صلح حديبيه
پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و
بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از يكى دو سال
تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود . سال ششم هجرى است ,
بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونين به آن شكل واقع
شده و قريش بزرگترين كينه ها را با پيغمبر پيدا كرده اند ,
وبعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه اى
از پيغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمين نسبتبه آنها كينه
بسيار شديدى دارند , و به هر حال , از نظر قريش دشمن ترين
دشمنانشان پيغمبر , و از نظر مسلمين هم دشمن ترين
دشمنانشان قريش است . ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح
ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه
اسلحه به زمين گذاشته مى شد و نمى جنگيدند . دشمنهاى خونى
, در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى رسيدند , البته همديگر
را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه
اقدامى نمى كردند . پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در
ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره
اى بجا آورد و برگردد . هيچ قصدى غير از اين نداشت . اعلام
كرد و باهفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر -
از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد , ولى از همان مدينه كه
خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى
مى كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى دادند و
علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى
شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قديم معمول بود - كه
هر كسى مى بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است . دستور داد
كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در
جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بيند بفهمد
كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز , زى حجاج
بود . از آنجا كه كار , مخفيانه نبود و علنى بود , قبلا
خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع
يافت كه قريش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بيرون
آمده و گفته اند[ : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد
كه محمد وارد مكه شود]( . با اينكه ماه , ماه حرام بود ,
اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى جنگيم . از نظر قانون
جاهليت هم كار قريش بر خلافسنت جاهليت بود . پيغمبر تا
نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين
آمدند . مرتب رسولها و پيامرسانها از دو طرف مبادله مى
شدند . ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو
چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پيغمبر فرمود من حاجى
هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى
دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع
اينها را كه مى ديد مى رفت به قريش مى گفت : مطمئن باشيد
كه پيغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمين
( خود پيغمبر اكرم هم ) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه
مى شويم ولو اينكه منجر به جنگيدن شود , ما كه نمى خواهيم
بجنگيم , اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى جنگيم[ . (
بيعت الرضوان]( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پيغمبر بيعت
كردند براى همين امر , تا اينكه نماينده اى از طرف قريش
آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم . پيغمبر
فرمود : من هم حاضرم . پيغامهايى كه پيغمبر مى داد
پيغامهاى مسالمت آميزى بود . به چند نفر از اين پيامرسانها
فرمود[ : ( | ويح قريش (1) اكلتهم الحرب | واى به حال قريش
, جنگ اينها را تمام كرد . اينها از من چه مى خواهند ؟ مرا
وا بگذارند با ديگر مردم , يا من از بين مى روم , در اين
صورت آنچه آنها مى خواهند به دست ديگران انجام شده , و يا
من بر ديگران پيروز مى شوم كه باز به نفع اينهاست , زيرا
من يكى از قريش هستم , باز افتخارى براى اينهاست](فايده
نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بنديم . مردى به نام سهل بن
عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پيغمبر امسال بر
گردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه
بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .
[ . 1 ( ويح]( همان واى است كه ما مى گوييم اما[ (
واى]( در حال خوش و بش . در عربى يك[( ويل](داريم و يك[(
ويح](. ما در فارسى كلمه اى بجاى[ ( ويح]( نداريم . وقتى
مى گويند ويلك , اين در مقام تندى و شدت است . وقتى مى
گويند و يحك , اين در مقام خوش و بش و مهربانى است .
نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرار داد صلح
رابستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند وآزادانه مى
توانستند اسلام را تبليغ كنند , در مدت يك سال يا كمتر ,
از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال
مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين
چرخيد كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قريش از بين
رفتو يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد .
