مقامي منطبق است. استاد شجریان: درخیال آستان جانان و ... |
|
آواز افشاري، منسوب به ايل افشار از طوايف ترک ايراني و از متعلقات چهارگانه? دستگاه شور (به همراه ابوعطا، دشتي و بيات ترک) است. گام افشاري به سهگاه نزديکتر از شور است. در افشاري درجه? چهارم دستگاه شور نت شاهد و درجه? دوم آن نت ايست و درجه? پنجم نت متغيير محسوب ميگردد. افشاري را مملو از شکايات و غم و اندوه دانستهاند. الحان و نغمات (گوشههاي) افشاري بعد از درآمدهاي مختلف عبارتاند از: کرشمه، جامهدران، بستهنگار، قرايي، مثنوي پيچ، نهيب (نحيب)، عراق (برومند، صبا)، حصار (کريمي)، مسيحي (موسي معروفي)، تخت طاقديس و صدري (صبا)، قرهباغي (کسايي)، آقا حسينقلي (صلحي) و شاه ختايي (شر-مو). ميان قطعاتي که در موسيقي ايراني، مطابق سبک معمول ساخته شده روي تنيک افشاري کمتر فرود آمدهاند؛ بلکه هميشه روي تنيک شور رفتهاند. البته فرود بر تنيک افشاري يک قرارداد معمول نيست. فواصل افشاري: دوم بزرگ، سوم نيم بزرگ، چهارم و پنجم درست، ششم نيم بزرگ، هفتم کوچک و هنگام است. استاد شجریان : دل مجنون و... |
|
آواز ابوعطا، يکي از آوازهاي چهار گانه? متعلق به شور در موسيقي امروز (به همراه افشاري، دشتي و بيات ترک) است. ابوعطا با القاب ديگري مانند سارنج (صلحي) و دستان عرب نيز شناخته ميشود. گام آن با گام شور يکي است و تنها اختلاف آن با شور در توقّف مکرّر ابوعطا روي درجه? چهارم (نت شاهد) و درجه? دوم (نت ايست) ميباشد و درجه? پنجم ثابت است. در نغمه? ابوعطا، نت متغيير وجود ندارد. در رديف موسيقي موسي معروفي گوشههاي ابوعطا بعد از شش درآمد، عبارتاند از: محمد صادق خاني، کرشمه، سيخي، تک مقدم (که نوعي تحرير است)، حزين، حجاز (که در سه قسمت ذکر گرديده و مهمترين گوشه? ابوعطاست)، بسته نگار، بغدادي (که شبيه حجاز است)، دوبيتي، شمالي، چهار باغ، گبري، رامکلي، فرود و مثنوي. در رديف منقول ابوالحسن صبا، گوشه? خسروشيرين نيز در ابوعطا ذکر شدهاست. آواز ابوعطا در ميان مقامهاي قديم به چشم نميخورد اما از مقامهاي قديم، فواصل جان فزا، بوستان و حسيني با ابوعطا مطابقت دارند. در رديف ميرزا عبدالله، متعلقات شور از جمله آواز ابوعطا به صورت خلاصه آمده اند. روايتهاي کامل را بايد در رديفهاي ديگر جستجو کرد. ابوعطا در محدوده? حجاز داراي نغمههايي نزديک به الحان عربي است، اما آواز ابوعطا خود مورد پسند و به ذوق ايرانيان است استاد شجریان: عشق داند بهاردلکش گلهای تازه 104 ابوعطا پیام نسیم پیوند مهر و... |
|
دستگاه شور مايهها (متعلقات) گوشهها 1. درآمد اول
|
|
دستگاه راست پنجگاه نام يکي از هفت دستگاه موسيقي سنتي ايراني است. دستگاه راست پنج گاه را ميتوان يكي از دستگاههاي بسيار قديمي ناميد. اين دستگاه بسيار شبيه به ماهور ميباشد و بايد گوش نوازنده ويا خواننده بسيار دقيق و آشنا به اين دستگاه باشد. تفاوت اين دستگاه با ماهور اين است كه در ماهور تحريرها بالا رونده است ولي در راست پنجگاه تحريرها پايين رونده است از اين دستگاه مي توان به پرده گرداني به دستگاههاي ديگر وارد شد. برخي از گوشه هاي اين دستگاه كه در رديفهاي رايج آمده عبارتست از: 1-درآمد 2-راست 3-سپهر 4-خسروي 5-پروانه و... کاست های استاد شجریان: راست پنجگاه و ... |
|
دستگاه سه گاه دستگاه سهگاه اين دستگاه تقريباً در همه ممالك اسلامي متداول است. اين دستگاه بيشتر براي بيان احساس غم و اندوه كه به اميدواري مي گرايد مناسب است. آواز سه گاه بسيار غم انگيز و حزن آور است.گوشه هاي مهم اين دستگاه عبارتاند از: در آمد، مويه، زابل، مخالف، حصار، گوشه هاي ديگر مانند: آواز، نغمه، زنگ شتر، بسته نگار، زنگوله، خزان، بس حصار، معربد،پهلوي(رجز)،حاجي حسيني، مغلوب، دوبيتي، حزين، دلگشا، رهاوي، مسيحي، ناقوس، تخت طاقديس، شاه ختايي(حدي)، مداين، نهاوند. آوازي است بي نهايت غمگين و ناله هاي جانسوز آن ريشه و بنياد آدمي را از جا مي کند و از راز و نياز عاشقان دوري کشيده و از بيچارگي بي نوايان و ضعيفان گفتگو مي کند ( روح الله خالقي- نظري به موسيقي). البته حالت اين دستگاه در همه جا ثابت نيست و بويژه در مخالف بسيار با شکوه است و حتي آهنگهاي شادي آوري در سه گاه فراوان هستند از جمله "امشب که مست مستم" . گوشه هاي مهم دستگاه سه گاه عبارتاند از : 1- درآمد : که معمولاً همه دستگاه ها با گوشه اي به نام درآمد که نشان دهنده حالت دستگاه است آغاز مي شود. 2- زابل : بر درجه سوم گام تاکيد دارد. 3- مويه : که بر درجه پنجم گام تاکيد مي کند و حالتي مانند شور دارد . 4- مخالف : که بر درجه ششم گام تاکيد دارد و حالت آن با سه گاه فرق دارد و مي توان از اين گوشه براي مرکب خواني به اصفهان نيز استفاده کرد . |
|
دستگاه چهارگاه دستگاه چهارگاه از نظر علم موسيقي يکي از مهمترين و زيباترين مقامات ايراني است. گام آن مانند شور و همايون، پايين رونده و مثل گام ماهور و اصفهان بالارونده ميباشد، چرا که در دو حالت محسوس است. يعني ميتوان گفت که اين گام، مخلوطي از گام سهگاه و همايون است و اگر نت دوم و ششم گام ماهور را ربع پرده کم کنيم، تبديل به چهارگاه ميشود. در گام چهارگاه هميشه دو علامت نيم پرده برشو و دو علامت ربعي فرو شو با هم وارد شدهاند و فواصل درجات اين گام نسبت به تونيک عبارتاند از: دو نيم بزرگ، سوم بزرگ، چهارم درست، پنجم درست، ششم نيم بزرگ، هفتم بزرگ و هنگام، که دانگهاي آن هم با يکديگر برابرند. نت شاهد (تونيک) اين دستگاه نيز در راست کوک «دو» است. حالت آغازين درآمدهاي چهارگاه، با نت «لا» بسيار واضح و مشخص است و به اين وسيله به راحتي ميتوان آن را از ساير گامها تشخيص داد. از ميان مقامات ايراني و به خصوص موسيقي مشرق زمين، شور، سهگاه و چهارگاه هستند که از اين ميان، مقام چهارگاه از همه مهمتر است. چهارگاه را گامي کاملاً ايراني و خالص ميدانند. اين گام با گام بزرگ (ماژور) ارتباط دارد چرا که مانند گام بزرگ بالا رونده است. سوم بزرگ مانند گام بزرگ است (دانگهايش مثل گام بزرگ (ماژور) مساوي بوده و فاصله? آخر آنها نيم پرده است) و همين طور فاصله? هفتم آن مانند هفتم گام بزرگ است و فاصله? محسوس تا تونيک نيم پرده ميباشد. از طرف ديگر اين چهارگاه با گام کوچک (مينور) نيز ارتباط دارد و به طريقي تمامي گامهاي مختلف در يک جا جمع شدهاند و بهترين صفات هر گام را انتخاب کرده تا گام چهارگاه را با صفات عالي تشکيل دهد. گام چهارگاه هم از نظر آوايي و هم گوشههاي مشترک، شباهت زيادي با گام سهگاه دارد. چهارگاه در گوشه زابل، کمي به اوج ميرود. اين گوشه با وجود اينکه نت شاهد و ايست ثابتي ندارد، ولي از حالت ريتميک و ضربي بالايي برخوردار است ولي از اين نظر، هيچ وقت به پاي گوشه مخالف نميرسد. مخالف اوج زيبايي چهارگاه است. حصار گوشهاي است که در عين زيبايي، کمي از نظر کوک براي نوازندگان به خصوص سنتورنوازان، مشکلساز ميشود. زيرا براي اجراي اين گوشه در ادامه رديف چهارگاه، بايستي نت «فا» را ديز کوک کرد (البته در راست کوک). يعني نت فا، نيم پرده زير ميشود. اين گوشه تا حدودي معادلات چهارگاه را به هم ميريزد و براي اينکه بتوان به ادامه رديف پرداخت، بايستي فرودي مجدد به درآمد داشته باشيم. گوشه منصوري نيز معمولاً پايان بخش دستگاه چهارگاه است. حالات کرشمه، بسته نگار، حزين و زنگ شتر، به زيبايي در تمام چهارگاه، خودنمايي ميکنند. آواز چهارگاه نمونه جامع و کاملي از تمام حالات و صفات موسيقي ملي ماست. چرا که درآمد آن مانند ماهور، موقر و متين است و شادي و خرمي خاصي دارد. در ضمن آواز زابل در همه دستگاهها و در اينجا حزن و اندوه دروني در آواز ما دارد. آوازي نصيحتگر، تجربه آموز و توانا مانند همايون دارد و آواز مويه و منصوري غم انگيز و حزين است. پس اين دستگاه نيز به دليل کمال خود هم گريه و زاري ميکند و هم شادي ميآفريند و گاهي مسرور و شادمان است و گاهي نيز غمانگيز و دلشکسته و با توشهاي از متانت و وقار عارفانه شرقي. اما روي هم رفته چهارگاه را مي توان دستگاهي محسوب کرد که مانند پيري فرزانه داراي روحي بلند و عرفاني است و احساسات عالي انساني را در کنار خصايص و محسنات انساني صبور و شکيبا داراست. از ناکاميها و نااميديها اشک غم ميريزد و در شاديها و خوشيها اشک شوق و سرور. اين دستگاه، بهترين گزينه براي ساخت قطعات و تصانيف ملي ميهني و حماسي است به طوري که به زيبايي ميتواند حالت شوق و افتخار وصف ناپذيري را در شنونده به وجود آورد. نوازندگي در اين دستگاه با هر يک از سازهاي ايراني، زيبايي خاص خود را دارد ولي هنگامي که تارنوازي به اجراي چهارگاه ميپردازد، چيز ديگري است. از گوشه هاي اصلي اين دستگاه ميتوان به موارد زير اشاره کرد: درآمد، بدر، پيش زنگوله و زنگوله، زابل، حصار، مخالف، مغلوب، ساز بانک، حدي، پهلوي و منصوري. ***********************
|
|
ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه چتر را اختراع كردند ايرانيان بودند (در نقشهای سنگی تخته جمشید بالای سر شاه چتر وجود دارد.). آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني بوده است . آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتاده اند . آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده . آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد . آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد . آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد . آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد . آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد . آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود . آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند برگذيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد . آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . ) آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد . آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد .. آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت . آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد . آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند . آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است . آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است . آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند |
|
