| نگارخانه سرّعشق ::: عبادت،سیاست،ولایت |
و ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگارت مغرور کرده است؟ سوره 82 آیه 6
|
درباره وبلاگ
![]()
در دنیا زدم دنیاعلی بود:::به عقبی سر زدم عقبی علی بود
به مسجد رفتم از بهر عبادت::: بنا و بانی و بنّا علی بود ----------------------------------- پروردگارا با شرمندگی بسوی تو باز آمدم از هزاران گناه دانسته و ندانسته توبه می کنم از گمراهی خویش و گمراه ساختن دیگران بپذیر و بیامرز مرا پیوندها
پکیج تکنیک های تست زنی
مجموعه سخنرانيهاي دكتر الهي قمشه اي سخنرانی های رحیم پور ازغدی سخنرانی های شهید مرتضی مطهری سخنرانی آیت ا... بهجت یک مجموعه بی نظیر از آنتونی رابینز مجموعه کامل سخنرانی حجت الاسلام نقویان مجموعه آثار دکتر شریعتی سحنرانی های علامه جعفری مجموعه سخنرانی استاد قرائتی سخنرانی های شیخ احمد کافی *...|| مرجع کامل تقویت حافظه ||...* *...|| اعتماد به نفس فوق العاده در 100 دقیقه||...* *...|| روشهای صحيح مطالعه و یادگیری ||...* *...|| اصول سخنراني و فن بيان ||...* شبیه ساز کنکور رشته علوم تجربی 161 تلاوت از استاد عبدالباسط آموزش تقویت حافظه و تند خوانی نرم افزار حسابداری بازاریان آفیس Microsoft Office Professional Plus 2010 ماساژور دلفینی موکن گوش و بینی بلوز طرفداران تیم پرسپولیس بلوز طرفداران تیم استقلال كيف ضد اشعه آيلين مدل كتابي برای موبایل شارز گوشی با 1 باطری قلمی عطر یوسف 75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها سلسله مباحث نظری حسن رحیم پور ازغدی افزایش صدای سونی اریکسون قويترين و محبوبترين مترجم نرم افزار طراحي چهره اداره پليس !!! دوستان
طراح قالب
Powe#101010 By
BLOGFA.COM |
مقتل خواني مقام معظم رهبري از کتاب ارزشمند لهوف لينک مستقيم دانلود: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/maghtal_khamenei(www.BGH.ir).mp3 مقتل خواني شهيد آيت الله حکيم - تصويري
اللهوف (ملهوف) علي قتل الطفوف رضي الدين، علي بن موسي بن جعفر ملقب به «ابن طاووس» از بزرگان علماي اماميه و جامع علوم مختلف است. اين عالم زاهد و پارسا صاحب کراماتي بوده که علامه حلي به برخي از آن ها اشاره کرده است. وي را مستجاب الدعوه و واقف بر اسم اعظم دانسته اند و از برخي تأليفاتش بر مي آيد که که به ملاقات حضرت ولي عصر(عج) نائل شده و برخي نکات را از محضر حضرت استفاده کرده و از جمله اسم اعظم را از زبان مبارک امام زمان(عج) آموخته است. وي داراي نفس عجيب و بسيار تأثير گذاري بوده است. از کثرت ورع و تقوي اورا «قدوة العارفين و مصباح المجتهدين» لقب داده اند. از دادن فتوي در احکام شرعي به شدت امتناع داشته و جز کتاب «غياث الوري» که حاشيه اي بر يک کتاب فقهي است کتاب ديگري تأليف نکرده است. تولد او در سال ??? يا ??? در حله و وفاتش روز دوشنبه، پنجم ذيقعده سال ??? هجري در بغداد بوده است البته جسم مطهر او را در نجف در جوار بارگاه ملکوتي سيد الاوصياء علي بن ابيطالب عليه السلام به خاک سپرده اند. سيد در زمان مستنصر، خليفه ي عباسي مي زيسته و با اين که خليفه تلاش کرد او را وارد مسائل سياسي کند و منسب “نقابت طالبيين” را به او واگذار کند ولي موفق نشد. در زمان سقوط بغداد توسط هلاکوخان، نقابت طالبين را بر او تحميل کردند. گرچه سيد در ابتدا نپذيرفت اما خواجه نصيرالدين طوسي او را آگاه کرد که در صورت عدم قبول، او را خواهند کشت. شيخ جعفر شوشتري(ره) مقتل ايشان را مشهورترين مقتل مي دانسته است.
گذشته از علم و دانش بسيار دقيق، عميق ومراقب بود به همين جهت ميرزا جواد ملکي تبريزي که خود از عرفاي بزرگ است لقب «سيدالمراقبين» را به ايشان داده است. با اين که عمر طولاني نداشت ?? تا ?? جلد کتاب را به او نسبت داده اند. بيشتر اين کتب در زمينه ي دعا و زيارات است از جمله؛ اسرارالصلوة، الاقبال الصالح الاعمال، مصباح الزائر، جناح المسافر، الطرائف في مذهب الطوائف، کشف المحجه لثمرة المهجه، يکي از آثار او کتاب مشهور «اللهوف يا الملهوف علي قتل الطفوف» است که بارها در هند و ايران به چاپ رسيده است. معرفي کتاب لهوف شيخ جعفر شوشتري(ره) مقتل ايشان را مشهورترين مقتل مي دانسته است. سيد، شاعر، اديب و نقاد هم بوده است لذا ردپاي ذوق ادبي او در لهوف قابل مشاهده است. بيان کتاب لهوف بسيار نرم بوده به گونه اي که مي توان آن را به صورت مرثيه خواند. اين کتاب با يک شيوه ي داستاني نوشته شده است. سيد، چاشني هاي شعري خود را درجاي جاي کتاب آورده به گونه اي که کمتر صفحه اي از کتاب است که يک شعر در آن نباشد. اصل کتاب لهوف عربي است و چندين بار به فارسي ترجمه شده است. از جمله اين ترجمه ها مي توان به کتب زير اشاره کرد: ?? ترجمه ي ميرزاقلي خان به نام «لجة الامم و حجة الامم» ?? ترجمه شيخ احمدبن سلامه ي نجفي ?? ترجمه ي سيداحمد فهري زنجاني به نام “آه سوزان بر مزار شهيدان” ?? ترجمه ي سيد محمد صحفي. ?? ترجمه ي علي بن شيخ العراقين که ترجمه ي منظومي از اين کتاب است. ?? ترجمه ي محمد ابراهيم معروف به «بدايع نگار» به نام «فيض الدموع» که در سال ???? شمسي به چاپ رسيده است اما احتمال مي رود که تشابه متني ميان اين دو کتاب باعث شده که تصور شود ترجمه ي “لهوف سيدبن طاووس” است. ?? ترجمه ي محمد طاهر دزفولي به نام “سوگ نامه ي کربلا” که ترجمه ي نسبتاً آزادي است و در برخي موارد در ترجمه کم و يا زياد شده است. ?? ترجمه ي عقيقي بخشايشي. ?? ترجمه ي محمد محمدي اشتهاردي به نام “غمنامه ي کربلا”. ??? ترجمه ي شيخ عباس قمي در سال ???? ه.ش. ??? آخرين ترجمه ي کتاب از اقاي عليرضا رجالي تهراني است. قديمي ترين ترجمه ي لهوف، از ميرزا قلي تبريزي و به نام “لجة الامم و حجة الامم” مي باشد. کتاب لهوف در چند فصل يا به تعبير خود سيد به چند «مسلک» تنظيم شده است که برخي مترجمان همه ي مسالک و برخي يک يا چند مسلک را ترجمه نموده اند. مسلک اول با ولادت امام حسين عليه السلام آغاز مي شود. البته اين رسم در بسياري از کتب که در مورد حضرت نوشته شده جاريست. بعد از تولد امام حسين عليه السلام بخش عمده اي از زندگاني حضرت را در زمان پدر و برادر رها کرده به سخنراني اباعبدالله عليه السلام در مکه مي پردازد. لذا با همه ي ارزش اين کتاب جهت دريافت گزارش لحظه به لحظه ي حرکت اباعبدالله عليه السلام از خواندن کتب ديگر بي نياز نيستيم. بعد از سخنراني آن حضرت در مکه به شهادت قيس بن مصهر پرداخته است. قيس فرستاده ي اباعبدالله عليه السلام به کوفه است که در آنجا دستگير شد و پس از بلعيدن نامه، عبيدالله بن زياد به او گفت تو را مخير مي کنم که از پشت بام به زمين پرتاب شده، يا گردنت را بزنم يا اين که حضرت را سب کني و نامه را افشا نمايي. قيس به منبر رفت و پس از توصيف حضرت از او دفاع نمود. بعد از شهادت قيس ديدار اباعبدالله عليه السلام با حربن يزيد رياحي مطرح مي شود که در اين ميان حدود ?? منزل و حوادث آن ها از قلم افتاده است. بنابراين با وجود مستند بودن، فاقد بخش هاي مهم است. بعد از ديدار حرب با اباعبدالله عليه السلام به سخنراني زهيربن قين و حر در محضر اباعبدالله عليه السلام پرداخته که در اين فاصله هم بخش هايي مفقود از تاريخ کربلا گرديده است. مسلک دوم از سخنراني اباعبدالله عليه السلام در کربلا آغاز شده، سپس به برخورد محکم ابا الفضل العباس عليه السلام و برادران حضرت با شمربن ذي الجوشن و بعد از آن به شب عاشورا، شوخي و بذله گويي اصحاب، سخنراني اماما عليه السلام و توبه ي حر اشاره نموده است. بعد از آن به نماز ظهر اباعبدالله عليه السلام پرداخته، سپس به شهادت علي اکبر عليه السلام، حضرت علي اصغر عليه السلام، اباالفضل العباس عليه السلام و عبدالله بن الحسن عليه السلام پرداخته که در اين بين به شهادت ساير اصحاب و بني هاشم اشاره اي نگرديده است. بعد از شهادت قيس ديدار اباعبدالله عليه السلام با حربن يزيد رياحي مطرح مي شود که در اين ميان حدود ?? منزل و حوادث آن ها از قلم افتاده است. بنابراين با وجود مستند بودن، فاقد بخش هاي مهم است. مسلک سوم با خاک سپاري شهدا در شب سوم شروع شده و در اين جا نيز خلا و فاصله ها زياد است و وقايع مهم نظير شهادت اباعبدالله عليه السلام، غارت خيمه ها، برخورد با کودکان و اسرا، منزل کوفه و… بيان نگرديده اند. بعد از آن به کوفه، شام و خطبه ي حضرت زينب عليها السلام، امام سجاد عليه السلام وام کلثوم و شهادت عبدالله بن عفيف ازدي پرداخته شده است. ابن عفف از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است که در جنگ جمل يک چشم و در صفين چشم ديگر خود را از دست داد. در اثر سر و صدايي که در خارج کاخ يزيد به راه انداخت، تعقيق و در منزل خود به شهادت رسيد. به اعتقاد سيد اربعين در همان سال اول اتفاق افتاده است. حال آن که برخي در اين مطلب تشکيک کرده اند. سپس به بازگشت کاروان اسرا به مدينه و دستگيري و سرنوشت قاتلان اباعبدالله عليه السلام مي پردازد. به جهت مقتل خواني، مناسب ترين مقتل است و هيچ کتابي از اين جهت بر آن ارجح نيست. لذا به ذاکران توصيه مي شود از اين کتاب جهت خواندن مراثي استفاده نمايند. لهوف کتابي شيرين، تأثيرگذار، روان و رويکرد آن اشک انگيزي و تأثر انگيزي است، در پي طرح درس ها، عبرت ها و مسائل عرفاني نيست. گرچه گاه برخي درس ها و ظرائف کربلا غيرمستقيم در آن مطرح مي شود. منبع: یاسین مدیا و یاوران مهدی (عج)
مقدمهخداى سبحان در آيه 157 سوره اعراف چنين فرموده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذي يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر... .» از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه اهل كتاب در عصر نزول قرآن، بشارت به حضرت رسول اكرمصلى الله عليه وآله را در كتابهاى خود مىيافتهاند. همچنين بر اساس آيه سوره مباركه صف، حضرت عيسىعليه السلام خود را مبشر پيامبرى به نام «احمد» مىداند: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنياسرائيل اني رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول ياتي من بعدى اسمه احمد فلما جاءهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين.» (صف: 6) اين آيات و نظاير آن ما را از مراجعه به تورات و انجيل موجود بىنياز مىسازد. گذشته از آن، كسى كه اندك آشنايى با عهدين موجود داشته باشد به يقين مىداند كه اين كتب اندك شباهتى با تورات و انجيل مورد نظر قرآن ندارند، حتى تركيب و صورت محرفى از آنها نيز نمىتوانند باشند. عهدين موجود «سيره مانندى» بيش نيستند كه در طول قرنهاى متمادى، نويسندگان بسيارى آنها را به رشته تحرير در آوردهاند. بنابراين، جستجو از بشارتهاى قرآنى در اين كتابها اساسا خطاست. با وجود اين، شواهد و قراينى در آنها وجود دارد كه به خوبى، بر پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله قابل تطبيق است. اين شواهد و قراين هم در عهد عتيق و هم در عهد جديد قابل پيگيرى است. پيامبر موعود در عهد عتيقدر عهد عتيق بشارتهاى بسيارى وجود دارد. در ميان آنها، مواردى هست كه در طول تاريخ تنها بر پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله قابل تطبيق است. از اين نمونه است آنچه در خطاب به حضرت موسىعليه السلام در سفر تثنيه از عهد عتيق آمده است: «نبىاى را از براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هر كسى كه سخنان مرا، كه او به اسم من مىگويد، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (1) مسيحيان به بيانى كه در كتاب اعمال رسولان آمده است، (2) مصداق اين بشارت را حضرت عيسى مسيحعليه السلام مىدانند. اما آيا حضرت عيسىعليه السلام مىتواند مصداق اين بشارت باشد؟ نقد درونىدر اين عبارت چند خصوصيت مهم براى «پيامبر موعود» وجود دارد كه قابل تامل و بررسى است: الف- پيامبرى نظير موسىعليه السلام:مسيحيان اين عبارت را بر حضرت عيسىعليه السلام تطبيق مىدهند. حضرت عيسى مسيحعليه السلام چند شباهتبا حضرت موسىعليه السلام داشت: 1- هر دو يهودى بودند. 2- هر دو پيامبر بودند. ظاهرا اين دو خصوصيتبراى «نظير موسى» بودن كافى نيست; زيرا اگر حضرت عيسىعليه السلام با داشتن اين دو شباهت، نامزد اين بشارت باشد، هر كدام از انبياى بنى اسرائيل پس از حضرت موسىعليه السلام نيز همين دو خصوصيت را داشتهاند و حضرت يوشع، سليمان، اشعيا، يحيىعليهم السلام و برخى ديگر از اين بزرگواران نيز هم يهودى بودهاند و هم پيامبر، اما كسى اين بشارت را بر آنها تطبيق نكرده است. از سوى ديگر، دلايلى وجود دارد كه حضرت عيسىعليه السلام «نظير موسى» نبود، بلكه تنها پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله «نظير موسى» بودند: 1- طبق اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسىعليه السلام خداست! او يكى از اقنومهاى سهگانه اقدس است! اما حضرت موسىعليه السلام نزد آنان از مقام الوهيتبرخوردار نبود، او تنها پيامبر خدا بود. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نيز با معجزه جاويد خود - قرآن - فقط پيامبر بود. پس او نظير موسى است. 2- طبق اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسىعليه السلام براى گناهان بشريتبر صليب مرد و دفن گرديد، ولى پس از سه روز به آسمانها رفت. او قيام پس از مرگ داشت و اين حادثه مهمى در زندگى حضرت عيسى مسيحعليه السلام به شمار مىرود. اما حضرت موسىعليه السلام اينگونه نمرد و به آسمانها نيز نرفت. پس حضرت عيسى مسيحعليه السلام «نظير موسى» نبود. در مقابل، پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله همانند حضرت موسىعليه السلام از دنيا رفت. 3- حضرت موسىعليه السلام و پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در يك روند طبيعى و عادى، در اثر مباشرت طبيعى يك زن و مرد به دنيا آمدند. اما حضرت عيسىعليه السلام با معجزه خاصى خلق شد. انجيل متى درباره ولادت حضرت عيسىعليه السلام چنين آورده است: «اما ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود قبل از آنكه با هم آيند او را از روحالقدس حامله يافتند.» (3) لوقا در اين باره چنين نوشته است: «پس فرشته نزد او داخل شده، گفت: سلام بر تو اى نعمت رسيده، خداوند با تو است و تو در ميان زنان مبارك هستى. اينك حامله شده پسرى خواهى زاييد و او را عيسى خواهى ناميد... مريم به فرشته گفت: اين چگونه مىشود و حال آنكه مردى را نشناختهام; فرشته در جواب وى گفت: روحالقدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت اعلى بر تو سايه خواهد افكند...; زيرا در نزد خدا هيچ امرى محال نيست.» (4) قرآن كريم نيز خلقتحضرت عيسىعليه السلام را با شكوه هر چه تمامتر، چنين بيان كرده است: «اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم وجيها فى الدنيا و الآخرة و من المقربين... قالت رب انى يكون لي ولد و لم يمسسني بشر قال كذلك الله يخلق ما يشاء اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون.» (آل عمران: 45 - 47). بنابراين، حضرت عيسىعليه السلام تولدى همانند حضرت موسىعليه السلام نداشته است. پس نظير او نيست. 4- حضرت موسىعليه السلام و پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله هم پدر داشتند و هم مادر، همچنين تشكيل خانواده دادند و داراى فرزندانى نيز گرديدند. اما حضرت عيسىعليه السلام فقط مادر داشتند و خلقت ايشان همانند خلقتحضرت آدمعليه السلام بود، تا پايان عمر هم تشكيل خانواده ندادند و مجرد باقى ماندند. پس او «نظير موسى» نبودند. 5- حضرت موسىعليه السلام و پيامبر كرمصلى الله عليه وآله نزد مردم خود پذيرفته شدند. شكى نيست كه يهود مزاحمتهاى فراوانى براى حضرت موسىعليه السلام ايجاد كردند و در دوران سرگردانى در بيابان پيوسته بهانهجويى مىكردند. اما در عين حال، حضرت موسىعليه السلام را به عنوان پيامبرى الهى قبول داشتند. به نحو مشابهى، قريش عرصه را بر پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در مكه تنگ گرفتند و آن حضرت پيوسته مورد اذيت و آزار آنها بودند تا پس از سيزده سال از محل تولد خود به مدينه هجرت كردند، اما پيش از رحلت، تمام ملت عرب او را به عنوان پيامبر قبول داشتند. ولى بر اساس اناجيل موجود، يهود حضرت عيسىعليه السلام را نپذيرفتند (5) و در نهايت، او را دستگير نمودند و تسليم فرماندار رومى كردند. حتى امروز پس از دو هزار سال، ملتيهود حضرت عيسىعليه السلام را رد مىكنند و قبول ندارند. بنابراين، حضرت عيسىعليه السلام «نظير موسى» نبود. 6- حضرت موسىعليه السلام و پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله پيامبر بودند و در عين حال، حكومت و رهبرى جامعه را نيز برعهده داشتند، وحى الهى را دريافت مىكردند و بر اساس آن، به ارشاد و راهنمايى مردم مىپرداختند. علاوه بر آن، حاكم بر مردم نيز بودند. حضرت موسىعليه السلام همچون سلطان مقتدرى فرمان مىراند و - به اصطلاح - حيات و مرگ قوم در دستش بود. او دستور داد مردمى را كه حرمت روز سبت را شكسته بود و در آن روز، هيزم جمع كرده بودند سنگسار كنند. (6) كم نبود گناهانى كه مرتكبان آنها به مجازات مرگ محكوم مىشدند و حضرت موسىعليه السلام دستور اجراى حكم الهى صادر مىكردند. به نحو مشابهى، حضرت محمدصلى الله عليه وآله نيز از چنين قدرتى برخوردار بودند. اما متاسفانه همه انبياعليهم السلام فرصت اجراى فرامين الهى را نيافتند. افراد بسيارى بودند كه از موهبت نبوت برخوردار بودند، اما هرگز فرصت اجراى فرامين الهى را پيدا نكردند. حضرت عيسىعليه السلام نيز از اين دسته بودند. ايشان نه تنها حكومت عام پيدا نكردند، حتى شاگردان بسيار نزديك و حواريونشان نيز به ايشان خيانت ورزيدند، (7) او را دستگير نمودند و تسليم فرماندار رومى كردند. آنها او را به سخريه گرفتند، آب دهان بر رويش انداختند، بر صورت او سيلى زدند و حتى او را عريان ساختند، لباس قرمزى بدو پوشانيدند، تاجى از خار بافتند و بر سرش گذاشتند و استهزا كنان به او گفتند: اى پادشاه يهود. در نهايت نيز او را به دار كشيدند. (8) بنابراين، حضرت عيسىعليه السلام «نظير موسى» نبود. 7- حضرت موسىعليه السلام و پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، هر كدام شريعت جديدى آوردند. حضرت موسىعليه السلام علاوه بر «ده فرمان»، شريعت جامعى براى هدايت قوم بنىاسرائيل آوردند. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نيز در بين مردمى كه غرق در جهل و وحشيگرى بودند مبعوث شدند و آنها را از حضيض ذلتبه اوج عزت رسانيدند. ايشان مصدق و مهيمن تعليمات انبياى سلفعليهم السلام بودند، ولى در عين حال، شريعت جديدى آوردند. اما حضرت عيسىعليه السلام شريعت جديدى نياوردند و بر اساس نقل اناجيل فرمودند: «گمان مبريد آمدهام تا تورات يا صحف انبيا را باطل سازم، نيامدهام تا باطل نمايم، بلكه تا تمام كنم; زيرا هر آينه به شما بگويم تا آسمان و زمين زايل نشود، همزه يا نقطهاى از تورات هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود. (9) همچنين در انجيل لوقا آمده است: «آسانتر است كه آسمان و زمين زايل شود از آنكه يك نقطه از تورات ساقط گردد.» (10) بنابراين، حضرت عيسىعليه السلام «نظير موسى» نبود و تنها پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در تمام اين موارد «نظير موسى» بودند. ب از ميان برادران ايشان:كتاب مقدس از حضرت ابراهيمعليه السلام به عنوان دوست و خليل خدا ياد مىكند. حضرت ابراهيمعليه السلام دو همسر به نامهاى ساره و هاجر داشت. هاجر اولين پسر حضرت ابراهيم، اسماعيلعليه السلام، را به دنيا آورد. در اين زمان، حضرت ابراهيمعليه السلام هشتاد و ششساله بودند. (11) هنگام عهد خدا با حضرت ابراهيمعليه السلام، حضرت اسماعيلعليه السلام يگانه فرزند ايشان بود. (12) همسر ديگر حضرت ابراهيم، ساره، نيز در ايام پيرى حامله شد و پسرى زاييد و حضرت ابراهيمعليه السلام نام او را اسحاق نهادند. در آن هنگام، حضرت ابراهيمعليه السلام صد ساله بودند. (13) عهد عتيق فرزندان اسماعيل و فرزندان اسحاق را در مقابل يكديگر با هم برادر خوانده است. (14) فرزندان اسحاق يهودى و فرزندان اسماعيل عرب زبان بودند. حضرت محمدصلى الله عليه وآله از نژاد اسماعيل، فرزند اول ابراهيم خليل اللهعليه السلام، بود كه خداوند او را از ميان برادران اسرائيل - يعنى از نژاد اسماعيل - برگزيد و اين دقيقا همان چيزى است كه در خطاب به حضرت موسىعليه السلام آمده است. (15) ج- خداوند كلام خود را در دهان او گذاشت:در كتاب اشعياى نبىعليه السلام چنين آمده است: «و آن طومار را به كسى كه خواندن نداند، داده، گويند: اين را بخوان و او مىگويد: خواندن نمىدانم.» (16) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله چهل ساله بودند كه در غار حرا، در شب بيست و هفتم ماه رجب، جبرئيل امين ايشان را با زبان مادريشان مورد خطاب قرار داد و فرمود: بخوان، او فرمود: من خواندن نمىدانم. به او گفته شد: به نام خداوند كريم خود بخوان. (17) اينچنين فرشته وحى، كلمات الهى را بر دهان مبارك پيامبرصلى الله عليه وآله گذاشت و ايشان نيز به همان صورتى كه به ايشان وحى و القا شده بود، تكرار كردند و به مردم ابلاغ نمودند. در قرآن كريم، سورههاى متعددى وجود دارد كه با كلمه «قل» آغاز شدهاند. همچنين آيات فراوانى وجود دارد كه در ابتداى آنها كلمه «قل» وارد شده است. تمام اينها نشانگر آن است كه فرشته وحى كلام الهى را بر دهان حضرت رسولصلى الله عليه وآله گذاشته است. آن حضرت مكتب نديده بودند و در تمام عمر شريف خود هرگز قلم به دست نگرفتند. معلم او فقط قادر توانا بود: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى.» (نجم: 3-5))( نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد (18) د- او از خدا و به نام خدا سخن خواهد گفت:در سراسر قرآن كريم، كه معجزه جاويد پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله است، يك اظهار نظر و تفسير و حتى يك كلمه و اشاره از خود پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله يا از ياران مؤمن و صديق او ديده نمىشود. قرآن كريم، به تمامى، وحى و كلام خدا و از زبان خداست. 113 سوره از 114 سوره قرآن كريم با «به نام خداوند بخشنده مهربان» شروع شده است. تنها در ابتداى سوره مباركه «توبه» است كه «بسم الله الرحمن الرحيم» وجود ندارد. دليل آن هم خطاب خاص اين سوره مباركه به مشركان است. مسلمانان به تبع پيامبر خود، هر امرى را با نام خدا شروع مىكنند و هر كارى را كه با نام اقدس خدا شروع نشود ابتر مىدانند. اما مسيحيان امور خود را با نام خدا شروع نمىكنند، بلكه با نام «پدر، پسر، روح القدس» شروع مىكنند، در حالى كه خدا اسمى است كه جنسيتبردار نيست. بنابراين، پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله كه از خدا و به نام خدا سخن مىگفت، مصداق اتم اين بشارت است. نقد بيرونىالف- تفسير فرهنگ كتاب مقدس:در فرهنگ كتاب مقدس (19) ذيل مدخل موسى، (Moses) آمده است: «موسى به عنوان يك زمامدار و قانونگذار، مؤسس ملتيهود است. او تجمعى سست از افراد سامىنژاد را يافت كه هيچكدامشان چيزى بيش از يك برده نبودند. انديشهها و دينشان يك مجموعه كاملا مغشوش بود. او آنان را از اين وضعيتبيرون برد و با تلاش بسيار به صورت ملتى در آورد كه داراى قانون، غرور ملى و نيز احساس جذاب برگزيده بودن از طرف خدايى متعالى برخوردار بود. در طول تاريخ، تنها كسى كه - ولو در حد پايينى - با موسى قابل مقايسه است محمد(ص) است.» (20) ب- نامههاى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله:پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در نامههايى كه براى بزرگان و رهبران يهود و نصارى فرستادهاند، به اين حقيقت اشاره كردهاند. بنابراين، حقايقى وجود داشته كه اينك بر ما پوشيده مانده است و اگر ذكرى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در كتب عهدين نبود هرگز پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله آنچنان محكم با اهل كتاب محاجه نمىكرد. در ذيل، به دو نامه از نامههاى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، كه براى سران يهود فرستادهاند، اشاره مىكنيم: 1- كتابهصلى الله عليه وآله الى اليهود:«من محمد رسول الله(ص)، اخى موسى و صاحبه، بعثه الله بما بعثه به. انى انشدكم بالله و ما انزل على موسى و يوم طور سيناء و فلق لكم البحر و انجاكم و اهلك عدوكم و اطعمكم المن و السلوى و ظلل عليكم الغمام. هل تجدون فى كتابكم انى رسول الله(ص) اليكم و الى الناس كافة؟ فان كان ذلك كذلك، فاتقوا الله و اسلموا، و ان لم يكن عندكم فلا تباعة عليكم.» (21) 2- كتابهصلى الله عليه وآله الى يهود خيبر:«بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله، صاحب موسى و اخيه المصدق لما جاء به، الا ان الله قال لكم يا معشر اهل التوراة، و انكم لتجدون ذلك فى كتابكم "محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التوراة و مثلهم فىالانجيل كزرع اخرج شطاه فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما." و اني انشدكم بالله و انشدكم بما انزل عليكم و انشدكم بالذى اطعم من كان قبلكم من اسباطكم المن و السلوى و انشدكم بالذى ايبس البحر لآباءكم حتى انجاكم من فرعون و عمله الا اخبرتمونى; هل تجدون فيما انزل الله عليكم ان تؤمنوا بمحمد فان كنتم لاتجدون ذلك فى كتابكم فلاكره عليكم "قد تبين الرشد من الغى" فادعوكم الى الله و نبيه.» (22) در اين نامهها، رسول اكرمصلى الله عليه وآله خود را دوست و برادر حضرت موسىعليه السلام معرفى نمودهاند. اگرچه تمام انبياعليهم السلام به تعبيرى، برادر يكديگر محسوب مىشوند، اما بعيد نيست كه اين مورد خاص اشاره به مورد سفر تثنيه 18:18 باشد. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در عهد جديددر قرون اوليه ميلادى، مردم در انتظار پيامبرى نظير موسىعليه السلام بودند. براى كسانى كه با عهد جديد آشنايى داشته باشند اين مطلب غير قابل انكار است. بر اساس عهد جديد و اسناد به دست آمده در سواحل بحرالميت، مردم در عصر حضرت يحيى و حضرت عيسىعليهما السلام در انتظار چند نفر بودند. اين انتظار در مواقع گوناگونى ظهور و بروز داشته است: 1- اشاره (23) به «آن نبى»الف- «آن نبى» پس از موعظه روز عيد:در روز عيد بزرگى كه حضرت عيسىعليه السلام مردم را موعظه مىكردند، پس از اتمام موعظه، در بين مردم اختلاف افتاد كه او چه كسى است. بعضى او را همان پيامبرى دانستند كه حضرت موسىعليه السلام و ديگران به آن بشارت داده بودند و بعضى ديگر او را مسيح موعودعليه السلام دانستند: «آنگاه بسيارى از آن گروه چون اين كلام را شنيدند، گفتند: در حقيقت، اين شخص همان نبى است و بعضى گفتند: او مسيح است و بعضى گفتند: مگر مسيح از جليل مىآيد؟... پس درباره او در ميان مردم اختلاف افتاد.» (24) از اين عبارت به خوبى هويداست كه مردم در انتظار يك مسيح و يك پيامبر موعود بودند. به عبارت ديگر، آنها در انتظار دو نفر بودند به همين دليل در بينشان اختلاف افتاد; زيرا بعضى گفتند اين است و بعضى گفتند آن! ب- «آن نبى» پس از معجزه اطعام:در طبريه، آن سوى درياى جليل، گروه بسيارى به پيشواز حضرت عيسىعليه السلام آمدند. آن حضرت با پنج قرص نان و دو ماهى كوچك تمام آن جمعيت را، كه در حدود پنج هزار نفر بودند، اطعام كردند. «چون سير شدند حضرت دستور دادند كه پارههاى باقىمانده را جمع كنند تا چيزى ضايع نشود. پس جمع كردند و از پارههاى پنج نان جو، كه از خورندگان زياده آمده بود، دوازده سبد پر كردند. چون مردمان اين معجزه را، كه از عيسى صادر شده ديدند، گفتند: "اين البته همان نبى است كه بايد در جهان بيايد" و اما عيسى چون دانست كه مىخواهند بيايند و او را به زور برده پادشاه سازند باز تنها به كوه برآمد.» (25) ج- «آن بنى» در تفحص يهود و شهادت حضرت يحيىعليه السلام:وقتى حضرت يحيىعليه السلام به ارشاد و موعظه مردم پرداختند، درباره او به تحقيق و تفحص پرداختند. در انجيل يوحنا، در اين باره چنين آمده است: «اين استشهادت يحيى در وقتى كه يهوديان از اورشليم، كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو كيستى. معترف شد و انكار ننمود، بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم. آنگاه از او سؤال كردند: پس چه؟ آيا تو الياس هستى؟ گفت: نيستم، آيا تو «آن نبى» هستى؟ جواب داد كه نى. آنگاه بدو گفتند: پس كيستى تا به آن كسانى كه ما را فرستادهاند جواب بريم؟ درباره خود چه مىگويى...؟ فرستادگان از فريسيان بودند. پس از او سؤال كرده، گفتند: اگر تو مسيح و الياس و «آن نبى» نيستى پس براى چه تعميد مىدهى...؟ يحيى در جواب ايشان گفت:... او آن است كه بعد از من مىآيد، اما پيش از من شده است. من لايق نيستم بند نعلينش را باز كنم.» (26) «او از من تواناتر است.» (27) چنان كه مكرر بيان شده است، انبياى بنىاسرائيل پيوسته از ظهور «مسيح» و «پيامبرى نظير موسى» خبر داده بودند. بنابراين، طبيعى بود كه مردم گمان كنند حضرت يحيىعليه السلام همان «مسيح موعود» و يا پيامبر موعود باشد. بدين سبب، حاكمان اورشليم برخود لازم و واجب مىدانستند كه از اين موضوع تحقيق كنند. آنها افرادى ساده لوح و زودباور نبودند; اگر كسى ادعاى نبوت مىكرد به خوبى، تحقيق مىكردند. تحقيق در مورد دعاوى كسانى كه ادعاى نبوت مىكردند و يقين به صحت و سقم ادعاها از وظايف شوراى بزرگ سنهدرين بود. اين شورا از 71 نفر عضو مشاور تشكيل مىشد. (28) از اينرو، شوراى مزبور، كه انجيل يوحنا آن را «يهود» مىنامد، هيئتى اعزام كرد تا درباره دعاوى يحيىعليه السلام تحقيق كنند. هيئت اعزامى سه سؤال از حضرت يحيىعليه السلام پرسيدند: 1- آيا تو «مسيح موعود» هستى؟ 2- آيا تو الياس نبى هستى؟ 3- آيا تو «آن نبى» - پيامبر موعود - هستى؟ حضرت يحيىعليه السلام در جواب سؤال اول، اقرار كرد كه مسيح نيست. سؤال دوم درباره حضرت الياسعليه السلام بود. يهوديان طبق كتاب دوم پادشاهان (29) معتقد بودند كه حضرت الياسعليه السلام پيامبرى است كه بر گردباد سوار شده و به آسمان عروج كرده و شخصا به زمين رجعتخواهد كرد. چون حضرت يحيىعليه السلام مسيح بودن خود را منكر شد، به نظر هيئت اعزامى چنين رسيد كه وى بايد حضرت الياس نبىعليه السلام باشد كه رجعت كرده است. بنابراين، از حضرت يحيىعليه السلام سؤال كردند كه آيا تو الياس نبى هستى؟ حضرت يحيىعليه السلام پاسخ دادند كه من الياس نيستم. (30) سپس فرستادگان با خود گفتند كه اگر او مسيح و الياس نيست، آيا همان نبىاى است كه حضرت موسى و انبياى ديگرعليه السلام به ظهور او بشارت دادهاند؟ لذا، سؤال سوم را مطرح كردند. حضرت يحيىعليه السلام به اين پرسش نيز پاسخ منفى دادند و فرمودند پيامبر موعود «از او نيرومندتر است» (31) و او حتى خود را لايق نمىيابد كه بند نعلين او را باز كند. (32) اين مطلب معلوم است كه كليسا همواره حضرت يحيىعليه السلام را منادى ظهور حضرت عيسىعليه السلام، وابسته و تابع وى معرفى كردهاند. در اين باره چند نكته قابل توجه است: 1- حضرت يحيى و حضرت عيسىعليهما السلام معاصر و با تفاوت شش ماه، (33) همسن يكديگر بودند. حضرت يحيىعليه السلام در اين پرسش و پاسخ مىفرمايد: آن كه بعد از من مىآيد نيرومندتر از من خواهد بود. قيد «بعد» نشان مىدهد كه آن پيغمبر در زمان نامعينى در آينده خواهد آمد. اين كلمه در زبان انبياعليهم السلام در عهد عتيق معمولا به معناى يك يا چند دوران است. 2- حضرت يحيىعليه السلام به دنبال بررسىهاى هيئت اعزامى، آشكارا اعلام كرد كه پيامبر ديگرى در راه خواهد بود. شان و جلال او در پيشگاه قادر متعال آنچنان است كه او - يحيى - حتى شايسته بازكردن بند كفشهايش نيست. بديهى است كه آن پيامبر، با چنان مشخصاتى، حضرت عيسىعليه السلام نبود; زيرا اگر حضرت عيسىعليه السلام «آن نبى» بود، حضرت يحيىعليه السلام مانند يك شاگرد و مريد و حوارى بايد دنبالهرو او مىشد و البته حضرت يحيىعليه السلام هرگز در مورد حضرت عيسىعليه السلام چنين نكرد. او بدون آنكه كوچكترين توجهى به حضور پسر خالهاش، حضرت عيسىعليه السلام، در يهوديه و جليليه داشته باشد، موعظه مىكرد و همچنان مردم را تعميد مىداد و شاگرد و حوارى جديد مىپذيرفت. (34) او با هردويس در افتاد، (35) فريسيان و صدوقيان را سخت مورد حمله قرار مىداد (36) و پيشگويى مىكرد كه پس از او پيامبرى خواهد آمد كه «بس نيرومندتر» از اوست. (37) البته در تمام اين مدت، حضرت عيسىعليه السلام هم، كه از قبل به آنجا آمده بود، در آن حوالى، سرگرم فعاليتهايى بود. (38) 3- هنگامى كه حضرت يحيىعليه السلام را نزد خود مجسم كنيم كه در بيابانهاى يهوديه و در سواحل رود اردن براى تودههاى مؤمن يهودى، كه چند هزار سال سابقه خداپرستى داشتهاند، با فرياد موعظه مىكرد و با وجود آن، راه به جايى نمىبرد و آنگاه كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله را در نظر آوريم كه آرام و با وقار، آيات آسمانى قرآن كريم را به گوش اعراب بتپرست و جاهل ديرباور مىرساند و وقتى كه تاثير و نفوذ اين مواعظ دوگانه را بر شنودگان آن دو بزرگوار ارزيابى كنيم و به نتايج نهايى آنها بنگريم مىتوانيم تفاوت عظيم ميان آنان را حس كنيم و به اهميت و معناى اين كلمات كه «او از من نيرومندتر است» پى ببريم. هنگامى كه به دستگيرى و زندانى شدن آن تعميدگر بىگناه بينديشيم كه به فرمان هروديس آنتيپاس بىرحمانه و ستمگرانه به دليل رذالت رقاصه زناكارى سر از بدن مباركش جدا مىكنند (39) و يا وقايع در هم و مغشوش و در عين حال، غمانگيز و دردآور زندگى حضرت عيسىعليه السلام را طبق نقل انجيلنويسان، پيش چشم خود مجسم كنيم كه به فرمان استاندار چكمهپوش روم - به نام پيلاطوس - شلاق مىخورد، اطرافيان بر رويش آب دهان مىانداختند و حتى شاگردان و حواريون نزديك نيز به او خيانت و يا از او فرار كردند و يا او را انكار نمودند و به دستور هروديس به رسم تاجگذارى، تاجى از خار بر سرش گذاشتند و يا فاجعه بزرگى كه در تپه جلجته حادث شد (40) و هنگامى كه با چشم باطن حوادث ديگرى را نظاره كنيم; ورود ظفرمند اشرف انبيا به مكه، نابودى كامل همه اصنام و تماثيل باستانى شرك و بتپرستى، تطهير خانه مقدس كعبه، منظره شورانگيز مقهور شدن دشمن خطرناك به رياست ابوسفيان را كه به پاى رسول خداصلى الله عليه وآله مىافتاد و به رحمت و بخشايش او پناه برد و اسلام آورد، پرستش صادقانه خداى واحد، فداكارىها و مجاهدتهاى مسلمانان در راه خدا و خلاصه، آخرين موعظه خاتمالانبياصلى الله عليه وآله و كلمات ملكوتى او كه فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا» (مائده: 3)، در چنين لحظاتى است كه به مفهوم واقعى گفتار حضرت يحيىعليه السلام پى مىبريم كه فرمود: «او از من نيرومندتر است.» (41) 4- مردم به شدت در انتظار ظهور «پيامبر موعود» بودهاند و اين مطلب در جاى جاى عهد جديد آمده است. در بعضى جاها «پيامبر موعود»، حضرت عيسىعليه السلام دانسته شده، اما از آنجا كه بر خود آن حضرت پوشيده نبوده كه شخص ديگرى در راه استبه درخواست مردم توجه نكردهاند. حتى ممكن استحضرت عيسىعليه السلام در تعيين او مطالبى گفته باشند، ولى انجيلنويسان آن را نقل نكرده باشند. اما اجمالا نقل شده است كه «و چون مردمان اين معجزه را، كه از عيسى صادر شده ديدند، گفتند: اين البته همان نبى است كه بايد در جهان بيايد و اما عيسى چون دانست كه مىخواهند بيايند و او را به زور برده، پادشاه سازند باز تنها به كوه برآمد.» (42) اگر حضرت عيسىعليه السلام همان پيامبر موعود بود نبايد به درخواست مردم پشت پا مىزد. تعداد جمعيتبسيار زياد بوده است; دست كم، پنج هزار نفر به استقبال حضرت عيسىعليه السلام شتافتند و آن حضرت با معجزه، تمام آنها را اطعام كرد. (43) بنابراين، بهترين فرصتبراى اجابت دعوت مردم فراهم بوده است، ولى حضرت عيسىعليه السلام به اصرار آنها پاسخ منفى مىدهد و به تنهايى به كوه مىرود تا خدا را عبادت كند. (44) پس چون مردم در تطبيق پيامبر موعود با حضرت عيسىعليه السلام دچار اشتباه شده بودند، آن حضرت با عدم اجابت دعوت آنها تفهيم كرد كه او آن «پيامبر موعود» نيست و بايد در انتظار ديگرى باشند. در نتيجه، فرمود كه تسلىدهنده ديگرى در راه است و او شما را به جميع راستى هدايتخواهد كرد. 2- اشاره به تسلىدهنده يا فارقليطتسلىدهنده يا فارقليط معروف، در ابواب چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم انجيل يوحنا آمده است: «من از پدر سؤال مىكنم و او تسلىدهنده ديگرى به شما اعطا خواهد كرد... .» (45) «و لكن چون تسلىدهنده كه او را از جانب پدر نزد شما مىفرستم، آيد... او بر من شهادت خواهد داد.» (46) «و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است; زيرا اگر نروم تسلىدهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم.» (47) در توضيح كلمه «تسلىدهنده» بايد بگوييم: اين كلمه در اين عبارتها ترجمه واژه «فارقليط» است. كلمه فارقليط از طريق زبان سريانى به زبان عربى راه يافته و اصل آن «پاركليتوس» به زبان يونانى است. در زبان يونانى، اين كلمه به معناى تسلىدهنده مىباشد، اما كلمه ستايش شده يعنى «محمد» و مشتقات آن نظير «احمد» ترجمه پركليتوس است. بعيد نيست كه اين دو كلمه در اصل، يكى بوده و با افزودن «الف»، تعريف شده باشد. در اين نوشته ما همان معنايى را لحاظ مىكنيم كه خود مسيحيان در نظر گرفتهاند. مسيحيان معتقدند كه مقصود از تسلىدهنده «روحالقدس» است كه پنجاه روز پس از عروج حضرت عيسىعليه السلام نزد حواريون آمد و آنان را تقويت روحى كرد، به شرحى كه در آغاز كتاب اعمال رسولان آمده است. (48) ولى مسلمانان اعتقاد دارند كه شواهد و قراين كافى وجود دارد كه تسلىدهنده مورد نظر نمىتواند روحالقدس مورد نظر مسيحيان باشد. نقد درونى:در عبارت مربوط به تسلىدهنده چند فراز مهم وجود دارد كه قابل تامل و بررسى است: الف «تسلىدهنده