سهيل بن عمرو يك پسر داشتكه مسلمان و در جيش مسلمين بود
. اين قرار داد را كه امضا كردند , پسر ديگرش دوان دوان از
قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد , سهيل گفت قرار
داد امضا شده , من بايد او را برگردانم . پيغمبر هم به او
- كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما
مستضعفين هم راهى باز مى كند . اين بيچاره مضطرب شده بود ,
داد مى كشيد و مى گفت : مسلمين ! اجازه ندهيد مرا ببرند
ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند . مسلمين هم
عجيبناراحتبودند و مى گفتند : يا رسول الله ! اجازه بده
اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند . فرمود : نه , همين يكى
هم برود .
داستان شيرينى نقل كرده اند كه مردى از مسلمين به نام
ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود
فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرار داد خودشان دو نفر
فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق
قرار داد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود : بله همينطور
است . هر چه اين مرد گفت : يا رسول الله ! اجازه ندهيد مرا
ببرند , اينها در آنجا مرا از دينم بر مى گردانند , فرمود
: نه , ما قرار داد داريم و در دين ما نيستكه بر خلافقرار
داد خودمان عمل بكنيم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم
يك گشايشى به تو خواهد داد . رفت او را تقريبا در يك حالت
تحت الحفظ مى بردند . او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند .
رسيدند به ذوالحليفه , تقريبا همين محل مسجد الشجره كه
احرام مى بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است . در سايه اى
استراحت كرده بودند . يكى از آندو شمشيرش در دستش بود .
اين مرد به او گفت : اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است ,
بده من ببينم . گفت بگير . تا گرفت زد او را كشت . تا او
را كشت , نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به
مدينه . تا آمد , پيغمبر فرمود مثل اينكه خبر تازه اى است
؟ بله , رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير
آمد . گفت : يا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى .
قرار داد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او
را تسليم بكنى , و تو تسليم كردى , پس كارى به كار من
نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر , نقطه
اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمينى كه در
مكه تحت زجر و شكنجه بودند همينكه اطلاع پيدا كردند كه
پيغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دريا و
آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , يكى يكى رفتند آنجا . كم
كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند . قريش ديگر
نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پيغمبر نوشتند
كه يا رسول الله ! ما از خير اينها گذشتيم , خواهش مى كنيم
به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند , ما
از اين ماده قرار داد خودمان صرفنظر كرديم , و به همين شكل
صرف نظر كردند .
به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت بود كه
زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم تر بشود , و همين
طور هم شد , عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا
كردند , و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان
مى شدند , و آن ممنوعيتها به كلى از ميان برداشته شده بود
.
فتح مكه
در سال هشتم هجرت , پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحى
بدون خونريزى .
فتح مكه براى مسلمين يكموفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت
آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بيشتر بود تا
جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا
قسمتهاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از
قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد
پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم
عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند
استو هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پيغمبر
اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر
دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . به هر
حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه
شدند . مشركين هم در مكه بودند . تدريجا از قريش هم خيلى
مسلمان شده بودند .
يك جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمده بود , نيمى
مسلمان و نيمى مشرك . حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين
شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مى
كردند . بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با
تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت . آنها
آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد . ..
برائت ازمشركين
حج يك سنت ابراهيمى ست كه كفار قريش در آن تحريفهاى
زيادى كرده بودند . اسلام با آن تحريفها مبارزه كرد . پس
يك سال هم به اين وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در اين
سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از
مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد
, ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود ( 1 ) كه جبرئيل
بر رسول اكرم نازل شد ( اين را شيعه و سنى نقل كرده اند )
و دستور داد پيغمبر , على ( ع ) را مأموريت بدهد براى
امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . اين سوره اعلام خيلى
صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با
مسلمين هم پيمان اند و پيمانشان هم مدتدار استو بر خلاف
پيمان هم رفتار نكرده اند , مشركينى كه با مسلمين يا پيمان
ندارند يا اگر پيمان دارند بر خلاف پيمان خودشان رفتار
كرده اند و قهرا پيمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت
اين است كه على ( ع ) بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان
كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند , به همه مشركين اعلام
كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد
هستيد هر تصميمى كه مى خواهيد بگيريد . اگر اسلام اختيار
كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد , كه هيچ , و الا شما
نمى توانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد . ما
دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن , به اسير كردن
, به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى . در تمام اين چهار
ماه كسى متعرض شما نمى شود . اين چهار ماه مهلت است كه شما
درباره خودتان فكر بكنيد . اين سوره با كلمه[ ( برائه](( 2
) شروع مى شود : & برائه من الله و رسوله الا الذين عاهدتم
من المشركين & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف
پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مى كند
همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته ايد و
آنها نقض پيمان كرده اند.