تاريخ تقويم هاي شمسي و قمري سال 467 در زمان سلطنت جلال الدين ملكشاه سلجوقي و وزارت خواجه نظام الملك ، چون خواستند ترتيب تقويم يعني محاسبه سال و ماه را بر طبق قوانين نجومي و دقيق معين كنند، گروهي از دانشمندان آگاه به علم نجوم را براي اين كار انتخاب كردند و آنها مامور بودند تا محاسبه را ترتيب دهند و اين محاسبه ، درست ترين و دقيق ترين محاسبه سال شماري و معروف به تقويم جلالي است و خيام يكي از اين دانشمندان و گويا سرپرست اين گروه بوده است.هر دستگاه تقسيم زمان به سال ، ماه ، هفته و روز و جدولي كه شامل اين تقسيمات است ، به تقويم يا تاريخ موسوم است.همه اين دستگاه هاي قراردادي حساب زمان در نهايت به امور متناوب طبيعي و دوره هاي گردش طبيعي برمي گردد. در واقع بايد گفت كه تاريخ تقويم از زماني شروع مي شود كه انسان به حال ماندگاري به زراعت پرداخت ؛ در نتيجه متوجه شد كه موسم بذرافشاني به فواصل منظم همه ساله بازمي گردد.سپس به شمردن ايام ميان 2 موسم متوالي بذرافشاني پرداخت. |
|
شرح مختصر زندگاني استاد شهيد آيت الله مطهري استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند. در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است. کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود. پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت. در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند. عظمت انقلاب اسلامی ایران در میان این کودتا ها و شبه انقلاب ها ، انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب به تمام معنی واقعی است که در واقع اگر قرار باشد نظیری برای آن پیدا کنیم شادی بتوانیم انقلاب صدر اسلام را مثال بزنیم . ماهیت انقلابی این انقلاب ، از بسیاری از انقلاب های اصیل در تاریخ اصیل تر است . در این انقلاب توده مردم یک سرزمین ، اکثریت افراد یک ملت ، از زن و مرد و پیر و جوان با دست خالی اما با روحیه ای انقلابی علیه یک رژیم قدرتمند قیام کردند و به پیروزی رسیدند . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) همبستگی دین و سیاست کار اساسی این است که مردم ایمان پیدا کنند که مبارزه سیاسی یک وظیفه شرعی و مذهبی است . تنها در این صورت است که تا رسیدن به هدف از پای نخواهند نشست . مردم در غفلتند که از نظر اسلام ، سیاست از دین و دین از سیاست جدا نیست . پس همبستگی دین و سیاست را باید به مردم تفهیم کرد . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) وابستگی دین و سیاست ؟! همبستگی دین به سیاست به معنی وابستگی دین به سیاست نیست ، بلکه به معنی وابستگی سیاست به دین است . ( از کتاب نهضت های اسلامی صد سال اخیر ) اتحاد اسلام در مقابل ملیت پرستی رواج اندیشه قومیت پرستی و به اصطلاح ناسیونالیسم که به صورت های پان عربیسم ، پان ایرانیسم – پان ترکیسم – پان هندوئیسم و غیره در کشورهای اسلامی با وسوسه استعمار تبلیغ شد و همچنین قطعه قطعه کردن سرزمین اسلامی به صورت کشورهای کوچک و قهرا رقیب ، همه برای مبارزه با آن اندیشه ریشه کن کننده استعمار ، یعنی « اتحاد اسلام » بوده و هست . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد سال اخیر ) ضرورت آفت زدایی در نهضت اگر رهبری یک نهضت به آفت ها توجه نداشته باشد یا در آفت زدایی سهل انگاری نماید قطعا آن نهضت عقیم یا تبدیل به ضد خود خواهد شد و اثر معکوس خواهد بخشید . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) ایمان مذهبی ایمان مذهبی تنها یک سلسله تکالیف برای انسان علیرغم تمایلات طبیعی تعیین نمی کند بلکه جهان را در نظر انسان تغییر می دهد . ( از کتاب انسان و ایمان ) نقش ایمان در بهبود روابط اجتماعی آن چیز که بیش از هر چیز حق را محترم ، عدالت را مقدس ، دلها را به یکدیگر مهربان و اعتقاد متقابل را میان افراد برقرار می سازد ، تقوا و عفاف را تا عمق وجدان آدمی نفوذ می دهد ، به ارزشهای اخلاقی اعتبار می بخشد و همه افراد را مانند اعضای یک پیکر به هم پیوند می دهد و متحد می کند ، ایمان مذهبی است . ( از کتاب انسان و ایمان ) ضرورت راهنمایی نسل جوان ریشه بیشتر انحرافات دینی و اخلاقی نسل جوان را در لابلای افکار و عقاید آنان باید جستجو کرد . فکر این نسل از نظر مذهبی آنچنانکه باید راهنمایی نشده است . اگر مشکی در راهنمایی این نسل باشد بیشتر در فهمیدن زبان و منطق او و روبرو شدن با او ، با منطق و زبان خودش است و در این وقت است که هر کسی احساس میکند این نسل بر خلاف آنچه ابتدا به نظر می رسد لجوج نیست و آمادگی زیادی برای دریافت حقایق دینی دارد . ( از کتاب مساله حجاب ) برهنگی بعنوان یک بیماری احساس می شود گذشته از انحرافات عملی فراوانی که در زمینه حجاب بوجود آمده است این مساله و سایر مسائل مربوط به زن وسیله ای شده در دست یک عده افراد نا پاک و مزدور صفت که از این پایگاه علیه دین جار و جنجال تبلیغاتی راه بیاندازند . بدون شک بیماری برهنگی بیماری عصر ماست . دیر یا زود این پدیده به عنوان یک بیماری شناخته خواهد شد . ( از کتاب مساله حجاب ) استقلال فرهنگي ثبات انقلاب وابسته به استقلال فرهنگی است . ما اگر مکتب مستقل خودمان را ارائه نمی کنیم حتی با اینکه رژیم را ساقط کرده ایم و حتی با این فرض که استقلال سیاسی و استقلال اقتصادی را بدست آورده ایم ، اگر به استقلال فرهنگی دست نیابیم ، شکست خواهیم خورد و نخواهیم توانست انقلاب را به ثمر برسانیم . ( از کتاب عدل الهی ) عدالت حقیقت این است که ایمان به خداوند از طرفی زیر بنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و تنها با اصل قبول خداوند است که میتوان وجود ذاتی و عدالت واقعی را به عنوان دو حقیقت مستقل از فرضیه ها و قراردادها پذیرفت و از طرف دیگر بهترین ضامن اجرای آنهاست . ( از کتاب سیری در نهج البلاغه ) حفظ دستاوردهای انقلاب اصلی که در بسیاری موارد صدق می کند این است که نگهداشتن یک موهبت از بدست آوردنش اگر نگوییم مشکل تر مطمئنا آسانتر نیست . قدما می گفتند جهان گیری از جهان داری ساده تر است و ما باید بگوییم انقلاب ایجاد کردن از انقلاب نگهداشتن سهل تر است . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) یاد خدا تنها مایه آرامش جان ایمان هم یکی از حوائج فطری و تکوینی است و بلکه حاجت است و هر وقت به سرچشمه ایمان و معنا رسیدیم و نور خدا را مشاهده کردیم و خدا را در روح و جان خود دیدیم و مشاهده کردیم آن وقت است که معنای ساعدت و لذت و بهجت را درک می کنیم . ( از کتاب حکمت ها و اندرزها ) راه سعادت منتهای سعدت همین است که آدمی در ناحیه عقل و فکر دارای محکم ترین اطمینان ها و در ناحیه احساسات و قلب دارای پاک ترین نیت ها و در ناحیه عمل نیکوترین عمل ها باشد . زندگی پاک و سعادت بخش همین است . ( از کتاب حکت ها و اندرزها ) عدل یا جود ؟ « العدل افضل ام الجود ؟ » عدالت قانونی است عام و مدیر و مدبری است کلی و شامل ، که همه اجتماع را در بر میگیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بروند . اما جود و بخشش یک حالت استثنایی و غیر کلی است که نمی شود رویش حساب کرد . اساسا جود اگر جنبه قانونی و عمومی پیدا کند و کلیت یابد دیگر جود نیست . ( از کتاب سیری در نهج البلاغه ) اسلام دین با گذشت و آسان یکی از چیزهایی که به موجب آن اسلام همه را جذب می کند ، همین سهولت و سماحت این دین است . پیغمبر فرمود یک نفر مبلغ باید مبلغ سماحت و سهولت این دین باشد ، کاری بکند که مردم به دین تشویق و ترغیب بشوند . ( از کتاب سیری در سیره نبوی ) انسان از نظر قرآن از نظر قرآن انسان موجودی است که توانایی دارد جهان را مسخر خویش سازد و فرشتگان را به خدمت بگمارد و هم می تواند به اسفل سافلین سقوط کند . این خود انسان است که باید تصمیم بگیرد و سرنوشت نهایی خویش را تعیین نماید . ( از کتاب انسان در قرآن ) حجاب و شرافت زن شرافت زن اقتضا می کند هنگامی که از خانه بیرون می رود متین و سنگین و باوقار باشد ، در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچگونه عمدی که باعث تحریک و تهییج شود به کار نبرد ، زباندار لباس نپوشد ، زباندار راه نرود ، زباندار و معنی دار به سخن خود آهنگ ندهد . ( از کتاب مساله حجاب ) حق و باطل در جهان هستی - در حکمت الهی اصالت در هستی با حق است ، با خیر است ، با حسن و کمال و زیبایی است ، باطل ها ، شرور ، و نقص ها و زشتی ها در نهایت امر و در تحلیل نهایی به نیستی منتهی می شوند نه به هستی ها . - باطل حق را با شمشیر خود حق می زند ، پس باطل نیروی حق ر ابه خدمت گر فته است . این همان نیروی حق است که او از آن استفاده می کند . ( از کتاب حق و باطل ) عقل غربال کننده یکی از بارزترین صفات عقل برای انسان همین تمیز و جدا کردن است . جدا کردن سخن راست از سخن دروغ ، سخن ضعیف از سخن قوی ريال سخن منطقی از سخن غیر منطقی و خلاصه غربال کردن . عقل آنوقت برای انسان عقل است که به شکل غربال دربیاید ، یعنی هر چه را که وارد می شود سبک سنگین کند ، غربال کند ، آنهایی را که بدرد نمی خورد دور بریزد و به درد خور ها را نگاه دارد. ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ) تاثیر ناپذیری از قضاوت دیگران یکی از مسائلی که مربوط به تربیت عقلانی است این است که قضاوت های مردم درباره انسان نباید برای او ملاک باشد . ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ) دین تنها ضامن اجرای اخلاق تجربه نشان داده است ، آنجا که دین از اخلاق جدا شده ، اخلاق خیلی عقب مانده . هیچیک از مکاتب اخلاقی غیر دینی در کار خود موفقیت نیافته اند . قدر مسلم اینست که دین لا اقل به عنوان یک پشتوانه برای اخلاق بشر ضروری است . ب ههر نسبت که دین و ایمان ضعیف گردیده عملا دیده شده است که اخلاق بشر پائین آمده . اینست که برای ایمان – لااقل به عنوان پشتوانه برای اخلاق اگر نگوئیم تنها ضامن اجرای آن – باید ارزش فوق العاده قایل شویم . ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ) اخلاق ، عدالت ، ایمان اگر ایمان پیدا شود اخلاق و عدالت پا برجا می شود ، اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسکناس بدون پشتوانه است . ( از کتاب گفتارهای معنوی ) نهضت حسینی عامل شخصیت یافتن جامعه اسلامی اگر شهادت صرفا یک جریان حزن آور می بود ، اگر صرفا این می بود که به ناحق خونی ریخته شده است و به تعبیر دیگر نفله شدن یک شخصیت می بود ولو شخصیت بسیار بزرگی ، هرگز چنین آثاری را به دنبال خود نمی آورد . شهادت حسین بن علی (ع) از ان جهت این آثار را به دنبال خود آورد که به تعبیری که عرض کردیم ، نهضت او یک حماسه بزرگ اسلامی و الهی بود ، این داستات تنها یک مصیبت ، یک خیانت و یک ستمگری از جانب عده ای جنایتکار و ستمگر نبود بلکه یک قهرمانی بسیار بسیار بزرگ از طرف همان کسانی بود که خیانتها را بر او وارد کردند . ( از متاب حماسه حسینی جلد اول ) اسلام اسلام صراط مستقیم انسانیت است . انسان متمدن به همان اندازه به آن نیازمند است که انسان نیمه وحشی . و به انسان پیشرفته همان اندازه نجات و سعادت می بخشد که به انسان ابتدایی . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد سال اخیر ) آنانی را که علی از خود راند علی ، دو طبقه را سخت دفع کرد : 1- منافقان زیرک 2- زاهدان احمق . همین دو درس ، برای مدعیان تشیع او کافی است که چشم باز کنند و فریب منافقان زیرک را نخورند . تیزبین باشند و ظاهر بینی را رها کنند ، چرا که جامعه تشیع در حال حاضر سخت به این دو درد مبتلا است . مبارزه با احمق باید توجه داشت که هراندازه احمق زیاد باشد ، بازار نفاق داغ تر است . مبارزه با احمق و حماقت ، مبارزه با نفاق نیز هست ، زیرا احمق ، ابزار دست منافق است . قهرا مبارزه با احمق و حماقت ، خلع سلاح کردن منافق و شمشیر از دست منافق گرفتن است . معیار حق و باطل حق را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی شود شناخت . این صحیح نیست که تو اول شخصیت هایی ر امقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاس ها بسنجی . اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند . این حق و باطل است که باید معیار اشخاص و شخصیت آنان باشند .( از کتاب حماسه حسینی ) زن و تاریخ زن ، آفریننده عشق است و عشق ، آفریننده مرد و مرد ، آفریننده تاریخ . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) چگونه کشورت را بهترین کنی ؟ اگر میخواهی در نزد ملل جهان ارزش پیدا کنی که هم بلوک شرق روی تو حساب کند و هم بلوک غرب ، سرنوشت تو ر ااو در اختیار نگیرد و برای تو تصمیم نگیرد ، امر به معروف و نهی از منکر داشته باش ، همبستگی همدردی داشته باش ، اخوت و برادری اسلامی را زنده کن ، از بی خبری پرهیز کن ، از ضعف پرهیز کن . ( حماسه حسینی ) شرط موفقیت صبر و حوصله است که دوست قدیمی ظفر و موفقیت است ، در اثر صبر و حوصله است که نوبت ظفر می رسد . اگر صبر و استقامت و حوصله باشد ، بی استعدادترین افراد هم ولو در یک زمان طولانی به هدف خواهند رسید . ( حکمت ها و اندرزها ) وظیفه مرثیه خوانها باید کسانی که مرثیه خوانی می کنند ، توجه داشته باشند به فلسفه قیام سید الشهدا و به فلسفه دستوراتی که ائمه اطهار درباره عزاداری داده اند . بی جهت دستوری نداده اند . باید فلسفه قیام سید الشهدا و هم فلسفه عزا داری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه کنند . ( کتاب ده گفتار ) اشک ریختن برای امام حسین (ع) اگر اشکی که برای امام حسین (ع) می ریزیم ، در مسیر هماهنگی روح ما باشد ، پرواز کوچکی است که روح ما با روح حسین می کند . اگر ذره ای از همت او ، ذره ای از غیرت او ، ذره ای از تقوای او ، ذره ای از توحید او در ما بتابد و چنین اشکی را چشم ما جاری شود ، آن اشک بی نهایت قیمت دارد . هجوم اندیشه های غربی من به عنوان یک فرد مسئول به مسئولیت الهی ، به رهبران عظیم الشان نهضت السلامی که برای همه شان احترام فراوان قایلم ، هشدار می دهم وبین خود و خدای متعال اتمام حجت میکنم که نفوذ ونشر اندیشه های بیگانه به نام اندیشه اسلامی و با مارک اسلامی اعم از آنکه روی سوء نیت و یا عدم سوء نیت صورت گیرد ، خطری است که کیان اسلام را تهدید می کند . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) برقراری عدالت اجتماعی من تاکید می کنم اگر انقلاب ما در مسیر برقراری عدالت اجتماعی پیش نرود ، مطمئنا به نتیجه نخواهد رسید و این خطر هست که انقلاب دیگری با ماهیت دیگری جای آن را بگیرد . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) راه مبارزه با انحرافات نسل جوان راه مبارزه این خطر تحریم و منع نیست . مگر می شود تشنگانی را که برای جرعه ای آب له له می زنند از نوشیدن آب موجود به عذر اینکه آلوده است منع کرد ؟ این ما ( رهبران دینی ) هستیم که مسئولیم ، ما به قدر کافی در زمینه های مختلف اسلامی به زبان روز عرضه نکرده ایم . اگر ما به قدر کافی آب زلال عرضه کرده بودیم ، به سراغ آبهای آلوده نمی رفتند . راه مبارزه ، عرضه داشتن صحیح این مکتب در همه زمینه ها با زبان روز است . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) روحانیت بای دروشت بینانه گام بردارد اگر روحانیت ما هرچه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قوای خود را جمع و جور نکند و روشن بینانه گام برندارد ، خطر بزرگی از ناحیه اصلاح طلبان بی علاق ه به دیانت متوجهش خواهد شد . امروز این ملت تشنه اصلاحات نابسامانی ها است و فردا تشنه تر خواهد شد . چرا فقط فقه و اصول ؟ حوزه های علمیه ما که امروز این چنین شور و هیجان و فعالیت اجتماعی یافته اند ، باید به مسئولیت عظیم علمی و فکری خود آگاه کردند . باید کارهای علمی و فکری خود را ده برابر کنند . باید بدانند که اشتغال منحصر به فقه و اصول رسمی جوابگوی مشکلات نسل معاصر نیست . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) تنها نیروی محافظ معتقدات اسلامی من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار می دهم ، که خیال نکنند را ه حفظ معتقدات اسلامی ، جلوگیری از ابراز عقیده دیگران است . از اسلام فقط با یک نیرو میشود پاسداری کرد و ان علم است و ازادی دادن به افکار مخالف و مواجهه صریح و روشن با آنها . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) علت هدم موفقیت ما یکی از علل عدم موفقیت ما مردم به اصلاح جامعه خود ، همین است که هر فردی آنگاه که به خودش نگاه میکند و به اعمال خودش نظر می افکند ، عینک خوش بینی به چشم می زند و آنگاه که به دیگران و اعمال دیگران نظر می کند عینک بدبینی و بد گمانی ، و نتیجه این است که هیچ کس خود را تقصیر کار نمی داند و چنین می پندارد که تقصیر به دیگران است . ( ده گفتار ) آزادی - من اعلام میکنم که در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افکار وجود ندارد و از به اصطلاح کالانیزه کردن اندیشه ها خبری و اثری نخواهد بود ، همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه ها و تفکرات اصلیشان را عرضه کنند البته تذکر میدهم که این امر سوای توطئه و ریا کاری است . توطئه ممنوع است ، اما عرضه اندیشه های اصیل ازاد . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) - هر کس باید فکر و قلم وبیانش آزاد باشد و تنها در چنین صورتی است که انقلاب اسلامی ما ، راه صحیح پیروزی را ادامه خواهد داد. ( پیرامون انقلاب اسلامی ) - اگر در جامعه ما ، محیط آزاد برخورد آراء و عقاید به وجود بیاید به طوری که صاحبان افکار مختلف بتوانند حرفهایشان را مطرح کنند و ما هم در مقابل ، آراء و نظریات خودمان را مطرح کنیم ، تنها در چنین زمینه سالمی خواهد بود که اسلام هر چه بیشتر رشد می کند . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) انسان کامل انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزشهای انسانی است ، در همه میدانهای انسانیت قهرمان است . ( شیخ شهید ) جهان بینی اسلامی ما باید نشان دهیم جهان بینی اسلامی نه با جهان بینی غرب منطبق است و نه با جهان بینی شرق و به هیچ کدامشان وابسته نیست . (شیخ شهید ) وابسته به عقیده در مکتب پیامبران ، انسان بیش از اینکه وابسته به منافع باشدوابسته به مسلک و ایمان است ، در حقیقت در این مکتب فکر و عقیده زیر بناست . ( شیخ شهید ) جایگاه مکتب اسلام یگانه مکتبی که صلاحیت رهبری بشر را دارد اسلام است . وقت آن است که غرب مانند همه زمانهای دیگر با همه تقدمی که در علوم و صنایع دارد ، فلسفه زندگی را از شرق بیاموزد . واژگون شدن حقایق دین دین مقدس اسلام یک دین ناشناخته است حقایق این دین تدریجا در نظر مردم واژگون شده است و علت اساسی گریز از مردم ، تعلیمات غلطی است که به این نام داده می شود ، این دین مقدس در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر از ناحیه برخی از کسانی که مدعی حمایت از آن هستند ، ضربه و صدمه می بیند بدین سبب این بنده وظیفه خود می دانم که در حدود توانایی در این میدان انجام وظیفه کنم . ( کتاب عدل الهی ) تلازم علم و دین اگر ما می خواهیم دین صحیح داشته باشیم ، اگر می خواهیم از فقر رهایی یابیم ، اگر میخواهیم از مرض نجات پیدا کنیم ، اگر میخواهیم عدالت در میان ما حکمفرما باشد ، اگر می خواهیم آزادی و دموکراسی داشته باشیم ، اگر می خواهیم جامعه ما بر خلاف حال حاضر به امور اجتماعی علاقه مند باشد ، منحصرا راهش علم است و علم ، آن علمی که عمومیت داشته باشد و از راه دین وبه صورت یک جهاد مقدس در آید . اگر ما این جهاد مقدس را شروع نکنیم ، دنیا خواهد کرد و ثمره اش را هم خود آنها خواهند برد ، یعنی دیگران خواهند آمد و ملت ما را از گرداب جهالت نجات خواهند داد و خدا می داند که آن وقت این کوتاهی ما ، چه لطمه بزرگی به پیکر اسلام وارد خواهد کرد . شکی نیست که علم به تنهایی ضامن سعادت جامعه نیست . جامعه دین و ایمان لازم دارد . همان طوری که ایمان هم اگر مقرون به علم نباشد مفید نیست بلکه وبال است و اسلام نه عالم بی دین می خواهد نه جاهل دین دار . ( کتاب ده گفتار ) شهید - دو شخصیت مصلح و عارف را اگر ترکیب کنند و از آن ها یک انسان بوجود بیاورند ، شهید به وجود می آید . یکی به کر خود ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد و آن عالم یا فیلسوف است . یکی دیگر به فن و هنر یا صنعت خودش ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد . اما شهید با خون خود و در حقیقت به تمام وجود هستی خود ارزش ابدیت و جاودانگی می بخشد . در حقیقت ، هر گروه دیگر به قسمتی از مایملک خود جاودانگی می بخشند ، اما شهید به تمام مایملک خود . - در اسلام واژه ای است که قداست خاصی دارد . اگر با مفاهیم اسلامی آشنا باشد و در عرف خاص اسلامی این کلمه را تلقی کند احساس میکند که هاله ای از نور این کلمه را فرا گرفته است و آن ، کلمه شهید است . این کلمه در همه عرف ها توأم با قداست و عظمت است . - مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهانه نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش ببینند و کار خویش را انجام دهند . آری شهدا شمع محفل بشریتند ، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند . ( از کتاب قیام و انقلاب مهدی عج ) حافظ امروز چرا حافظی به وجود نمی آید ؟ آیا دیگر قریحه ها خشک شده است که حافظی نباشد ؟ خیر ! دلیلی ندارد که قریحه ها خشک شده باشد ، بلکه روح ها در مسیر دیگری است . یعنی روح حافظ دیگر وجود ندارد تا اثری مثل حافظ و حتی مثل جامی به وجود آورد . ( از کتاب تماشاگه راز ، عرفان حافظ ) تقوا ، محدویدت یا مصونیت ؟ در نهج البلاغه بر این معنی تاکید شده که تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجیز و زندان و محدویت . بسیارند کسانی که میان « مصونیت » و « محدودیت » فرقی نمی نهند و با نام آزادی و رهایی از قید و بند به خرابی حصار تقوا قتوا می دهند . قدر مشترک پناهگاه و زندان « مانعیت » است اماپناهگاه مانع خطر هاست ف وزندان مانع بهره برداری از موهبتها و استعدادها . ( کتاب سیری در نهج البلاغه ) منطق اسلام ولی از نظر اسلام ، رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زندانی و چاه و در چاه افتاده نیست ، بلکه از نوع 1- رابطه کشاورز است با مزرعه ، ویا 2- اسب دونده با میدان مسابقه ، و یا 3- سوداگر با بازار تجارت ، و یا 4- عابد با معبد است . دنیا از نظر اسلام محل تربیت انسان و جایگاه تکامل او است . ( کتاب سیری در نهج البلاغه ) علم - اساسا این تقسیم درستی نیست که ما علوم را بدم رشته تقسیم کنیم : علوم دینی و علوم غیر دینی ، تا این توهم برای بعضی پیش بیاید که علومی که اصطلاحا علوم غیر دینی نامیده می شود از اسلام بیگانه اند . جامعیت و خاتمیت اسلام اقتضا میکند که هر علم مفید و نافعی را که برای جامعه اسلامی لازم و ضروری است علم دینی بخوانیم . - هر علمی که بحال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است آن را باید از علوم دینی شمرد ، و اگر کسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل میکند مشمول اجر و ثوابهاییکه در تحصیل علم گفته شده هست ، مشمول این حدیث هست که « فرشتگان بزیر پای طالبان علم پر می نهند » اما اگر خلوص نیت در کار نباشد تحصیل هیچ علم ولو یاد گرفتن ایات قرآن باشد اجر و ثوابی ندارد . ( کتاب رهبری نسل جوان ، قسمت فریضه علم)