ديگرى به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.» (49) ملتيهود هميشه شرايط دشوارى را تحمل كرده است. سراسر تاريخ يهود با جنگ و گريز، آوارگى، اسارت و انواع و اقسام بلاهاى ديگر آميخته بوده است. پس از بشارت انبياى بنىاسرائيلعليهم السلام به فردى نجاتبخش، آنان در انتظار پادشاه قدرتمندى بودند كه پيروزمندانه وارد اورشليم شود، التيامبخش شكستهدلان و تسلىبخش همه ماتميان باشد. (50) با ظهور حضرت عيسى مسيحعليه السلام انتظار يهود - به هر دليل - برآورده نشد. خود حضرت عيسىعليه السلام نيز مردم را به تسلىدهنده ديگرى بشارت مىدادند و مكررا تاكيد مىكردند كه هر كس مرا دوست دارد وصيت مرا حفظ كند: «اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد.» (51) «هر كس احكام مرا حفظ كند مرا محبت نموده است و هر كس به من محبت نمايد خدا به او محبتخواهد نمود.» (52) سپس فرمودند: «من از پدر سؤال مىكنم و تسلىدهنده ديگر به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.» (53) از قيد «ديگر» استفاده مىشود كه حضرت عيسىعليه السلام به پيامبر ديگرى همانند خود بشارت داده است. ب «من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است; زيرا اگر نروم تسلىدهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم.» (54) در اين عبارت، حضرت عيسى مسيحعليه السلام مىفرمايد، من بايد بروم تا او بيايد. ايشان آمدن تسلىدهنده را منوط به رفتن خود دانسته است. بنابراين، اگر تسلىدهنده روحالقدس باشد، همانگونه كه ارباب كليسا تفسير مىكنند، لازم نبود كه حضرت عيسىعليه السلام بروند تا او بيايد; زيرا روحالقدس همراه آن حضرت و آن حضرت در معيت روحالقدس بود. حضرت يحيىعليه السلام شهادت دادهاند كه حضرت عيسىعليه السلام همراه با روحالقدس بوده است: «پس يحيى شهادت داده، گفت: روح را ديدم كه مثل كبوترى از آسمان نازل شده، بر او قرار گرفت.» (55) بر مادر حضرت عيسى، حضرت مريمعليه السلام، نيز روحالقدس وارد شده بود. (56) علاوه بر آن، خود حضرت يحيىعليه السلام، كه با تفاوت شش ماه (57) همسن حضرت عيسىعليه السلام بود، «در شكم مادر پر از روح القدس بود.» (58) همچنين پدر بزرگوارش، حضرت زكرياعليه السلام، نيز «از روح القدس پر شده بود و نبوت مىكرد.» (59) بنابراين، تسلىدهنده مورد نظر به طور قطع، بايد غير از روحالقدس مصطلح باشد; زيرا حضرت عيسىعليه السلام فرمودند: «تا من نروم تسلىدهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم.» (60) بعضى همانند نويسنده قاموس كتاب مقدس پذيرفتهاند كه روحالقدس به دو معناست. بنابراين، واضح است كه در اينجا روح قدسى مطرح است، نه روحالقدس مصطلح و آن كاملا با پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله قابل تطبيق است. ج- «او از طرف خود سخن نخواهد گفت، بلكه آنچه شنيده استسخن خواهد گفت.» (61) حضرت عيسىعليه السلام نيز همانند انبياى سلفعليهم السلام مىفرمايند: آن روح راستى كه پس از من خواهد آمد از پيش خود سخن نمىگويد، بلكه از آنچه كه شنيده استسخن خواهد گفت. در سراسر قرآن كريم يك اظهار نظر و تفسير و حتى يك كلمه و اشاره از خود پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله يا از ياران صديق و مؤمن او ديده نمىشود. قرآن كريم سراسر وحى و كلام خداست و پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله كلام خداى تبارك و تعالى را آنچنان كه جبرئيل امين بر او فرومىخواند و او مىشنيد، بر زبان مىآورد و بر جهانيان آشكار مىساخت. كلمات، جملات و تعاليم خود آن حضرت، علىرغم ارزش قدسىاش، كلام خدا محسوب نمىشود و تحت مقوله جداگانهاى به نام احاديث گردآورى شدهاند. د- «او بر من شهادت خواهد داد... او مرا جلال خواهد داد.» (62) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله بر حضرت عيسىعليه السلام و حواريون او شهادت دادند و از مادر مكرمه ايشان به خوبى هرچه تمامتر ياد كردند. قرآن كريم از زنان، با لقب و كنايه ياد مىكند و اسم هيچ زنى در قرآن يافت نمىشود، اما نام مبارك حضرت مريمعليها السلام بيش سى مرتبه در قرآن كريم تكرار گرديده و سورهاى از قرآن به نام آن حضرت نامگذارى شده است. اين به دليل عظمت مقام اين بزرگوار و شايد به دليل جفايى است كه در حق ايشان رواداشتند. ه- «بسيار چيزهاى ديگر نيز دارم كه به شما بگويم، لكن الآن طاقت تحمل آن را نداريد، لكن چون او - يعنى روح راستى - آيد شما را به جميع راستى هدايتخواهد كرد.» (63) شكى نيست كه همه انبياى الهىعليهم السلام در هدايت مردم مؤثر بودهاند و هر يك از آن بزرگواران كاروان بشريت را گامى به جلو هدايت كردهاند. دين خدا به تدريج، كاملتر شده و در نهايت، به صورت كامل به مردم عرضه گرديده است. حضرت عيسىعليه السلام چنان كه بيان شد، فرصت اجراى فرامين الهى را پيدا نكرد، مردم نيز استعداد و آمادگى لازم براى پذيرش نداشتند. آن حضرت خود به اين حقيقت اشاره كردهاند كه «بسيار چيزهاى ديگر نيز دارم كه به شما بگويم، لكن الآن طاقت تحمل آن را نداريد، لكن چون او روح راستى آيد شما را به جميع راستى هدايتخواهد كرد.» (64) يكى خط است ز اول تا به آخر بر او خلق جهان گشته مسافر در اين ره انبيا چون ساربانند دليل و رهنماى كاروانند و از ايشان سيد ما گشته سالار هم او اول هم او آخر در اين كار (65) و «او از آينده خبر خواهد داد.» (66) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله از طريق وحى الهى از آينده خبر دادند. در سال 615 ميلادى، هنگامى كه ايران روم را شكست داد و موجب خوشحالى قريش شد، قرآن كريم با قاطعيت كامل فرمود در كمتر از ده سال ديگر روم ايران را شكستخواهد داد. بر اين قضيه بعضى مسلمانان و كفار با يكديگر شرطبندى كردند. سرانجام، همان شد كه قرآن كريم خبر داده بود. (67) قرآن كريم همچنين با قاطعيت كامل خبر داد آن كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را «ابتر» مىخواند، خودش «ابتر» است. (68) بعضى به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به دليل آنكه فرزند مذكر نداشت، مقطوعالنسل مىگفتند. نسل چنين كسانى به طور كلى، منقرض شد، اما شجره طيبه ائمه اطهارعليهم السلام و فرزندان آنها از نسل پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله روز به روز در حال فزونى است. قرآن كريم به مناسبتهاى گوناگون پيشگويىهاى فراوانى ذكر كرده است; در سوره قمر از شكست كفار در جنگ بدر خبر داده، (69) در سوره آل عمران از شكست كفار در برابر مسلمانان، (70) در سوره فتح، از فتح مكه و تحقق يافتن رؤياى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله (71) و در سوره بقره فرموده: هرگز كسى نخواهد توانست نظير سورهاى از قرآن بياورد و تا امروز نيز كسى نتوانسته است. (72) علاوه بر آن، پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله با معجزه قرآن كريم، افق ديگرى در مورد آينده حتمى گشود كه در كتب انبياى گذشتهعليهم السلام از عهد عتيق و جديد اثرى از آنها نيست. ايشان درباره مرگ، برزخ، قيامت و حوادث روز قيامت آيات فراوانى آوردند. در قرآن كريم كمتر صفحهاى است كه در آن ذكرى از معاد، قيامت، منازل آخرت و آينده حتمى مؤمنان و غير مؤمنان خبر نداده باشد. حتى در قرآن كريم، سورههايى تحت عناوين قيامه، واقعه، حاقه، نبا، تكوير، انفطار، زلزال و قارعه وجود دارند كه در تمام آنها از آينده خبر داده شده است. ز اتمام حجت: حضرت عيسىعليه السلام در نهايت، با حواريون و پيروان خود اتمام حجت كرد و فرمود: «اگر نيامده بودم و با ايشان تكلم نكرده بودم گناه نمىداشتند و اما الآن عذرى براى گناه خود ندارند.» (73) حضرت موسىعليه السلام نيز با پيروان خود اتمام حجت كرد. در عهد عتيق پس از بشارت به پيامبرى نظير موسى چنين آمده است: «و نبىاى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هر كسى كه سخنان مرا، كه او به اسم من مىگويد، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (74) در قرآن كريم نيز پيوسته به كسانى كه دين اسلام را نپذيرند وعده عذاب داده شده است. بنابراين، بر تمام كسانى كه اين موارد را پس از قرنها در كتب مقدس خود مىيابند لازم است كه در آن تامل كنند. شايد به نتايج تازهاى نايل آيند! نقد بيرونى:الف- برداشت متاخران حضرت عيسى مسيحعليه السلام:معاصران و حتى متاخران از حضرت عيسىعليه السلام تا قرنها بعد، از كلمه «فارقليط»، روحالقدس مصطلح را نمىفهميدند. در قرون اوليه ميلادى، مردم اعتقادات گوناگونى داشتند. ويل دورانت مىنويسد: «پيروان مسيح در سه قرن اول، جز در مبناى اساسى، صدگونه اعتقاد داشتند.» بعضىها حضرت عيسى مسيحعليه السلام را انسان و پيامبرى همانند انبياى ديگر مىدانستند، بعضى ديگر او را فقط فرشته مىدانستند كه به شكل و هئيت انسان بود، بعضى ديگر مىگفتند: او نه انسان است و نه فرشته، او فقط خداست ولى در شكل و هيئت انسان. (75) سرانجام، كليسا بر اثر تفوق سازمان خود، بر همه اين جنبشها چيره گشت و نظريه چهارمى مطرح كرد كه حضرت عيسى مسيحعليه السلام به نحو تجزيهناپذيرى، هم انسان و هم خداست. اين نظريه در شوراى نيقيه در سال 325 ميلادى تثبيتشد و از آن زمان به بعد تثليثبه عنوان اعتقاد رسمى كليسا اعلام گرديد. خداى پدر به عنوان اقنوم اول، حضرت عيسى مسيحعليه السلام، پسر خدا، اقنوم دوم و روحالقدس، اقنوم سوم شناخته شد. بنابراين، در قرون اوليه ميلادى مردم فارقليط موعود را با روحالقدس يكى نمىدانستند. آنها در انتظار فارقليط موعود بودند. بر همين اساس بود كه افراد متعددى آمدند و ادعا كردند كه فارقليط موعودند. در حدود سال 156 ميلادى شخصى به نام مونتانوس در آسياى صغير قيام كرد و خود را «فارقليط موعود» دانست. وى دنياپرستى روزافزون مسيحيان و خودكامى اسقفها را در كليسا تقبيح كرد و خواستار بازگشتبه سادهزيستى و زهد مسيحيان نخستين و همچنين استقرار مجدد حق غيبگويى يا گفتار الهامشده براى اعضاى محافل مذهبى شد. وى با حالتخلسه چنان شيوا غيبگويى مىكرد كه شاگردانش به او به عنوان «فارقليط موعود» حضرت مسيحعليه السلام درود مىفرستادند. (76) از ديگر افرادى كه ادعا مىكرده «فارقليط موعود» عيسى مسيح است، جوانى پارسى به نام مانى از اهالى تيسفون است. وى در قرن سوم ميلادى، هنگام تاجگذارى شاهپور اول، در سال 242 ميلادى خود را مسيحعليه السلام خواند و گفت كه خداى حقيقى، او را براى اصلاح حيات مذهبى و اخلاقى بشر به زمين فرستاده است. (77) ب- اسناد مكشوفه بحرالميت:براساس اسناد مكشوفه در سواحل بحرالميت نيز مردم در انتظار پيامبر موعود (آن نبى) بودند و اين غير از «مسيح موعود» بود. اين پيامبر موعود را در زبان عبرى گبر به معناى «انسان» مىخواندند. (78) اگرچه پس از حضرت عيسى مسيحعليه السلام «آن نبى» در ميان مسيحيان با مسيحعليه السلام يكى دانسته شد، اما يكى دانستن اين دو با پيشفرضى كلامى همراه بود، ولى از حيث تاريخى و بر اساس اسناد و مدارك موجود، اين تطبيق بىمورد است. پىنوشتها:1) تثنيه، 18:18 و 19 2) اعمال رسولان، 3:22 3) متى، 1:18 4) لوقا، 1:28، 31، 34، 35، 37 5) او در جهان بود... جهان او را نشناخت. به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذيرفتند.» يوحنا، 1:10 و 11 6) اعداد، 15:32، 36 7) يهوداى اسخريوطى براى سى پاره نقره او را تسليم رؤساى كهنه كرد (متى، 26:15) و پطرس، حوارى ديگر، پس از دستگيرى آن حضرت، سه مرتبه او را انكار كرد. (متى، 26:34))( 8) ر. ك. به: انجيل متى باب 26 ; قابل توجه است كه قرآن مصلوب شدن حضرت عيسى(ع) را نپذيرفته است. 9) متى، 5:17 10) لوقا 16:17 11) پيدايش، باب 16 12) پيدايش، 17:15 - 1 13) پيدايش، 21:2 - 5 14) پيدايش، 16:12 و 25:18 15) تثنيه، 18:18 قابل توجه است كه در ترجمههاى جديد، كه به نام ترجمه تفسيرى از سوى كليساها انتشار يافته است، در اين عبارات، لفظ «از ميان برادران» ايشان را حذف كردهاند. ر. ك. به: كتاب مقدس، ترجمه تفسيرى، انجمن بينالمللى كتاب مقدس، 1995م، تثنيه، 18:18 16) اشعيا، 29:12 17) آيات 1 - 5 سوره علق 18) شيخ محمود شبسترى، گلشن راز 19) Rev. James L. Dow M. A., Dictionary of the Bible, p. 402-403 20) 21) على بن حسينعلى الاحمدى، مكاتيب الرسول، چ سوم، نشر امين، 1363، ص 172 22) على بن حسينعلى الاحمدى، همان، ص 174 23) آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند نكتهها هستبسى محرم اسرار كجاست (حافظ) 24) يوحنا، 7:40 - 43 25) يوحنا، 6:10 - 14 26) يوحنا، 1:19 - 27 27) مرقس، 1:7 28) در اسرائيل سه دادگاه وجود داشت كه مهمترين آن دادگاه سنهدرين كبير بود. اعضاى آن هم وظيفه قضاوت را به عهده داشتند و هم وظيفه هئيت منصفه را، اين دادگاه مسئوليتهاى سنگينى داشت. پيغمبر دروغين و كاهن اعظم را تنها در اين دادگاه مىتوانستند محاكم كنند. ر.ك. به: گنجينهاى از تلمود ص 302. 29) كتاب دوم پادشاهان، 2:11 30) بر اساس اناجيل موجود، نظريه عيسىعليه السلام در اينجا مخالف نظريه يحيى است. حضرت يحيىعليه السلام مىفرمايد كه او الياس نبى نيست، اما حضرت عيسىعليه السلام، حضرت يحيىعليه السلام را همان الياس نبىعليه السلام مىدانست. ما هر دو بزرگوار را پيامبر خدا و راستگو مىشماريم، لكن اناجيل موجود را هم مخدوش مىدانيم اما كليسا كه هم وثاقت اناجيل را پذيرفته و آن را الهام و تحت اشراف روحالقدس مىداند بايد اين تناقص را حل كند، لابد مىگويند يكى نمىدانسته است! (ر. ك. به: متى 17:11 - 13) 31) مرقس، 1:7 و لوقا، 3:16 32) يوحنا، 1:27 33) لوقا، 1:26 34) متى، 3:5 و لوقا، 3:18 35) مرقس، 6:21 - 29 / لوقا، 3:19 - 20 36) متى، 3:7 / لوقا، 3:7 37) متى، 3:11 / مرقس، 1:7 38) متى، 4:12 ، 13 ، 23 و ابواب ديگر 39) مرقس، 6:21 - 29 40) ر. ك. به: متى، 27:28 - 34 41) متى، 3:11 / مرقس، 1:7 42) يوحنا، 6:14 و 15 43) يوحنا باب 6. 44) يوحنا، 6:15 45) يوحنا، 14:17 و 18 46) يوحنا، 15:26 و 27 47) يوحنا، 16:7 و 8 48) اعمال رسولان، بابهاى 1 و 2 49) يوحنا، 14:16 50) اشعيا، 61:1 و 2 51) يوحنا، 14:15 52) يوحنا، 16:5 53) يوحنا، 14:16 54) يوحنا، 16:7 55) يوحنا، 1:37 56) لوقا، 1:35 57) ر. ك. به: لوقا، 1:26 58) لوتا 1:15. 59) لوقا، 1:67 60) يوحنا، 16:7 61) يوحنا، 16:13 62) يوحنا، 15:26 63) يوحنا، 16:12 و 13 64) يوحنا، 16:12 و 13 65) شيخ محمود شبسترى، همان 66) يوحنا، 16:13 67) سوره روم: 2-4 68) سوره كوثر: 4 69) سوره قمر: 44 و 45 70) سوره آل عمران: 12 71) سوره فتح: 27 72) سوره بقره: 24 73) يوحنا، 15:23 74) تثنيه، 18:18 75) 76) ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، ص 708 77) ويل دورانت، همان، ج 3، ص 709 / همچنينن ر. ك. به: جفرى بارندر، المعتقدات الدينية لدى الشعوب، ترجمه د. امام عبدالفتاح، كويت، 1413 ، ص 129 از مسائلى كه قرآن به آن اهميت خاصى داده است، وظيفه جامعه اسلامى نسبت به پيامبر گرامى است، ما در اين بخش به وظائف دهگانهاى كه قرآن از آنها ياد مىكند، اشاره مىنمائيم و تشريح خصوصيات اين وظائف از قلمرو بحث ما بيرون است 1- اطاعت از پيامبر (ص)پيامبر گرامى را از آن نظر كه وحى الهى را از مقام
ربوبى دريافت مىكند، نبى (آگاه از اخبار غيبى) و از آن
نظر كه مأمور به ابلاغ پيامى از جانب خدا به مردم است،
رسول مىنامند، پيامبر در اين دو مقام، فاقد امر و نهى و
اطاعت و عصيان است و وظيفهاى جز پيامگيرى و پيام رسانى
ندارد و لذا قرآن درباره او مىفرمايد: 2- احترام پيامبر (ص)تكريم بزرگان و ارج نهادن بر شخصيتهاى الهى با اعتقاد به
عبوديت و بندگى آنها، تعظيم خداى سبحان است، احترام آنان
نه تنها از اين نظر است كه انسانهاى كاملى بودند كه راه
سعادت را به روى انسانها گشودند، بلكه در بزرگداشت آنها،
انگيزه ديگرى در كار است كه عارفان را به احترام و تعظيم
آنها وا مىدارد و آن، ارتباط محكم و پيوند استوار آنها با
خدا است كه آنى با او به مخالفت برنخاسته و پيوسته مجريان
فرمانهاى خدا و پويندگان راه كوى او بودند. الف: دعوت به تكريم و احترامقرآن در آياتى جامعه اسلامى را به تكريم و بزرگداشت پيامبر
دعوت مىكند و مىفرمايد: «انا ارسلنا شاهداً و مبشراً و
نذيراً لتومنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه
بكرة و اصيلاً» (فتح /8-9). ب: متانت در سخن گفتندر اين مورد به آياتى كه در سوره «حجرات» وارد شده است،
اكتفاء مىورزيم: 3- مجادله با پيامبر ممنوع استمجادله و استدلال با مسلمات طرف بر ضد او، يكى از طرق
استدلال است كه در اسلام به آن دعوت شده است آنجا كه خدا
به پيامبر دستور مىدهد كه «وجادلهم بالتى هى احسن» (نمل
/125) با آنه با شيوهزيبا به جدال برخيز». 4- رعايت وقت پيامبر (ص)برخى از ياران پيامبر خواستار آن بودند كه پيامبر وقت
خصوصى در اختيار آنان بگذارد ولى موافقت با اين درخواست،
مايه اتلاف وقت گرانبهاى پيامبر بود. 5- ايذاء و آزار پيامبر حرام استيكى از محرمات در اسلام، ايذاء مسلمان است و اين حكم به
پيامبر اختصاص ندارد ولى تحريم آن درباره پيامبر، از تأكيد
بيشترى برخوردار است از اين جهت در آيات قرآن روى تحريم
ايذاء پيامبر تأكيد شده مىفرمايد: 2- وظيفه مسلمانان نسبت به فرزندان اوشعار همه پيامبران اليه اين است: 8- درود بر پيامبر (ص)قرآن يكى از وظايف مؤمنان را اين مىداند كه بر او درود
بفرستند چنانكه مىفرمايد: 9- خيانت بر پيامبر (ص) حرام استخيانت بر مؤمن مطلقا حرام و درباره پيامبر گرامى اين حرمت
از تأكيد بيشترى برخوردار است قرآن در اين مورد مىفرمايد:
10- درخواست استغفار از پيامبر (ص)درهاى رحمت خدا و مغفرت و آمرزش او، به روى بندگان باز
است، اين فيض گاهى بدون واسطه و احياناً از طريق اولياى او
به افراد مىرسد از اين جهت قرآن گنهكاران را دستور مىدهد
كه براى تحصيل مغفرت او، حضور پيامبر برسند و از او
درخواست كنند كه درباره آنان از خدا طلب مغفرت كند و در
اين حالت دعاى او مستجاب مىباشد و در پوشش مغفرت او قرار
مىگيرند چنانكه مىفرمايد: پىنوشتها:1- نور الثقلين، ج 5، ص 80. محمد محمدى اشتهاردىيكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلامدلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسانها بود، اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش بهسزايى داشت: 1- اخلاق پيامبر (ص)
2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع)
3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س)
در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) درپيشرفت اسلام و جذب دلها تصريح شده است، آن جا كه مىخوانيم: «فبما رحمة من اللهلنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهمو استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربانگشتهاى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكندهمىشدند، پس آنها را ببخش، و براى آنها طلب آمرزش كن، و دركارها با آنها مشورت فرما.»