على ( ع ) آمد در مراسم حج شركت كرد . اول در خود مكه
اين[ عدم تعهد ] را اعلام كرد , ظاهرا ( ترديد از من است )
در روز هشتم كه حجاج حركت مى كنند به طرفعرفات ( 3 ) در
يكمجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام
كرد ولى براى اينكه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى
خبر بماند , وقتى كه مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا ,
در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ايستاد و بلند
اعلام مى كرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم
ابلاغ مى نمود . نتيجه اين بود كه ايها الناس ! امسال
آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مى كنند . ديگر از
سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد
لخت و عريان طواف كند .
يكى از بدعتهايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود
كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف
بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند , بايد از ما لباس
عاريه كند يا كرايه كند , و اگر كسى با لباس خودش طواف مى
كرد مى گفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به
فقرا بدهى . زورگويى مى كردند . يك سال زنى آمده بود براى
حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار
ممنوع است . بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در
اينجا تهيه بكنى . گفت بسيار خوب , پس لخت و عور طواف مى
كنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضيها كه نمى خواستند با
لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند ,
لخت و عور دور خانه كعبه طواف مى كردند .
جزء اعلامها اين بود كه طواف لختو عريان قدغن شد ,
هيچكس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه
قريش گفته اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم
كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام ( لباس
احرام را شرط نمى دانستند ) طواف كرد بايد آن را بدهد به
فقرا , لازم نيست , بايد نگه دارد براى خود .
به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى
مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد . نوشته اند آنقدر
مكرر مى گفت كه صداى على ( ع ) گرفته بود , از بس كه در
مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود اين آيات را مى خواند و
ابلاغ مى كرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من
ابلاغ نشد . وقتى كه على ( ع ) خسته مى شد و صدايش مى گرفت
, صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مى كردند و همان
آيات را ابلاغ مى نمودند .
يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود
است و آن اينكه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل
مى كنند كه پس از آنكه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين
سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت , و پيغمبر
على ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد , على به سوى مكه
آمد . تا آمد , ابوبكر مضطربشد , پرسيد آيا اميرى يا رسول
؟ يعنى آيا آمده اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى ؟
فرمود : نه , من يك رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده
ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او كار
خودش را انجام داد و على ( ع ) هم كار خودش را . ولى
اقليتى از اهل تسنن كه در[ ( مجمع البيان]( نقل شده و همه
اهل تشيع مى گويند وقتى كه على ( ع ) آمد , ابوبكر به كلى
از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين
است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا
كسى كه از تو است . اهل تشيع روى اين كلمه [( از تو
است](تكيه مى كنند , مى گويند اين كلمه[ ( كسى كه از تو
است ]( : | رجل منك | كه در بسيارى از روايات هست , مفهوم
خاصى دارد .
1 - بعضى نوشته اند در[ ( ذوالحليفه](در حدود مسجد شجره
كه فاصله آن تا مدينه تقريبا يك فرسخ است , و بعضى نوشته
اند در جايى به نام[ ( عرج ]( , كه همان نزديكيها است .
2 - مصطلح است : برائت از دين . وقتى كه مديون دينش را
مى پردازد و ياد اين دين را مى بخشد , مى گويند برائت ذمه
پيدا كرده يعنى ديگر تعهدى از نظر دين ندارد .