کشورهای عقب مانده اسلامی شما در دنیا در میان همه کشورهای دینا مگر کشور های خیلی خیلی وحشی ، اگر بروید کشورهای اسلامی عقب مانده ترین و منحط ترین کشورها است ، نه تنها خیال بکنید در صنعت عقب هستند ، در همه چیز ، در علم عقب هستند ، در اخلاق عقب هستند ، در انسانیت و معنویت عقب هستند این باید چجور باشد ، یا باید بگوییم اساسا اسلام یعنی همان حقیقت اسلام در مغز و روح این ملت ها هست ولی خاصیت اسلام این است که ملت ها را عقب می برد ، دشمنان دین هم بزرگترین حربه تبلیغاتی آنها همین انحطاط فعلی مسلمین است ، ویا باید اعتراف کنیم که حقیقت اسلام بصورت اصلی در مغز و روح ما موجود نیست بلکه این فکر اغلب در مغزهای ما بصورت مسخ شده موجود است ، توحید ما توحید مسخ شده است ، نبوت ما نبوت مسخ شده است ، ولایت ما ولایت مسخ شده است اعتقاد به قیامت ما کم و بیش همینطور ، تمام دستورهای اصولی اسلام در فکر ما همه تغییر شکل داده ، در دین صبر هست ، زهد هست ، تقوی هست ، تمام همه اینها بدون استثنا بصورت مسخ شده در ذهن ما موجود است ... ( کتاب رهبری نسل جوان قسمت احیا فکر دینی )
علم به ما روشنایی و توانایی می بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی ، علم ابزار می سازد و ایمان مقصد . علم سرعت می دهد و ایمان جهت ، علم توانستن است و ایمان خوب خواستن ، علم می نمایاند که چه هست و ایمان الهام می بخشد که چه باید کرد ، علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون ، علم جهان را جهان آدمی می کند و ایمان روان را روان آدمیت می سازد. هم علم به انسان نیرو می دهد ، هم ایمان ؛ اما علم نیروی منفصل می دهد و ایمان نیروی متصل . علم زیبایی هست و ایمان هم زیبایی ، علم زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح ، علم زیبایی اندیشه است و ایمان زیبایی احساس ، هم علم به انسان امنیت می بخشد و هم ایمان ؛ علم امنیت برونی میدهد و ایمان امنیت درونی. نقل از کتاب انسان و ایمان
چگونه كتب استاد را مطالعه كنيم كه تا انتهاي مسير ثابت قدم و استوار بمانيم ؟ آن چه در پي ميآيد ، نكاتي چند دربارهي مطالعهي آثار شهيد مطهري است . اميد است كه براي خوانندگان گرامي كارگر افتاده و آنها را در پيمودن هر چه صحيحتر اين راه ياري كند . البته از خوانندگان عزيز تقاضا دارم ، همهي اين نكات را به دقت خوانده و به كار بندند ، هم چنين از انتخاب روشهاي سليقهاي هم به شدت پرهيز كنند . 1 . براي پيمودن هر راهي در ابتدا بايد انگيزهي رهرو ، براي پيمودن آن راه به حد بالايي برسد تا اگر موانعي ايجاد شد ، هيچ ترديد و تزلزلي در او پديد نيايد . بسياري از كساني كه كتب استاد را براي مطالعه انتخاب كرده و خواندن آنها را هم آغاز نمودهاند ، به دليل نداشتن انگيزهي بالا ، در همان ابتدا به قول خودمان بريدهاند . دانستن اهميت مطالعهي كتب شهيد مطهري ، بزرگترين عاملي است كه ميتواند ما را با انگيزهي بالايي به طرف اين كتب ارزشمند سوق دهد . وظيفهي مقالهي قبلي ، همين ايجاد انگيزه بود . 2 . يكي از عوامل ايست مطالعاتي اين است كه خواننده ، روشهاي مطالعه را به صورت مختلط دربارهي هر كتابي استفاده ميكند . هر كتابي را بايد با روشي متناسب با هدف آن خواند . گاهي هدف حفظ كردن ، گاهي هم فهميدن عميق و دقيق ، در بعضي موارد اطلاع سطحي و در مواردي هم گرفتن ديدگاه ، يا تغيير و تكميل يك ديدگاه قبلي است . براي فهم بهتر هدف اخير ؛ يعني مطالعه با هدف گرفتن ، تغيير يا تكميل ديدگاه ، به اين مثال توجه نماييد . كسي را تصور كنيد كه نسبت به امام ديدگاهي منفي دارد . او به دليل داشتن چنين ديدگاهي ، نسبت به امام و سخنان ايشان حالت بدي دارد ؛ مثلاً اگر تصوير ايشان را در تلويزيون ببيند ، آن را خاموش ميكند و اگر سخنان امام را بشنود ، نه تنها آن را جدي نگرفته ؛ بلكه شايد آن را مسخره هم بكند . اين شخص به راهنمايي يكي از دوستانش كتابي را دربارهي امام مطالعه ميكند . بعد از خواندن كتاب ، مات و مبهوت مانده و از هر آن چه كه دربارهي امام ميانديشيده، اظهار پشيماني ميكند . اگر بعد از چند ساعت از او بپرسيد از آن چه كه دربارهي امام خوانده برايتان بگويد ، او در حالي كه چند صد صفحه كتاب خوانده ، بعد از اندكي سخن گفتن ، ديگر چيزي براي گفتن ندارد ؛ يعني بسياري از مطالب ، در خاطرش باقي نمانده است و اگر چند سال ديگر او را ببينيد و دوباره بخواهيد از آن كتاب ، مطالبي را برايتان بگويد ، شايد هيچ چيزي در ذهنش باقي نمانده باشد ؛ اما شما فكر ميكنيد كه چون چيزي از آن كتاب در ذهنش نيست ، مطالعهي كتاب برايش بيفايده بوده ؟ مسلم اين چنين نيست . او نسبت به امام ، ديدگاهي منفي داشت كه با خواندن آن كتاب ، نظرش عوض شد ؛ حتي اگر يك كلمه هم در ذهنش باقي نباشد ؛ اما اثر آن باقي است . ما در مطالعهي كتابهاي استاد مطهري ( حداقل در دور اول ) در پي حفظ تك تك جملهها نيستيم ؛ بلكه در پيآن هستيم تا به وسيلهي كتابهاي استاد مطهري با چهرهي زيباي اسلام آشنا شويم و ديدگاهي نو و مطابق با واقع نسبت به اين دين كامل به دست آوريم . اين آشنايي ، با مطالعه حاصل ميشود ؛ حتي اگر جملات و داستانهاي كتب در ذهنمان باقي نماند . با توجه به اين نكته ، به نكات بعدي ميپردازيم . 3 . از آن جا كه هدف ما حفظ كردن نيست ؟ پس ، نبايد از فراموشي مطالب هراسي داشته باشيم . 4 . هميشه اين نكته در ذهنمان باشد كه مفيد بودن مطالعهي يك كتاب، فقط در گرو حفظ آن نيست. 5 . حواسمان باشد كه بسياري از مطالب به ضمير ناخودآگاه رفته و در موقعيتي مناسب ؛ مثل بحث يا سؤال يادآوري ميشود . 6 . از نوشتن و خلاصه برداري بپرهيزيم . اين كارها سرعت مطالعه را كُند كرده و پس از مدتي انگيزه را كاهش ميدهند . اين گونه كارها براي دور دوم مطالعه است كه معمولاً كساني كه موفق به مطالعهي يك دوره از كتب استاد ميشوند ، خودشان براي مطالعهي دور دوم احساس نياز ميكنند . 7 . تمام تلاشمان اين باشد كه دور اول را به سرعت تمام كنيم . 8 . پيام هر صفحه را بگيريم و بگذريم ؛ پس اگر كلمه يا جملهاي برايمان مبهم بود و پيام هم متوقف بر فهم آن نبود ، بدون مكث از آن جمله يا كلمه بگذريم . 9 . حتماً يك وقت حداقلي براي مطالعه تعيين كنيم و هيچ روزي هم كمتر از آن مطالعه نكنيم ؛ مثلاً هر روز نيم ساعت تا يك ساعت را به مطالعهي آثار شهيد مطهري اختصاص دهيم . 10 . از فرصتهاي كم هم براي مطالعه استفاده كنيم . وقتهاي مرده را هم جزء اوقات مطالعه قرار دهيم . 11 . يك صفحه مطالعه را هم غنيمت بشماريم كه قطره قطره جمع گردد ، وانگهي دريا شود. 12 . براي اين كه بتوانيم از تمام وقتها براي مطالعه استفاده كنيم ، چه خوب است كه همه جا كتاب استاد را به همراه داشته باشيم . اين كار علاوه بر اين فايده ، در فرهنگ سازي مطالعهي كتب استاد نقش به سزايي دارد . 13 . تشويق يكديگر را فراموش نكنيم . 14 . با يادآوري هدف مطالعهي آثار شهيد مطهري از اين كه ديگران كتابهايي با نامهاي قلمبه سلمبه ميخوانند ، نگران نباشيم . اين نكته را فراموش نكنيد كه هدف ، به دست آوردن ديدگاهي صحيح نسبت به دين مبين اسلام است كه بدون داشتن چنين ديدگاهي ، خواندن آن كتابها نه تنها هيچ فايدهاي ندارد ؛ بلكه مضر هم هست . 15 . اين را هم بدانيم كه فهم كتابهاي بسياري از بزرگان ديگر تا حد زيادي براي غير طلاب آن هم در سطوح بالا ، مشكل و دست نايافتني است . مطالعهي كتابهاي استاد ، ما را براي فهم آن كتب هم آماده ميكند . 16 . از مطالعهي كتب متفرقه بپرهيزيم ؛ مگر در موارد اضطراري . 17 . آسان بودن كتابهاي اول ، موجب بياهميتي شما به عمق مطالب نشود . كتاب داستان و راستان كه از سادهترين كتب استاد است ، از عميقترين كتابهاي ايشان نيز هست كه جايزهي بينالمللي يونسكو را به خود اختصاص داده . 18 . نكتهي بسيار مهم و كليدي : اگر كتابهاي استاد مطهري را بدون داشتن يك سير مشخص و فقط با انتخاب سليقهاي بخوانيم ، به هدفي كه در پي آن هستيم نخواهيم رسيد . ما براي مطالعه ، سيري را پيشنهاد ميكنيم كه داراي اين خصوصيات است . الف ) نويسندهي اين سير يكي از علماست كه به بنده ميگفت : من بيست و دو سه دور كتابهاي شهيد مطهري را گرفتم و خواندم و به كتابخانهي مسجد هديه كردم . ايشان با اين اندوختهي عظيم مطالعاتي در كنار حرم امام رضا عليهالسلام اين سير را تنظيم ميكنند . ب ) در اين سير ، علاوه بر آن كه در تنظيم موضوعي كتب دقت شده ، هم چنين، چينش كتابها از آسان به سخت است كه ذهن خواننده را رشد داده ، به گونهاي كه وقتي به كتابهاي تقريباً مشكلي همچون توحيد يا عدل الهي و ... ميرسد ، براي دريافت مطالب آن كتابها آماده ميشود . در حالي كه اگر خواننده از همان ابتدا به سراغ اين كتابها برود ، يا از درك مفاهيم آن عاجز بوده و يا اين كه دريافت ناقصي خواهد داشت . ج ) گاهي در مطالعهي يك كتاب سؤالاتي پيش ميآيد كه پاسخ بسياري از آنها در اين سير ، در كتابهاي بعدي يافت ميشود . د ) اين سير در چهار مرحلهي آشنايي با استاد ،كتب داستاني ، كتب سخنراني و كتب دست نويس تنظيم شده است . سير پيش نهادي ، در پايان همين گفتار خواهد آمد . 19 . اگر چند نفر با هم تصميم گرفتهايد كتابهاي شهيد را مطالعه كنيد ، ميتوانيد با همكاري ، يكديگر را در پيشبرد مطالعه ياري كنيد . مواظب باشيد كار جمعي ، سرعت مطالعهي شما را كند نكند . نحوهي كار جمعي ميتواند به اين شكل باشد كه افراد گروه ضمن اين كه با سرعت هر چه تمامتر به مطالعهي كتب ميپردازند، هر هفته يا دو هفته يك بار گرد هم جمع شده و از كتاب اول استاد (داستان راستان ) بيست الي سي صفحه را مشخص كرده و همه موظف شوند قبل از آمدن به جلسه يك بار ديگر صفحات مشخص شده را دوباره مطالعه كرده و وقتي در جلسه حاضر ميشوند ، هر كس چند صفحه را توضيح دهد . در ضمن افراد گروه ، نكات زيبايي را كه به نظرشان ميرسد ، براي ديگران بيان ميكنند . فايدهي اين جلسه آن است كه اول آن كه در يك كار جمعي ، افراد با ديدن دوستان خود كه به همين كار مشغولند ، انگيزهي بيشتري براي مطالعه پيدا ميكنند . دوم آن كه با اطلاع از ميزان مطالعهي افراد گروه ، حس رقابت ايجاد شده و همين امر در سرعت بخشيدن به كار ، كمك شاياني ميكند . سوم آن كه مطالبي كه يك بار مطالعه شده ، بي آنكه به سرعت مطالعه ضربهاي وارد شود ، يك بار ديگر مرور ميشود . 20 . در تمام مراحل مطالعه از هنگامي كه تصميم به مطالعه ميگيريد تا زماني كه مطالعه را آغاز ميكنيد ، از توكل بر خدا و توسل به اهل بيت عليهم السلام غافل نشويد . در جلساتي كه به نام آل الله عليهم السلام برگزار ميشود ، از امام زمان روحي فداه و اجداد طاهرينش بخواهيد كه شما را در اين راه كمك كرده و ذهنتان را براي درك معارف ناب دين ، آماده و لايق بگردانند . اعتقاد بنده اين است كه يكي از علل مهم شكست در مسير مطالعهي كتب استاد مطهري و در هر راه معنوي ديگر ، اتكا به خويشتن و غفلت از خداوند است . همه بايد بدانيم كه بي توفيق و ياري خداوند و ائمهي معصومين عليهم السلام هر كاري براي رسيدن به معارف قرآن و اهل بيت عليهم السلام ناقص و ابتر خواهد ماند. عظمت امام خمینی ( ره ) این مرد [ امام خمینی ] درست نمونه علی (ع) است . درباره علی (ع) گفته اند که در میدان جنگ به روی دشمن لبخند می زند و درمحراب عبادت از شدت زاری بیهوش می شود و ما نمونه او را در این مرد می بینیم . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) آثار