ازاين آيه استفاده مىشود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگدل و سختگير نمىتوانند مردمدارى كنند، و به جذبنيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دستشكستخوردگان در جنگ و گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلتهاى نيك و پيوند دهنده است كه موجبانسجام مىگردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزشهاى اخلاقى را بسيار ارجمىنهاد، خود در سيره عملىاش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزشهاى والاىانسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهرهاى شادان و كلامىدلاويز با حوادث برخورد مىكرد. به عنوان مثال، درتاريخ آمدهاست:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حملهقهرمانانه سپاه اسلام شكست خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناساناين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه» نامداشت به اسارت سپاه اسلام درآمد.
سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك مسجد در خانهاى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آناسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يا محمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعمالطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر;
اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويىقبيلههاى عربها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگانرا آزاد مىساخت، از همسايگان نگهبانى مىنمود، و به مردم غذامىرسانيد، و آشكارا سلام مىكرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردمرا يارى مىنمود.»
پيامبر اكرم (ص) كه به ارزشهاى اخلاقى، احترام شايان مىنمود، بهسفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگىهايى كه برشمردى، از صفات مؤمنانراستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمتقرار مىداديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را بهپاس احترامى كه پدرش به ارزشهاى اخلاقى مىنمود، آزاد سازيد.».
آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شامرا در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان بهشام نزد برادرش رهسپار كرد.
نمونههايى از اخلاق پيامبر (ص)در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطرهاى از اقيانوس عظيم حسن خلق آنحضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلقعظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى» به اين مطلباشاره فرموده است. نظر شما را به چند نمونه از آنها جلبمىكنيم: 1- عدى بن حاتم مىگويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارتسپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرمبا كمال وقار و متانت به شام آمد و مرا در مورد اين كهگريختهام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پساز چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند بهخدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوستهاى».
با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرشاسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا بهمحضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا بهسوى خانهاش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مىبرد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.»
سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آنبنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روىزمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيانفرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كهپيامبر مرسل مىباشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانىهايش مراشيفتهاش كرده و همانجا مسلمان شدم.»
2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرترخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديانبه اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بناخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آنها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آنها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آنها را از كنار جنازههاى كشتهشدگان يهود حركتداد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحتشد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سختگريه كرد.
هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيدهاى و اينگونه خاكآلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازهها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلافاخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلىرجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رختبربسته كه آنها را از كنار كشتهشدگانشان عبور مىدهى؟! چرابىرحمى كردى؟»
جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنجها و ناراحتىهاىصفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتىهاى اورا به طور كلى از قلبش زدود.
3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانشبه اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبتهاى او و مادرش در دورانشيرخوارگى، احترام و محبتشايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آننشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوالپرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبتكردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصتسال گذشته بود).
شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفهاش را آزادسازد، يامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودمرا بخشيدم،و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مىكنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند.
شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز بهپيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.»
سيرهنويس معروفابن هشام مىنويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوستدارى تو را از نعمتها بهرهمند مىسازم و به سلامتى به سوى قومخود بازگرد؟» شيماء گفت: مىخواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با همازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند.
4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعتخواند، مردم بسيارى بهاو اقتدا كردند، ولى آنها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمولدو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمىپرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذفمستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزارانگريه مىكرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دلمهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتابتمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد.
5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبههاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام«زيد بن شعبه» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مىكرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرحمىداد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودىبودن خود پافشارى مىكرد و مسلمان نمىشد.
عبدالله مىگويد: روزىبه مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشستهو مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علتمسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانهام نشستهبودم و كتاب آسمانى تورات را مىخواندم، وقتى كه به آياتى كهدر مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرفانديشى آن را خواندمو ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگىها كه يكى از آنها«حلم و خويشتندارى» بود هستيا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگىها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتندارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلانهرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتندارى نبينند.»
روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديهنشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كهمحمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله بهاينجا آمدهام، خشكسالى و قحطى باعثشده كه همه گرفتار فقر ونادارى شدهايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مىكنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»
محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرضكردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مىدهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديهنشين داد.
منهم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مىكرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشهاى نشستند، منگستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مىشناسم كه مال مردم رامىگيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مىكنيد، آيا مىدانىكه چند روزى به آخر مدت مهلت بيشتر نمانده است؟»
من با كمالبىپروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كهچند روزى به آخر مدت مهلتباقىمانده بود) ناگاه از پشتسر آنحضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست باشمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاشگرى نيست، بايد او (زيد) را به حلمو حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.»
عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد اين زيادىرا به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد.
هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلامو اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.
اينها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيكآن حضرت دعوت مىكند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلامدر صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مىدهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر (ص) چنينآمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوشرو،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عيبجو و مديحهگر نبود، هيچ كس از او مايوس نمىشد، و هر كس بهدر خانه او مىآمد، نوميد باز نمىگشت، سه چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمىكرد، و از لغزشهاى پنهانى مردمجستجو نمىنمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمىگفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نمودهو سراپا گوش مىشدند... .» فرا رسيدن ماتم جانسوز رحلت كاملترين انسان، حضرت ختمى مرتبتو شهادت سبط اكبرش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام را در اينروز و هم چنين شهادت امام على بن موسى الرضا عليه السلام را درآخر اين ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشريت، و مسلمانان دنيا وشيعيان و به ويژه امت پاسدار اسلام و پيروان اهل بيت عصمت وطهارت تسليت عرض مىكنيم به اين اميد كه ان شاء الله پيروى ازثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاك در روز «وا نفسا» نايلآييم.
استاد محمد جواد مهرىروزهايى بس شيرين و بهيادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمىتوان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقصتوصيف و تعريف كرد. او هرگز در اين واژهها نمىگنجد و فراتر از آن است. انسانكاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كهجبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحتبه او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلىبسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كهخدايش دربارهاش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم» پس مابه جاىاينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايىمىرساند چرا كه جز آفريدهاش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم. بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مىكند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از ايناقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسولالله اسوه حسنه» . جملههايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مىشود كه همبركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه: 1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف» مىنامد يعنى به زمين نگاه مىكرد و سر را كمتربالا مىبرد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چناندر برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مىآورد و كمترسر را بلند مىكرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مىديد و لحظهاىبلكه كمتر از لحظهاى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود. 2 يكى ديگر از نشانههاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كهبه هر كه مىرسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مىكرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مىكرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمىكرد كه آنفرد بزرگ استيا كوچك، دانشمند استيا بىسواد، ثروتمند استيافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظههاىايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مىكرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مىكرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنتحسنهتشويق كند مىفرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه. 3 پيامبر هرگز بدون جهتسخن نمىگفت، و اگر سخنى مىگفتبيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مىآموخت و يا به معروف وخيرى امر مىكرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مىداشت، تمامسخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بىارزش نبود،زيرا خوب مىدانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسىاست كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلقالله نورى» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمىكند جز نور، وهرچه مىگويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحىيوحى» . 4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمىشد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمىنشست و برنمىخاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلسمىدانست و اعلام مىداشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرىاز اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مىخنديد از تبسم تجاوزنمىكرد «جل ضحكه التبسم» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئونانسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرفمخلوقات. 5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقتوارد مجلس مىشد، هر جا كه جاى خالى بود مىنشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيالمىكنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامىنشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند. عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالىاستبنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علمكنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالتبدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقدههاى درونى و محروميتهاى ديرينهاست كه شخص مىخواهد از اين راه خودى را نشان دهد!! 6 پيامبر آرام و آهسته سخن مىگفت و هيچ گاه فرياد نمىزد وصدا را بلند نمىكرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشىبرخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمىگفت «و اغضض من صوتك» و دستور هم همين بود كهكسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكمفوق صوت النبى» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مىگفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بالپرنده به گوش مىرسيد. 7 «لايقطع على احد كلامه» هرگز سخن كسى را قطع نمىكرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مىداد و پس از تمامشدن سخنش آرام پاسخش را مىگفت. و چنان اصحابش را تربيت كردهبود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مىشد، تمام حاضران ساكتمىشده و سراپا گوش مىشدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاهسخن حضرت تمام مىشد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبتحرف مىزد. 8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاهمىكرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكتهظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسانفرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كهاميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكساننگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كهبخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند. 9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مىكرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مىبردو اگر با ثروتمندان مىنشستبه خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر. 10 هرگاه پيامبر مىخواستبه مجلس وارد شود و با مردمبرخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مىداد يعنى درآينه مىنگريست و موهاى خود را شانه مىزد و چنين در روايت آمدهاست «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط» و نه تنها حضرت لباستميز و مرتب مىپوشيد و محاسن مبارك را شانه مىزد بلكه پيوستهبوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مىشد. بگذريمكه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مىكرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مىنمود. راوى مىگويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مىشديم زيرا بوى عطرشاز مسافتى به مشاممان مىخورد و متوجه ورود حضرت مىشديم. خودحضرت نيز مىفرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانهان يتهيا لهم و يتجمل» خداوند دوست دارد كه بندهاش هرگاهمىخواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد. اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مىآيند و خيال مىكنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه بهدنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم! 11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمىپذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مىخواست كه بر مركبش در كنارشسوار شود و اگر قبول نمىكرد يا امكان نداشت، به او مىفرمود: از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمتو بزرگوارى است انسانها را سرگردان مىكندو به حيرت وامىدارد. 12 اگر سه روز مىگذشت و دوستش يا برادر دينىاش را نمىديد ازاو سؤال مىكرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مىكردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مىنمود و به زيارتش مىرفتواگر بيمار بود به عيادتش مىشتافت. 13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمىكرد كه هرگاه كسى بر او وارد مىشد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مىداد و اگر نمىپذيرفت آنقدر اصرار مىكرد تا قبول كند. 14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مىكردو لطيفهاى در حد ميزان شرعى مىگفت كه هيبتش حاضران را بهوحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژهاگر مىيافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين استبا او شوخىمىكرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخنمىگفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايتآمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مىگفت و مىفرمود: «ما پيامبران ماموريتداريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم» . 15 مىفرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مىرسند و مصافحه و دستدادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مىكنند و لذا هر وقتپيامبر مسلمانى را مىديد فورا با او مصافحه مىكرد وبه او دستمىداد و بر اين امر بسيار تاكيد مىنمود. در روايت است كههرگاه دو مؤمن به هم مىرسند و مصافحه كنند گناهانشان مىريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان). اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منشپيامبر كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين هفته وحدتبه كار گيريم و با هم پيوند صلح وصفا بنديم و دلها را از رشك وحسد و زيغ و رين پاك كنيم و گذشتهها را به خاطر خدا ناديدهبگيريم و از لغزشهاى برادرانمان بگذريم(كه خود نيز بسيار لغزشداريم)و وحدت را نه در سخن و گفتار كه در عمل و كردار اجراكنيم و قلبها را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خداو رسولش خواهد برادروار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقادداريم تلاش كنيم كه انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينهتوزانه و انتقامگرانه. باشد كه روح رسول الله و روح فرزندشروحالله از ما خشنود گردد و كشورمان رنگ صفا و محبتبه خودگيرد و راه نفوذ دشمنان قطع شود و دوستان، دشمنى را كنارگذارند و ولى حميم گردند و عهد اخوت و برادرى را دوباره تجديدكنيم والسلام. سيد ابراهيم سيد علوىمقدمهشبانى و دامدارى از روزگاران كهن از جمله اشتغالات و حرفههاى رايج جامعه بشرى بويژه در اجتماعات بدوى و روستايى بوده است. هر خانواده به طور طبيعى تعدادى، هر چند اندك، دام (گوسفند، گاو، شتر و غيره) با مقاصد اقتصادى و معيشتى نگاهدارى مىكرده و معمولا نوجوانان و جوانان، آنها را به چراگاه و مراتع مىبرده و شبانگاه به روستا برمىگرداندهاند و حتى گاهى به سبب زيادى دام و فقدان نيروى انسانى كافى در درون خانواده، فرد و يا افرادى را به اجيرى و مزدورى مىگرفتهاند و آنان در برابر دريافت دستمزد دامدارى و شبانى مىكرده و از گاو و گوسفند و شتر، مراقبت مىكردهاند. يكى از موضوعاتى كه ناقلان اخبار و سيرهنويسان، درباره زندگانى رسولاكرمصلى الله عليه وآله بدان پرداخته و سخنان نسبتا فراوان در آن باره گفته و احيانا در اين زمينه از حدود ادب خارج شدهاند موضوع چوپانى و شبانى آن حضرت در دوره نوجوانى و جوانى و پيش از بعثت است. از آن احاديث چنان برمىآيد كه نقالان و قصهپردازان از اين موضوع، اصلى كلى ساخته و پرداختهاند كه بنابرآن، گويا، همه پيامبران و رسولان حق تعالى بايد دورهاى از عمر خويش را به شبانى بگذرانند تا براى تصدى امر خطير رسالتشايستگى يابند! ما در اين مقال، موضوع شبانى پيامبران را در چهار عنوان بررسى مىكنيم: 1 - اصل شبانى و دامدارى به عنوان وسيله امرار معاش و زندگانى. 