3 - و الان هم كه با اتومبيل مى روند باز هم شب روز
هشتم حركت مى كنند . البته وقوف در عرفات از روز نهم واجب
است تا غروب , و براى اينكه كار آسان بشود , روز هشتم حركت
مى كنند . قديم كه با مال يا پياده مى رفتند , به طريق
اولى روز هشتم حركت مى كردند و مستحب هم اين استكه روز
هشتم , حجاج حركت كنند از راه منا بروند به عرفات , شب را
در منا بمانند , روز بروند عرفات , وقوفعرفات را انجام
بدهند و براى شب برگردند به مشعر و روز بعد هم برگردند به
منا . ولى اكنون اين مستحب عمل نمى شود يعنى كثرت حجاج و
وسائل نقليه اجازه نمى دهد كه حجاج وقتى كه مى خواهند شب
نهم بروند از راه منا بروند , از راه طائف مى روند به
عرفات و شب بعد بر مى گردند به منا .
حجة الوداع
حجة الوداع (1)آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و
شايدايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند , البته قبل
از حجة الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلاى عام
دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند .
همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام ,
در عرفات , در منا و بيرون منا , در غدير خم و در جاهاى
ديگر خطابه هاى عمومى خود را القا كردند . از جمله در غدير
خم بعد از آنكه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را
به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود . به نظر من
فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلبرا در آخر فرمود همين آيه اى
است كه در آنجا قرائت كرد : & يا ايها الرسول بلغ ما انزل
اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & ( 2 ) بعد از
اينكه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات
اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان
ايشان است , يك مرتبه در غدير خم اينطور مى فرمايد : مطلبى
است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفته ام &فما بلغت
رسالته & به من گفته اند كه اگر آنرا نگويى هيچ چيز را
نگفته اى يعنى همه هبا و هدر است .
بعد مى فرمايد : | الست اولى بكم من انفسكم ؟ | ( اشاره
به آيه قرآن است كه : & النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم &
( 3 ) آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر
نيست ؟ همه گفتند بلى يا رسول الله . حضرت فرمود : | من
كنت مولاه فهذا على مولاه | . اين حديث هم مثل حديث ثقلين
داراى اسناد زيادى است .
1 . كسانى كه مشرفشده اند مى دانند اطراف
مكه همه كوه است.
1 . ترجمه فارسى ج 11 / ص 14 .
2 . چاپ سوم , ص 17 و 18 .
3 . چاپ اول , ص 45 .
4 . چاپ چهارم , ص 20 .
5 . پروفسور ماسينيون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در
كتاب سلمان پاك , در اصل وجود چنين شخصى , تا چه رسد به
برخورد پيغمبر با او , تشكيك مى كند و او را شخصيتافسانه
اى تلقى مى نمايد , مى گويد[ : ( بحيرا سرجيوس و تميم دارى
و ديگران كه رواه در پيرامون پيغمبر جمع كرده اند اشباحى
مشكوك و نايافتنى اند]( .
1 . تاريخ يعقوبى , ج 2 / ص 69 .
1 - سوره شعرا آيه 214 .
1 - سوره توبه , آيه 40 .
1 - سوره حشر , آيه 9 .
1 - نهج البلاغه , خطبه 148 .
2 - سوره مائده , آيه 67 .
3 - سوره احزاب , آيه 6 .
1 - حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به
وفات ايشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بيست و هشتم
صفر يا به قول سنيها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده .
در هجدهم ذى الحجة به غدير خم رسيده اند . مطابق آنچه كه
شيعه مى گويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات
حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سنيها مى گويند اين حادثه
دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق
افتاده است .
اطلاعات تاريخى از آرمانها و اخلاق و رفتار
مادرپيامبر(ص) اندك است.