الف ) سرگذشت هاي ويژه از زندگي استاد مطهري
|
||||
كسانى كه به معارف اسلامى تا اندازهاى آشنايى دارند مىدانند كه در خلال بيانات كتاب و سنت، سخن روح و جسم يا نفس و بدن بسيار به ميان مىآيد و يا اينكه تصور جسم و بدن كه به كمك حس درك مىشود تا اندازهاى آسان است و تصور روح و نفس،خالى از ابهام و پيچيدگى نيست. |
|
سلام
بر شما عاشقان و دوستان عزیز،ضمن عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن نیمه شعبان میلاد
حضرت بقیه الله خدمت شما مهربانان و منتظران ظهور؛ دست دعا بر آستان حضرت دوست
برمیدارم و تعجیل در ظهور آن غایب از نظر را از او مسئلت میدارم ودر ادامه به پست امشب می
پردازم. دیده
بی خواب عنوان یکی از تضنیف هایست که در سه گاه اجرا شده است ودر کاست در خیال موجود می
باشد، استاد این اثر را با همکاری آقای مجید درخشانی اجرا کرده
اند. شعر از سعدی
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
دو اثر خوشنویسی از استاد محمد رضا شجریان و سبک ایشان در هنر خوشنویسی
--------------------------------------
|
|
دكتر ضيا موحد(استاد دانشگاه و منتقد): غزلهاي مولوي هركدام يك سماع است از جمله ويژگي غزلهای مولوی در شعرش وزن، ريتم يا ضربآهنگ است كه گاهي به کار بردن كلمه ريتم متناسبتر است. معمولا مساله ريتم به چند دسته ريتمهاي ساده، مركب و پيچيده و ريتمهاي نامنظم تقسيم ميشود كه به ظاهر نامنظم است؛ اما بر يك بستر منظم قرار ميگيرند. ريتمهاي ساده را نظير شعرهاي متفق الاركان، و ريتمهاي نامنظم مانند شعرهاي بلند فروغ فرخزاد كه از وزن اصلي منحرف ميشوند.نکته دیگری که در مورد مولانا مورد توجه است سماع است. مساله سماع در بين عرفا اجر و قرب بسيار زيادي دارد به طوري كه غزالي با آن خشكي و عبوسي، وقتي به سماع ميرسد حرفهاي جالبي ميزند و تجليل ميكند. وقتي درمجلس سماع وارد ميشويم يك ضربآهنگ ميشنويم، البته نبايد فراموش كرد كه همه بايك ضربآهنگ حركت ميكنند اما هركدام به اين ضربآهنگ، به شكل حركت خود، جواب ميدهند. در يك ضرب آهنگ، به تعداد كساني كه در مجلس سماع هستند، فرديت و ذهنيت مطرح است يعني گاهي اينها سماع همديگر را نگاه ميكنند، گاهي نگاه نميكنند و گاهي هم با خود در رقص هستند. كساني كه در رقص باشند، يا گيرنده ضربآهنگ هستند و يا دهنده آن، در ابتدا ممكن است همه به يك ضربآهنگ برسند اما تفكيك بين اين دو غير قابل ممكن است، در واقع گيرنده همان دهنده و دهنده نيز همان گيرنده است. مجلس سماع جاي اين نيست كه راجع به سماع بحث شود. درمجلس سماع اگر بخواهيم بحث كنيم از سماع خارج ميشويم، يعني در جايي بايد بحث كرد كه مساله شركت كردن در سماع مطرح نباشد. خاصيت ديگر ضربآهنگ جريان داشتن آن در زمان است. ضرب آهنگ در زمان جريان دارد همانطور كه شعر و موسيقي را در زمان ميشنويم، سماع هم در زمان شنيده ميشود. هركس ميتواند خود را با سماع بيان كند، اما از طرف ديگر ميتوان گفت كه اين موسيقي و سماع است كه خود را از طريق افراد بيان ميكند و اين نكته بسيار ظريفي است.اگر كلمهها مبين ضرب باشند در اينصورت اين ضرب نيست كه مبين احساسها و انديشهها است بلكه گزارها هستند كه مبين ضربآهنگ هستند. شعر را مشاهده حركت از ضرب آهنگ به معناست. همچنانكه رقص، مشاهده حركت از ضربآهنگ به فرديت و ذهنيت است. شعر و سماع مولوي از هم جدايي ناپذيرند همچنان كه در زندگي او نيز جدايي ناپذير بوده اند. |
|
بحثی در باب هنر اسلامی ما در پیاله عكس رخ یار دیدهایم مینیاتوری با صحنهی حماسی، نبرد قهرمانان ایرانی را در شاهنامه به تصویر كشیده است. وقتی دقیقتر نگاه میكنیم، جنبههای دیگری از تصویر برایمان آشكار میشود. گویی برای این حكایت رزمی، تعبیری عرفانی پیدا میكنیم و عالمی مثالی را ماورای عالم جسمانی احساس میكنیم. آن سوی صحنههای نبرد حماسی، گویی «اسرار صغیر» مخاطب را برای درك «اسرار كبیر» آماده میسازد. بخشهایی از قرآن مجید با فرمها و اشكال گیاهی، استیلیزه و یا اسلیمی خوشنویسی شده است. اگر بیشتر دقت كنیم، متوجه میشویم كلمات و حروفی كه تجسم آیات قرآنی را نشان میدهند، خود بخشی مستقل و قدرتمند پیدا كردهاند و از طریق شكل و قالب بصری خویش، «كیفیت الهی» را تجسم بخشیدهاند. گویی حروف الفبای مقدس با خصایص و ویژگیهای پروردگار ارتباط نزدیكی دارد. به یكی از مساجد اسلامی وارد میشویم، نقوش درونی معبرهای طاقدار مسجد تحتتأثیر بازتاب نور، فضایی قدسی را متجلی میكند. ظرافت ستونها و درخشش سقفها با كاشیكاریهای سبز و آبیرنگ، چشم را خیره میكند. گویی در این مكان همهچیز به نور بدل میشود و نور به نوبهی خود، به بلور مبدل میشود. فضای مسجد به گونهای طراحی شده است كه با ورود به آن، به نحوی ملموس، حضور الهی را احساس میكنیم. گویی پرتو نور حقیقت بر همه چیز متجلی شده است. مفهوم رمزی جنبههای مختلف هنر اسلامی با جنبههای معنویت اسلام ارتباط نزدیك دارد و همین معنویت توحیدی است كه خلق معماری قدسی اسلامی را كه یكی از اصلیترین هنرهای اسلامی است، ممكن میسازد. خوشنویسی، معماری، نقاشی، مینیاتور، سفالگری و تعزیه همگی شاخههای مختلف هنر اسلامیاند كه به شیوهای بیواسطه از روحانیت اسلامی سرچشمه میگیرند. ذات فرافردی هنر اسلامی میتواند صرفاً بر اساس شهود یا خلاقیت فردی تجلی پیدا كند. این ذات به نحوی در تفكر و جهانبینی اسلام ریشه دارد. هنرمند مسلمان به هر كجا كه بنگرد، جلوهای از حقیقت را مییابد. گویی شیوهی زیستن او مصداق همان آیهی معروف است كه میگوید: «پس به هر طرف رو كنید، به سوی خدا روآوردهاید.» (بقره، 115) از مهمترین ویژگیهای هنر اسلامی، «حكمتی» است كه در ورای آن نهفته است. این حكمت سرشت الهی انسان را جلوهگر میسازد، نه این كه پنهانش كند. شاید اگر بخواهیم چند ویژگی مشخص را برای هنر اسلامی برشماریم، با نگاهی به انواع هنرهای اسلامی، به ویژگیهای مشترك زیر برسیم: 1ـ هنر اسلامی از اصل وحدت و انسجام ریشه میگیرد و بینشی كامل و مجموعهنگر بر آن حاكم است و تمام انواع آن، پیوند نزدیكی با اعمال مذهبی و راز آشنایی دارد و از جنبههای رمزی و روحانی برخوردار است. 2ـ هنر اسلامی، در هر شكل خود، جنبهای از دین است كه ذهن انسان را به جستوجو و پرسش وامیدارد؛ اما خود، پاسخ نهایی را به او ارائه نمیكند. گویی قصد ایجاد انگیزه و حركت در مخاطب را دارد، اما خود از ارائهی كاملترین پاسخ پرهیز میكند، چرا كه مخاطب، خود باید كاملترین پاسخ را بیابد. هنر اسلامی تنها به مخاطب خود یاری میرساند تا حقایق الهی را در ساحت مادی تجربه كند و سوار بر بالهای زیبایی، به سوی جایگاه اصلی خود كه همانا «قرب الهی» است، حركت كند. 3ـ هنر اسلامی، مانند همهی انواع هنرهای مقدس، بهنوعی واجد سادگی و خصوصیت «تهیبودن» است كه عرفا از آن با نام «فقر معنوی» یاد میكنند. این فقر معنوی به نحوی با مفهوم ازلی و ابدی پیوند دارد و حاصل آن خلق هنر بیزمان یا فرازمان است. شاید به همین دلیل است كه هنوز پس از گذشت سالها، آثار عارفان بزرگ اسلام چون مولانا، عطار و خواجه عبدالله انصاری به نیازهای روحی مخاطبان خود پاسخ میدهد، زیرا این آثار در عین سادگی، پیوند ریشهداری با نیازهای معنوی انسان دارد. 4ـ هنر اسلامی از «بطن وحی» برخاسته است. اگر هنر مقدس باشد، لازمهی آن وحی است. اما هنرمند اسلامی برای اینكه اثر هنری بیافریند، باید واجد حالتی از صدق و اخلاص باشد تا بتواند با روح وحی ارتباط داشته باشد. هنرمند اسلامی برای اینكه كمالی را تجسم بخشد و یك اثر هنری بیافریند، نخست باید خود در راه كمال قدم بردارد وگرنه نمیتواند هنر مقدس بیافریند؛ هنری كه در آن، حضور و قرب حق باشد و دیدنش انسان را به یاد خدابیندازد. 5 ـ هنر اسلامی، مانند همهی هنرها، با عنصر «زیبایی» آمیخته است. بزرگی گفته است زیبایی آمیختهای از حقیقت و شادی است؛ زیبایی مظهر حقیقت مطلق است و حقیقت خداست؛ خداوند عین سرور و ابتهاج است. پس هر زیبایی لازمهاش یك نوع بهجت و سرور روحی است و اوج زیبایی در هنر اسلامی رسیدن به احساسی از قرب الهی است كه بالاترین و متعالیترین وجه سرور و جذبه را برای انسان به ارمغان میآورد. 