2 - اجير شدن براى ديگرى به همين هدف و مقصد. 3 - چوپانى پيامبران به طور عام و پيامبر اكرم صلواتالله عليه و عليهم اجمعين به طور خاص براى تمرين و يادگيرى مسؤوليت پيامبرى و تحصيل برخى كمالات روحى و نفسانى. 4 - شبانى پيامبر اكرم براى مكيان و اجير شدن او براى قريش به قصد تامين معاش و گذران زندگى. اول: شبانى و دامدارىترديدى نيست كه انسان از بدو پيدايى خود در روى زمين براى آن كه زنده بماند به غذا و طعام نياز داشته و براى سير كردن شكم خود و تامين معيشت نيازمند كار و كوشش بوده است و طبيعىترين كار در آن زمينه، كشاورزى و دامدارى و امثال آن بوده است وانگهى پيامبران خدا، بعد بشرى داشته و از اين نظر مانند ديگر آحاد انسان براى زنده ماندن، كار و تلاش مىكردند و احيانا از طريق كشاورزى و گوسفنددارى و شبانى، زندگى مىگذراندهاند. ابراهيم خليل الرحمان على نبينا و آله عليهالسلام با ساره دختر خالهاش ازدواج كرد. او كه زنى ثروتمند و صاحب گوسفندان فراوان بود، همه آنها را در اختيار ابراهيم عليه السلام قرار داد و او با سر و سامان دادن به آنها و حسن نگهدارى، مال و منال فراوان به دست آورد و در شهر كوثا وضع هيچ كس بهتر از او نبود. (1) درباره شبانى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نيز روايات متعددى نقل شده است. جابربن عبدالله گويد: در مرالظهران نزد رسولاللهصلى الله عليه وآله بوديم در حالى كه گوسفند و قوچ مىچرانيد. پيامبر فرمود: بر شما باد گوسفند سياه كه پاكيزهتر است. پرسيدند: آيا شما گوسفند شبانى كردهايد؟ فرمود: آرى، و هل نبى الا رعاها: آيا پيامبرى بوده كه گوسفندچرانى نكند؟! (2) از عمار رضىالله عنه نقل شده كه گفت: روزى گوسفندان خانوادهام را به چرا برده بودم و محمدصلى الله عليه وآله هم شبانى مىكرد به آن جناب گفتم: آيا مايل هستيد تا به فخ برويم كه آن جا مرتع و سبزهزارى درخشنده و نيكو است؟ پيامبر فرمود: آرى برويم. فرداى آن روز به آن جا رفتم. محمدصلى الله عليه وآله پيش از من به آن جا رسيده بود اما گوسفندانش را از آن مرتع و علفزار دور نگاه داشته و نمىگذاشت وارد چراگاه شوند تا مرا ديد فرمود چون با تو قرار گذاشته بودم خوش نداشتم پيش از آمدن تو گوسفندان را بچرانم. (3) طبرسى در تفسير آيه «و منهم من يلمزك فى الصدقات...» (توبه /58): «و برخى از آنان در خصوص صدقهها و زكات، بر تو طعنه مىزنند و خرده مىگيرند» مىنويسد: رسول خدا غنايم جنگ حنين را قسمت مىكرد. مردى پيش آمد و گفت: مگر فرمان خدا آن نيست كه صدقات را به فقرا و بينوايان بدهيد؟ پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آرى، چنين است. آن مرد گفت: پس چرا همه آنها را به شبانها و گوسفندچرانان مىدهيد؟ پيامبر اكرم فرمود: «ان نبىالله موسى كان راعى غنم»: «پيامبر خدا موسى، گوسفندچران بود». وقتى آن مرد برگشت كه برود رسولالله فرمودند: از اين مرد برحذر باشيد. (4) جابر از ابوجعفر باقرعليه السلام حكايت كرد كه رسولاكرم فرمود: پيش از بعثتبه گوسفندان و شترانى كه به چراگاه برده بودم مىنگريستم - و هيچ پيامبرى نيست مگر آن كه شبانى كرده است - مىديدم آن زبانبستهها كه آرام و در جاى امن قرار داشتند و چيزى به ظاهر موجب رميدن آنها نبود ناگهان بدون سبب و علت معلوم، آن گوسفندان و شتران از جا مىپريدند و رم مىكردند و من هماره درشگفتبودم و با خود مىگفتم جريان چيست و سبب رميدن آن زبانبستهها كدام است؟ تا اين كه جبرئيل حديث كرد كه آن در نتيجه ضربتى است كه در قبر بر كافر فرود مىآيد و جز انس و جن همه جانداران آن را احساس مىكنند و صداى آن ضربت را مىشنوند. پناه به خدا از عذاب و شكنجه قبر. (5) در نقلى ديگر داستانگونه و در زمينه شقصدر پيامبرصلى الله عليه وآله چنين آمده است: داشتم گوسفندان را شبانى مىكردم كه گرگى پيدا شد گفتم تو در اين جا چه مىكنى؟ گفت: تو چه مىكنى؟ گفتم: من گوسفندان را شبانى مىكنم. گفت: تو راهت را بگير و برو، من گوسفندان را جلو راندم گرگ در ميان گوسفندان افتاد و ناگهان گوسفندى را بكشت... (6) به مفاد حديث ديگر آن زمان كه پيامبر سىوهفتساله بوده و در ميان كوههاى مكه شبانى مىكرده است مردى را مىديده كه به وى نويد رسالت و پيامبرى مىدهد. (7) و براساس حديثى ديگر، آن وضع موقعى پيش آمده كه پيامبرصلى الله عليه وآله گوسفندان ابوطالب را به چرا مىبرده است. (8) ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا فرمود: «ما بعث الله عزوجل نبيا الا راعى غنم...» (9) : خداوند عزوجل جز گوسفندچران را پيامبر نكرده است.! اين است نمونهاى از نقلهاى تاريخى و حديثهاى داستان گونه مشعر بر اين كه پيامبران الهى و رسول اكرمصلى الله عليه وآله همگى برههاى از عمر شريفشان را به شبانى و گوسفندچرانى سپرى كردهاند و هر چند كه سند برخى از آنها محل كلام و احيانا متن آنها نيز آشفته است ليكن ما به لحاظ آن كه ناممكن نيست كه پيامبران و رسول گرامى ما در خانواده خود و براى اداره زندگى شخصى شبانى و گوسفندچرانى كرده باشند، از مناقشه در اين باب چشم مىپوشيم و به بحث ديگر كه مهمتر است و در ترسيم سيماى درست از پيامبران خدا مؤثرتر است مىپردازيم. دوم: شبانى و اجيرى براى ديگرانبحث دوم، شبانى پيامبران و رسول گرامى خدا و اجير ديگران شدن است و در اين باب، سخن از پيامبران با كلام از زندگانى رسولاللهصلى الله عليه وآله تفاوت دارد. زيرا در قرآن كريم درباره شبانى موسى براى شعيبعليهماالسلام آياتى صريح و روشن داريم مبنى بر اين كه موسىعليه السلام مدت ده سال اجير شعيبعليه السلام شد تا براى او شبانى كند، و پس از انقضاى مدت مقرر با همسرش راهى وطن خود شد و در طور سينا به رسالت و نبوت برانگيخته گرديد. (10) به زعم ما هر انسانى براى اداره زندگى خود، بايد كار و كوشش كند اعم از پيامبران و يا ديگران; و شبانى و گوسفنددارى براى خود و يا ديگرى از جمله راههاى تحصيل معيشتحلال است. و هيچ كار شرافتمندانهاى، ننگ و عار نيست ليكن اين مساله در محيط اشرافى مكه و درباره رسول اكرمصلى الله عليه وآله فرق مىكند. قرآن مجيد، پندار جاهلانه مشركان مكه و جز آنان را كه كار و كوشش را براى پيامبران عيب مىدانستند و انتظار داشتند كه آنان نخورند و براى زندگى روزمره خود تلاش نكنند به شدت محكوم كرده است. گفتند: اين رسولان را چه شده كه طعام مىخورند و در بازارها راه مىروند...؟ ما پيش از تو رسولانى نفرستاديم مگر آن كه آنان طعام مىخوردند و در بازارها راه مىرفتند. (11) سخن ويژه درباره رسول اكرمصلى الله عليه وآله آن است كه اگر چه او ممكن است در خانواده خود و براى مادر رضاعى و يا جد و عمويش شبانى كرده باشد ليكن او براى احدى به عنوان اجير و مزدور شبانى و چوپانى نكرده است. يعقوبى در اين باب كلامى شيوا و صريح دارد: «و لا كان اجيرا لاحد قط» (12) : او هرگز اجير و مزدور كسى نشده است. به نظر مىآيد راز اين نكته آن باشد كه جاهليتبر پندارهاى واهى و تخيلات استكبارى، كار و كارگر را تحقير و توهين مىكند چنان كه يتيمان و مردمان بيكس در آن محيطها مورد بىتوجهى و بىمهرى شديد قرار مىگرفتند. در نظامهاى جاهلى، ثروتمندان غالبا از راه رباخوارى و بهرهكشى از زحمتكشان فربهتر مىشوند و در همان حال كار و كارگر را تحقير مىكنند. و خداوند متعال خواسته است دشمنان پيامبرصلى الله عليه وآله را پيشاپيش خلع سلاح كند و جلو ياوهسرايان مكه را بگيرد. در اين جا ذكر اين نكته لازم است كه هر چند محمدصلى الله عليه وآله يتيم بوده ليكن خداوند متعال جدى مثل عبد المطلب كه وى را ابراهيم ثانى مىخواند (13) و نيز ابوطالب عموى بزرگوارش را به سرپرستى او گماشته است. و نيز اگر چه او از مال دنيا بهره زيادى نداشته است اما هرگز به مشركان مكه نيز محتاج نبوده است و اين همان نكتهاى است كه خصم در طى قصهپردازى، آن را جاسازى كرده است. ابوهريره مىگويد: خداوند با عزت و جلالت، جز چوپان و شبان را به پيامبرى برنينگيخت. از آن حضرت سؤال شد شما چطور يا رسولالله؟ فرمود: «انا رعيتها لاهل مكة بالقراريط»: من براى مردم مكه با دريافت قيراطهايى، چوپانى و شبانى كردهام.» (14) «قراريط» را جمع قيراط دانستهاند و آن، اجزايى از درهم و دينار، و پول سيم و زر است كه با آن اشياى ناچيز و ارزان قيمت مىخريدند. (15) و به قولى: قيراط در بيشتر بلاد، نصف يك درهم است و در شام، يك بيست و چهارم. (16) و سويدبن سعيد گفت: رسولالله هر گوسفند را به يك قيراط شبانى مىكرد.! (17) ابراهيم حربى گفت: قراريط نام جايى است در مكه زيرا قراريط به عنوان پول سيم و زر در ميان عرب، شناخته شده نيست وانگهى در برخى احاديث آمده است كه آن حضرت فرمود: من براى خانوادهام به قيراطهايى شبانى كردهام و عادتا هيچ فردى براى شبانى خانوادهاش دستمزد نمىگيرد. در برخى احاديثبه جاى «قراريط» «اجياد» آمده است و آن مؤيد اين است كه قراريط نام جايى است نه پول سيم و زر. و از سويى ديگر، عرب جايى به نام قراريط نمىشناسد پس قطعا مراد از آن واژه، پول زر و سيم است پس شبانى براى خانواده نبوده بلكه براى مردم مكه بوده است و مؤيد آن روايتبخارى است كه: «كنت ارعاها اى الغنم على قراريط لاهل مكه»: من گوسفندچرانى مىكردم بر قيراطهايى براى مردم مكه. (18) ابن حجر، ميان آن احاديث كه در برخى «بقراريط» و در بعض ديگر «على قراريط» و در سومى «لاهل مكه» و در چهارمى «غنم اهلى» آمده است، به نحوى جمع كرده است. بدين بيان كه او براى خانوادهاش بدون دستمزد و اجرت و براى ديگران با دريافت مزد و اجر، شبانى مىكرده است! و مقتضاى جمع ابنحجر آن است كه هر «نوع شبانى بىمزد و با دستمزد تحقق داشته است و چنين چيزى موقوف بر ثبوت نص و نقل در آن زمينه مىباشد. (19) ابن جوزى مىنويسد روايتشبانى محمدصلى الله عليه وآله براى مردم مكه را فقط بخارى از ابنهريره نقل كرده است و او در اين باب منفرد است. و همان نكات مذكور درباره قراريط را آورده است. (20) استاد مرتضى عاملى مىنويسد: مورخان نوشتهاند: محمدصلى الله عليه وآله در بنىسعد، شبانى كرده است و براى خانواده خود نيز دامدارى فرموده است و نوشتهاند براى مردم مكه هم چوپانى كرده است و حديثبخارى را شاهد آوردهاند اما ما در صحت قصه ترديد داريم چون بعيد است پيامبر در برابر مزدى كه حتى پيرزنان بدان رغبت ندارند به شبانى بپردازد. اولا: يعقوبى، نص و روايتى صريح در نفى اجير شدن آن حضرت در طول زندگانى، آورده است. ثانيا: متن روايات، كه حكايت از يك واقعه مىكنند اختلال و تناقض دارند و همين، سبب شده كه علما در توجيه و تفسير آن حاديثبه دست و پا بيفتند و اگر سند آن حديثهاى صحيح مىبود مىشد به آن توجيهات دل بست. استاد عاملى، وجود واژههايى على قراريط، بقراريط، لاهلى، لاهل مكه و اجياد را دليل اختلال و تناقض متن حديث دانسته است. (21) بيهقى در اين جا به حديث ديگرى پرداخته است مشعر بر اين كه رسول اكرم به امر اجير شدن خود در جريان سفر شام اعتراف فرموده است. «آجرت نفسى من خديجة سفرتين بقلوص»: (22) در دو سفر، خودم را اجير خديجه كردم به يك شتر جوان. (23) اين حديث علاوه بر تعارضش با نقل يعقوبى مبنى بر نفى اجيرى رسولالله براى احدى به طور مطلق، تاريخ بيش از يك سفر با سرمايه خديجه را يادآورى نمىكند وانگهى در سند، ربيعبن بدر واقع است و دانشمندان رجالى او را به شدت محكوم كردهاند. ابنحجر او را ضعيف دانسته است. ابن معين گفت: او چيزى نيست. قتيبه و ابوداود هم او را تضعيف كردهاند. نسايى حديث او را متروك دانسته و جوزجانى حديثش را سستشمرده است و ابوحاتم گفت: با حديث او سرگرم نشويد و آن را رها كنيد و ابنعدى گفتحديثهاى او و روايات كسانى را كه از او نقل حديث مىكنند پى نگيريد. (24) اما راجع به ابوهريره، بحثى باز نمىكنيم و خواننده را به كتابهاى اضواء على السنة المحمديه و شيخ المضيرة ابوهريره هر دو از استاد ابوريه دانشمند و نويسنده مصرى، و كتاب ابوهريره از شرفالدين عاملى، ارجاع مىكنيم. نكته جالبتر آن كه يعقوبى آن جمله طلايى را درباره پيوند خديجه با محمد صلى الله عليه و آله آورده است: «وانه ما كان مما يقول الناس انها استاجرته بشى» (25) : آنچه مردم گويند كه خديجه با مزدى، محمدصلى الله عليه وآله را اجير گرفته بود، واقعيت ندارد. نتيجه آن كه شبانى محمدصلى الله عليه وآله و ديگر انبياى الهى به اقتضاى محيط و شرايط زندگى، امرى عادى مىتواند باشد و حتى اجير شدن پيامبرى مثل موسىبن عمران كليمالله نيز پذيرفتنى است ليكن در خصوص حضرت محمدصلى الله عليه وآله به نص كلام يعقوبى و با ملاحظه ضعفها و تناقضهاى موجود در حديثها، به ضرس قاطع مىتوان گفت كه آن حضرت براى مردم مكه شبانى نكرده و اجير نشده است و چنان نقلها، ياوههاى نقالان و قصاص عصر اموى است كه براى شكستن شخصيت محمدصلى الله عليه وآله توسط علم و دين به دنيافروشان جعل و وضع شده است. سوم: شبانى و رسالتسومين نكته در احاديثشبانى پيامبران و اساسىترين ديدگاه ما در اين بحث، رابطه شبانى با رسالت و نبوت است كه گويا چنان چيزى از شرايط پيامبرى و از مقدمات ضرورى آن بوده است! و برخى نويسندگان معاصر در آن زمينه قلمفرسايى و سعى كردهاند ساختار شخصيتى پيامبران و رسولان حق تعالى را در پرتو شبانى، توجيه كنند. آنان امر شبانى و چوپانى را چه از نظر خلوتگزينى و انديشه و چه از جهت ابتلا به زبان بستههايى كه گردآورى آنها و سر و كله زدن با آنها صبر و حوصله فراوان لازم دارد به حيات معنوى و اخلاقى پيامبران ربط دادهاند. حديث:مروانبن مسلم از عقبه، از امام صادقعليه السلام روايت كرده است: «ما بعث الله قط نبيا حتى يسترعيه الغنم يعلمه بذلك رعية الناس»: (26) خداوند هيچ پيغمبرى برنينگيخت مگر آن كه او را به شبانى و چوپانى گوسفندان واداشت تا بدان وسيله رعيتدارى به ايشان بياموزد. هيكل با در نظر گرفتن مجموعه احاديثشبانى مىنويسد: آنچه محمدصلى الله عليه وآله را بيشتر از هر چيز به تفكر وامىداشت اشتغال او به گوسفندچرانى در دوران صباوت است كه بعد از بعثتبه غبطه از آن حالتياد مىكرد و خود را همانند موسى و داودعليهماالسلام شبان مىدانست زيرا چوپان گوسفندان، دلى ذكى و روحى لطيف و با رافت دارد. در روزها به بيابانهاى گسترده مىنگرد و شبها به آسمانها نظاره مىكند و با نگرش به ستارگان فروزان مجالى براى انديشه مىيابد. او به اين عوامل و آيات مىنگرد تا پشتسر آنها را ببيند و براى اين جهان تفسيرى پيدا كند... (27) در كتاب سيره حلبى در فلسفه شبانى، چنين مىخوانيم: حكمت الهى ايجاب مىكند كه مرد وقتى به شبانى گوسفندان مىپردازد از آن نظر كه گوسفند ضعيفترين و پراكندهترين بهايم است اقدام به چنان كارى، مايه آرامش و سكون دل مىشود و قلب انسان مملو از لطف و مهر و رافت مىگردد و چنان شخصى اگر از شبانى گوسفند به مردمدارى و رعيتپرورى بپردازد اولا: حدت طبيعى در وجود او از بين مىرود و ثانيا: از ظلم و ستم غريزى فاصله مىگيرد! پس او در معتدلترين حالات و عادلانهترين وضع قرار مىگيرد. (28) استاد سبحانى با در نظر گرفتن سخنان پيشكسوتان سيره و تاريخنگارى، در اين باب بيانى مفصلتر دارد. از جمله مىنويسد: پيامبران بخشى از عمر خود را پيش از رسيدن به مقام نبوت در چوپانى و شبانى مىگذراندند. مدتها در بيابانها به تربيتحيوانان اشتغال مىورزيدند تا در طريق تربيت انسانها شكيبا و بردبار باشند و تمام مصايب و سختيها را آسان بشمارند زيرا اگر شخصى توانست دشوارىهاى تربيتحيوان را كه از نظر هوش و فهم با انسان قابل مقايسه نيستبپذيرد قطعا خواهد توانست گمراهان را كه شالوده فطرت آنان را ايمان به خدا تشكيل مىدهد برعهده بگيرد. علت ديگر دورى از جامعه فاسد و منحط مكه و سومين دليل فرصت مطالعه صفحه زيباى آسمان و اوضاع ستارگان است كه براى او در شبانى ميسر بود. (29) محمدباقر مجلسى در ضمن بحثى چنين مىنويسد: به حكمت الهى، شبانى در زندگى پيامبران مقدمهاى قرار داده شده است تا آنان بتوانند بعدا راعى و شبان مردم باشند و امتها، رمه ايشان به حساب آيند. (30) چنانت كه ملاحظه مىكنيد از قديمترين قرن اسلامى تاكنون غالب مورخان و سيرهنگاران و نويسندگان هماوا با يكديگر شبانى را در زندگانى انبياى عظام و پيغمبران اسلام به همين ديدگاه نگريستهاند. برخى با ذكر متن حديث و برخى ديگر با توضيح و بيان در صحت و درستى آن ترديد نكردهاند و كمتر كسى بدين نكته توجه كرده كه اگر پيامبران الهى و بويژه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله صاحب خلق والا و صبر و شكيب و صلابت و استقامت و ديگر كمالات خلقى و رفتارى بودهاند همه آن كمالها در پرتو وحى و تعليم و تربيت آسمانى بوده است و بس و هرگز هيچ يك از آن كمالات نمىتواند به مساله شبانى مربوط باشد. سوكمندانه بايد گفت: دشمنان و بدخواهان پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله از دورترين زمان يعنى عصر بعثت وقتى در ترور شخص آن حضرت ناكام ماندند به توهين و ترور شخصيت آن رسول عظيمالشان پرداختند و نسبتهاى جنون، يتيمى تحقيرآميز و آن جمله اشتغال به شبانى از آن قبيل تلاشهاى مذبوحانه است. اشراف جاهلى مكه با طرح شبانى و ربط دادن آن به رسالت و نبوت به زعم خود خواستند خدشه بر شخصيت آن بزرگوار وارد سازند ليكن وجود مورخانى همچون يعقوبى و حضور دانشمندان متعهد و تحليلگران آگاه در درازناى زمان كه مانند صرافان ناقد، اصل از بدل و سره از ناسره بازمىشناسند جاده را براى محققان دورههاى بعد هموار كردند و چنان زمينه مساعدى به وجود آمد كه ما امروز مىتوانيم به سهولت در پرتو آن منابع و نصوص صحيح، قاطعانه نظر دهيم و غبار از چهره گرد گرفته تاريخ و سيره بزداييم. نتيجه آن كه: اولا: پيامبران به لحاظ با رسالت و پيامبرى، شبان نبودهاند اگر چه طبيعتا برههاى از عمر شريفشان را در شبانى و چوپانى گذراندهاند. ثانيا: پيامبر اكرم ما به شبانى اجير كسى نشده و آن همه كمالات روحى و معنوى را در كلاس شبانى نياموخته استبلكه چنان كه در وصف امى بودن وى گفتهاند او درس ناخوانده و استاد نديده تربيتشده آسمانى و وحيانى بوده است، «كان اميا يؤدب» (31) همچنين در زمينه اخلاق والا و صبر و حوصله او بايد گفت ادب و تربيت وحيانى كارساز بوده است و هر انسان شريفى از اين آبشخور مقدس و پربركتبايد سيراب گردد هر چند كه رسول و پيامبر نباشد. براستى اگر دانشمندان، به جاى بال و پر دادن به آن احاديث ضعيف و سخنان شعرگونه و تخيلى، در آيات قرآن مىنگريستند منشا كمالات پيامبر را مىجستند. «فبما رحمة من الله لنت لهم...» «(آلعمران /159): در اثر مهر و رحمتخداوندى تو براى آنان نرمخوى شدى. «وانك لعلى خلق عظيم» (القلم /4): حقا كه تو صاحب خلقى بزرگ مىباشى و در تفسير آيه فوق گفتهاند «كان خلقه القران يرضى برضاه و يسخط بسخطه»: (32) خلق و خوى محمدصلى الله عليه وآله، خلق قرآنى بود راضى به رضاى او و خشمگين به خشم و غضب قرآن بود. و اگر علاوه بر قرآن، آن زلال صافى معرفت و آگاهى، از نهجالبلاغه اميرالمؤمنين بهره مىبردند آنچنان ره گم نمىكردند. «خداوند از دوران شيرخوارگى بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را همراه و همدم رسول الله صلى الله عليه وآله كرده بود كه او را به راه بزرگوارىها مىبرد و اخلاق نيكوى جهانى به او مىآموخت...» (33) بنابر آنچه گفته شد، چقدر اين سخن سست و واهى است كه پيامبران و رسول اكرم از رهگذر شبانى و گوسفندچرانى به مردمدارى رسيده و از آن طريق به صبر و حوصله و ديگر كمالات اخلاقى و رفتارى دستيافتهاند! به نظر نگارنده هر چند در اسرار آفرينش و تامل در آسمان و زمين و همه پديدههاى هستى، امرى است پسنديده و نكتهاى است كه قرآن به آن دستور داده است و محمدصلى الله عليه وآله شخصا، نخستين عامل به فرمانهاى قرآن شريف بوده است ليكن رسالت و پيامبرى را معلول تفكر و انديشه بشرى دانستن همان خط سياه صهيونيسم و صليبيان كينهورز است كه مستشرقان در اعصار اخير آن را دنبال كرده و غربزدههاى عالم اسلام هم مرعوب آنان شده و اين چنين ياوههايى را جعل كردند و مثل آنان مثل كسى است كه زهر كشندهاى را در كپسولى خوشرنگ و معطر به خورد انسان بدهد. به صراحتبايد گفت: رسالت محمدىصلى الله عليه وآله امرى وحيانى و آسمانى است و كمالات اخلاقى و رفتارى آن پيامبر بزرگ، ارتباط مستقيم با وحى و ادب قرآنى داشته است و از آن جمله: تفكر و انديشه و تعقل است و اين دو نكته را از هم تفكيك بايد كرد. چهارم: محمدصلى الله عليه وآله اجير قريش!!در زمينه برخورد ناجوانمردانه مكيان مشرك با محمدصلى الله عليه وآله و رسالت و دعوت توحيدى او، گسترده و مستقل سخن بايد گفت. اجمال قضيه آن است كه دعوت توحيدى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله براى قريش بسيار سخت و سنگين بود زيرا كيان وجودى و شالوده نظام آنان را تهديد مىكرد. آنان كوششهاى فراوانى كردند تا محمدصلى الله عليه وآله را متقاعد كنند تا درباره بتهاى آنها سخنى نگويد و كارى نكند و در برابر هر چه بخواهد برايش فراهم كنند غافل از آن كه تكليف الهى و فرمان حق تعالى، قابل معامله نيست و محمدصلى الله عليه وآله با صلابت و استوارى به دعوت توحيدى خويش ادامه داد. قريش تا مرحله توطئه ترور شخص محمدصلى الله عليه وآله در دارالندوة، پيش رفتند ولى هجرت به مدينه آنان را در آن هدف شوم ناكام گذارد ليكن ترور شخصيتى همواره مورد توجه قريش بود. در اين خصوص افسانه غرانيق نمونهاى شايسته توجه است، كه مشركان از آن، طرفى نبستند و خداوند متعال طى آياتى، مشت آنان را باز كرد ولى سفيانيان و اخلافشان همان خط را دنبال كردند. بويژه، چنان كه خاطرنشان كرديم، در دوره شكلگيرى تاريخ مكتوب عالمان بدكردار و درباريان اموى و مروانى نهايتخدمت را به ولينعمتان خود كردند و در كنار اسناد جنون قصههايى پرداختند و در واقع به بازسازى آن اقدامى مجدد كردند و موضوع يتيمى را برخلاف واقعيات، افسانهاى ساختند و دروغهايى در لابلاى قصه آوردند و از آن جمله، شبانى را به صورت اصلى موضوعى در رسالت، قلمداد كردند و سطح پيامبرى را پايين آوردند و تا آن جا پيش رفتند كه محمدصلى الله عليه وآله يتيم و بينوا بوده در هيات شبانى براى اشراف و ثروتمندان مكه چوپانى مىكرده تا زندگى خود را بگذراند! در حالى كه اولا: در مكه خشك و سوزان، دامدارى هيچگاه به عنوان حرفه و شغل متداول نبوده و نيست. و ثانيا: عمدهترين كار مكيان تجارت بود كه در سال دو سفر به شام و يمن مىكردند يكى در تابستان و ديگرى در زمستان. و كار ابوطالب هم همين بوده و خود رسول اكرمصلى الله عليه وآله هم پس از رشد و بلوغ دو سفر تجارتى به شام كرد، و همانند مكيان از راه دادوستد و بازرگانى اعاشه مىكرده است پس شغل شبانى در كجاى حيات محمدصلى الله عليه وآله قرار دارد؟ آن هم در خدمت مشركان مكه! منشا اين داستان جز حقد و كين قريش مشرك نمىتواند باشد كه به بهانه يتيمى محمدصلى الله عليه وآله و ثروتمند نبودن او اولاد ابوسفيان خواستند شخصيت رسالى او را بشكنند و او را اجير و مواجببگير خود قلمداد كنند. زهى تلاش مذبوحانه! در نفى چنان امرى دو بيان صريح يعقوبى كه با اصول هم سازگار است كافى است علاوه بر آن كه روايات شبانى سخت آشفته است و قراين ديگر هم چنان امرى را به ويژه در بعد سوم و چهارم آن به شدت نفى مىكند. والحمدلله و صلىالله على رسوله الامين وآله الميامين پي نوشتها:1- سعيدبن هبةالله قطب راوندى، قصص الانبياء، ص 106، چاپ نخست 1409ق مشهد. 2- همان، ص284. 3- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج16، ص224. مؤسسة الوفاء، بيروت. 4- فضلبن حسن طبرسى، مجمعالبيان،ج5، ص41، داراحياء التراث العربى، 1379ق بيروت. 5- بحارالانوار، ج6، ص 226. 6- ابوجعفر محمدبن على، كمالالدين و تمام النعمة، ص542، دارالكتب الاسلاميه، تهران، و درباره قصه شق صدر نك: آينه پژوهش، شماره دهم، مقاله نگارنده. 7- بحارالانوار، ج18، ص184. 8- همان، ص194. 9- محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، ج3، ص 115، داراحياء التراث. 10- نك: سوره قصص، آيههاى 23-29 و ايضا: قصص الانبياء ص 148-152. 11- نك: سوره فرقان، آيههاى 7 و 20. 12- احمدبن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، ج2، ص21، دار صادر، دار بيروت، 1379ق. 13- تاريخ يعقوبى، ج2، ص11. 14- بيهقى، دلائل النبوة، ج2، ص65، دارالكتب العلميه، بيروت. 15- ابن ماجه قزوينى، سنن، ج2، ص727. 16- همان، تعليقه محقق كتاب. 17- علىبن برهانالدين، السيرة الحلبية، ج1، ص125. 18- صحيح بخارى، ج3، ص115. 19- السيرة الحلبية، ج1، ص126. 20- ابوالفرج عبدالرحمان ابن الجوزى، صفة الصفوة، ج1، ص23، حيدرآباد هند، 1388ق. 21- جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج1، ص108، چاپ نخست. 22- دلائل النبوة بيهقى، ج1، ص66. 23- نك: معجم وسيط، ماده قلص. 24- ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج3، ص240 و 239. 25- تاريخ يعقوبى، ج2، ص21. 26- علىبن محمد صدوق، علل الشرايع، ص 32، داراحياء التراث، 1385 هق، نجف. و نك: بحارالانوار، ج11، ص 65 و سفينةالبحار، ج2، ص565. 27- نك: محمد حسنين هيكل، حياة محمدصلى الله عليه وآله، ص80، سال 1354، قاهره. 28- السيرة الحلبية، ج1، ص126. 29- جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج1، قم، 1363; ص 188; ناگفته نماند قسمت اخير سخنان استاد فشرده نقل شد. 30- بحارالانوار، ج64، ص117. 31- السيرة الحلبية، ج1، ص127. 32- ابوالفضل قاضى عياض، الشفا بتعريف حقوق المصطفى، ج1، ص96، دارالفكر، بيروت. 33- سيد شريف رضى، نهجالبلاغه، خطبه قاصعه 192، صبحى صالح، بيروت. حمد محسن طبسىسخن از خديجه ، سخن از يك دنيا عظمت و پايدارى و استقامت درراه هدف است . به حق قلمفرسايى در باره كسى كه خداوند بر اوسلام و درود فرستاد ، بسى مشكل است . اما به مصداق «مالا يدرككله لا يترك كله ،» به بررسى گوشه هايى از شخصيت و زندگى اينبزرگ بانو مىپردازيم : ولادت و خانوادهخديجه (س) 68 سال قبل از هجرت بدنيا آمد . خانوادهاى كهخديجه را پرورش داد ، از نظر شرافتخانوادگى و نسبتهاىخويشاوندى ، در شمار بزرگترين قبيلههاى عرب جاى داشت . اينخاندان در همه حجاز نفوذ داشت . آثار بزرگى و نجابت و شرافت ازكردار و گفتار خديجه پديدار بود . خديجه از قبيله هاشم بود و پدر و اقوامش از ثروتمندان قريشبودند . پدرش خويلدبن اسد قريشى نام داشت . مادرش فاطمه دخترزائد بن اصم بود . اخلاق خديجه (س)خديجه در بين اقوام خود يگانه و ممتاز و ميان اقران كم نظيربود . او به فضيلت اخلاقى و پذيرايىهاى شايان بسيار معروف بود وبدين جهت زنان مكه به وى حسد مىورزيدند . دخترت خويلد در سجايا و كمالات اخلاقى زبانزد و نمونه بود و بهحق ايشان كفو خوبى براى پيامبر (ص) بود . بىترديد مىتوان گفتكه اين سجايا و فضايل اخلاقى سبب شد تا خديجه براى همسرى پيامبراكرم (ص) شايسته شمرده شود . طبق روايات ، او براى پيامبراكرم (ص) ياورى صادق بود . آيا خديجه (س) قبل از پيامبر (ص) ازدواج كرده بود ؟معروف است اولين كسى كه به خواستگارى خديجه آمد يكى ازبزرگان عرب به نام «عتيق بن عائذ مخزومى» بود . او پس ازازدواج با خديجه ، در جوانى در گذشت و اموال بسيارى براى خديجهارث گذاشت . پس از او «ابىهاله بن المنذر الاسدى» كه يكى ازبزرگان قبيله خود او بود ، با وى ازدواج كرد . ثمره اين پيوندفرزندى به نام «هند» بود كه در كودكى در گذشت . ابىهالهنيز پس از چندى ، وفات يافت و ثروت بسيار از خويش بر جاى نهاد. هرچند اين مطلب كه پيامبر اكرم (ص) سومين همسر خديجه بود وجز عايشه با دوشيزهاى ازدواج نكرد ، نزد عامه و خاصه معروف است; ولى مورد تاييد همگان نيست . جمعى از مورخان و بزرگان ، نظرمخالف دارند ; براى مثال «ابوالقاسم كوفى» ، «احمد بلاذرى» ، «علم الهدى» ، (سيدمرتضى) در كتاب «شافى» و «شيخ طوسى» در «تلخيص شافى» آشكارا مىگويند كه خديجه ،هنگام ازدواج با پيامبر ، «عذرا» بود . اين معنا را علامهمجلسى نيز تاييد كرده است . او مىنويسد : «صاحب كتاب انوارو البدء» گفته است كه زينب و رقيه دختران هاله ، خواهر خديجهبودند . برخى از معاصران نيز چنين ادعا كردهاند و براى اثبات ادعاىخود كتابهايى نوشتهاند . آشنايى با حضرت محمد (ص)فضايل اخلاقى خديجه ، بسيارى از بزرگان و صاحب منصبان عرب رابه فكر ازدواج با وى مىانداخت . ولى خاطرات همسر پيشين به وىاجازه نمىداد شوهرى ديگر انتخاب كند . تا اينكه با مقاماتمعنوى حضرت محمد (ص) آشنا شد و آن دو غلامى كه براى تجارتهمراه پيامبر (ص) فرستاده بود ، مطالب و معجزاتى كه از وىديده بودند ، براى خديجه نقل كردند . خديجه فريفته اخلاق و كمالو مقامات معنوى پيامبر (ص) شد . البته او از يكى ازدانشمندان يهود و نيز ورقه بن نوفل ، كه از علماى بزرگ عرب وخويشان نزديك خديجه به شمار مىرفت ، در باره ظهور پيغمبرآخرالزمان و خاتم الانبيا (ص) مطالبى شنيده بود . همه اينعوامل موجب شد تا خديجه حضرت محمد (ص) را به همسرى خودانتخاب كند . ازدواج خديجهزفاف خديجه با حضرت محمد (ص) 2 ماه و 75 روز پس از بازگشتاز سفر تجارت شام تحقق يافت . در آن زمان ، حضرتمحمد (ص) 25سال داشت و خديجه چهل ساله بود . ابن عباس سن ايشان را 28 سالنقل مىكند . هرچند بعضى از مورخان اهلسنتسعى مىكنند اين سخنرا رد كنند ; چون راوى آن محمد بن صائب كلبى از شيعيان است وآنها او را ضعيف مىدانند . خديجه به سبب علاقه به حضرت محمد (ص) و مقام معنوى او بارسول خدا ازدواج كرد و تمام دارايى و مقام و جايگاه فاميلى خودرا فداى پيشرفت مقاصد همسرش ساخت . در عقد ازدواج حضرت محمد (ص) و خديجه ، عبدالله بن غنم بهآنها چنين تبريك گفت : هنيئا مريئا يا خديجه قد جرت لك الطيرفيما كان منك باسعد تزوجتخير البريه كلها و من ذا الذى فى الناس مثل محمد ؟ و بشر به البران عيسى بن مريم و موسى ابن عمران فياقرب موعد اقرت به الكتاب قدما بانه رسول من البطحاء هادو مهتد گوارا باد بر تو اى خديجه كه طالع تو سعادتمند بوده و بابهترين خلايق ازدواج كردى . چه كسى در ميان مردم همانند محمد (ص) است . محمد (ص) كسى است كه حضرت عيسى و موسى به آمدنشبشارت دادهاند و كتب آسمانى به پيامبرى او اقرار داشتند . رسولى كه سر از بطحاء (مكه) در مىآورد و او هدايت كننده وهدايتشونده است . احترام پيغمبر خدا (ص) به خديجهاحترام حضرت محمد (ص) به خديجه ، به خاطر عقيده و ايمان اوبه توحيد بود . خصال خديجه (س)خديجه از بزرگترين بانوان اسلام به شمار مىرود . او اولين زنىبود كه به اسلام گرويد ; چنان كه علىبن ابىطالب (ع) اولينمردى بود كه اسلام آورد . اولين زنى كه نماز خواند ، خديجه بود. او انسانى روشن بين و دور انديش بود . با گذشت ، علاقهمند بهمعنويات ، وزين و با وقار ، معتقد به حق و حقيقت و متمايل بهاخبار آسمانى بود . همين شرافتبراى او بس كه همسر رسول خدا (ص) بود و گسترش اسلام به كمك مال و ثروت او تحقق يافت . خديجه از كتب آسمانى آگاهى داشت و علاوه بر كثرت اموال و املاك، او را «ملكه بطحاء» مىگفتند . از نظر عقل و زيركى نيزبرترى فوق العادهاى داشت و مهمتر اينكه حتى قبل از اسلام وى را«طاهره» و «مباركه» و «سيده زنان» مىخواندند . جالب اين است او از كسانى بود كه انتظار ظهور پيامبر اكرم (ص) مىكشيد و هميشه از ورقهبن نوفل و ديگر علما جوياى نشانههاىنبوت مىشد . اشعار فصيح و پر معناى وى در شان پيامبر اكرم (ص) از علم و ادب و كمال و محبت او به آن بزرگوار حكايت مىكند . نمونهاى از اشعار خديجه در باره پيامبراكرم (ص) چنين است : فلواننى امسيت فى كل نعمه و دامت لى الدنيا و تملك الاكاسره فما سويت عندى جناح بعوضه اذا لم يكن عينى لعينك ناظره اگر تمام نعمتهاى دنيا از آن من باشد و ملك و مملكت كسراها وپادشاهان را داشته باشم ، در نظرم هيچ ارزش ندارد زمانى كه چشمبه چشم تو نيافتند . ديگر خصوصيتخديجه اين است كه او داراى شم اقتصادى و روحبازرگانى بود و آوازه شهرتش در اين امر به شام هم رسيده بود . البته سجاياى اخلاقى حضرت خديجه چنان زياد است كه قلم از بيانآن ناتوان است . پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد : «افضل نساء اهل الجنه خديجه بنتخويلد و فاطمه بنت محمد ومريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم .» چه مىتوان گفت در شان كسى كه مايه آرامش و تسلاى خاطر رسولخدا (ص) بود ؟ ! در تاريخ مىخوانيم : «حضرت محمد (ص) هر وقت از تكذيب قريش و اذيتهاى ايشانمحزون و آزرده مىشدند ، هيچ چيز آن حضرت را مسرور نمىكرد مگرياد خديجه ; و هرگاه خديجه را مىديد مسرور مىشد» ذهبى مىگويد : مناقب و فضايل خديجه بسيار است ; او از جملهزنان كامل ، عاقل ، والا ، پاىبند به ديانت و عفيف و كريم و ازاهل بهشتبود . پيامبر اكرم (ص) كرارا او را مدح و ثنا مىگفتو بر ساير امهات مومنين ترجيح مىداد و از او بسيار تجليل مىكرد. به حدى كه عايشه مىگفت : بر هيچ يك از زنان پيامبر (ص) بهاندازه خديجه رشك نورزيدم و اين بدان سبب بود كه پيامبر (ص)بسيار او را ياد كرد . درود خدا بر خديجهخديجه كبربى چنان مقام والايى داشت كه خداوند عزوجل بارها براو درود و سلام فرستاد . طبق روايتى از حضرت امام محمد باقر (ص) : پيامبر اكرم (ص) هنگام باز گشت از معراج ، به جبرئيلفرمود : «آيا حاجتى دارى ؟» جبرئيل عرض كرد : خواستهام اين است كه از طرف خدا و من بهخديجه سلام برسانى» در روايتى ديگر مىخوانيم : روزى خديجه به طلب رسول خدا (ص) بيرون آمد . جبرئيل بهصورت مردى با وى رو به رو شد و از خديجه احوال رسولخدا (ص)را پرسيد . خديجه نمىتوانستبگويد رسول خدا (ص) در كجا به سرمىبرد . او مىترسيد اين مرد از كسانى باشد كه قصد كشتن پيغمبر(ص) را دارد . وقتى كه خدمت آن حضرت رسيد و قصه باز گفت ،حضرت محمد (ص) فرمود : «آن جبرئيل بود و امر كرد كه از خداتو را سلام برسانم .» نقش خديجه در پيشبرد اسلاموقتى حضرت خديجه دريافت كه سعادتمند شده ، هرچه داشت در راهپيشرفت و موقعيت پيغمبر اسلام (ص) انفاق كرد . او تمام اموالخويش را به پيامبر (ص) بخشيد و در راه نشر اسلام به مصرفرساند . تا جايى كه هنگام ارتحال ، پارچهاى براى كفن نداشت . ابن اسحاق جملهاى در شان خديجه دارد كه گوياى همكارى وصداقت او در پيشبرد اسلام است . او مىگويد : «خديجه ياور صادقو با وفايى براى پيامبر (ص) بود و مصيبتها در پى رحلتخديجهو ابوطالب بر پيامبر (ص) سرازير شد .» گويا اين دو ، در برابر هجوم ناملايمات بر پيامبر اكرم (ص)، سدى بلند و مستحكم بودند . اين جمله ، معروف كه اسلام رهين اخلاق پيامبر (ص) ، شمشيرعلى (ع) ، و اموال خديجه است از نهايت همكارى و صداقتخديجهپرده بر مىدارد . فرزندان خديجهدر تعداد فرزندان حضرت خديجه ، ميان مورخان اختلاف است . بهگفته مشهور : ثمره ازدواج رسول خدا و خديجه ، شش فرزند بود . 1- هاشم . 2- عبدالله . به اين دو «طاهر» و «طيب»مىگفتند . . 3- رقيه . 4- زينب 5- ام كلثوم . 6- فاطمه . رقيه بزرگترين دخترانش بودو زينب ، ام كلثوم و فاطمه بهترتيب پس از رقيه قرار داشتند . پسران خديجه پيش از بعثتپيامبر (ص) ، بدرود زندگى گفتند . ولى دخترانش ، نبوت پيامبر(ص) را درك كردند . گروهى از محققان معتقدند : قاسم و همه دختران رسول خدا (ص)پس از بعثتبه دنيا آمدند و چندروز پس از پيامبر خدا (ص) بهمدينه هجرت كردند . وصيتخديجهحضرت خديجه (س) سه سال قبل از هجرت بيمار شد . پيغمبر (ص) به عيادت وى رفت و فرمود : اى خديجه ، «اما علمت ان اللهقد زوجنى معك فى الجنه» ; آيا مىدانى كه خداوند تو را دربهشت نيز همسرم ساخته است ؟ ! آنگاه از خديجه دل جويى و تفقد كرد ; او را وعده بهشت داد ودرجات عالى بهشت را به شكرانه خدمات او توصيف فرمود . چون بيمارى خديجه شدت يافت ، عرض كرد : يا رسول الله ! چندوصيت دارم : من در حق تو كوتاهى كردم ، مرا عفو كن . پيامبر (ص) فرمود : هرگز از تو تقصيرى نديدم و نهايت تلاشخود را به كار بردى . در خانهام بسيار خسته شدى و اموالت را درراه خدا مصرف كردى . عرض كرد : يا رسول الله ! وصيت دوم من اين است كه مواظب ايندختر باشيد . و به فاطمه زهرا (س) اشاره كرد . چون او بعد ازمن يتيم و غريب خواهد شد . پس مبادا كسى از زنان قريش به اوآزار برساند . مبادا كسى به صورتش سيلى بزند . مبادا كسى بر اوفرياد بكشد . مبادا كسى با او برخورد غير ملايم و زنندهاى داشتهباشد . اما وصيتسوم را شرم مىكنم برايتبگويم . آن را بهفاطمه عرض مىكنم تا او برايتبازگو كند . سپس فاطمه را فراخواند و به وى فرمود : «نور چشمم ! به پدرت رسول الله بگو :مادرم مىگويد : من از قبر در هراسم ; از تو مىخواهم مرا درلباسى كه هنگام نزول وحى به تن داشتى ، كفن كنى .» پس فاطمه زهرا (س) از اتاق بيرون آمد و مطلب را به پيامبر(ص) عرض كرد . پيامبر اكرم (ص) آن پيراهن را براى خديجهفرستاد و او بسيار خوشحال شد . هنگام وفات حضرت خديجه ، پيامبراكرم (ص) غسل و كفن وى را به عهده گرفت . ناگهان جبرئيل درحالى كه كفن از بهشت همراه داشت ، نازل شد و عرض كرد : يا رسولالله ، خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : «ايشان اموالشرا در راه ما صرف كرد و ما سزاوارتريم كه كفنش را به عهدهبگيريم .» وفات خديجه (س)خديجه در سن 65 سالگى در ماه رمضان سال دهم بعثت در خارج ازشعب ابوطالب جان به جان آفرين تسليم كرد . پيغمبر خدا (ص)شخصا خديجه را غسل داد ، حنوط كرد و با همان پارچهاى كه جبرئيلاز طرف خداوند عزوجل براى خديجه آورده بود ، كفن كرد . رسولخدا (ص) شخصا درون قبر رفت ، سپس خديجه را در خاك نهاد وآنگاه سنگ لحد را در جاى خويش استوار ساخت . او بر خديجه اشكمىريخت ، دعا مىكرد و برايش آمرزش مىطلبيد . آرامگاه خديجه درگورستان مكه در «حجون» واقع است . رحلتخديجه براى پيغمبر (ص) مصيبتى بزرگ بود ; زيرا خديجهياور پيغمبر خدا (ص) بود و به احترام او بسيارى به حضرت محمد(ص) احترام مىگذاشتند و از آزار وى خوددارى مىكردند . ياد خديجهرسول خدا (ص) با اين كه بعد از رحلتحضرت خديجه (س) بازنانى چند ازدواج كرد ; ولى هرگز خديجه را از ياد نبرد . عايشهمىگويد : هر وقت پيغمبرخدا (ص) ياد خديجه مىافتاد ، ملول وگرفته مىشد و براى او آمرزش مىطلبيد . روزى من رشك ورزيدم وگفتم : يا رسول الله ، خداوند به جاى آن پيرزن ، زنى جوان وزيبا به تو داد . پيغمبر (ص) ناگهان بر آشفت و خشمگينانه دستبر دست من زد وفرمود : خدا شاهد استخديجه زنى بود كه چون همه از من رومىگردانيدند ، او به من روى مىكرد ; و چون همه از من مىگريختند، به من محبت و مهربانى مىكرد ; و چون همه دعوت مرا تكذيبمىكردند ، به من ايمان مىآورد و مرا تصديق مىكرد . در مشكلاتزندگى مرا يارى مىداد و با مال خود كمك مىكرد و غم از دلممىزدود . حضرت امام صادق (ع) فرمود : «وقتى خديجه از دنيا رفت ،فاطمه كودكى خردسال بود ، نزد پدر آمد و گفت : «يا رسول اللهامى» ; مادرم كجاست ؟ پيامبر (ص) سكوت كرد . جبرئيل نازل شد و گفت : خدايتسلاممىرساند و مىفرمايد : به زهرا بفرما ، مادرت در بهشت و در كاخطلايى كه ستونش از ياقوت سرخ است و اطرافش آسيه و مريم هستند ،جاى دارد . صلح حديبيهپيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينه ها را با پيغمبر پيدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه اى از پيغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند , و به هر حال , از نظر قريش دشمن ترين دشمنانشان پيغمبر , و از نظر مسلمين هم دشمن ترين دشمنانشان قريش است . ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مى شد و نمى جنگيدند . دشمنهاى خونى , در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى رسيدند , البته همديگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمى كردند . پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره اى بجا آورد و برگردد . هيچ قصدى غير از اين نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد , ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مى بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است . دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز , زى حجاج بود . از آنجا كه كار , مخفيانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بيرون آمده و گفته اند[ : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود]( . با اينكه ماه , ماه حرام بود , اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى جنگيم . از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلافسنت جاهليت بود . پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند . مرتب رسولها و پيامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع اينها را كه مى ديد مى رفت به قريش مى گفت : مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمين ( خود پيغمبر اكرم هم ) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مى شويم ولو اينكه منجر به جنگيدن شود , ما كه نمى خواهيم بجنگيم , اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى جنگيم[ . ( بيعت الرضوان]( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر , تا اينكه نماينده اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم . پيغمبر فرمود : من هم حاضرم . پيغامهايى كه پيغمبر مى داد پيغامهاى مسالمت آميزى بود . به چند نفر از اين پيامرسانها فرمود[ : ( | ويح قريش (1) اكلتهم الحرب | واى به حال قريش , جنگ اينها را تمام كرد . اينها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم , يا من از بين مى روم , در اين صورت آنچه آنها مى خواهند به دست ديگران انجام شده , و يا من بر ديگران پيروز مى شوم كه باز به نفع اينهاست , زيرا من يكى از قريش هستم , باز افتخارى براى اينهاست](فايده نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پيغمبر امسال بر گردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد . [ . 1 ( ويح]( همان واى است كه ما مى گوييم اما[ ( واى]( در حال خوش و بش . در عربى يك[( ويل](داريم و يك[( ويح](. ما در فارسى كلمه اى بجاى[ ( ويح]( نداريم . وقتى مى گويند ويلك , اين در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گويند و يحك , اين در مقام خوش و بش و مهربانى است . نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبليغ كنند , در مدت يك سال يا كمتر , از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قريش از بين رفتو يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد . سهيل بن عمرو يك پسر داشتكه مسلمان و در جيش مسلمين بود . اين قرار داد را كه امضا كردند , پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد , سهيل گفت قرار داد امضا شده , من بايد او را برگردانم . پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مى كند . اين بيچاره مضطرب شده بود , داد مى كشيد و مى گفت : مسلمين ! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند . مسلمين هم عجيبناراحتبودند و مى گفتند : يا رسول الله ! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند . فرمود : نه , همين يكى هم برود . داستان شيرينى نقل كرده اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود : بله همينطور است . هر چه اين مرد گفت : يا رسول الله ! اجازه ندهيد مرا ببرند , اينها در آنجا مرا از دينم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داريم و در دين ما نيستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنيم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد . رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مى بردند . او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسيدند به ذوالحليفه , تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مى بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است . در سايه اى استراحت كرده بودند . يكى از آندو شمشيرش در دستش بود . اين مرد به او گفت : اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است , بده من ببينم . گفت بگير . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه . تا آمد , پيغمبر فرمود مثل اينكه خبر تازه اى است ؟ بله , رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد . گفت : يا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى . قرار داد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى , و تو تسليم كردى , پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر , نقطه اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , يكى يكى رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند . قريش ديگر نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله ! ما از خير اينها گذشتيم , خواهش مى كنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند , ما از اين ماده قرار داد خودمان صرفنظر كرديم , و به همين شكل صرف نظر كردند . به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم تر بشود , و همين طور هم شد , عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند , و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعيتها به كلى از ميان برداشته شده بود . فتح مكهدر سال هشتم هجرت , پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحى بدون خونريزى .