آنچه در اين نوشتار آمده بر اساس اسناد محدودى است كه
از مادر نور سخنمىگويد: زندگانى آمنه را مىتوان در چهار
زمينه بررسى كرد:
ويژگيهاى خاندان وى
صفات والاى آمنه
ازدواج و درسهاى معرفتافروز آن
تبار آمنه
آمنه دختر وهب بنعبدمناف است و مادربزرگوارش «بره»
دختر عبدالعزى (1) به شمار مىآمد. اين دو
بزرگوار در نسبشريف به كلاب بنمره بنكعب بنلوى مىرسند
و در واقع پدر و مادر آمنه دخترعمو وپسرعمو بوده، از
خصلتهاى مشابه بهره مىبردند.
خاندان «بنوزهره» همواره در افتخارهاى بزرگ قريش و
حوادث پر شكوه مكه شريكبوده و برگهاى زرينى از تاريخ مكه
به نام افتخارآفرين آنها مزين شده است.
عبدمناف، نياى سوم پيامبر اسلام، مغيره نام داشت و «قمر
البطحاء» (2) خواندهمىشد. او در قلب مردم
موقعيتى ويژه داشت. تاريخنگاران در بارهاش
چنينمىنويسند: «شعار او پرهيزگارى، دعوت به تقوا،
خوشرفتارى با مردم و صلهرحمبود. سقايت و ميهماندارى
حجاج بيتالله الحرام با فرزندان عبدمناف بود، و اينمنصب
با شكوه تا زمان پيامبر به قوت خود باقى بود.» آمنه دختر
«قمرالبطحاء» (ماه مكه) نه تنها زيبايى چهره بلكه
ويژگيهايى چون پرهيزكارى،مردمدارى و ... را نيز از پدر به
ارث برده بود.
«بره»، مادر آمنه، نيز از خاندان شريف و بزرگوار
«بنىكلاب» بوده. در نسببا وهب بنعبدمناف اشتراك دارد.
مادر بره، ام حبيبه نيز از همين نسب است. و از زيباترين
جلوه «ارحاممطهره» به شمار مىآيد.
ويژگيهاى والاى آمنه(س)
آنچه بيش از هر چيز آدمى را جاودانه مىسازد، صفات
نيكو اخلاق شايسته اوست. ويژگيهاى اخلاقى افراد
نشاندهنده عظمتشخصيت آنان است.
برجستهترين اين صفات از زبان عبدالمطلب، پير بطحاء
بيان مىشود.
عبدالمطلب، قبل از خواستگارى آمنه، نزد عبدالله، جوان
برومند و زيباىبنىهاشم، آمد و چنين گفت:
«پسرم آمنه دخترى است از خويشان تو و در مكه مانند او
دخترى نيست.» و سپسفرمود:
«فوالله ما فى بنات اهل مكه مثلها لانها محتشمه فى
نفسها طاهره مطهره عاقلهدينه; (3) سوگند به
عزت و جلال خداوند، كه در مكه دخترى مثل او (آمنه) نيست.
زيرا او با حيا و ادب است و نفسى پاكيزه دارد و عاقل و
فهيم و دينباوراست.» بينش عميق و عفت و پاكى اين بانو
چنان بود كه تاريخ چنين مىنويسد:
«او (آمنه) در آن روز، از نظر نسب و ازدواج، با
فضيلتترين دختران قريش بود.» (4)
از صفات برجسته ديگر اين بانو سادهزيستى و دورى از
جلوههاى مادى است.
به گونهاى كه پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد:
«انما انا ابن امراءه من قريش تاكل القديد» (5)
همانا من فرزند زنى ازقريشم كه گوشتخشكيده مىخورد.