6ـ از دیگر ویژگیهای هنر اسلامی نمادگرایی (سمبولیسم) یا رمز و تمثیل است. رمز و نماد همچون آینهی شفافی است كه حقایق عالم ملكوت را جلوهگر میسازد. قرآن مجید نیز بر رمز و نماد و تمثیل استوار است. خداوند در قرآن نخست برای ما مثالی میزند و سپس با آن مثال، یك قاعده یا اصل وجودی را برایمان تبیین میكند. خواننده از معنای ظاهری مثلها، به معنای حقیقی آنها رسوخ میكند. نمادگرایی اساس هنر مقدس است چرا كه در هنر مقدس، هر رمز نشانهی یك حقیقت برتر است. این رمزها و نمادها وضعی و قراردادی نیست، بلكه یك امر حقیقی و وجودی است. نمادهای دینی در عین اینكه در یك صورت ظاهر شده است، راه به بینهایت دارد. هرچند بسیاری از صاحبنظران دربارهی ویژگیهای مشترك هنرهای اسلامی همعقیدهاند، ولی نباید از یاد برد كه هنر محصول تقابل انسان با هستی است. به همین دلیل از بدو تشكیل جوامع اولیه، هنر در انجام مراسم و مناسك، نیایشها و آیینها بهتدریج جای خود را باز كرد و بهاینترتیب، جزء جداییناپذیر زندگی انسان شد. بنابراین، هنر در همهی ادیان به شكلی خاص نمود یافته است. هنر ادیان مختلف، جلوههای تبلور اندیشههای متفاوت اما دینی محسوب میشوند. در این میان، هنر اسلامی واجد یك ویژگی منحصربهفرد است و آن ویژگی توحیدی آن است. در همهی جلوههای هنر اسلامی، حركت درونی اشیا به سوی بالا و حقیقتی ورای این جهان است و تمام مراتب وجود در عالم هستی به نحوی به پروردگار یكتا مربوط میشوند. كاربرد فضای خالی در هنر اسلامی، یكی از مهمترین ثمرات مستقیم اصل متافیزیكی توحید است. توحید، به گونهای صریح و موجز، در كلمهی شهادت یعنی «لاالهالاالله» متجلی است. این اصل یكی از عمیقترین رموز متافیزیك و واجد جنبهها و سطوح معنایی متفاوت است. اولین آنها تأكید بر سرشت گذرا و غیراصیل «هرچه به جز خدا» یا «ماسویالله» یا همان كلّ نظام خلقت است كه در این میان، عالم ماده از سایر عوالم ناپایدارتر است. دومین سطح معنایی شهادتین بر غیریت و متفاوتبودن حقیقت مطلق تأكید میكند، یعنی اینكه خداوند كاملاً ورای تمام چیزهایی قرار دارد كه ذهن و حواس معمولی، به مفهوم رایج كلمه، آنها را «واقعیت» میشناسد. اگر اشیا را به مفهوم متداول تلقی كنیم، آنگاه خلأ، یعنی آنچه از اشیا تهی است، به صورت پژواك حضور خداوند در نظام هستی جلوهگر میشود. زیرا از طریق نفی «اشیاء»، درواقع به آنچه ورای همهی چیزهاست، اشاره دارد. بنابراین، فضای خالی مظهر تعالی پروردگار و حضور او در تمام اشیا است. این اصل اساسی متافیزیك كه بر پایهی توحید و شهادت استوار است، عمیقاً بر نقش مهمی دلالت میكند كه فضای خالی در هنر اسلامی ایفا میكند و اهمیت معنوی آن در هنر و معماری قابل بررسی است. فضای خالی، اثر محدودكنندهی فضای كیهانی بر انسان را حذف میكند و از آنجا كه حجاب جسم برداشته میشود، نور الهی به درون میتابد. پس فضای خالی باعث میشود كه موجود پذیرای نور الهی شود. هنر اسلامی بهنوعی همهی هستی، شعر، وزن، تناسب، قدرت و افسون خود را از اندیشهی توحیدی میگیرد. اما موضوع آن چیست؟ آیا هنر اسلامی صرفاً به موضوعهای مطرحشده در دین اسلام محدود میشود؟ آیا هنر را میتوان صرفاً از آن جهت كه موضوعی اسلامی را انتخاب كرده است، هنر اسلامی خواند؟ پاسخ، منفی است. تنها موضوع هنر نیست كه اسلامی بودن آن را مشخص میكند، بلكه ساختار، شیوهی بیان و صورت آن نیز باید با دین اسلام هماهنگی داشته باشد؛ یعنی تجلی وحدت را در ساحت كثرت به نمایش بگذارد. شاید بسیاری از شاعران مسلمان و عارفمسلك ایرانی، همچون مولوی و عطار، به بهترین وجه تجلی وحدت را در ساحت كثرت به نمایش گذاشته باشند. برای مثال، شعر مولانا ثمرهی شهود روحانی اوست؛ نوعی برانگیختگی و بیداری كه با تحولی در روح آغاز میشود و «به تحول كیمیاگرانه» میانجامد. شعر مولانا وسیلهای برای بیان حقیقت است و از این جهت به منطق (لوگوس) شباهت دارد. در جایجای مثنوی معنوی، مولانا براین حقیقت پای میفشارد كه شاعر نیست و سرودن شعر امری اختیاری و دست او نیست. قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان حرف و صوت و گفت را برهم زنم تا كه بی این هر سه از تو دم زنم سرودن اینگونه شعر، به نوعی بیان حقیقت است كه معرفت حاصل از آن باعث دگرگونی هستی آدمی میشود. این همان عرفان یا متافیزیك سنتی است كه در آن منطق و شعر به هم میرسند و یا به قول لئوتولستوی، نویسندهی روسی، نوعی «اشراق ادبی» است كه در آن «احساس عشق به خداوند» تجلی یافته است. همین اتفاق در نمایشهای مذهبیـ آیینی نیز رخ میدهد. اگرچه همواره میان تئاتر و دیانت ارتباط تنگاتنگی وجود داشته و از نگاه بسیاری از نظریهپردازان، تئاتر منشعب از مراسم دینی و آیینوارههای نیایشی است، اما در نمایشهای مذهبیـ آیینی كه اوج آن در تعزیه نمود دارد، انسان با نیروهای غیبی، جهان ملكوت و ناخودآگاه و دنیای رمزوراز و به عبارت بهتر، با عالم قُدسی سروكار دارد. عنصر اصلی نمایش آیینی اسلامی، جوهرهی روحانیت است، چرا كه این نوع نمایش به دنبال تزكیهی تماشاگر، تعالی روح او و نشاندادن حقایق بزرگ و ازلی است. این نوع نمایش بیش از آنكه سرگرمی و تفریح باشد، نوعی عبادت و وظیفه محسوب میشود. «زیستن حیاتی است مشترك برای وحدت بیشتر جمع بر اساس ایدهای مقدس». به همین دلیل، در نمایشهای آیینی نیز مانند اشعار مولانا یا معماری اسلامی، هنرمند خود را خالق نمیداند، بلكه تنها خود را واسطهی فیض میداند و خالق اصلی را خدایی میداند كه همه چیز از آنِ اوست. هدف غایی همهی نمایشهای آیینی تزكیه و تخلیهی روانی و درنتیجه رسیدن به یك آگاهی برتر است. این اتفاق در بهترین شكل خود در مراسم نمایشی تعزیه رخ میدهد. در تعزیه، مقصود تماشاگر صرفاً تماشا كردن نیست، بلكه شركتكردن در یك مراسم عبادیـ آیینی است. تماشاگر تعزیه از بیرون به آن نمینگرد، از درون با آن یكی میشود. تماشاگر بهراستی میداند كه در دل خلاقیتی حاضر است كه بر مبنای ارزشهای اخلاقیـ ایمانی یك جامعهی یكدست و دارای وحدت و یگانگی شكل گرفته است. او میداند كه قرار نیست پیامی را بگیرد و یا انتقال دهد، بلكه هدف این است تا با شركت در یك واقعه، زنگار از آینهی روحش بزداید، اشك بریزد و آرام شود. تماشاگر در این نمایشواره، به سكوت و تمركز نیازمند است نه به هشیاری عقل یا واكنش حسی. این احساسی است كه انسان در زمان انجام نیایش دارد. اینگونه نمایشها، تماشاگر را به نوعی «امنیت روانی» میرساند و به او آرامش فكر و جلای روح میبخشد. در این نوع آثار نمایشی، تلاش انسان برای دستیابی به اسطورهها نیز مشاهده میشود، گویی همهچیز در زمان اسطوره و در زمان بدایت هر چیز رخ میدهد. این نوع هنر به نحوی به تصوف شباهت دارد. تصوف راهی است برای دسترسی به آن سكوت و آرامشی كه در مركز هستی انسان نهفته است؛ سكوتی كه زیباترین موسیقیهاست و تنها توسط حكیم یا صوفی شنیده میشود و آرامشی كه منشأ هرگونه فعالیت و تحرك معنیدار است و سرچشمهی حیات و مبدأ هستی انسان است. همانگونه كه تصوف برای بیان حقیقت خود میتواند از هر وسیلهی مشروع سود جوید، هنر اسلامی نیز برای رسیدن به این آرامش و سكون الهی، میتواند از محملهای مختلف بهره گیرد. اینجاست كه هنر اسلامی به صورت روی میآورد. صورت، حجاب عالم معناست ولی درعینحال نماد عالم قدسی و وسیلهای برای رسیدن به آن است. هنر بدون حمایت ماده و صورت، نمیتواند به عالم قدسی راه یابد. اما این صورت و حجاب باید آنچنان زیبا و صیقلیافته بیان شود كه چون آیینهای زیباییهای عالم معنا و ملكوت را بازتاب دهد. این صورت میتواند یك حركت در آیین نمایشی، یك شكل هندسی در معماری، طرحی یا اسلیمی در نقاشی و خطاطی و یا نوایی در موسیقی باشد. هر چه باشد، هنر نیز چون تصوف میتواند از همهی امكانات صورت استفاده كند و تأثیر عمیق خود را بر روح انسانی برجا گذارد. بههمین دلیل، هنر اسلامی از اسرار الهی است. روح آدمی از عالم قدسی سرچشمه میگیرد و توسط طلسم و افسون هنر دوباره با این عالم معنا پیوند مییابد. تمام كوششهای هنرمندان اسلامی برای نیل به كمال و رسیدن به این لحظهی عظیم كشف و پیوند میان صورت و معناست... هنر اسلامی مَركبی برای انسان است تا با آن به اوج عالم پهناور وجد و شادی الهی پرواز كند. آغاز آن هنر است؛ اما پایانش، احساس عروج معنوی است كه بهراستی پایانی برای آن نمیتوان قائل شد. از این جهت، رابطهی هنر اسلامی و تصوف رابطهای حقیقی است. سالك و هنرمند هر دو برای رسیدن به حق، مراحل وصول مختلفی را طی میكنند: 1) مرحلهی فیض، كه در آن باید جنبهای خاص از نفس انسان ببرد؛ 2) مرحلهی بسط، كه در آن وجهی از نفس انسان انبساط مییابد و وجود انسان از حدود خود گذشته، همهی عالم را در برمیگیرد؛ 3) مرحلهی آخر وجد و سرور و شوق الهی است كه از آن با عنوان «ابتهاج» یاد میكنیم. در این مرحله، هنرمند یا سالك به مقام فنا و بقا نائل میشود و از تمام احوال و مقامات دیگر میگذرد و به مشاهدهی چهرهی یار راستین توفیق مییابد و از تماشای این چهره، چنان درگیر وجد میشود كه گویی تمام مراسم سیر و سلوك را به شبی پیموده است. این همان احساسی است كه مولانا و عطار در كنار صوفیان مسلمان، بهخوبی آن را تجربه كردهاند. این شهود و وجد راز ماندگاری هنری اسلامی است. در اینجاست كه دیگر كلام، صوت، خطوط و آوا جنبههایی از واقعیت جهان مادی نیستند، بلكه چون سلسلهمراتب هستی، به واقعیتی ماورایی دلالت دارند. آنها به این عالم مثالی تعلق دارند، اما اشارهی آنها به معنای دیگر است. این همان اتفاقی است كه در مینیاتور اسلامی و بهویژه مینیاتور ایرانی رخ میدهد. حتی قالی ایرانی به منزلهی تذكاری است از واقعیتی كه ماورای محیط دنیوی و مادی حیات روزانهی بشری قرار دارد. بنابراین، اگر هنر در مفهوم عامش قصد دارد كه انسان را به درك عمیقتری از واقعیتهای ملموس زندگی برساند و او را با شادیها و لذتهای زیستن آشنا كند، هنر اسلامی تا آنجا برای او وجد و سرور و زیبایی به ارمغان میآورد كه خود، پرندهوار و بالزنان به سوی اصل این مثالها و سایهها و به سوی خورشید حقیقت به پرواز درآید. اینجا دیگر هنرمند نیست كه مخاطب خود را هدایت میكند، بلكه غریزهی خداجویی، كمالطلبی و احساس و نیاز مذهبی مخاطب است كه او را به جلو میبرد. در اینجا، دیگر روح طالب زیبایی مطلق و عشق حقیقی است و از آنجا كه هنر اسلامی هرگز ادعای كمال ندارد و تنها شمهای از زیبایی و حقیقت را به او نشان داده است، روح تشنه بالزنان به سوی مبدأ و اصل این زیبایی پرواز میكند. شاید راز و رمز داستان سیمرغ عطار در منطقالطیر بیان همین حقیقت باشد كه سیمرغ حقیقی، گوهر وجود انسانی است كه به سوی قرب الهی در حركت و پرواز است. به همین دلیل، هنر اسلامی نمیخواهد مخاطب خود را به نهایت كمال و زیبایی برساند، زیرا قصد گسترش احساس پرواز او را دارد. كمال و غایت نهایی در جای دیگر است، جایی كه این هنر و صورت، تنها اشارتی مختصر به آن است. وجد نهایی نه از این هنر، كه از شوق رسیدن به آن سوی این صورت (صوت، نقاشی، معماری، نمایش و...) ناشی میشود. هنر اسلامی قصد پنهان كردن چیزی را ندارد، بلكه قصد فاش كردن ذات الهی انسان را دارد. به همین دلیل، مخاطب هنر اسلامی از سادگی و طهارت این هنر ناگهان به خود میآید و امتداد این هنر را در وجود خود مییابد. گویی با نگاه خود، خالق این هنر است و گویی اثر هنری با تمام «خالیبودن و سادگی»، او را وامیدارد كه به لحظهی شوق، لحظهای ماورای صورت، كلمات و آواها دست یابد. اینجاست كه هنر اسلامی حتی از عبادت تأثیرگذارتر میشود، زیرا با بهرهگیری از نیاز زیباییشناسی انسان، او را به سرچشمه و مبدأ همهی زیباییها میرساند و به قول خواجه حافظ: ما در پیاله عكس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریدهی عالم دوام ما منابع: اعوانی، غلامرضا، حكمت و هنر معنوی (تهران: نشر گروس، 1375). ستاری، جلال، نماد و نمایش (تهران: توس، 1374). فصلنامهی هنر ، (پاییز 73)، ش26. نصر، سیدحسین، هنر و معنویت اسلامی ، ترجمهی رحیم قاسمیان (تهران: دفتر مطالعات دینی هنر، 1375). ***************************************************** نویسنده: چیستا یثربی منبع: ماهنامه بیناب، شماره 7 منبع الکترونیک: باشگاه اندیشه http://bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=14746 |
|
با