فتح مكه براى مسلمين يكموفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا قسمتهاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند استو هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند . مشركين هم در مكه بودند . تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند . يك جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمده بود , نيمى مسلمان و نيمى مشرك . حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مى كردند . بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد . .. برائت ازمشركينحج يك سنت ابراهيمى ست كه كفار قريش در آن تحريفهاى زيادى كرده بودند . اسلام با آن تحريفها مبارزه كرد . پس يك سال هم به اين وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در اين سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد , ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود ( 1 ) كه جبرئيل بر رسول اكرم نازل شد ( اين را شيعه و سنى نقل كرده اند ) و دستور داد پيغمبر , على ( ع ) را مأموريت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با مسلمين هم پيمان اند و پيمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پيمان هم رفتار نكرده اند , مشركينى كه با مسلمين يا پيمان ندارند يا اگر پيمان دارند بر خلاف پيمان خودشان رفتار كرده اند و قهرا پيمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت اين است كه على ( ع ) بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند , به همه مشركين اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد هستيد هر تصميمى كه مى خواهيد بگيريد . اگر اسلام اختيار كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد , كه هيچ , و الا شما نمى توانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد . ما دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن , به اسير كردن , به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى . در تمام اين چهار ماه كسى متعرض شما نمى شود . اين چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنيد . اين سوره با كلمه[ ( برائه](( 2 ) شروع مى شود : & برائه من الله و رسوله الا الذين عاهدتم من المشركين & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مى كند همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته ايد و آنها نقض پيمان كرده اند. على ( ع ) آمد در مراسم حج شركت كرد . اول در خود مكه اين[ عدم تعهد ] را اعلام كرد , ظاهرا ( ترديد از من است ) در روز هشتم كه حجاج حركت مى كنند به طرفعرفات ( 3 ) در يكمجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد ولى براى اينكه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى خبر بماند , وقتى كه مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ايستاد و بلند اعلام مى كرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم ابلاغ مى نمود . نتيجه اين بود كه ايها الناس ! امسال آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مى كنند . ديگر از سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد لخت و عريان طواف كند . يكى از بدعتهايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند , بايد از ما لباس عاريه كند يا كرايه كند , و اگر كسى با لباس خودش طواف مى كرد مى گفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به فقرا بدهى . زورگويى مى كردند . يك سال زنى آمده بود براى حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار ممنوع است . بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در اينجا تهيه بكنى . گفت بسيار خوب , پس لخت و عور طواف مى كنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضيها كه نمى خواستند با لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند , لخت و عور دور خانه كعبه طواف مى كردند . جزء اعلامها اين بود كه طواف لختو عريان قدغن شد , هيچكس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه قريش گفته اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف كرد بايد آن را بدهد به فقرا , لازم نيست , بايد نگه دارد براى خود . به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد . نوشته اند آنقدر مكرر مى گفت كه صداى على ( ع ) گرفته بود , از بس كه در مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود اين آيات را مى خواند و ابلاغ مى كرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من ابلاغ نشد . وقتى كه على ( ع ) خسته مى شد و صدايش مى گرفت , صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مى كردند و همان آيات را ابلاغ مى نمودند . يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اينكه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل مى كنند كه پس از آنكه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت , و پيغمبر على ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد , على به سوى مكه آمد . تا آمد , ابوبكر مضطربشد , پرسيد آيا اميرى يا رسول ؟ يعنى آيا آمده اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى ؟ فرمود : نه , من يك رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او كار خودش را انجام داد و على ( ع ) هم كار خودش را . ولى اقليتى از اهل تسنن كه در[ ( مجمع البيان]( نقل شده و همه اهل تشيع مى گويند وقتى كه على ( ع ) آمد , ابوبكر به كلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا كسى كه از تو است . اهل تشيع روى اين كلمه [( از تو است](تكيه مى كنند , مى گويند اين كلمه[ ( كسى كه از تو است ]( : | رجل منك | كه در بسيارى از روايات هست , مفهوم خاصى دارد . 1 - بعضى نوشته اند در[ ( ذوالحليفه](در حدود مسجد شجره كه فاصله آن تا مدينه تقريبا يك فرسخ است , و بعضى نوشته اند در جايى به نام[ ( عرج ]( , كه همان نزديكيها است . 2 - مصطلح است : برائت از دين . وقتى كه مديون دينش را مى پردازد و ياد اين دين را مى بخشد , مى گويند برائت ذمه پيدا كرده يعنى ديگر تعهدى از نظر دين ندارد . 3 - و الان هم كه با اتومبيل مى روند باز هم شب روز هشتم حركت مى كنند . البته وقوف در عرفات از روز نهم واجب است تا غروب , و براى اينكه كار آسان بشود , روز هشتم حركت مى كنند . قديم كه با مال يا پياده مى رفتند , به طريق اولى روز هشتم حركت مى كردند و مستحب هم اين استكه روز هشتم , حجاج حركت كنند از راه منا بروند به عرفات , شب را در منا بمانند , روز بروند عرفات , وقوفعرفات را انجام بدهند و براى شب برگردند به مشعر و روز بعد هم برگردند به منا . ولى اكنون اين مستحب عمل نمى شود يعنى كثرت حجاج و وسائل نقليه اجازه نمى دهد كه حجاج وقتى كه مى خواهند شب نهم بروند از راه منا بروند , از راه طائف مى روند به عرفات و شب بعد بر مى گردند به منا . حجة الوداعحجة الوداع (1)آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و شايدايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند , البته قبل از حجة الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بيرون منا , در غدير خم و در جاهاى ديگر خطابه هاى عمومى خود را القا كردند . از جمله در غدير خم بعد از آنكه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود . به نظر من فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلبرا در آخر فرمود همين آيه اى است كه در آنجا قرائت كرد : & يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & ( 2 ) بعد از اينكه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است , يك مرتبه در غدير خم اينطور مى فرمايد : مطلبى است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند كه اگر آنرا نگويى هيچ چيز را نگفته اى يعنى همه هبا و هدر است . بعد مى فرمايد : | الست اولى بكم من انفسكم ؟ | ( اشاره به آيه قرآن است كه : & النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم & ( 3 ) آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست ؟ همه گفتند بلى يا رسول الله . حضرت فرمود : | من كنت مولاه فهذا على مولاه | . اين حديث هم مثل حديث ثقلين داراى اسناد زيادى است .
1 . كسانى كه مشرفشده اند مى دانند اطراف
مكه همه كوه است.
1 - سوره حشر , آيه 9 .
اطلاعات تاريخى از آرمانها و اخلاق و رفتار مادرپيامبر(ص) اندك است. آنچه در اين نوشتار آمده بر اساس اسناد محدودى است كه از مادر نور سخنمىگويد: زندگانى آمنه را مىتوان در چهار زمينه بررسى كرد: ويژگيهاى خاندان وى صفات والاى آمنه ازدواج و درسهاى معرفتافروز آن تبار آمنهآمنه دختر وهب بنعبدمناف است و مادربزرگوارش «بره» دختر عبدالعزى (1) به شمار مىآمد. اين دو بزرگوار در نسبشريف به كلاب بنمره بنكعب بنلوى مىرسند و در واقع پدر و مادر آمنه دخترعمو وپسرعمو بوده، از خصلتهاى مشابه بهره مىبردند. خاندان «بنوزهره» همواره در افتخارهاى بزرگ قريش و حوادث پر شكوه مكه شريكبوده و برگهاى زرينى از تاريخ مكه به نام افتخارآفرين آنها مزين شده است. عبدمناف، نياى سوم پيامبر اسلام، مغيره نام داشت و «قمر البطحاء» (2) خواندهمىشد. او در قلب مردم موقعيتى ويژه داشت. تاريخنگاران در بارهاش چنينمىنويسند: «شعار او پرهيزگارى، دعوت به تقوا، خوشرفتارى با مردم و صلهرحمبود. سقايت و ميهماندارى حجاج بيتالله الحرام با فرزندان عبدمناف بود، و اينمنصب با شكوه تا زمان پيامبر به قوت خود باقى بود.» آمنه دختر «قمرالبطحاء» (ماه مكه) نه تنها زيبايى چهره بلكه ويژگيهايى چون پرهيزكارى،مردمدارى و ... را نيز از پدر به ارث برده بود. «بره»، مادر آمنه، نيز از خاندان شريف و بزرگوار «بنىكلاب» بوده. در نسببا وهب بنعبدمناف اشتراك دارد. مادر بره، ام حبيبه نيز از همين نسب است. و از زيباترين جلوه «ارحاممطهره» به شمار مىآيد. ويژگيهاى والاى آمنه(س)آنچه بيش از هر چيز آدمى را جاودانه مىسازد، صفات نيكو اخلاق شايسته اوست. ويژگيهاى اخلاقى افراد نشاندهنده عظمتشخصيت آنان است. برجستهترين اين صفات از زبان عبدالمطلب، پير بطحاء بيان مىشود. عبدالمطلب، قبل از خواستگارى آمنه، نزد عبدالله، جوان برومند و زيباىبنىهاشم، آمد و چنين گفت: «پسرم آمنه دخترى است از خويشان تو و در مكه مانند او دخترى نيست.» و سپسفرمود: «فوالله ما فى بنات اهل مكه مثلها لانها محتشمه فى نفسها طاهره مطهره عاقلهدينه; (3) سوگند به عزت و جلال خداوند، كه در مكه دخترى مثل او (آمنه) نيست. زيرا او با حيا و ادب است و نفسى پاكيزه دارد و عاقل و فهيم و دينباوراست.» بينش عميق و عفت و پاكى اين بانو چنان بود كه تاريخ چنين مىنويسد: «او (آمنه) در آن روز، از نظر نسب و ازدواج، با فضيلتترين دختران قريش بود.» (4) از صفات برجسته ديگر اين بانو سادهزيستى و دورى از جلوههاى مادى است. به گونهاى كه پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «انما انا ابن امراءه من قريش تاكل القديد» (5) همانا من فرزند زنى ازقريشم كه گوشتخشكيده مىخورد. بخشى از صفات برجسته اين جاودانه مادر چنين است: الف) دينباورى (دينه)پيامبر گرامى اسلام را «سيد الناس وديان العرب»مىخواندند. على ابنابىطالب(ع) را نيز با اين وصف ستودهاند: «كان برخى دين را به معناى طاعت و گروهى به معناى هر آنچه باآن بندگى خدا مىشود (7) ، مىدانند. برخى از كوتاهنظران كه با نگرش مادى بهمسايل پيرامون خود مىنگرند، معتقدند كه: «چون آمنه قبل از ظهور اسلام مىزيسته نمىتواند مؤمن باشد و از زنان مشرك بهشمار مىآيد.» اما مورخان و پژوهشگران شيعه بر اين باورند كه پدران و مادرانپيامبر ايمان داشتند. آنها براى اثبات اين مطلب به سخن پيامبر(ص) استنادكردهاند كه مىفرمايد: «لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الشامخه الى الارحامالمطهرات حتى اخرجنى الى عالمكم هذا و لم يدسننى دنس الجاهليه; (8) خداوندهمواره مرا از پشتهاى پاك به رحمهاى پاك منتقل مىساخت تا اينكه به اين دنياىشما آمدم و هرگز به افكار و ناپاكيهاى جاهليت آلوده نشدم.» از اين حديثشريف، كه با عبارات مختلف بيان شده است، پاكى وجود آمنه و طهارت فكرى اوثابت مىشود. بسيارى از دانشمندان اهل سنت ايمان آمنه را بيان كرده، براىاثبات اين امر از روايت زير استفاده كردهاند: «كعب الاحبار به معاويه گفت: من در هفتاد و دو كتاب خواندهام كه فرشتگان، جزبراى مريم و آمنه بنت وهب براى ولادت هيچ پيامبرى به زمين نيامدند و جز براىمريم و آمنه، براى هيچ زنى حجابهاى بهشتى را برپا نساختند.» (9) «واقدى» وگروهى از دانشمندان اهل سنت، پس از ذكر حديث فوق، مىگويند: خداوند متعالهرگز زن كافره را در برابر زن با ايمانى مانند مريم(ع) قرار نمىدهد. اگرآمنه ايمان نداشت، هرگز مقامات مريم(ع) براى او به وجود نمىآمد. زيرا بينايمان و كفر فاصله بسيار است و هرگز اين دو جمع نمىشوند. (10) شيخ صدوق نيزدر «اعتقادات» خود مىفرمايد: «اعتقادنا فى آباء النبى انهم مسلمون من آدمالى ابيه و اباطالب و كذا آمنه بنت وهب ام رسول الله(ص) (11) اعتقاد ما ايناست كه پدران پيامبر(ص) از آدم تا عبدالله و ابوطالب و همچنين آمنه، مادرپيامبر، مسلم بودهاند. امام صادق(ع) نيز مىفرمايد: جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت: «يا محمد ان الله جل جلاله يقرئك السلام و يقول انى قد حرمت النار على صلبانزلك و بطن حملك و حجر كفلك ...» (12) اى محمد(ص)، خداوند تعالى بر تو سلامفرستاد و گفت: من آتش را بر صلب و پشتى كه تو را فرود آورد و بطنى كه حاملتو بود و دامنى كه تو را تربيت كرد، حرام كردم. مرحوم مجلسى(ره) مىنويسد: اين خبر دلالتبر ايمان عبدالله و آمنه و ابوطالبدارد; زيرا خداوند آتش را بر جميع مشركان و كفار واجب كرده است و اگر اينانمؤمن نبودند، آتش بر آنان حرام نمىشد. ب) محجوب و با حيا (محتشمه)ويژگى ديگر اين بانوى بزرگوار حيا و ادب اوست كهبا واژه «محتشمه» در ميان عرب شناخته شده بود. در كتب لغت اين واژه را اينگونه تعريف كردهاند: «احتشام و هو افتعال من الحشمه بمعنى الانقباض و الاستحياء و الحشمه الحياء والادب» (13) احتشام از حشمت گرفته شده است و به معناى گرفته بودن و حيا داشتناست. حشمتبه معناى ادب و حيا است و زيباترين صفتى است كه بانوان كريمهمىتوانند داشته باشند و در سايه آن آسودگى جسمى و روانى يابند. جريان خواستگارى «فاطمه»، همسر عبدالمطلب، از آمنه و آنچه در اين مجلس بهوقوع پيوستحيا و ادب اين دختر برگزيده عرب را نشان مىدهد: زمانى كه همسر عبدالمطلب به منزل وهب بنعبد مناف آمد، آمنه در مقابل اوايستاد. خوشآمد گفت و مقدمش را گرامى داشت. وقتى فاطمه نيكيهاى آمنه را ديد،به مادرش گفت: «من پيشتر آمنه را ديده بودم، فكر نمىكردم چنين با حسن و كمال باشد.» (14) سپس با آمنه گفتگو كرد و او را فصيحترين زن مكه يافت. آنگاه از جاى برخاست،نزد عبدالله شتافت و گفت: فرزندم، در ميان دختران عرب مانند او نديدم. من او را مىپسندم ... . ج) فرزانگى و فرهيختگى (عاقله)فهيم بودن از صفات و ويژگيهاى اولياى الهىاست. عبدالمطلب آمنه را با كلمه عاقله ستوده است. آمنه عقيله عرب، در فهم و كمال بىنظير بود. سخن اين بانوى بزرگ در هنگاممرگ، نشاندهنده ميزان خرد و درك اوست. او به فرزندش حضرت محمد(ص) مىگويد: هر زندهاى مىميرد، هر تازهاى كهنه مىشود، هر گروهى فانى مىشود و من مىميرم;اما ياد من هميشه هست. من خير به جاى گذاشتم و مولود مطهرى [چون تو]زادم. (15) د) فصاحت و بلاغت (اديبه)از ديگر صفات دختر شايسته مكه شيرينىبيان و گويايى كلام اوست. اشعار زيبايى كه از او به جاى مانده، گواه درستى اين سخن است. او خطاب بهفرزندش حضرت محمد(ص) چنين سرود: ان صح ما ابصرت فى المنام فانت مبعوث على الانام من عند ذى الجلال و الاكرام تبعث فى الحل و فى الحرام تبعثبالتحقيق و الاسلام دين ابيك البر ابراهام فالله انهاك عن الاصنام ان لا تو اليها مع الاقوام (16) معناى شعر به اختصار چنين است: اگر خوابى كه ديدم درستباشد، تو بر مردم مبعوث خواهى شد. از طرف خداوندى كهداراى جلال و اكرام است. براى بيان حلال و حرام مبعوث مىشوى. براى حقگويى و اسلام كه دين پدرت ابراهيماست، برانگيخته مىشوى. پس خداوند تو را از پرستش بتها و پيروى خويشان بازداشت. ذ) پاك و طهارت (طاهره، مطهره، عفيفه)پاكى و طهارت آمنه بر اهل مكهپوشيد نبود. اين طهارت به مناسبتهاى مختلف در سخنان و اشعار عرب مطرح شدهاست. در توصيف اين بانوى كريمه چنين نوشتهاند: انها كان وجهها كفلقه القمر المضيئه و كانت من احسن النساء جمالا و كمالا وافضلهن حسبا و نسبا (17) به درستى كه چهرهاش (آمنه) مثل ماه نورانى بود، درزيبايى و كمال از بهترين زنان به شمار مىآمد; و از نظر صفات و دودمان نيز ازبهترينها بود. او هم پاكيزگى ظاهرى داشت و هم پاكى معنوى.(عفت) ازدواج آمنهدر اين ازدواج آسمانى چند مساله مهم بايد مورد توجه قرار گيرد: 1. انتخاب و معيارهاى انتخاب از سوى خانواده «عبدالله» به نظر مىرسدمعيارهاى عبدالمطلب و همسرش در انتخاب همسرى شايسته براى «ماه» مكهعبدالله در دو بعد خلاصه مىشد: اصالتخاندان و ويژگيهاى فردى. معيارهاى خانواده آمنه نيز بر اساس ماديات نبود، بلكه به كمال وعظمت روحى ومعنوى خانواده عبدالله توجه داشتند. 2. ميزان مهريه به گواهى تاريخ پدر آمنه، پس از مراسم خواستگارى، بهعبدالمطلب گفت: «دخترم هديهاى استبه فرزند شما; هيچ مهرى نمىخواهيم.» عبدالمطلب گفت: «خداوند تو را جزاى خير دهد، دختر بايد مهر داشته باشد وكسانى از بستگان ما نيز بايد ميان ما گواه باشند.» (18) «مهريه» يك ارزشمعنوى نيست و بسيارى آن نمىتواند نشاندهنده جايگاه معنوى و اجتماعى فردباشد. در فرهنگ اهل بيت(ع) كمى مهريه نشاندهنده برترى دختر است. به هر حالاين ازدواج، بىآنكه با مشكلاتى چون مهريه و جهيزيه روبهرو شود، تحقق يافت. ومقدمات ميلاد محمد(ص) فراهم شد. آمنه در آينه مادرىهنوز نخستين فرزند آمنه پاى به گيتى ننهاده بود كه خبرفوت همسر مهربانش او را در اندوه فرو برد. لطف الهى، بردبارى، اشعارى كه درسوگ همسر مىسرايد و روياهاى دوران باردارى و فرزندى كه پيش از تولد با اوسخن مىگويد، تنها سرمايههاى اين زن پاكدامن به شمار مىآيد; سرمايههايى كه درسايه آن فرزندش را به دنيا مىآورد. شايد از اين جهت است كه پيامبر(ص) را نيز مانند حضرت مسيح(ع) به نام مادربزرگوارش مىخواندند. «جارود» هنگامى كه از نزد رسول خدا برمىگردد، خطاب به قبيلهاش چنينمىسرايد: اتيتك يابن آمنه الرسولا لكى بك اهتدى النهج السبيلا (19) اى پسر آمنه، اى رسول، آمدم سوى تو تا به وسيله تو به راه راست هدايتشوم. و اينك پس از گذشت قرنها، مسلمانان با نام اين بشر آسمانى در كره زمين به پاخاسته، نماز عشق مىخوانند. بر ماذنههاى جاودانه تاريخ بانگ «اشهد ان محمدا رسول الله» گوش زمان رانوازش مىدهد و ياد و خاطره جاودانه مادر خورشيد را در سيناى دلها زندهمىسازد. آرى، تا پايان آفرينش، هر مسلمانى در هر كجاى تاريخ و هر سرزمينىبشكفد، رويش او وامدار بارش لطف الهى از دامان اين مادر مهربان است. پي نوشتها:1 رياحين الشريعه، ذبيحالله محلاتى، ج 2، ص386. 2 فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، جعفر سبحانى، ص 38. 3 بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 15، ص99. 4 مادر پيامبر، دكتر بنت الشاطى، ترجمه دكتر احمد بهشتى، ص99. 5 همان، ص 18. 6 مجمع البحرين، شيخ فخرالدين طريحى، ترجمه محمود عادل، ص79 و 78. 7 منجد الطلاب، ص 231. 8 رياحين الشريعه، ج 2، ص 388. 9، 10، 11، 12،13 بحارالانوار، ج 15، ص117. 14 همان، ص 100 و99. 15 رياحين الشريعه، ج 2، ص387. 16 همان. 17 خصايص فاطميه، ملاباقر واعظ كجورى، ص 292. 18 زنان نامدار، دكتر احمد بهشتى، ص19. 19 بحارالانوار، ج 15، ص247. مردم مدينه ورسول اكرم(ص)مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند . يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اينكه از قريش استمداد كند . وارد مى شود بر يكى از مردم قريش . كعبه از قديم معبد بود گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طوافكه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , يك طوافى هم دور كعبه مى كرد . اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند , ميزبانش به او گفت[ : ( مواظب باش ! مردى در ميان ما پيدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مى شود و سخنان دلرباى عجيبى دارد . يك وقتسخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختيار مى كند . سحرى در سخنان او هست](. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يكوقت چيزى نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد . ( رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند ) . گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مى گويند ؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوشهايم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد . تمايل پيدا كرد . اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهايى كرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول كردند تا اينكه عده اى از اينها[ به مكه] آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شبهاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا , در عقبه وسطى , در يكى از گردنه هاى آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بيايند آنجا و حرفهايشان را بزنند . در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمى كنم به خداى يگانه و . . . و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جريانش مفصل است . زمينه اينكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد . اين اولين[ حادثه]بود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد . اينهايى كه ابتدا آمده بودند , عده اندكى بودند , به وسيله اين مبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جو مدينه مساعد شد . قريش هم روز بروز بر سختگيرى خود مى افزودند , و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند . در[ ( دارالندوه ]( تشكيل جلسه دادند , كه اين آيه قرآن يكسره اشاره به آنهاست[ . جلسه دار الندوهدار الندوه حكم مجلس سناى مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى , و نه تابع يك مركزى بود . يكنوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله اى چند نفر با شرايطى و از جمله اينكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مى گرفتند , ديگر مردم قريش عمل مى كردند[ . ( دارالندوه]( يكى از اطاقهايى بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است . در آنجا پيشنهادهايى كردند , گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم , يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم , هر جا مى خواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اينكه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه , من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد . به هر حال در تاريخ , او به نام[ ( شيخ نجدى]( معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد . آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد . همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست . اگر شما يك نفر بفرستيد , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مى شود و حاضر شود اين كار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى كنيم . گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنى هاشم به اعتبار اينكه به آنها بر مى خورند كه فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمى رسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مى شوند , از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند . پيشنهاد تبعيد شد . گفت اين از همه خطرناكتر است . او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مى كند[ .يك وقت مى بينيد] رفتدر ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند , و از بنى هاشم هم يك نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در ميان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند , و اگر بنى هاشم ادعا كردند , مى گوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مى دهيم . ديه ده انسان را هم خواستند , مى دهيم . هجرت پيامبر اكرم (ص)همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج ) : و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوكاو يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين & . از مكه بيرون برو , خواستند شبانه بريزند . ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست . در آنجا زن هست , بچه هست , يك وقت اينها مى ترسند يا كشته مى شوند . بايد صبر كنيم تا صبح شود . ( باز همين مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسيار خوب . آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر . اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين استو در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم , على عليه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله ! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر ميكشى . عرض كرد : بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و[ ( هند بن ابى هاله]( آن نقطه اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه اى در كار باشد و اين دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابيد و پيغمبر اكرم ( ص ) بيرون رفت . در بين راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در يكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اينقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت , بگويند هر كسى يك وسيله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند ديدند على است . اين صاحبك رفيقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد , او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم , حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم , جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند , اگر همه ديوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهميده ترم . غارثورحضرت رسول ( ص ) را تعقيب كردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند . ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست . عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اينجا نمى شود كسى آمده باشد . تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صداى آنها را مى شنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسيد . اين آيه قرآن است, يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه ها قبول دارند و سنيها قبول ندارند . آيه اين است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد , خدا او را يارى كرد و يارى مى كند همچنانكه در داستان غار , پيغمبر را يارى كرد , در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند[ . ( هما](نشان مى دهد كه غير از پيغمبر يكنفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه[ ( صاحب](اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مى گويد : صاحب ) . آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها & ( 1 ) خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد . ديگر نمى گويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود . نمى گويد هر دو را تأييد كرد . حالا بگذاريم از اين قضيه . تا به اين مرحله رسيد , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهميديم اين چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پيدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب كه مى شد , هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى , و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند . دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند . حالا قرآن مى گويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختيهايى به چه نحوى كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمى دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ يمكر بك الذين كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مى برند براى اينكه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & ليثبتوك[ & ( اثبات](معنايش حبس است . چون كسى را كه حبس مى كنند در يكجا ثابت و ساكن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گويد[ ( اثبت](يعنى حبس كن ) براى اينكه تو را در يك جا ثابتنگه دارند يعنى زندانيت كنند . & او يقتلوك & يا خونت را بريزند . & او يخرجوك & يا تبعيدت كنند . & و يمكرون & آنها مكر مى كنند . قريش به مكر و حيله هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى كنيم كه خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنايت الهى بشود , هيچ قدرتى نمى تواند او را از ميان ببرد[ . ( مكر](نقشه اى استكه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى بينند خيال مى كنند براى هدف ديگرى است , اين را مى گويند[ ( مكر]( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمى داند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خيال مى كند براى هدف ديگرى است , ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است . اين است كه خدا هم مكر مى كند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است . آنها مكر مى كنند, خدا هم مكر مى كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است . مهاجرينگروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن[ ( &سابقون الاولون](& ناميده مى شوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آنكه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را , مكه را رها كنند و بيايند به مدينه , اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يكجا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند . اين يك مسئله شوخى نيست . فرض كنيد براى ما چنين چيزى پيش بيايد و بخواهيم براى ايمان خودمان كار بكنيم . خودمان را در نظر بگيريم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همين وضعى كه الان داريم . يكدفعه از طرف رهبر دينى و ايمانى ما فرمان صادر مى شود كه همه يكجا بايد از اينجا حركت كنيم برويم در يك مملكت ديگر يا در يك شهر ديگر , آنجا را مركز قرار بدهيم . ناگهان بايد شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگيمان را رها كنيم و راه بيفتيم . اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مى كند . قرآن اينها را مهاجرين اولين مى نامد . .. انصاردسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است , كسانى هستند كه قرآن آنها را[ ( انصار]( مى نامد يعنى ياوران . مقصود , مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان . به طورى كه در تاريخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( 1 ) . آن هجرت بزرگمسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشتولى اگر پذيرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند كارى انجام بدهند . اينها را هم قرآن تحت عنوان & و الذين آووا و نصروا[ &ذكر مى كند] .آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم يارى كردن اينها . هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها . منافقين وبيامبر اكرم (ص)& ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل مرىء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم 0 لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين.& آيات به اصطلاح[ ( افك](است[ .( افك]( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم ( 1 ) . اكنون آياترا مى خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مى كنيم . آيه مى فرمايد[ . ( & ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم]( & آنان كه[ ( افك](را ساختند و خلق كردند , بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مى كند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناكمى باشند , يعنى قرآن مى خواهد بگويد قصه ساختن اين[ ( افك](از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود , كه به هدفشان نرسيدند . قرآن مى گويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند , و بعد مى گويد اين شرى بود كه نتيجه اش خير بود , و در واقع اين شر نبود[ : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم]( & , گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود , خير , اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن اين داستان را خير مى داند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اينكه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد . خدا مى داند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت ! اين را به دو دليل قرآن مى گويد خير است : يكدليل اينكه اين گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى يكى از بزرگترين خطرها اين استكه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند . تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد . يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگترين صدمه ها را مى بيند . لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطنها آشكار مى شود و آزمايش پيش مىآيد , مؤمنها در صف مؤمنين قرار مى گيرند و منافقها پرده نفاقشان دريده مى شود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مى گيرند . اين يك خير بزرگ براى جامعه است . آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند , آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند[ ( اثم]( بود[ . ( اثم]( يعنى داغ گناه . تا زنده بودند , ديگر اعتبار پيدا نكردند . فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان , اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين[ ( عصبه]( قرار گرفتند . اكثريت مسلمين با اينكه مسلمان بودند , با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى اين[ ( عصبه]( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مى كند . اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع , كه افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مى دهد , يك داستان جعل مى كند , بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى اندازد , تا خودشان قصه اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند . اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر نا آگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند . حرفى كه دشمن جعل مى كند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد . اصلا دشمن مى خواهد اين پخش بشود . شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد , تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد ( 2 ) . فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردنداين بود كه ( مشخص شد)يعنى حرفى را كه يك عصبه ( يك جمعيت و يك دستهبه هم وابسته ) جعل كردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند , گفتند : چنين حرفى شنيدم , آن يكى گفت : من هم شنيدم , ديگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى يك جمعيت چند نفرى شد . اين داستان[ ( افك]( كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود . همه چشمها را به هم ماليدند : از يك طرف آنها را شناختيم و از طرفديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكبشديم , چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !... فايده دوم[داستان افك] همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد . در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند , مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگير , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش . خدا مى داند اين يهوديها در درجه اول و بهاييها كه ابزار دستيهوديها هستند چقدر از اين جور داستانها جعل كردند . گاهى يك چيزى را يكيهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده , آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است , مثل داستان كتابسوزى اسكندريه . [ . . 1 نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه , در يكى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى كرد , با تأخير وارد مدينه شد . به دنبال اين حادثه منافقين تهمتهايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند] . 2 . . مثلا يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است , يك وقتى ديدم يك كسى مى گفت : اين فلسطينيها ناصبى هستند[ . ( ناصبى ]( يعنى دشمن على عليه السلام . ناصبى غير از سنى است . سنى يعنى كسى كه خليفه بلا فصل را ابوبكر مى داند و على عليه السلام را خليفه چهارم مى داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است . مى گويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند . سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسى مىآيد مى گويد اين فلسطينيها ناصبى هستند . آن يكى مى گويد . اين به آن مى گويد , او هم يك جاى ديگر تكرار مى كند , و همين طور . اگر ناصبى باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار مى گيرند . هيچ فكر نمى كنند كه اين , حرفى است كه يهوديها جعل كرده اند . در هر جايى يك حرف جعل مى كنند براى اينكه احساس همدردى نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند . مى دانند مردم ايران شيعه اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است , براى اينكه احساس همدردى را از بين ببرند , اين مطلب را جعل مى كنند . در صورتى كه ما يكى از سالهايى كه مكه رفته بوديم , فلسطيني ها را زياد مى ديديم , يكى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست ؟ بعد گفت من شيعه هستم , اين رفقايم سنى اند . معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بين ما شيعه و سنى هست . شيعه هم زياد داريم . همين ليلا خالد معروف شيعه است . در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه ام . ولى دشمن يهودى يك عده مزدورى را كه دارد , مأمور مى كند و مى گويد : شما پخش كنيد كه اينها ناصبى اند . قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مى گويند , شنيديد وظيفه تان چيست . تاريخجه نبرد مسلمينمى دانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميتقائل نيست و نسبت به هيچ مسئله اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند در گرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند . در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد . در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم كه به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ايده اى مى جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام : | و حملوا بصائرهم على اسيافهم | ( 1 ) . [ ( همانا بصيرتها و انديشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مى كردند]( . چنين شمشيرهاى آبديده و انسانهاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتى كه تاريخ را مى خوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمى شناختند مى بينيم , از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مى شويم . بعداز13سال ,رسول اكرم (ص) آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خيلى بزرگى نمودند . غزوه احدچنانكه مى دانيم , ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت . هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه , عموى پيغمبر , شهيد شدند . مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك[ ( تل]( گماشته شدند , مورد شبيخون دشمن واقع شدند . گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند . مخصوصا شايعه اينكه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت, اما همين كه فهميدند رسول اكرم زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند . ولادت و دوران كودكىولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السيرة الحلبية مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت . در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين . مسافرتهارسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. يكسفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خيبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند . شغلهاپيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد . پيغمبر اكرم در عصر جاهليتسوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به[ ( حنفا]( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصاتايشان است. ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب[ ( محمد امين]( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند . ا در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم . يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم . مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم . از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين[ ( ارهاصات]( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : | يأتى مثل فلق الصبح | مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است. از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد . پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول[ ( نصا ب](لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت[ : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است]( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد . در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است : حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 1 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست . ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه[ ( حرا]( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد . ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد : | و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى | . آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم . از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد : | و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى | . من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم . مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان ! | انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى | . شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى . پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت : تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد : آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟ بسيار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت , ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت : به اندازه طاقت عبادت كنيد , بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد . با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود , بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد . در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد , رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد . يكي ازسوابق رسول خدااين است كه امي بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است . احدى از مورخان , مسلمان يا غير مسلمان , مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى , چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است , نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است , و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است . مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط , اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود ... خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته , اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد : [ ( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است , صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود . به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود]( . ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد : [ ( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت](( 1 ) . جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مى گويد : [ ( درباره تحصيل و آموزش , آنطورى كه در جهان معمول است , همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله اش رايج و معمول بوده چيزى نياموخته است](( 2 ) . كونستان ورژيل گيورگيو در كتابمحمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت مى گويد : [ ( با اينكه امى بود , در اولين آيات كه بر وى نازل شده صحبت از قلم و علم , يعنى نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است . در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براى معرفت قائل به اهميت نشده اند و هيچ دينى را نمى توان يافت كه در مبدا آن , علم و معرفت اينقدر ارزش و اهميت داشته باشد . اگر محمد يك دانشمند بود , نزول اين آيات در غار ( حرا ) توليد حيرت نمى كرد , چون دانشمند قدر علم را مى داند , ولى او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگارى درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنيت مى گويم كه در مبدا دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهميت تلقى شده]((3). گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب مى گويد : [ ( اين طور معروف است كه پيغمبر امى بوده است , و آن مقرون به قياس هم هست , زيرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر مى شد , بعلاوه آن هم قرين قياس استكه اگر پيغمبر امى نبود نمى توانست مذهب جديدى شايع و منتشر سازد , براى اينكه شخص امى به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناستو بهتر مى تواند آنها را به راه راست بياورد . به هر حال , پيغمبر امى باشد يا غير امى , جاى هيچ ترديدى نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است]((4) . گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهيم قرآنى , و هم به خاطر افكار مادى كه داشته است سخن ياوه اى درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از دركاحتياجات جاهل مى بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت مى كند , در عين حال اعترافدارد كه هيچ گونه سندى و نشانه اى بر سابقه آشنايى پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد . غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند . رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه , برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا ( 5 ) داشته است . اين برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟ وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد , به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد . براى اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود : 1 . دوره قبل از رسالت . 2 . دوره رسالت . در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلبمورد مطالعه قرار گيرد : 1 . نوشتن . 2 . خواندن . بعدا خواهيم گفت آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخى رواياتشيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند رواياتشيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند . براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم . از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند . در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است , در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد : [ ( دبيران رسول خدا كه وحى , نامه ها و پيمان نامه ها را مى نوشتند اينان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاوية بن ابى سفيان , شرحبيل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغيره بن شعبه , معاذ بن جبل , زيد بن ثابت , حنظلة بن الربيع , ابى بن كعب , جهيم بن الصلت , حصين النميرى]( ( 1 ) . مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه اى تفصيل مى دهد كه اين دبيران , هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است . دعوت ازخويشاونداندر اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : & انذر عشيرتك الاقربين & ( 1 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مى دانيم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پيغمبر . ( على ( ع ) از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد ) رسول اكرم به غذايى ترتيب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على ( ع ) هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مى فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد , وصى , وزير و جانشين من خواهد بود . غير از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد , على ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .
قريش وبيامبر (ص)زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( 1 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمى شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص ) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركتمى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عربرا مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى . فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است . 1 - ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود يعنى در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود , دشمنان از يكديگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع مى شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا مى كرد , به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد . |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
قرآن مجید
حضرت محمد(ص) - پیامبر اعظم حضرت علی ابیطالب (ع) حضرت فاطمه زهرا(س) امام حسن مجتبی (ع) اباعبدالله الحسین (ع) امام زین العابدین(ع) امام محمد باقر (ع) امام صادق (ع) امام موسی کاظم (ع) علی ابن موسی الرضا(ع) امام جواد (ع) امام هادی (ع) امام حسن عسکری (ع) حضرت ولی عصر امام زمان (عج) حضرت ابالفضل (ع) حضرت زینب کبری (س) دیگر اهل بیت (ع) نماز امام خمینی (ره) آیت الله خامنه ای آیت الله بروجردی مراجع اعظام آیت الله سید علی قاضی سخنرانی آیت الله جوادی آملی سخنرانی و آثار استاد مرتضی مطهری سخنرانی از استاد علیرضا پناهیان سخنرانی حجت الاسلام نقویان دکتر حسن رحیم پور ازغدی شیخ حسین انصاریان حجت الاسلام دهنوی دکتر حسین الهی قمشه ای معرفی کتاب و کتابخوانی کتابخانه ادبیات کتابخانه کامپیوتر کتابخانه تاریخ کتابخانه هنر علامه محمدتقی جعفری حضرت حافظ شیرازی سعدی شیرازی مولوی - جلال الدین رومی عطار نیشابوری تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ سمینارهای آنتونی رابینز(از مشهورترین سخنوران جهان) دکتر وین دایر Dr.Wayne W.Dyer دکتر علیرضا آزمندیان هنر خوشنویسی سیاسی و اجتماعی دانلود کلیپ کاریکاتور انقلاب و دفاع مقدس رفع شبهات عمومی دعای کمیل روانشناسی و درمان پیامک،SMS،جک،لطیفه پایتخت تاریخ و تمدن همدان نجوم و ستاره شناسی امکانات
|
Copyright © 2010 All Rights Reserved by serreeshgh.Blogfa.com