بخشى از صفات برجسته اين جاودانه مادر چنين است:
الف) دينباورى (دينه)
پيامبر گرامى اسلام را «سيد الناس وديان
العرب»مىخواندند. على ابنابىطالب(ع) را نيز با اين وصف
ستودهاند: «كان برخى دين را به معناى طاعت و گروهى به
معناى هر آنچه باآن بندگى خدا مىشود (7) ،
مىدانند. برخى از كوتاهنظران كه با نگرش مادى بهمسايل
پيرامون خود مىنگرند، معتقدند كه:
«چون آمنه قبل از ظهور اسلام مىزيسته نمىتواند مؤمن
باشد و از زنان مشرك بهشمار مىآيد.» اما مورخان و
پژوهشگران شيعه بر اين باورند كه پدران و مادرانپيامبر
ايمان داشتند. آنها براى اثبات اين مطلب به سخن پيامبر(ص)
استنادكردهاند كه مىفرمايد: «لم يزل ينقلنى الله من
اصلاب الشامخه الى الارحامالمطهرات حتى اخرجنى الى عالمكم
هذا و لم يدسننى دنس الجاهليه; (8)
خداوندهمواره مرا از پشتهاى پاك به رحمهاى پاك منتقل
مىساخت تا اينكه به اين دنياىشما آمدم و هرگز به افكار و
ناپاكيهاى جاهليت آلوده نشدم.» از اين حديثشريف، كه با
عبارات مختلف بيان شده است، پاكى وجود آمنه و طهارت فكرى
اوثابت مىشود. بسيارى از دانشمندان اهل سنت ايمان آمنه را
بيان كرده، براىاثبات اين امر از روايت زير استفاده
كردهاند:
«كعب الاحبار به معاويه گفت: من در هفتاد و دو كتاب
خواندهام كه فرشتگان، جزبراى مريم و آمنه بنت وهب براى
ولادت هيچ پيامبرى به زمين نيامدند و جز براىمريم و آمنه،
براى هيچ زنى حجابهاى بهشتى را برپا نساختند.» (9)
«واقدى» وگروهى از دانشمندان اهل سنت، پس از ذكر
حديث فوق، مىگويند: خداوند متعالهرگز زن كافره را در
برابر زن با ايمانى مانند مريم(ع) قرار نمىدهد. اگرآمنه
ايمان نداشت، هرگز مقامات مريم(ع) براى او به وجود
نمىآمد. زيرا بينايمان و كفر فاصله بسيار است و هرگز اين
دو جمع نمىشوند. (10) شيخ صدوق نيزدر
«اعتقادات» خود مىفرمايد: «اعتقادنا فى آباء النبى انهم
مسلمون من آدمالى ابيه و اباطالب و كذا آمنه بنت وهب ام
رسول الله(ص) (11) اعتقاد ما ايناست كه پدران
پيامبر(ص) از آدم تا عبدالله و ابوطالب و همچنين آمنه،
مادرپيامبر، مسلم بودهاند.
امام صادق(ع) نيز مىفرمايد:
جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت:
«يا محمد ان الله جل جلاله يقرئك السلام و يقول انى قد
حرمت النار على صلبانزلك و بطن حملك و حجر كفلك ...»
(12) اى محمد(ص)، خداوند تعالى بر تو سلامفرستاد و
گفت: من آتش را بر صلب و پشتى كه تو را فرود آورد و بطنى
كه حاملتو بود و دامنى كه تو را تربيت كرد، حرام كردم.
مرحوم مجلسى(ره) مىنويسد: اين خبر دلالتبر ايمان
عبدالله و آمنه و ابوطالبدارد; زيرا خداوند آتش را بر
جميع مشركان و كفار واجب كرده است و اگر اينانمؤمن
نبودند، آتش بر آنان حرام نمىشد.
ب) محجوب و با حيا (محتشمه)
ويژگى ديگر اين بانوى بزرگوار حيا و ادب اوست كهبا
واژه «محتشمه» در ميان عرب شناخته شده بود.
در كتب لغت اين واژه را اينگونه تعريف كردهاند:
«احتشام و هو افتعال من الحشمه بمعنى الانقباض و
الاستحياء و الحشمه الحياء والادب» (13)
احتشام از حشمت گرفته شده است و به معناى گرفته بودن و حيا
داشتناست. حشمتبه معناى ادب و حيا است و زيباترين صفتى
است كه بانوان كريمهمىتوانند داشته باشند و در سايه آن
آسودگى جسمى و روانى يابند.