نام حضرت دوست و عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن میلادباسعادت حضرت اباعبدالله الحسین
(ع) مطلب امروز را آغاز می نمایم،در این پست بنده جدای از آوردن تصنیفی زیبا از
استاد شجریان با نام گل باغ آشنایی، زندگینامه شاعر و عارف شعر این تصنیف را نیز در
پست قبلش برایتان گنجانده ام تا شما دلشدگان شعر،موسیقی و هنرایرانی بیشتر با این
عارف آشنا شوید،مثل همیشه منتظر انتقادات و پیشهادات شما عزیزان هستم.
***************************** گل باغ آشنایی لینک دانلود:حجم یک مگابایت شعر
تصنیف :
فخرالدین عراقی
آهنگساز
:
استاد فرهاد فخرالدینی اجرا شده در دستگاه: همایون بر گرفته شده از برنامه گلهای تازه ۱۲۵ ز
دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایـی مژه
ها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان
سنبلستـــان چرد آهـوی ختایـــی سر
برگ گل ندارم به چه رو روم به گلشن که شنیده ام ز گل ها همه
بوی بی وفایــی به
کدام مذهب است این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را
که تو عاشقم چرایـــی به
طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در
برون چه کردی که درون خانه آیـــی به
قمارخانــه رفتم همه پاکبــاز دیــدم چو به
صومعـه رسیـدم همـه زاهــد ریایـــی در
دیــر می زدم مـن ز در نــدا درآمـــد کــه درآ درآ عــراقــی کــه تــــو از آن مایــی |
|
زندگینامه فخرالدین عراقی ابراهيم عراقي فرزند عبدالغفار کميجاني( همداني ) در سال ۶۱۰ ه. ق در کميجان از قراء همدان ديده به جهان گشود. او پس از تکميل آموزش قرآن براي ادامة تحصيل به همدان رفته و در همدان تحصيل کرد و در کودکي قرآن را ازبر کرد و ميتوانست بآواز شيرين و درست قرائت کند وقتي که هفده ساله بود جمعي از قلندران بهمدان فرود آمدند و عراقي نيز بهمراه آنان به هندوستان رفت و به شاگردي شيخ بهاء الدين زکريا درآمد و بعد از مدتي با دختر او ازدواج کرد که از وي پسري آمد و به کبيرالدين موسوم گشت. بيست و پنجسال سپري شد و شيخ بهاءالدين وفات يافت در حاليکه عراقي را جانشين خود کرده بود. عراقي بعد از هند عزم مکه و مدينه کرد و پس از حج جانب روم شد، در قونيه به خدمت مولانا رسيد و مدتها در مجالس سماع حاضر شد وي پس از سالها اقامت در روم جانب شام شد. عراقي در هشتم ذيقعدة سال ۶۸۸ ه. ق در شهر دمشق درگذشتهاست . اشعار و آثار او از قبيل قصايد، مقطعات، ترکيبات، ترجيعات، غزليات، رباعيات، عشاق نامه، لمعات و اصطلاحات تصوفي وي را مرحوم سعيد نفيسي گردآوري نمودهاست. |
|
بایاد خدا و سلام خدمت شما دوستان عزیز، از آنجایی که اکثر دوستانی که به استاد شجریان و هنر موسیقی و ادبیات ایران عشق می ورزدند خواه ناخواه به عرفان و سلوک معنوی نیز علاقه فراوانی دارند،حیف دیدم دوستان این مطلب را نخوانند و از آن بی بهره بمانند و آنرا در وبلاگ قراردادم شاید که مورد شما دوستان قرار گیرد: ********************* هفت وادي عرفان وادي در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است (لطايف الغات( در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است. به طوريکه. صوفيان مقدم در تصوف هفت مقام تصور کرده اند از اين قرار: 1-مقام توبه 2- ورع 3- زهد 4- فقر 5- صبر 6- رضا 7- توکل. و ده "حال" از اين قرار: 1-مراقبه 2- قرب 3- محبت 4- خوف 5- رجا 6- شوق 7- انس 8- اطمينان 9- مشاهده 10- يقين (اللمع ص 42) اما صوفيان قرون بعد بر اين تعداد افزوده اند از جمله ابوعبدالله انصاري به ده وادي معتقد است (شرح منازل السائرين ص 198)- بيان اين واديها و اختلافات صوفيه از حوصله اين شرح که بنايش بر اختصار است خارج است (جهت مزيد اطلاع ر. ک. : بحث در آثار و افکار و احوال حافظ تاليف دکتر غني ص 207 تا 227 و کتب معتبر صوفيان از قبيل رساله قشيريه و هجويري و غيره(- عطار در مصيبت نامه پنج وادي تصور کرده است و در منطق الطير هفت وادي. از اين قرار : 1- طلب 2- عشق 3- معرفت 4- استغنا 5- توحيد 6- حيرت 7- فقر و فنا و براي هر يک شرحي بسيار شيوا و دل انگيز آورده است. طلب: در لغت بمعني جستن است (المصادر) و در اصطلاح صوفيان "طالب" سالکي است که از شهوت طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد (لطايف) – آنرا گويند که شب و روز به ياد خدايتعالي باشد در هر حالي (کشف المحجوب)- در حقيقت «طلب» اولين قدم در تصوف است و آن حالتي است که در دل سالک پيدا مي شود تا او را به جستجوي معرفت و تفحص در کار حقيقت و اميدارد. «طالب» صاحب اين حالتست و مطلوب هدف و غايت و مقصود سالک است. عشق : بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد چنانکه مولانا گويد: عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت صوفيان در توصيف آن داد معني داده اند و نقل گفتار آنان در اينجا ميسر نيست، فقط به نکته اي از آن اشاره مي شود و براي توجه به کيفيت آن مي توان به مراجعي که در ذيل مي آيد مراجعه نمود. سهروردي گويد: «عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانيت که خلاصه موجوداتست، درختيست منتصف القامه که آن بحبة- القلب پيوسته است وحبةالقلب در زمين ملکوت رويد... و چون اين شجره طيبه باليدن آغاز کند و نزديک کمال رسد عشق از گوشه اي سر بردارد و خود را در او پيچيد تا بجايي برسد که هيچ نم بشريت در او نگذارد و چندانکه پيچ عشق بر تن شجره زيادتر مي شود آن شجره منتصف القامه زردتر و ضعيف تر مي شود تا بيکبارگي علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شايسته آن شود که در باغ الهي جاي گيرد.» (رسالة في حقيقة العشق ص 13) «محبت چون بغايت رسد آنرا عشق خوانند و کويند که "العشق محبة مفرطه" و عشق خاص تر از محبت است زيرا که همه عشق محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زيرا که همه محبتي معرفت است. اما همه معرفتي محبت نباشد... پس اول پايه معرفت است و دوم پايه محبت و سيم پايه عشق. و بعالم عشق که بالاي همه است نتوان رسيد تا از معرفت و محبت دو پايه نردبان نسازد» (رسالة في حقيقة العشق ص 12). عطار در الهي نامه آورده است: ز شهوت نيست خلوت هيچ مطلوب کسي کين سر ندارد هست معيوب وليکن چون رسد شهوت بغايت ز شهوت عشق زايد بي نهايت ولي چون عشق گردد سخت بسيار محبت از ميان آيد پديدار محبت چون بحد خود رسد نيز شود جان تو در محبوب ناچيز ز شهوت در گذر چون نيست مطلوب که اصل جمله محبوبست محبوب )الهي نامه ص48) بطوريکه گفته شد صوفيان را در توصيف عشق و محبت و محبوب و تقديم و تأخير آنها و کيفيت اين عشق و تاثير آن در سالک و لزوم عشق در طريقت بسيار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست (جهت مزيد اطلاع ر. ک. اللمع ص 57 و رساله قشيريه ص 143 و هجويري ص 392 و منازل السائرين قسم سابع و احياء العلوم الدين ج 4 ص 251 تا 275 و فتوحات المکيه ج 2 ص 220 و سوانح غزالي و رساله في حقيقة العشق سهروردي واشعة اللمعات، لمعه هفتم ص 87 و مصباح الهدايه ص 404 و حواشي نگارنده بر اسرارنامه ص 276 و 280(. معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدايتعالي عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و نفي اخلاق رذيله و آفات آن نمايد و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند. (رساله قشيريه ص 141) جهت مزيد اطلاع بر اين اصطلاح ر. ک. مصباح الهدايه ص 90 ببعد و هجويري ص 341 ببعد و منازل السائرين قسم دهم و کيمياي سعادت ص 41 ببعد و فرهنگ مصطلحات عرفاء ذيل کلمه معرفت. توحيد: در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آنست و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيد (تعريفات) (و نيز ر. ک. رساله قشيريه ص 134 و مصباح الهدايه ص 17 ببعد و هجويري ص 356(. تفريد: نفي اضافت اعمال است بنفس خود و غيبت از رويت آن بمطالعه نعمت و منت حق تعالي (مصباح الهدايه ص 143)- و قوفک بالحق معک (ابن عربي( عطار گويد: تو در او گم گرد توحيد اين بود گم شدن کم کن تو تفريد اين بود )ص 210 س 3761 منطق الطير عطار) شيخ ما (بوسعيد) گفت حق تعالي فرد است او را بتفريد بايد جستن تو او را بمداد و کاغذ جويي کي يابي (اسرار التوحيد ص 201). تجريد: ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود (مصباح الهدايه ص 143)- خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند (فرهنگ مصطلحات عرفا). حيرت: يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد. (فرهنگ مصطلحات عرفا). فقر و فنا: فقر: در اصطلاح صوفيان عبارتست از فقد مايحتاج اليه (تعريفات)- ابوتراب نخشبي گفت: حقيقت غنا آنست که مستغني باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست (تذکرة الاولياء ج 1 ص297 و طبقات الصوفيه ص 250- جهت مزيد اطلاع بر اين اصطلاح صوفيان ر. ک. شرح تعرف ج 3 ص 118 تا120). اما فنا: در اصطلاح صوفان سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسيله کثرت رياضات حاصل شود و نوع ديگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باريتعالي و مشاهده حق. از اين جهت است که مشايخ اين قوم گفته اند «الفقر سواد الوجه في الدارين» قشريه ص 36 و هجويري ص 311 و فتوحات المکيه ج 2 ص 512 و مصباح الهدايه ص426). منابع: لطايف الغات- فرهنگ مثنوي ملاي روم، تدوين مولوي عبداللطيف منطق الطير مقامات طيور عطار نيشابوري به اهتمام سيد صادق گوهرين فرهنگ مصطلحات عرفاء- تاليف سيد جعفر سجادي، چاپ تهران *********************
|
|
با یاد خدا و تبریک جهت فرا رسیدن عید مبعث محضر حضرت بقیه الله (عج) و شما عاشقان آن حضرت, چشم نرگس عنوان این پست بنده می باشد که تصنیفی قدیمی است بنده این اثر را در برنامه شماره 102 از گلهای تازه شنیده ام ( البته تا آنجایی که بنده اطلاع دارم این تصنیف در کاست خزان استاد که به رغم غرض ورزی بعضی ها غیر مجاز اعلام شده بود نیز وجود دارد). این اثر نیز چنان دیگر آثار استاد بسیار زیباست، بنده متاسفانه شاعر این تصنیف را پیدا نکردم ولی هرکه بوده بسیار خوش ذوق وزیبا سروده ، بنده نیز چون گذشته با آوردن اشارتی مختصر در معنای این شعر و فراهم کردن امکان گوش کردن شما به این اثر، سعی در معرفی این اثر استاد عزیز برآمده ام. مثل همیشه مرا با نظرات زیبایتان یاری فرمائید. لینک دانلود فایل (راست کلیک نموده و save target as...را بزنید) عود:حسن منوچهری ضرب:محمد اسماعیلی سنتور :استادفرامرز پایور کمانچه :رحمت الله بدیعی آواز: استاد شجریان(سیاوش) **************************** چشم نرگس خواهم که بر زلفت، زلفت، زلفت اشارت : برداشت من از این بیت این است که شاعر خواسته بگوید من دوست دارم راه رسیدن همه خلایق را به تو ای معشوقم برای همه آسان و سهل کنم واین راه مستقیم را به آان نشان دهم، ولی می ترسم از آینکه عدم اطلاع من از حکمت تو بیشتر باعث گمراهی آنان شوم وبسوی دیگری هدایتشان کنم و آنان نتوانند جمال چشم مست تو را ببینند.