جريان خواستگارى «فاطمه»، همسر عبدالمطلب، از آمنه و
آنچه در اين مجلس بهوقوع پيوستحيا و ادب اين دختر
برگزيده عرب را نشان مىدهد:
زمانى كه همسر عبدالمطلب به منزل وهب بنعبد مناف آمد،
آمنه در مقابل اوايستاد. خوشآمد گفت و مقدمش را گرامى
داشت. وقتى فاطمه نيكيهاى آمنه را ديد،به مادرش گفت:
«من پيشتر آمنه را ديده بودم، فكر نمىكردم چنين با حسن
و كمال باشد.» (14) سپس با آمنه گفتگو كرد و او
را فصيحترين زن مكه يافت. آنگاه از جاى برخاست،نزد
عبدالله شتافت و گفت:
فرزندم، در ميان دختران عرب مانند او نديدم. من او را
مىپسندم ... .
ج) فرزانگى و فرهيختگى (عاقله)
فهيم بودن از صفات و ويژگيهاى اولياى الهىاست.
عبدالمطلب آمنه را با كلمه عاقله ستوده است.
آمنه عقيله عرب، در فهم و كمال بىنظير بود. سخن اين
بانوى بزرگ در هنگاممرگ، نشاندهنده ميزان خرد و درك
اوست. او به فرزندش حضرت محمد(ص) مىگويد:
هر زندهاى مىميرد، هر تازهاى كهنه مىشود، هر گروهى
فانى مىشود و من مىميرم;اما ياد من هميشه هست. من خير به
جاى گذاشتم و مولود مطهرى [چون تو]زادم. (15)
د) فصاحت و بلاغت (اديبه)
از ديگر صفات دختر شايسته مكه شيرينىبيان و گويايى
كلام اوست.
اشعار زيبايى كه از او به جاى مانده، گواه درستى اين
سخن است. او خطاب بهفرزندش حضرت محمد(ص) چنين سرود:
ان صح ما ابصرت فى المنام فانت مبعوث على الانام من عند
ذى الجلال و الاكرام تبعث فى الحل و فى الحرام
تبعثبالتحقيق و الاسلام دين ابيك البر ابراهام فالله
انهاك عن الاصنام ان لا تو اليها مع الاقوام (16)
معناى شعر به اختصار چنين است:
اگر خوابى كه ديدم درستباشد، تو بر مردم مبعوث خواهى
شد. از طرف خداوندى كهداراى جلال و اكرام است.
براى بيان حلال و حرام مبعوث مىشوى. براى حقگويى و
اسلام كه دين پدرت ابراهيماست، برانگيخته مىشوى. پس
خداوند تو را از پرستش بتها و پيروى خويشان بازداشت.
ذ) پاك و طهارت (طاهره، مطهره، عفيفه)
پاكى و طهارت آمنه بر اهل مكهپوشيد نبود. اين طهارت به
مناسبتهاى مختلف در سخنان و اشعار عرب مطرح شدهاست. در
توصيف اين بانوى كريمه چنين نوشتهاند:
انها كان وجهها كفلقه القمر المضيئه و كانت من احسن
النساء جمالا و كمالا وافضلهن حسبا و نسبا (17)
به درستى كه چهرهاش (آمنه) مثل ماه نورانى بود، درزيبايى
و كمال از بهترين زنان به شمار مىآمد; و از نظر صفات و
دودمان نيز ازبهترينها بود. او هم پاكيزگى ظاهرى داشت و
هم پاكى معنوى.(عفت)
ازدواج آمنه
در اين ازدواج آسمانى چند مساله مهم بايد مورد توجه
قرار گيرد:
1. انتخاب و معيارهاى انتخاب از سوى خانواده «عبدالله»
به نظر مىرسدمعيارهاى عبدالمطلب و همسرش در انتخاب همسرى
شايسته براى «ماه» مكهعبدالله در دو بعد خلاصه مىشد:
اصالتخاندان و ويژگيهاى فردى.
معيارهاى خانواده آمنه نيز بر اساس ماديات نبود، بلكه
به كمال وعظمت روحى ومعنوى خانواده عبدالله توجه داشتند.
2. ميزان مهريه به گواهى تاريخ پدر آمنه، پس از مراسم
خواستگارى، بهعبدالمطلب گفت: «دخترم هديهاى استبه فرزند
شما; هيچ مهرى نمىخواهيم.»
عبدالمطلب گفت: «خداوند تو را جزاى خير دهد، دختر بايد
مهر داشته باشد وكسانى از بستگان ما نيز بايد ميان ما گواه
باشند.» (18)
«مهريه» يك ارزشمعنوى نيست و بسيارى آن نمىتواند
نشاندهنده جايگاه معنوى و اجتماعى فردباشد. در فرهنگ اهل
بيت(ع) كمى مهريه نشاندهنده برترى دختر است. به هر
حالاين ازدواج، بىآنكه با مشكلاتى چون مهريه و جهيزيه
روبهرو شود، تحقق يافت. ومقدمات ميلاد محمد(ص) فراهم شد.
آمنه در آينه مادرى
هنوز نخستين فرزند آمنه پاى به گيتى ننهاده بود كه
خبرفوت همسر مهربانش او را در اندوه فرو برد. لطف الهى،
بردبارى، اشعارى كه درسوگ همسر مىسرايد و روياهاى دوران
باردارى و فرزندى كه پيش از تولد با اوسخن مىگويد، تنها
سرمايههاى اين زن پاكدامن به شمار مىآيد; سرمايههايى كه
درسايه آن فرزندش را به دنيا مىآورد.
شايد از اين جهت است كه پيامبر(ص) را نيز مانند حضرت
مسيح(ع) به نام مادربزرگوارش مىخواندند.
«جارود» هنگامى كه از نزد رسول خدا برمىگردد، خطاب به
قبيلهاش چنينمىسرايد:
اتيتك يابن آمنه الرسولا لكى بك اهتدى النهج السبيلا
(19)
اى پسر آمنه، اى رسول، آمدم سوى تو تا به وسيله تو به
راه راست هدايتشوم.
و اينك پس از گذشت قرنها، مسلمانان با نام اين بشر
آسمانى در كره زمين به پاخاسته، نماز عشق مىخوانند.
بر ماذنههاى جاودانه تاريخ بانگ «اشهد ان محمدا رسول
الله» گوش زمان رانوازش مىدهد و ياد و خاطره جاودانه
مادر خورشيد را در سيناى دلها زندهمىسازد. آرى، تا پايان
آفرينش، هر مسلمانى در هر كجاى تاريخ و هر سرزمينىبشكفد،
رويش او وامدار بارش لطف الهى از دامان اين مادر مهربان
است.
پي نوشتها:
1 رياحين الشريعه، ذبيحالله محلاتى، ج 2، ص386.
2 فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، جعفر سبحانى، ص 38.
3 بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 15، ص99.
4 مادر پيامبر، دكتر بنت الشاطى، ترجمه دكتر احمد
بهشتى، ص99.
5 همان، ص 18.
6 مجمع البحرين، شيخ فخرالدين طريحى، ترجمه محمود عادل،
ص79 و 78.
7 منجد الطلاب، ص 231.
8 رياحين الشريعه، ج 2، ص 388.
9، 10، 11، 12،13 بحارالانوار، ج 15، ص117.
14 همان، ص 100 و99.
15 رياحين الشريعه، ج 2، ص387.
16 همان.
17 خصايص فاطميه، ملاباقر واعظ كجورى، ص 292.
18 زنان نامدار، دكتر احمد بهشتى، ص19.
19 بحارالانوار، ج 15، ص247.