خواهم برابرويت، رويت، رويت ديوانه ديوانه، ديوانه ديوانه اشارت : در اینجا نیز شاعر می خواهد جمال معشوق و زیبایی او به خلایق نشان دهد ولی دوباره نگاهی به خود می کند که مجنون همین زیبایی شده و این نکته را می گوید که اگر کسی این جمال را ببیند مجنون می شود ********** اشارت : در اینجا شاعر با نیایش و دعا با اشارتی به جمال بی نهایت معشوقش از معشوق خود انتظار گوشه چشمی نظر دارد و از اینکه داغی جز داغ دوست بر دل ندارد و تمام زندگیش را در فکر معشوق بسر می برد خبر می دهد واز اینکه باز به یاد جمال او فتاده باز درصدد نمایاندن جلوه زیبای او برآمده ولی باز می ترسد که عدم خبر او از حکمت الهی او را درجلوه گر نمودن این جمال دچار اشتباه کند. ********** خواهم بر رويت، رويت، رويت اشارت : در این جا شاعر از شوق خود برای وصال سخن می گوید و از اشتیاق خود برای دیدن معشوق ولی باز می ترسدو با خود می گوید که آیا واقعا لایق معشوق است یا خیر؟ آیا معشوق نیز او را دوست دارد یا نه؟..آیا آنقدر که او شوق به وصال دارد معشوق نیز دارد.............؟ ******************************
|
|
|
|
همه چیز درباره مولانا زادگاه مولانا: جلالالدين محمد درششم ربيعالاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكرهنويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت ميكرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلالالدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلالالدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد. چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيتاللهالحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاهنام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزنالاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود. بازبه قول افلاكي، جلالالدين محمددرهفده سالگي درشهرلارنده بهامرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافتهاند. مولانا و خانواده او مولانا جلال الدين محمد مولوي در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند –جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف – پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد –از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند –پرواز به سوي خدا . موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا -پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ خراسان آنزمان متولد شد.خانواده اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك نموده اند . او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند . از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد . پدر مولانا: پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطانالعلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقبالعارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي ميپيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد. گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام ميداد و آنان را بدعتگذار ميخواند. گفتههاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت. بهاءالدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك ميكرد از عمر پسر كوچكش جلالالدين بيش از پنج سال نگذشته بود. افلاكي در كتاب مناقبالعارفين در حكايتي اشاره ميكند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابرايننميتوان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست. تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجمالدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتلعامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است. اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلالالدين در مثنوي ولدنامه تأييد ميكند. چنانكه گفته است: كرد از بلخ عزم سوي حجاز زانكه شد كارگر در او آن راز بود در رفتن و رسيد و خبر كه از آن راز شد پديد اثر كرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشكر اسلام بلخ را بستد و به رازي راز كشت از آن قوم بيحد و بسيار شهرهاي بزرگ كرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است. جواني مولانا: پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلالالدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهانالدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلالالدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهانالدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمالالدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابنالعديم قرار داشت و چون كمالالدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوماسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربهخدمت شيخ محييالدين محمدبن علي معروف به ابنالعربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوصالحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهانالدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است. مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نميرسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون بهشهرقيصريه رسيدصاحب شمسالدين اصفهانيميخواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهانالدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل ميكرده است. سيدبرهانالديندرقيصريه درگذشت وصاحب شمسالدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد. پس ازمرگ سيدبرهانالدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال ميشود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين ميپرداخت. اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد. يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود. تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند. دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست . معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود. در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟ فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ، جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که: اندر این بحث ار خرد ره بین بدی فخر رازی راز دار دین بدی به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند . چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت . علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت. اخلاق وافکار مولانا: در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد : جان من كوره است و با آتش خوش است كوره راه اين يبس كه خانه آتش است خوش بسوز اين خانه را اي شير مست خانه عاشق چنين اولي تر است اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت: آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه منبعد با حريفان دور مدام دارم در گوشه خرابات با زخمه چغانه مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد: همچو پروانه شرر را نور ديد احمقانه در فتاد از جان بريد ليك شمع عشق آن شمع نيست روشن اندر روشن اندر روشني است او به عكس شمعهاي آتشي است مي نمايد آتش و جمله خوشي است جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد. بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است . مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت : من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است . اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست: عالم همه مظهر تجلي حق است مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد . زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد. نردبان روحاني: مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست. روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است . تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت. از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست . معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟ با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد .. از مقامات تبتل تا فنا زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي. اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند. اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد . دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد. مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد. خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد. تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست –سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت . با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود. مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد . خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت. رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند . نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت. رحلت مولانا درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكملالدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جماديالاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جانبهجان آفرين تسليم كرد. اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان ميكردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند. پس از وفات مولانا،علمالدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سيهزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معينالدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدينترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و عليالرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند. مولانادرنزد پدرخود سلطانالعلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شدهاند. بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارمباغچه ميگفتند. افلاكي در مناقبالعارفين مينويسد كه:«افضلالمتأخرين نجمالدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه ميفرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اولكتاب مثنوياست كه هردومصراع رامثنوي ميگفتند،دراين زمان چوننام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم ميكند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا ميگفتند،درين خال چون نام مولانا ميگويند حضرت او مفهوم ميشود. هركورخانهراتربت ميگفتند،بعداليومچون يادتربت ميكنندوتربت ميگويند،مرقدمولاناكهتربت است معلوم ميشود». پس از رحلت مولاناحسامالدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمهاي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق ميشود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظموترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمسالدين اميرعالم پيشوايدراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاههاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسهومركزتعليمات صوفياندرآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازتركوعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشستهاند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت. تربت و مقبره مولانا تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيونواز جنوبغربي بهاسكي شهرواز شمالبهآنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخيدرزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچههاي قيمتي ديده ميشود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم ميشود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده ميشودهمه باكاشي فرش شده باپارچههاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقيازآبنوسقرارداردكهخودازشاهكاري هنرياست موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني ميباشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچههاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخههاي خطي قديم اختصاص داده شده است . مدخل بزرگ تربت مولانا: بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» ميگويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشانازطرف مغرب بهسوي حياط موزه باز ميشود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقةالارواح گشاده ميشودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز ميشود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي ميگذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فوارهاي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب ميريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجرههايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزهاي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامههاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچهاي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرميشدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوانروزنامهقونيه چنينآمدهاست.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است: شي سلطان مرادخان بن سليمخان يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد اولالر مولويلر بونده ساكــــــــــن اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد گورب دل بو بناي ديد تاريــــــــــخ بيوت جنت اسا اولدي آباد تصاویر مقبره مولانا كتابخانههايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخستوزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است. در قرائتخانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دستنويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينههاي بلندگذاردهاند. ازجمله نسخههايي كهدرآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطعرحليمربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلاديبودكهنسخهاولمقارن با676هجريدرقديمتريننسخ مثنويكهبهخط خطاطي به نام محمدبن عبدالله ميباشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم. دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد ميشود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است: كعبة العشاق آمد اين مقام هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبتكاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاحالمومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است. در نقرهاي: ازقرائتخانه ميتوان ازدرنقرهاي به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم ميشودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيدهاند. بنا به كتيبهاي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است. شبستان بارگاه مولانا از در نقرهاي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد ميشوند كه آنرا «حضور پير»خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبةالخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. رويصفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماعخانه ومسجدتقسيم ميكند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمدهاند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده ميشود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسامالدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائينتركتيبهاي كوچكترازچوب به شكل محراب نهادهاندكه بررويآن نوشته شده: «شفاءالغليل لقاءالخليل». برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمانبن ثابت رحمةالله» كه مقصود امام ابو حنيفه است. قبةالحضراء قبةالخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاءالدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدينتبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بامهرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبةالخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميلهاي از طلاوجقهاي هلالي نصب كردهاند. اين گنبد به تعداد ائمه اثنيعشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه منارههاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است. برديوارشرقيزيرپنجرهگنبدمولاناباخطكوفي اين عباراتآمده است: «اعوذبالله منالشيطانالرجيم بسماللهالرحمنالرحيم نقشتالقبةالخضراء في ايام دولةالسلطانالمؤيد بتابيد اللهالمستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذينالبيتين : هر كه خدمت كرد او مخدوم شد هر كه خود را ديد او محروم شد زير گنبد، قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد. قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسطسلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبتكاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسامالدين محمد پسر كنك كندهكاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است . |
|
|
| درباره وبلاگ |
|
|
| دوستان |
|
وبلاگ اسماعیل شفائی |
| تبلیغات |
|
پکیج تکنیک های تست زنی |
| ارتباط |
| درباره سرّعشق |
|
![]() استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است All CopyRight Reserved by SerreEshgh ir.wisdom@gmail.com ©2005-2009 RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح: JHN JHN
|
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است